درباره :
خانه
تماس
بایگانی عناوین
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
پرونده
موضوعات
شعر(٤٠)
داستان کوتاه(۱٥)
مقاله(۱۱)
خاطرات بندباز(٩)
ترجمه(٦)
یادداشت(٦)
فیلمنامه(٤)
ماریو بندتی(۳)
نمایشنامه(٢)
انگلیسی(٢)
رمان(٢)
نقد تئاتر(۱)
آرشیو
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
آبان ٩٠
امرداد ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
اردیبهشت ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
شهریور ۸٤
اسفند ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
خرداد ۸٢
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
لینک دوستان
قالب وبلاگ
rss 2.0

لوگوها


ردپای نویسنده در «من ژانت نیستم»
محمد طلوعی در داستان های خود به نقد روانکاوانه جامعه می پردازد به صورت آشکاری خود را وارد داستان می کند
![]() |
مجموعه داستان «من ژانت نیستم» نوشته محمد طلوعی از مجموعه رمان های بزرگسال انتشارات افق است که داستان های آن اغلب در فضای رئال روایت می شود و موقعیت های سوررئال را شکل می دهد.
محمد طلوعی نویسنده رمان تحسین شده «قربانی باد موافق» با نگاهی جزیی نگر، شخصی و گاه مالیخولیایی یادگارها و رویاهایی از گذشته و حال را با نثری هنرمندانه در این رمان روایت می کند.
طلوعی در مجموعه جدیدش زندگی آمیخته با مالیخولیای یک خانواده را از گذشته تا امروز بازگو می کند.
در بخشی از این رمان می خوانیم: «مادر رضا آدم سخت گیری بود. یک بار به خاطر این که رضا مسواک نزده مدرسه آمده بود، شال و کلاه کرد آمد مدرسه و وسط کلاس دندان های رضا را مسواک کرد. هیچی نگفت، حتی از خانم اجازه نگرفت تو بیاید. با لیوان نارنجی گلداری که روی شیشه ویترین روشویی بود آمد توی کلاس، روی مسواک قدِ بند انگشت خمیردندان مالید و کرد توی دهنِ رضا.....»
به نظر می رسد محمد طلوعی و اطرافیانش در سطر سطر من ژانت نیستم حضور داشته باشند. نویسنده بصراحت در نخستین داستان مجموعه با عنوان پروانه، رد پایش را آشکار می کند: [ابوترابی گفت: «رفته اند خرید جناب طلوعی.» ( ص13)]نویسنده، گویی به نشانه اعتراض به گسترش نقد روانکاوانه که با سرک کشیدن به پستوهای زندگی فردی نویسنده، اتفاقات و رویدادهای خلق شده در داستان هایش را ربط می دهند به این که نویسنده با رویاپردازی و داستان گویی در حال فرافکنی عقده های روانی خود است، با لجاجت و اصرار تقریبا در همه داستان ها به خواننده گوشزد می کند که این راوی خود منم.
داستان های مجموعه من ژانت نیستم بیشتر از آن که مضمون محور باشد، فرم محور است و نویسنده توجه ویژه ای به فرم و شیوه روایت داشته است.
ناکامی، واماندگی آدم ها در برابر جبر روزگار، بحران هویت و... محورهای اصلی و بن مایه های مشترک مضمونی داستان های این مجموعه را شکل می دهد که با زاویه دید اول شخص راوی و در فضایی رئال روایت شده اند، هر چند گاهی در موقعیت هایی مانند داستان «راه درخشان» روایت تا فضایی نزدیک سوررئال پیش می رود.
بن مایه های مشترک مضمونی را می توان دو به دو و حتی گاهی بیشتر در داستان ها دید. به عنوان مثال مضمون ناکامی در داستان های «پروانه»، «تولد رضا دلدارنیک» و داستان «داریوش خیس» از یک جنس هستند یا مضمون واماندگی آدم ها در برابر جبر و تسلیم شدن در برابر زمانه را(اگر نگوییم در تمام داستان ها) می توان در بیشتر داستان های این مجموعه و در بسیاری از جملات آن دید: «جبر زمونه این جوری مون کرده داداش.» (ص 27) و «عموجان، با بخت چه می شود کرد؟» (ص65)از سوی دیگر میل به رمان نویسی در مجموعه داستان کوتاه من ژانت نیستم گویی هنوز دست از سر طلوعی برنداشته است. هر چند هر یک از داستان ها مستقل از دیگری بخوبی توانسته جای خودش را در مجموعه پیدا کند اما در نهایت تمام هفت داستان مجموعه تکه هایی از پازلی را تشکیل می دهد که در قالب یک روایت واحد با عنوان من ژانت نیستم می تواند در روح مخاطب تزریق شود. شاید ترکیب «داستان های دنباله دار» مناسب ترین واژه برای نامگذاری این مجموعه باشد. در این صورت خواننده می پذیرد در داستان های پروانه وتولد رضا دلدارنیک هر دو مژده یک نفر هستند که قرار نیست ماجرای تازه ای را با پرداخت داستانی متفاوت روایت کنند بلکه تنها قرار است در 2 روایت مجزا، اطلاعات بیشتری از کم و کیف رابطه مژده با راوی ها به مخاطب بدهند.
همچنین، «آقایی» خیاط زنانه دوز من ژانت نیستم را می توان در تولد رضا دلدارنیک هم دید. «کت سرمه ای سه دکمه ام را آقایی در سال های کسادی زنانه دوزی دوخته بود.»(ص43) و فراتر از همه این کاراکترها در همه داستان ها راوی اول شخصی داریم که بچه رشت است و مدام از ناراحتی کلیه می نالد.
شخصیت های این مجموعه آدم هایی هستند که عمدتا با روان پریشی خاص و ذهنی آشفته به سراغ یادگارها و خاطرات روزهای کودکی و نوجوانی می روند و در پس یک حس نوستالژیک قوی، داستان را روایت می کنند.
در نگاه سطحی به نظر می رسد نویسنده در روایت این خاطرات گاهی رشته کلام از دستش در رفته و داستان را با چیزی و کسی شروع می کند و بعد خواننده را به فضا و موقعیت داستانی می برد که هیچ ارتباط منطقی با مقدمه داستان ندارد اما طلوعی خیلی خوب توانسته از عهده این روایت با نگاه مالیخولیایی راوی برآید و داستان را پیش ببرد.
در داستان هایی مثل نصف تنور محسن و تولد رضا دلدار نیک این رشته کلام از دست رفته نویسنده بیشتر خودش را نشان می دهد. از طرفی در این دو داستان یک پای منطق داستانی لنگ می زند و رابطه علی و معلولی در داستانی خوب جفت وجور نشده است.
در داستان نصف تنور محسن، نمی شود روی آدمی که سندرم کلین لوین دارد و گاهی 3 هفته پشت سر هم می خوابد آنقدر حساب باز کرد که بدون هماهنگی با او نقشه دزدی از خانه اربابی را کشید و روز و لحظه آخر خبرش کرد، حالابماند شخصیتی که راوی و کسی که بزنگاه داستان با او شکل می گیرد همیشه در حاشیه متن بوده و در طول داستان، حتی در حد قیمت گرفتن عتیقه ها و دیدن عکس ها با محسن همراه نمی شود.
یکی دیگر از ویژگی های من ژانت نیستم را می توان جزئی نگری نویسنده در زبان و روایت دانست.
نگاهی که علاوه بر توصیف گاه لحظه به لحظه یک موقعیت داستانی (مانند«دور دو فرمان زد، دنده یک گذاشت و...»(ص81)، از واژگانی استفاده می کند که به جزئی از کل یک حرفه یا ماجرا اشاره دارد و خوب هم از آب در آمده است. (واقعا چی بهتر از اندازه کردن دور کاور بزرگ دخترهای پاریسی. (ص54) و یا به سیاق سال های جنگ دو انگشتی دست زد. (ص 43)
زبان نویسنده، آمیخته به طنز و کنایه است که گاه به آسیب های اجتماعی روز اشاره می کند. «لابد پدر و مادرم درگیر طلاق هر ساله شان بودند... ما احتمالادر تهران بودیم تا موشکی توی سرمان بخورد و پدر و مادرمان بی بچه هایشان راحت تر بتوانند تصمیم بگیرند.» (ص55)
نویسنده در استفاده از اسم ها آنقدر دست دلبازی به خرج داده که آدم از سر و کول من ژانت نیستم آویزان شده است. این تعدد شخصیت ها در داستان های (لیلاج بی اوغلو و داریوش خیس) موجب شده نویسنده مجال شخصیت پردازی را از دست بدهد.
از طرفی شخصیت ها گاه بیش از حد منفعل هستند و با گارد باز جلو می روند و گاه مطیع جبر وسرنوشت می شوند (راه درخشان) و گاه گوش به فرمان آدم های دیگر داستان، (نصف تنور محسن). این منفعل بودن ها، کشمکش داستانی را در جهت خواندنی تر شدن اثر از بین برده است.
مجموعه داستان من ژانت نیستم نوشتهی محمد طلوعی
کتاب آدمهای غایب
نشر افق، این بار از محمد طلوعی نویسندهی رمان قربانی باد موافق، مجموعه داستانی روانهی بازار نشر کرده است. مجموعهای از هفت داستان که هر کدام از یک سو، قصهی خود را روایت میکنند و از سوی دیگر، نمای بزرگتر و جامعتری از وضعیت و سرگذشت یک خانوادهی رو به زوال ارائه میدهند.
زادگاه خانوادهی طلوعی، شهر رشت است. پدربزرگ خانواده، «آقایی»، سالها پیش در پاریس، شاگرد خیاطی زنانه بود و بعد از سه سال با دیپلم خیاطی به رشت برگشته و برای خودش مغازهای دست و پا کرده بود. «ضیا» پدر خانواده است که اختلافات سالیان دور با همسرش را از سر گذرانده و «محمد» و «سارا» هم دو فرزندشان هستند. در طول کتاب نیز اقوام و آشنایان دور و نزدیکشان حضوری گاه پررنگ و گاه سایهوار دارند. محمد پسر خانواده، راوی همهی داستانهاست که بعدها ساکن تهران شده است (تشابه اسمی نویسنده و راوی قصهها چهبسا منجر به واقعیتر شدن فضای کتاب شده). او سعی میکند با کاوش در زیر و بم خاطرات و گذشتهها، به بازشناسی خود و اعضای خانوادهاش بپردازد. شخصیتی که با مسئلهی بحران هویت خود و خانواده روبهروست و در هر مکان و موقعیتی که باشد، شهر رشت و مناسبات خانوادگی و فامیلیشان، در ذهنش تداعی میشوند؛ حتی وقتی شرایط زمانه و نیازهای اقتصادی او را به شهر استانبول میکشد تا بوراک ترکتبار، او را به عنوان یک نرّاد حرفهای، در قمارخانهی خانوادگیاش اجیر کند.
بحرانهای هویتی برای راوی در داستان داریوشِ خیس بسیار برجسته میشوند؛ آنجا که راوی در رویارویی با جوانی متوهم، به یاد میآورد که چگونه در سالهای اوایل دههی شصت، همهی اعضای خانوادهاش، به خصوص خالهها سعی داشتهاند هویت واقعی خود را کنار بزنند و تصویری جدید از خود بسازند.
هر چه پیشتر میرویم ابعاد بیشتری از مناسبات خانوادگی طلوعیها آشکار میشود و یادآوریهای ذهنی راوی از گذشتهها و لحن اندوهگین او به شکل فزایندهای این فضای نوستالژیک را تشدید میکنند. گویا که او با حالتی بغض کرده که حاصل شکستها و ناکامیهایش در زندگیست، غمگینانه درد دل میکند و بر گذشتههای از دست رفته حسرت میخورد. روابط انسانی در خانوادهاش در طول سالها همواره دچار تنش بوده؛ تنشهایی مانند درگیری همیشگی پدر و مادر بر سر طلاق که از دانمارک نرفتن مادر شروع شده بود، قهر بودن راوی با پدر، به هم خوردن روابط راوی با نامزدش مژده بر سر اختلافات طبقاتی که اوج این کشمکش را نیز در مراسم خواستگاری راوی از مژده میبینیم. گرفتار شدن راوی در وضعیتی آزارنده، آن هم در حضور جمع، باعث میشود که زمان کودکی خود را در جشن تولد دوستش رضا به خاطر بیاورد. او همیشه دارایی خانوادهاش را در مقایسه با ثروت آنها ناچیز میدیده و این مسئله این بار هم به شکل مضحکی به بیفرجام ماندن مراسم و قطع رابطهی همیشگیاش با مژده میانجامد.
سیر قهقرایی و رو به اضمحلال راوی در راه درخشانِ او در سفر به اصفهان پایان میپذیرد. زمانی که او بعد از یک حادثهی خیابانی به غسالخانهی قبرستان منتقل میشود و با مردهشویی که در حال شستن میت اوست و بسیار شبیه دوستش آرش است، مشغول صحبت میشود.
http://www.ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=534
...
در فاصله سکوتهای طولانی
نویسندهای که میخواهد مجموعهداستانی منتشر کند، همیشه یکی از دغدغههایش این است که از میان داستانهایش کدامها را انتخاب کند تا کتابش، مجموعهای یکدست و همگن باشد.
-«من ژانت نیستم» نام مجموعهداستانی است نوشته محمد طلوعی که نشر افق بهتازگی منتشر کرده است. طلوعی پیشتر رمان «قربانی باد موافق» را نوشته است. «من ژانت نیستم» را نمیتوان مجموعهای از داستانهای بههم پیوسته دانست، اما این را هم نمیتوان نادیده گرفت که در این مجموعهداستان نخهای باریک و نامرئیای وجود دارند که داستانها را بههم پیوند میدهند: راوی اولشخصی که در همه داستانها حضور دارد و آدمی است بسیار تنها و همیشه در تردید و ترس از سرنوشت به سر میبرد، سفری که راوی به ترکیه داشته، سفری که در کودکی راوی، پدر و مادرش قرار بوده به دانمارک داشته باشند، پدربزرگی که خیاط بوده و جوانیاش در پاریس و میانسالیاش در رشت و تهران گذشته، علاقه راوی به موسیقی و تار نواختنش و.... هرکدام از این موضوعات در مجموعهداستان «من ژانت نیستم» ممکن است در یکی از داستانها مورد اشارهای ضمنی قرار گرفته و بعد تبدیل به موضوع اصلی داستانی دیگر شده باشند. طلوعی در داستانهایش توجه زیادی به جزئیات دارد و درست به همین دلیل، حقیقتمانندی داستانهای او یکی از شاخصترین ویژگیهای آنهاست. این ویژگی باعث میشود که خواننده خود را با داستان همداستان ببیند و بهراحتی با شخصیتها و آنچه بر آنها میگذرد ارتباط برقرار کند. داستانهای این مجموعه هیچکدام خطی نیستند و راوی اولشخصشان آنقدر ذهن پیچیده و درگیری دارد که مدام در زمان به عقب و جلو میرود و جریان خطی روایت را برهم میزند. همین ویژگی البته تبدیل به چشم اسفندیار داستانهای «داریوش خیس» و «راه درخشان» میشود. هر هفت داستان مجموعه «من ژانت نیستم» زبانی ساده و روان و البته بسیار غنی دارند. طلوعی در داستانهای این مجموعهاش وقتی میخواهد درباره مقولهای (مثلا بازی تختهنرد یا خیاطی یا اعتیاد به مواد مخدر یا هرچیز دیگر) صحبت کند، با تسلط کامل و با استفاده از واژههای مخصوص همان مقوله دربارهاش صحبت میکند و از این حیث مجموعهاش دایره واژگان گستردهای دارد و در این دورانی که بخش مهمی از نویسندههای ایرانی دارند به سمت زبان عملکردگرای ژورنالیستی یا دستکم شبهژورنالیستی حرکت میکنند، این کم امتیازی نیست. این زبان پویا و جهان داستانی جذابی که در مجموعهداستان «من ژانت نیستم» خلق شده، دلایلی هستند که باعث میشوند «سلام کتاب» برای این هفته این کتاب را پیشنهاد کند.
...