مصمم شده‌ام داستانی درباره مشهد بنویسم

گفتگو وحید حسینی با من روی کتاب من ژانت نیستم
 
محمد طلوعی داستان‌نویسی است که پیش از هرچیز صفت «متفاوت» شایسته اوست. ویژگی‌ای که به لطف فضای خاص آثارش از آن برخوردار است. او همچنین با تسلط به زبان فارسی امروز و استفاده از برخی امکانات گذشته نه‌چندان دور این زبان، نثری داستانی و مخصوص به خود را در داستان‌هایش ارائه می‌دهد. از طلوعی تاکنون یک رمان به نام «قربانی باد موافق» و یک مجموعه‌داستان به نام «من ژانت نیستم» منتشر شده و این به‌جز آثار چاپ‌شده یا چاپ‌نشده‌ او در زمینه‌ شعر و ترجمه و نمایشنامه و فیلمنامه است. این نویسنده 33ساله گیلانی چندی پیش و همزمان با نشست نقدوبررسی مجموعه‌داستانش میهمان مشهدی‌ها بود که همین حضور فرصت گفتگوی پیش رو را فراهم ساخت.

نداشتن اشراف لازم به زبان فارسی، از اشکالات کار نویسندگان فارسی‌نویسی است که این زبان، زبان مادری آن‌ها نیست. محمد طلوعی چگونه به فارسی مسلط شده، آن‌هم در شرایطی که زبان مادری‌اش گیلکی است؟
 من از شاعران دهه70 به‌شمار می‌آیم و مجموعه‌شعری هم به نام «خاطرات بندباز» دارم. عامل دیگری که به من در این‌باره کمک کرد علاقه و مطالعه‌ام در زمینه ادبیات کلاسیک است؛ به‌خصوص نوشته‌های دوره قاجار که بسیار درخشانند.
اما اتفاقا از نقدهایی که به زبان متون دوره قاجار وارد است، یکی استفاده بیش از اندازه از واژگان بیگانه و دیگر تکلف و تصنع آن‌هاست!
این‌طور نیست؛ به نظر من گفته شما ناظر به یک طبقه‌بندی کلی است. منظور شما از تکلف، عربیت مُنشیانه نویسندگان دوره قاجار است و بدون‌شک زبان این دوره مستعرب بوده است. با این حال در همین دوره کسانی کوشیده‌اند زبان فارسی را به‌صورت زبانی غیرمتکلف و ساده دربیاورند. شاید بتوان گفت امیرکبیر در این‌باره پیشگام بود و میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله نخستین کسی بود که به‌صورت نظری این کار را انجام داد. از دوره مشروطه نیز نثر فارسی زاییده می‌شود. در روزنامه «نظامیه علمیه و ادبیه» اولین مقالات درباره باکتری و میکروب و شیوه تیراندازی و سنگر ساختن و... نوشته می‌شود. ادبیات دوره قاجار و نخستین گام‌هایی که در ترجمه مفهوم و محتوای واژه‌های فرنگی وارداتی برداشته شد، خیلی چیزها ازجمله امکانات ترکیب‌سازی زبان فارسی را به ما می‌آموزد؛ امکانات قیدی و صفتی‌ای که ما به دلیل رواج زبان معیار روزنامه‌نگاری روزبه‌روز از آن کمتر استفاده می‌کنیم و به همین دلیل روزبه‌روز دایره واژگانمان محدودتر می‌شود.
علاوه بر متون کهن گویا از مطالعه تاریخ نیز در داستان‌هایتان تاثیر گرفته‌اید.
به نظرم رویکرد تاریخی مفهومی هویت‌مدار است و اساسا برای من موضوع هویت جذاب است. به‌عبارتی اهمیت اینکه من و شمایی که امروز با هم گفتگو می‌کنیم که و چه هستیم و از کجا و تحت‌تاثیر چه عواملی آمده‌ایم، باعث می‌شود تاریخ برایم موضوع بحث و فکر باشد. من داستان‌هایی دارم که اصلا درباره تاریخ حرف می‌زنند؛ مانند داستان کوتاه «لیلاج بی‌اغلو» در مجموعه داستانم که کنایه‌ای به تاریخ ترک‌های عثمانی و شباهت ما به آن‌ها دارد.
*در «قربانی باد موافق» با مهاجرت شخصیتی با گرایش‌های چپ به آلمان شرقی در زمان پهلوی دوم روبه‌رو هستیم. آیا باید دغدغه این رمان را همان دغدغه هویت دانست که ذکر کردید؟
بله. این اثر به نگاه توده‌وار ما در دوره معاصر توجه‌دارد و اسم آن هم از همین نگاه می‌آید؛ یعنی «قربانی باد موافق» بودن بیشتر به این می‌پردازد که چطور روشنفکران ایرانی همیشه در موافقت با جریان‌های اجتماعی غالب، چه از داخل و چه از خارج، دچار بحران هویت می‌شوند. بسیاری از آدم‌ها در دهه‌های 20 و 30 توده‌ای می‌شوند، چون هیچ جریان فکری دیگری وجود نداشته است! ظاهرا روشنفکر ایرانی از این غافل است که اساسا روشنفکری امری فردی است و نمی‌توان او را روشنفکر قبیله‌ای یا قومی خواند. درواقع آدم‌ها به این دلیل روشنفکرند که می‌اندیشند و اندیشه آن‌ها درراستای اصلاح امور دوره خودشان است، اما روشنفکر ما دستگاهی روشنفکرانه ساخته که معمولا آن را در مقابل دستگاه حکومت قرار داده است و آدم‌ها به‌صورت گله‌ای وارد آن می‌شوند!
استفاده از نام آدم‌هایی که در جهان خارج واقعیت دارند مانند بیژن نجدی، علیرضا‌پنجه‌ای و بیش از همه خود محمد طلوعی، نوعی تاکید بر واقعیت را در داستان‌های شما القا می‌کند. این تاکید، دست نویسنده را در استفاده از تخیل و خیال‌پردازی نمی‌بندد؟
مگر واقعیت زندگی ما، خودش به اندازه کافی خیال‌پردازانه نیست؟! این‌گونه نیست که واقعیت پیرامون ما با حقیقت برابر باشد. این واقعیت به دلیل آن چیزی که فرنگی‌ها از آن به‌عنوان انباشت تاریخی یاد می‌کنند، دائم در حرکتی نوسانی و رفت و برگشتی بین گذشته و آینده و حال است. درواقع آنچه زمان حال ما را خیال‌انگیز می‌کند، رابطه بسیار درهم‌تنیده آن با گذشته است و هر سوژه‌ای در زمان حال هزاران ابژه تاریخی دارد که هرکدام به یاد قشری از اجتماع ما می‌آید. ما با انباشت تاریخی روبه‌رو هستیم؛ مثلا یک «سیب» برای ما فقط یک سیب نیست، بلکه نشانه‌های تاریخی بسیاری از داستان آدم و حوا تا به امروز با آن همراه است! شاید سرزمین‌های دیگری چون آمریکا، نیوزلند یا استرالیا که فرهنگ ترکیبی دارند از فقدان هویت و تاریخ رنج ببرند، اما ما از انباشت تاریخ رنج می‌بریم. بنابراین وقتی داستانی می‌نویسیم که به غایت شبیه واقعیت به نظر می‌آید پر از نشانه‌های خیال‌واره تاریخی است.
می‌خواهم بگویم ممکن است این تصور پیش بیاید که شما اصلا به تخیل میدانی نداده‌اید...
این‌گونه نیست. من از تکنیک داستان ماکیومنت‌شده استفاده می‌کنم. ماکیومنت(macument) به معنای «داستان مستند جعل‌شده» است. من داستان‌هایم را از عناصر و دستمایه‌های واقعیت محض شروع می‌کنم، ولی در آن‌ها خواننده به مرحله‌ای از خیال می‌رسد که خود تشخیص می‌دهد دستمایه‌ها تنها برای شروع یا واقع‌نمایی داستان بوده‌اند. در این رابطه بورخس از نمونه‌های درخشانی است که از این شیوه داستان‌نویسی استفاده می‌کند یا می‌توان از نویسنده‌ای چون کالوینو نام برد.
اشراف به مشاغلی که در داستان‌هایتان می‌آورید، چگونه حاصل شده است؟
گاهی به تجربه زیستی من برمی‌گردد، اما در بسیاری از موارد نیز به مطالعه بیرونی مربوط می‌شود. خیلی‌ها درباره داستان‌های من می‌گویند که دایره واژگانی بزرگی دارد، درصورتی که من از یک دایره واژگانی تخصصی استفاده می‌کنم که در دسترس همه هست؛ فقط دیگران یادشان رفته که از آن استفاده کنند. وقتی درباره خیاطی حرف می‌زنیم یا از نگاه یک خیاط به موضوع نگاه می‌کنیم، باید از ترمینولوژی او استفاده کنیم تا این شغل برای مخاطب باورپذیر باشد. نویسنده ما سراغ نکاتی می‌رود که خود تسلط کافی بر آن‌ها ندارد؛ بنابراین خواننده احساس می‌کند نویسنده به او دروغ می‌گوید. در صورتی که شما می‌توانید یکسری کلمات تخصصی وارد داستان کنید تا خواننده با شما همراه شود و تصور کند با واقعیت روبه‌رو است.
چه چیز باعث می‌شود در کارنامه شما هر کاری، از فیلمنامه‌نویسی گرفته تا نگارش نمایشنامه و شعر و داستان و ترجمه را ببینیم؟
هر کاری که نه! من با اینکه در دانشگاه درس کارگردانی سینما و تئاتر خوانده‌ام، هیچ‌گاه کارگردانی نکرده‌ام. درواقع من مدیوم‌های گوناگون نوشتن را تجربه کرده‌ام تا بفهمم در کدام‌یک از همه بهترم. به این نتیجه هم رسیده‌ام که زبان داستان کوتاه را بیشتر از دیگر قالب‌ها می‌فهمم و بیشتر هم در آن می‌توانم مانور بدهم؛ هرچند کتاب داستانی اولم رمان بود.
البته بخشی از فعالیت‌هایم به اجبار زندگی مربوط بوده است؛ یعنی منی که در دانشگاه درس تئاتر خوانده‌ام، نمی‌توانسته‌ام نمایشنامه ننویسم. از سویی من هنوز که هنوز است از راه نوشتن فیلمنامه ارتزاق می‌کنم، زیرا ما به موقعیتی نرسیده‌ایم که بتوانیم با نوشتن داستان امور زندگی‌مان را بگذرانیم.
به نظر می‌رسد زیاد به مشهد سفر می‌کنید و ارتباط خوبی با مشهد دارید؟
من به مشهدی‌ها علاقه‌مندم و دوستان زیادی در این شهر دارم، اما نکته جالب این است که تا هفده‌سالگی، تنبیه من سفر به مشهد همراه با پدربزرگ و مادربزرگم بود؛ یعنی تا آن سن 17بار به مشهد آمدم! پس از آن هم به دلایلی خارج از اختیار خودم مانند نشست‌های داستان یا جلسه نقد کتابم به این شهر آمده‌ام؛ طلبیده و نطلبیده! باید بگویم که در هر سفر، مشهد شکل دیگری از خود را به من نشان می‌دهد و این برایم خیلی جذاب است؛ در این آخرین سفرم به مشهد ناگهان مقهور مدرنیته این شهر شدم و حتی مشهد بیش از تهران به نظرم مدرن آمد. این شاید به خاطر چهره نوروزی شهر شما بود. از دیدن چنین چهره‌ای احساس کردم شهر مشهد بیش از تهران به آدم‌ها احترام می‌گذارد. از آنجا که داستان مکان‌محور را دوست دارم، مصمم شدم که حتما داستانی درباره این شهر بنویسم. همچنین در مجموعه‌داستان‌هایی از نویسندگان مختلف کشور که با عنوان «کتاب شهر» و با محوریت «شهر» گردآوری می‌کنم، یک جلد را به مشهد اختصاص داده‌ام.
shahrara.com



...



نقد مرضیه سبزعلیان روی کتاب من ژانت نیستم

ردپای نویسنده در «من ژانت نیستم»
محمد طلوعی در داستان های خود به نقد روانکاوانه جامعه می پردازد به صورت آشکاری خود را وارد داستان می کند

 

مجموعه داستان «من ژانت نیستم» نوشته محمد طلوعی از مجموعه رمان های بزرگسال انتشارات افق است که داستان های آن اغلب در فضای رئال روایت می شود و موقعیت های سوررئال را شکل می دهد.
    محمد طلوعی نویسنده رمان تحسین شده «قربانی باد موافق» با نگاهی جزیی نگر، شخصی و گاه مالیخولیایی یادگارها و رویاهایی از گذشته و حال را با نثری هنرمندانه در این رمان روایت می کند.
    طلوعی در مجموعه جدیدش زندگی آمیخته با مالیخولیای یک خانواده را از گذشته تا امروز بازگو می کند.
    در بخشی از این رمان می خوانیم: «مادر رضا آدم سخت گیری بود. یک بار به خاطر این که رضا مسواک نزده مدرسه آمده بود، شال و کلاه کرد آمد مدرسه و وسط کلاس دندان های رضا را مسواک کرد. هیچی نگفت، حتی از خانم اجازه نگرفت تو بیاید. با لیوان نارنجی گلداری که روی شیشه ویترین روشویی بود آمد توی کلاس، روی مسواک قدِ بند انگشت خمیردندان مالید و کرد توی دهنِ رضا.....»
    به نظر می رسد محمد طلوعی و اطرافیانش در سطر سطر من ژانت نیستم حضور داشته باشند. نویسنده بصراحت در نخستین داستان مجموعه با عنوان پروانه، رد پایش را آشکار می کند: [ابوترابی گفت: «رفته اند خرید جناب طلوعی.» ( ص13)]نویسنده، گویی به نشانه اعتراض به گسترش نقد روانکاوانه که با سرک کشیدن به پستوهای زندگی فردی نویسنده، اتفاقات و رویدادهای خلق شده در داستان هایش را ربط می دهند به این که نویسنده با رویاپردازی و داستان گویی در حال فرافکنی عقده های روانی خود است، با لجاجت و اصرار تقریبا در همه داستان ها به خواننده گوشزد می کند که این راوی خود منم.
    داستان های مجموعه من ژانت نیستم بیشتر از آن که مضمون محور باشد، فرم محور است و نویسنده توجه ویژه ای به فرم و شیوه روایت داشته است.
    ناکامی، واماندگی آدم ها در برابر جبر روزگار، بحران هویت و... محورهای اصلی و بن مایه های مشترک مضمونی داستان های این مجموعه را شکل می دهد که با زاویه دید اول شخص راوی و در فضایی رئال روایت شده اند، هر چند گاهی در موقعیت هایی مانند داستان «راه درخشان» روایت تا فضایی نزدیک سوررئال پیش می رود.
    بن مایه های مشترک مضمونی را می توان دو به دو و حتی گاهی بیشتر در داستان ها دید. به عنوان مثال مضمون ناکامی در داستان های «پروانه»، «تولد رضا دلدارنیک» و داستان «داریوش خیس» از یک جنس هستند یا مضمون واماندگی آدم ها در برابر جبر و تسلیم شدن در برابر زمانه را(اگر نگوییم در تمام داستان ها) می توان در بیشتر داستان های این مجموعه و در بسیاری از جملات آن دید: «جبر زمونه این جوری مون کرده داداش.» (ص 27) و «عموجان، با بخت چه می شود کرد؟» (ص65)از سوی دیگر میل به رمان نویسی در مجموعه داستان کوتاه من ژانت نیستم گویی هنوز دست از سر طلوعی برنداشته است. هر چند هر یک از داستان ها مستقل از دیگری بخوبی توانسته جای خودش را در مجموعه پیدا کند اما در نهایت تمام هفت داستان مجموعه تکه هایی از پازلی را تشکیل می دهد که در قالب یک روایت واحد با عنوان من ژانت نیستم می تواند در روح مخاطب تزریق شود. شاید ترکیب «داستان های دنباله دار» مناسب ترین واژه برای نامگذاری این مجموعه باشد. در این صورت خواننده می پذیرد در داستان های پروانه وتولد رضا دلدارنیک هر دو مژده یک نفر هستند که قرار نیست ماجرای تازه ای را با پرداخت داستانی متفاوت روایت کنند بلکه تنها قرار است در 2 روایت مجزا، اطلاعات بیشتری از کم و کیف رابطه مژده با راوی ها به مخاطب بدهند.
    همچنین، «آقایی» خیاط زنانه دوز من ژانت نیستم را می توان در تولد رضا دلدارنیک هم دید. «کت سرمه ای سه دکمه ام را آقایی در سال های کسادی زنانه دوزی دوخته بود.»(ص43) و فراتر از همه این کاراکترها در همه داستان ها راوی اول شخصی داریم که بچه رشت است و مدام از ناراحتی کلیه می نالد.
    شخصیت های این مجموعه آدم هایی هستند که عمدتا با روان پریشی خاص و ذهنی آشفته به سراغ یادگارها و خاطرات روزهای کودکی و نوجوانی می روند و در پس یک حس نوستالژیک قوی، داستان را روایت می کنند.
    در نگاه سطحی به نظر می رسد نویسنده در روایت این خاطرات گاهی رشته کلام از دستش در رفته و داستان را با چیزی و کسی شروع می کند و بعد خواننده را به فضا و موقعیت داستانی می برد که هیچ ارتباط منطقی با مقدمه داستان ندارد اما طلوعی خیلی خوب توانسته از عهده این روایت با نگاه مالیخولیایی راوی برآید و داستان را پیش ببرد.
    در داستان هایی مثل نصف تنور محسن و تولد رضا دلدار نیک این رشته کلام از دست رفته نویسنده بیشتر خودش را نشان می دهد. از طرفی در این دو داستان یک پای منطق داستانی لنگ می زند و رابطه علی و معلولی در داستانی خوب جفت وجور نشده است.
    در داستان نصف تنور محسن، نمی شود روی آدمی که سندرم کلین لوین دارد و گاهی 3 هفته پشت سر هم می خوابد آنقدر حساب باز کرد که بدون هماهنگی با او نقشه دزدی از خانه اربابی را کشید و روز و لحظه آخر خبرش کرد، حالابماند شخصیتی که راوی و کسی که بزنگاه داستان با او شکل می گیرد همیشه در حاشیه متن بوده و در طول داستان، حتی در حد قیمت گرفتن عتیقه ها و دیدن عکس ها با محسن همراه نمی شود.
    یکی دیگر از ویژگی های من ژانت نیستم را می توان جزئی نگری نویسنده در زبان و روایت دانست.
    نگاهی که علاوه بر توصیف گاه لحظه به لحظه یک موقعیت داستانی (مانند«دور دو فرمان زد، دنده یک گذاشت و...»(ص81)، از واژگانی استفاده می کند که به جزئی از کل یک حرفه یا ماجرا اشاره دارد و خوب هم از آب در آمده است. (واقعا چی بهتر از اندازه کردن دور کاور بزرگ دخترهای پاریسی. (ص54) و یا به سیاق سال های جنگ دو انگشتی دست زد. (ص 43)
    زبان نویسنده، آمیخته به طنز و کنایه است که گاه به آسیب های اجتماعی روز اشاره می کند. «لابد پدر و مادرم درگیر طلاق هر ساله شان بودند... ما احتمالادر تهران بودیم تا موشکی توی سرمان بخورد و پدر و مادرمان بی بچه هایشان راحت تر بتوانند تصمیم بگیرند.» (ص55)
    نویسنده در استفاده از اسم ها آنقدر دست دلبازی به خرج داده که آدم از سر و کول من ژانت نیستم آویزان شده است. این تعدد شخصیت ها در داستان های (لیلاج بی اوغلو و داریوش خیس) موجب شده نویسنده مجال شخصیت پردازی را از دست بدهد.
    از طرفی شخصیت ها گاه بیش از حد منفعل هستند و با گارد باز جلو می روند و گاه مطیع جبر وسرنوشت می شوند (راه درخشان) و گاه گوش به فرمان آدم های دیگر داستان، (نصف تنور محسن). این منفعل بودن ها، کشمکش داستانی را در جهت خواندنی تر شدن اثر از بین برده است.

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2461325
    

...



یادداشت احمدپورامینی روی کتاب من ژانت نیستم

 

مجموعه داستان من ژانت نیستم نوشته‌ی محمد طلوعی
کتاب آدم‌های غایب

 نشر افق، این بار از محمد طلوعی نویسنده‌ی رمان قربانی باد موافق، مجموعه داستانی روانه‌ی بازار نشر کرده است. مجموعه‌ای از هفت داستان که هر کدام از یک سو، قصه‌ی خود را روایت می‌کنند و از سوی دیگر، نمای بزرگ‌تر و جامع‌تری از وضعیت و سرگذشت یک خانواده‌ی رو به زوال ارائه می‌دهند.
زادگاه خانواده‌ی طلوعی، شهر رشت است. پدربزرگ خانواده، «آقایی»، سال‌ها پیش در پاریس، شاگرد خیاطی زنانه بود و بعد از سه سال با دیپلم خیاطی به رشت برگشته و برای خودش مغازه‌ای دست و پا کرده بود. «ضیا» پدر خانواده است که اختلافات سالیان دور با همسرش را از سر گذرانده و «محمد» و «سارا» هم دو فرزندشان هستند. در طول کتاب نیز اقوام و آشنایان دور و نزدیک‌شان حضوری گاه پررنگ و گاه سایه‌وار دارند. محمد پسر خانواده، راوی همه‌ی داستان‌هاست که بعدها ساکن تهران شده است (تشابه اسمی نویسنده و راوی قصه‌ها چه‌بسا منجر به واقعی‌تر شدن فضای کتاب شده). او سعی می‌کند با کاوش در زیر و بم خاطرات و گذشته‌ها، به بازشناسی خود و اعضای خانواده‌اش بپردازد. شخصیتی که با مسئله‌ی بحران هویت خود و خانواده روبه‌روست و در هر مکان و موقعیتی که باشد، شهر رشت و مناسبات خانوادگی و فامیلی‌شان، در ذهنش تداعی می‌شوند؛ حتی وقتی شرایط زمانه و نیازهای اقتصادی او را به شهر استانبول می‌کشد تا بوراک ترک‌تبار، او را به عنوان یک نرّاد حرفه‌ای، در قمارخانه‌ی خانوادگی‌اش اجیر کند.
بحران‌های هویتی برای راوی در داستان داریوشِ خیس بسیار برجسته می‌شوند؛ آن‌جا که راوی در رویارویی با جوانی متوهم، به یاد می‌آورد که چگونه در سال‌های اوایل دهه‌ی شصت، همه‌ی اعضای خانواده‌اش، به خصوص خاله‌ها سعی داشته‌اند هویت واقعی خود را کنار بزنند و تصویری جدید از خود بسازند.
هر چه پیش‌تر می‌رویم ابعاد بیش‌تری از مناسبات خانوادگی طلوعی‌ها آشکار می‌شود و یادآوری‌های ذهنی راوی از گذشته‌ها و لحن اندوهگین او به شکل فزاینده‌ای این فضای نوستالژیک را تشدید می‌کنند. گویا که او با حالتی بغض کرده که حاصل شکست‌ها و ناکامی‌هایش در زندگی‌ست، غمگینانه درد دل می‌کند و بر گذشته‌های از دست رفته حسرت می‌خورد. روابط انسانی در خانواده‌اش در طول سال‌ها همواره دچار تنش بوده؛ تنش‌هایی مانند درگیری همیشگی پدر و مادر بر سر طلاق که از دانمارک نرفتن مادر شروع شده بود، قهر بودن راوی با پدر، به هم خوردن روابط راوی با نامزدش مژده بر سر اختلافات طبقاتی که اوج این کشمکش را نیز در مراسم خواستگاری راوی از مژده می‌بینیم. گرفتار شدن راوی در وضعیتی آزارنده، آن هم در حضور جمع، باعث می‌شود که زمان کودکی خود را در جشن تولد دوستش رضا به خاطر بیاورد. او همیشه دارایی خانواده‌اش را در مقایسه با ثروت آن‌ها ناچیز می‌دیده و این مسئله این بار هم به شکل مضحکی به بی‌فرجام ماندن مراسم و قطع رابطه‌ی همیشگی‌اش با مژده می‌انجامد.
سیر قهقرایی و رو به اضمحلال راوی در راه درخشانِ او در سفر به اصفهان پایان می‌پذیرد. زمانی که او بعد از یک حادثه‌ی خیابانی به غسال‌خانه‌ی قبرستان منتقل می‌شود و با مرده‌شویی که در حال شستن میت اوست و بسیار شبیه دوستش آرش است، مشغول صحبت می‌شود.

http://www.ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=534

 

...



یادداشت کاوه فولادی نسب روی کتاب من ژانت نیستم

در فاصله سکوت‌های طولانی

نویسنده‌ای که می‌خواهد مجموعه‌داستانی منتشر کند، همیشه یکی از دغدغه‌هایش این است که از میان داستان‌هایش کدام‌ها را انتخاب کند تا کتابش، مجموعه‌ای یک‌دست و همگن باشد.

-«من ژانت نیستم» نام مجموعه‌داستانی است نوشته محمد طلوعی که نشر افق به‌تازگی منتشر کرده است. طلوعی پیش‌تر رمان «قربانی باد موافق» را نوشته است. «من ژانت نیستم» را نمی‌توان مجموعه‌ای از داستان‌های به‌هم پیوسته دانست، اما این را هم نمی‌توان نادیده گرفت که در این مجموعه‌داستان نخ‌های باریک و نامرئی‌ای وجود دارند که داستان‌ها را به‌هم پیوند می‌دهند: راوی اول‌شخصی که در همه داستان‌ها حضور دارد و آدمی است بسیار تنها و همیشه در تردید و ترس از سرنوشت به سر می‌برد، سفری که راوی به ترکیه داشته، سفری که در کودکی راوی، پدر و مادرش قرار بوده به دانمارک داشته باشند، پدربزرگی که خیاط بوده و جوانی‌اش در پاریس و میان‌سالی‌اش در رشت و تهران گذشته، علاقه راوی به موسیقی و تار نواختنش و.... هرکدام از این موضوعات در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» ممکن است در یکی از داستان‌ها مورد اشاره‌ای ضمنی قرار گرفته و بعد تبدیل به موضوع اصلی داستانی دیگر شده باشند. طلوعی در داستان‌هایش توجه زیادی به جزئیات دارد و درست به همین دلیل، حقیقت‌مانندی داستان‌های او یکی از شاخص‌ترین ویژگی‌های آنهاست. این ویژگی باعث می‌شود که خواننده خود را با داستان هم‌داستان ببیند و به‌راحتی با شخصیت‌ها و آنچه بر آنها می‌گذرد ارتباط برقرار کند. داستان‌های این مجموعه هیچ‌کدام خطی نیستند و راوی اول‌شخص‌شان آن‌قدر ذهن پیچیده و درگیری دارد که مدام در زمان به عقب و جلو می‌رود و جریان خطی روایت را برهم می‌زند. همین ویژگی البته تبدیل به چشم اسفندیار داستان‌های «داریوش خیس» و «راه درخشان» می‌شود. هر هفت داستان مجموعه «من ژانت نیستم» زبانی ساده و روان و البته بسیار غنی دارند. طلوعی در داستان‌های این مجموعه‌اش وقتی می‌خواهد درباره مقوله‌ای (مثلا بازی تخته‌نرد یا خیاطی یا اعتیاد به مواد مخدر یا هرچیز دیگر) صحبت کند، با تسلط کامل و با استفاده از واژه‌های مخصوص همان مقوله درباره‌اش صحبت می‌کند و از این حیث مجموعه‌اش دایره واژگان گسترده‌ای دارد و در این دورانی که بخش مهمی از نویسنده‌های ایرانی دارند به سمت زبان عملکردگرای ژورنالیستی یا دست‌کم شبه‌ژورنالیستی حرکت می‌کنند، این کم امتیازی نیست. این زبان پویا و جهان داستانی جذابی که در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» خلق شده، دلایلی هستند که باعث می‌شوند «سلام کتاب» برای این هفته این کتاب را پیشنهاد کند.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/35615/40/

...