درباره :
خانه
تماس
بایگانی عناوین
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
پرونده
موضوعات
شعر(۳٤)
خاطرات بندباز(٩)
ترجمه(٦)
داستان کوتاه(٦)
فیلمنامه(٤)
ماریو بندتی(۳)
مقاله(۳)
نمایشنامه(٢)
رمان(٢)
انگلیسی(۱)
نقد تئاتر(۱)
آرشیو
دی ۸۸
اردیبهشت ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
شهریور ۸٤
اسفند ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
خرداد ۸٢
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
لینک دوستان
قالب وبلاگ
rss 2.0

لوگوها

تکراری
این روزهای خستهی تکرار
این قطار واماندهی روزهای شبیه هم تکراری.
اتفاقهای همانند که هماناند
و باز همانساعتها سر راهمان میآیند
ماه که میگذرد ماه بعد
فهم آینده چه آسان است
همان کسالت درگذشته
فردا جایی میرودکه اصلن شبیه فردا نیست.
استغاثه
دریا، دریانورد را به ته کشید
مادرش، از ترس مباداهای سرنوشت
شمع بلندی روشن کرد پای مادر مقدس
گوش خوابانده به صدای باد
دعا میخواند که زودتر برگردد
مادر استغاثه میکند،
شمایلِ مغموم گوش میدهد
این زاری برای کسی است که برنمیگردد.
برگردان
فرزانه دوستی
محمد طلوعی
...
پیغمبری که خواب گنگها را تعبیر میکرد
صبح در روشویی شناورم
تختهپارهای جعبهای که موماندود کند مادرم
چرا یاد مادرم این دریا را به گریه نمیاندازد
چرا دستش را لای موهام نمیبرد
این سنگ به بستگیاش مانده
وقتی نمانده انتخاب ما را جدا کند
تختهپارهات را بچسب
کشتی شکستهای که ندارد هوای یار از بخت بد غرق هم نمیشود
...
مفتاح درهای بستهای وقتی که لبهات را میمزی
شمشیر میکشی و بیداد میکنی
از خیل سواران پشتهای
که کشتهای به اشارهی انگشت
در زمزمههات چانهبازاری میکند خالچانهات
با عطر شبگیر شانهات آغوش که میدهی
خنجر کند شده با زنانگیات میجنگی
حصار حصین گرد ارض موعود
جنگ بر سر تو بود نه هیکل داود
که با ارادهی سخن در لبهات هیکلها میریخت و میسازید
در خطهای دستم دنبال مردی میگردی که نیست
هروله میکند در سعی صدا کردنت
به زبان نمیآید و نمیافتد از دهن
اسمت که مفتاح همهی درهای بسته است
فتحالفتوح نمایان
قصد تو کردهام با لشکری به عدد ریگ
شمشیر بین ما است بیتالمقدس من
جنگی که میکشدم در آغوشت
وگرنه عشق ما را نمیگذاشت
...
شهر بیحافظه
محمد طلوعی
شهرام مکری
وقتی راجع به شهر حرف میزنیم پیش از هر چیزی شهری اسطورهای به خاطر متبادر میشود؛ این که چهطور شهر ممثل جهان مینوی بر زمین است و به همین خاطر ساختن شهر قدرت و فرهی ایزدی میخواهد. اما این تصویر شهری اسطورهای است و ربطی به امروز ندارد. شهر بازتاب مثلیاش را از دست داده ولی هنوز به رازورزیاش ادامه میدهد از رومای فلینی تا شهرهای نامرئی کالوینو. شهر اگر رابطهاش را با جهان اسطورهایی قطع کرده هنوز حافظهی عدنیاش باقی است و همین حافظهی شهر است که ما را مجبور میکند ساکن شهری باشیم یا به شهر دیگری کوچ کنیم.
قرار است راجع به تصویر شهر تهران در فیلمهای کوتاه حرف بزنیم نه اسطورهی شهر بنابر این میتوانید دو بخش ابتدایی کتاب اسطورهی تهرانِ جلال ستاری را ببینید و همهی چیزهایی که رد شدیم را مفصل بخوانید، با شرح و پانویسهای عالمانه، فقط چیزی آنجا نیست و توی یک کتاب دیگر از ستاری است که ترجمه کرده. شهر زن است و همهی فریب شهرها از همین زنانگیشان شروع میشود.
تصویر شهر
وقتی از تصویر شهر حرف میزنیم از چی حرف میزنیم. مثلا روح نیویورکی چی هست؟ شخصیت پاریس در چیست؟ شناسههای لندن کدامند و تهران، همین تهرون تهرون که میگند شهر قشنگیه، چه جور شهری است؟
ظاهرا وقتی از این تصویر شهری حرف میزنیم سه چیز عمده مد نطرمان است.
شکل ظاهری شهر: ساختمانها، خیابانها، درختها، یادمانها، حاشیهنشینی و از این قبیل.
فرهنگ شهر: آدمها، رفتارها، نوعحرفزدن، دغدغههای آدمهای شهر و ...
شناسههای شهر: وقایع تاریخی، مسابقات ورزشی، انتخابات، برگزاری جشنوارهها و ....
مجموع اینها احتمالا چیزی را شکل میدهد که تصویر شهر باشد یا مثلا روح شهر. این تصویر بالاخره یکجایی در ذهن ما وجود دارد هر چند اگر حالا که فکر میکنیم هیچجوری به خاطرمان نیاید اما یک جایی هست؛ وقتی پدیدار میشود که از شهر دور میشویم و با غم غربت آه میکشیم. آنجا است که ذهنمان این تصویر را از گوشه و کنار جمع میکند و کنار هم میگذارد.
فیلم شهری
فیلمها، چه کوتاه چه بلند بخشی از تصویر ذهنی شهر را حفظ میکنند. مثلا کندوی گله بخشی از خاطرهی تهران است، خشت و آینهی گلستان بخشی و نفسعمیق شهبازی هم تصویری متاخرتر. ولی شاید هیچ کدام اینها به معنایی فیلم شهری نباشند و سعی حاتمی در تصویر شهری که دوستش داشت با همهی سلایق شخصیاش نزدیکتر به چیزی باشد که فیلم شهری را تعریف میکند. شهر قهرمان.
شاید نتوانیم فیلم بلند ایرانی پیدا کنیم که قهرمانش شهر تهران باشد. یا تصویری که از شهر تهران ارایه میکند به عنوان سندی از حافظهی شهر قابل بررسی باشد. ( همانطور که ستاری این تصویر را در رمانهای ایرانی پیدا نکرد) و همانطور در فیلمهای کوتاهی که دیدهایم نتوانیم مثالی با همین تعریف شهرقهرمان نشانتان دهیم بنابراین سعی میکنیم بگوییم چرا تصویر تهران در فیلمهای کوتاه نیست یا با ملاحظهکاری بگوییم چرا تصویر تهران در فیلمهای کوتاه ایرانی کم است.
فیلمساز شهری
با اینکه تنها شهری که در آن فیلم ساخته میشود تهران است (دربارهی سینمای بلند که مگر غیر از تهران جایی هم میشود فیلم ساخت) فیلمسازان اکثرا تهرانی نیستند. هر کدام با غربتهای شهرهای خودشان مشغولند و تهران را کارخانهای بزرگ با ده میلیون کارگر میبینند. واقعا در این مقال نمیگنجد که از چرایی ماجرا حرف بزنیم اما ظاهرا دلبسنگی به شهری مثل تهران بعد از حداقل هجدهسالگی برای فیلمسازها که به خاطر تحصیل به تهران میآیند کار سختی باشد.
و همین فیلمسازهای شهرستانی هستند که قرار است تصویری از شهری که تصوری از آن ندارند نشانمان بدهند. آنها فیلمهاشان را در تهرانی میسازند که درست نمیشناسندش (دوستی داریم که هر پنجشنبه کولهاش را روی دوشش میاندازد و میرود تهران گردی، میگوید از شهری که کوچههایش را به اسم نشناسد میترسد. اسم کوچهها را توی دفتر قرمزی مینویسد و هر محله و منطقهای را جدا، ولی این کارها چیزی از ترسش کم نمیکند) و در صورتی دوربینشان را از تهران خارج میکنند که موضوعی بومی و اگزوتیک را در شهرستانها پیدا کرده باشند و چنین موضوعاتی تصویری از زادگاهشان هم ندارد. بنابراین نه تهران را در فیلمهاشان میبینیم نه شهری که دوست میداشتم. فیلمسازهایی هم که در تهران زندگی نمیکنند به خاطر تسلط فرهنگ تهرانی در تلوزیون، لهجهی بازیگرانشان را در فیلمهای غیرتهرانی تمیز میکنند، روابط آدمهای تهرانی را تقلید میکنند و مثلا فیلمی میسازند در رشت یا کرمانشاه.
میخواهیم بگوییم فیلمساز غیر تهرانی نداریم، اما هر دو شهرستانی هستیم و توی کتمان نمیرود.
سیمای زنی در جوانی
گرایش جشنوارهای خارجی از جایی به سمت فیلمهای قومگرایانه و بومی ایرانی رفت یا فیلمهای ما آنطرفی بردندشان، اثری متقابل شاید. از آن به بعد ما مدام فیلم جشنوارهای ساختیم (فقط اسمگذاری است برای صدا کردن اینجور فیلمی، نه خوب نه بد) آنها فیلم جشنوارهای خواستند، آنقدر که خودمان هم توی جشنوارههامان به اینجور فیلمها جایزه دادیم و خوشمان آمد. به این ترتیب جریانی شکل گرفت که دورهی دوم فیلمسازی کوتاه سینمای پس از انقلاب ایران بود. پیش از آن فیلمسازان دو جهت عمده داشتند؛ تمایل به سینمای روشنفکری و نیمه عرفانی تحت تاثیر سینمای مورد حمایت فیلم بلند و سینماگرانی که آنی ویژه را فیلم میکردند، اینها هم تحت تاثیر پسلهی سینما آزاد. با همهی تفارقشان این دو جهت جریانی واحد بودند، جریانی که سلیقهای شخصی هدایتش میکرد نه جشنوارهها. کنار هم گذاشتن این دو دورهی فیلمسازی کوتاه نشان میدهد که سینماگران فیلم کوتاه فرصتی برای نشان دادن تهران نداشتند و وقتی به خاطر میآوریم که این دو پیوستهی تاریخی تا سال هشتاد و یک یا دو طول کشیده دیگر دنبال چی میگردیم؟ دنبال تصویر زنی که تهران است در سه سالگیاش؟ گیرم که پیدا کنیم، زنها خیلی کم شبیه سه سالگیشان باقی میمانند.
همهی راهها به رم میرسد
از سه وجه چهرهی شهری که حرفش را زدیم، فیلمهای راجع به فرهنگ شهر را میشود راحتتر جستجو کرد.آپارتمانها، کافیشاپها، رستورانهای هندی و چینی و لبنانی. هر جایی که سقفی داشته باشد که بشود کنترلش کرد. فیلمهایی که رد تهران را دارند در فضاهای بسته میگذرند و این شاید بتواند خصیصهی فیلمهای کوتاهی باشد که تصویر شهر تهران را میسازد و بعدها کسی جایی اسمش را بگذارد؛ فیلمهای مسقف شهری.
تهران شهری اسطورهای نیست، شهری تاریخی نیست حتی پیش از دارالخلافه شدنش در هزار و دویست مردمش در سردابهای زیرزمینی شبیه لانهی موچگان زندگی میکردند (فضاهای بستهی فیلمها شاید رجوع به همین میل اختفا است) ولی این زن صورتی دارد، گیرم پشت برقع.
تهران چهرهی شناختهای ندارد، فیلمسازی تهرانی نداریم ولی فیلمهایی در تهران ساخته میشوند که حداقل باید گزارشی از تصویر معاصر تهران بدهند؛ چه میشود که همین مختصر را هم باید دنبالش بگردیم.
مهمترین دلیل شاید دیوانگی تهران باشد که تولید فیلم را مشکل میکند و این برای گروههای فیلمساز جوان (جوانترها فیلم کوتاه میسازند دیگر) که تجربهی کمتری در کنترل صحنه دارند سخت است. تهران پرترافیک، پرصدا و پرجمعیتی را فرض کنید که صدابرداری بدون زمینهصدای بوق اتومبیلها و تصویربرداری بدون نگاههای کنجکاو عابرین در آن غیرممکن است. برای رفتن از جایی به جای دیگر شهر ساعتها باید وقت گذاشت و این با شرایط چریکی تولید فیلمهای کوتاه که در حداقل زمان ساخته میشوند نمیخواند. پلیس به جای کمک در رفع ازدحام مردم هر لحظه در گروههای دو تا ده نفره برای بازدید مجوز فیلمبرداری میآید (هیچوقت سعی نکنید فرق تصویربرداری و فیلمبرداری را برایشان توضیح بدهید، فکر میکنند دارید چیزی را لاپوشانی میکنید)، تماشائیان دور صحنهی تصویربرداری بعد از اینکه مطمئن شدند هنرپیشهی معروفی در کارتان نیست لودگی میکنند و به چند نیروی متخصص برای حفظ وسایل تصویربرداری نیاز دارید که جماعت مثلا لنز واید را به شوخی با خودشان نبرند که مجبور بشوید به اندازهی تمام بودجهی فیلم خسارت بدهید.
قبل از این برای تولید فیلمی که حرفش را زدیم بایستی از نیروی انتظامی مجوز بگیرید (همانی که مدام نشانش میدهید) برای کار در محیط شهر مجوزی کلی و برای تصویربرداری در هر محله مجوز کلانتری، برای تصویربرداری از ساختمانها، پارکها و بیمارستانها مجوز لازم دارید، برای گذاشتن دوربین در پیاده رو باید با شهرداری هماهنگ کنید، اگر میخواهید از ساختمانی که نشانهی مشخص تهران است تصویر بگیرید (اگر مجوز تصویربرداری از برج میلاد را دارید به قیمت توافقی خریداریم) باید اطمینان بدهید که قصد انتقاد ندارید یا راجع به پروازهای وزن ضرب در نه و هشت دهم نیروی گرانش فیلم نمیسازید؛ اگر فکر کردید یک چیزی میگویم و یک کار دیگر میکنم منتظر شکایت باشید.
قبل از اینها البته کارهای دیگری هم باید بکنید، فیلمنامهای را که نوشتهاید شورایی در انجمن سینمای جوان، سینمای مستند تجربی، خانهی سینماگران جوان (یک جایی که به جوانی و تجربهگراییتان حتما اشاره کند) باید تایید کند؛ بعد فیلمنامه را میدهید به نیروی انتظامی. از یک سال پیش شورایی در نیروی انتظامی تشکیل شده که فیلمنامهی شما را بازخوانی میکند تا اگر مشکلی نداشت مجوز بگیرید (همانی که باید مدام نشانش بدهید) و اگر فکر میکنید این شورا نظرش راجع به مشکل امنیتی فیلمنامه است اشتباه میکنید، ضعفهای شخصیتپردازیتان باید اصلاح شود اگر مثلا آدم کچلی توی فیلمنامه دارید حتما درش بیاورید اگر کسی کشته میشود سعی کنید به لطافت صورت بگیرد تا تاثیر بدای نداشته باشد.
توصیه: در طول دوران تحصیل دانشگاهی به خصوص در رشتهی سینما هیچ انتقادی از دوستان همکلاسیتان نکنید، شاید همان دوست در دوران سربازی عضو همین شورای کارشناسی بشود.
اینها اگر دلایل کافی برای پناهبردن فیلمسازان فیلمهای کوتاه به آپارتمانها، کافیشاپها و رستورانهای چینی نیست حتما وارونگی هوا یا دلملشتی فیلمسازها از ندیدن آن دیو سپید پای در بند است که نمیگذارد چیزی از این چهرهی زنانه نصیب سینمای کوتاه بشود.
شبهای تهران
فیلمسازان فیلم کوتاه تمرین میکنند (چه فیلمسازی کوتاه را جریانی مستقل بدانیم، چه راهی برای سینمای بلند) و در این تمرین کارگردانی کنترل صحنه مهم است. وقتی کارگردان سینمای کوتاه تجربههایش را با نگاتیو سوپر هشت انجام میداد به خاطر سختی کار نورپردازی صحنههای داخلی، دوربین را بیرون میبردند و تا میتوانستند روز/خارجی فیلم میگرفتند اما وقتی ویدیو ابزار کار فیلمسازان کوتاه شد (و دیگر یادش بخیر تصویر سلولوئید هم از مد افتاد) به خاطر تسلط فیلمساز بر محیطهای داخلی و امکان دیدن تصویر در مونیتور یا به خاطر اجتناب از تختشدن تصویر ویدویی تخت با نورهای تخت خارجی، فیلمسازی کوتاه بیشتر شب/داخلی شد. این تغیر رویهی فیلمسازی امری بطئی است، نه کسی حواسش هست که دارد اینکار را میکند نه گردن میگیرد، اما میتوانید بنشینید و از این کارهای آماری بیخود بکنید، ما برای فیلمهای شرکت کننده در سه سال اخیر جشنوارهای فیلمکوتاه تهران بخش فیلمهای کوتاه داستانی ملی کردیم و نتیجهاش شد بیش از پنجاه درصد شب/داخلی.
در شب/داخلیهای سینمای کوتاه امروز چهقدر میشود تصویر تهران را نشان داد؟
شهر نامرئی
ما تجربهی زندگی شهری نداریم، این حکمی جامعهشناسانه نیست؛ این نتیجهی شکل زندگی ما در تهران است. ما جایی برای گردهمایی شهری نداریم.
به خاطر تماشاگرنماها به ورزشگاه نمیرویم، با همهی طرحهای پاکسازی که اجرا میشود به پارکها نمیرویم، همان نمایشگاه کتاب هر سالهمان را (امسال نمیدانید بالاخره کجا است) نمیرویم بس که شلوغ است، سینما نمیرویم چون نسخهی پونصد تومانی فیلم را کنار خیابان میفروشند، تآتر نمیرویم چون تآتر شهر توی طرح ترافیک است، بلیط هم برای دیدن عشقهی رحمانیان پیدا نمیشود. پس زندگی شهری ما کجا اتفاق میافتد؟ در ترافیکهای طولانی روزانه، توی فشار قبر مترو، توی دویدن دنبال اتوبوس، توی رویای منو ریل، توی کابوس سهمیهی بنزین روزانه چهار لیتر.
ما در این شهری که همهی خصایص شهریش را پاک کردهایم چهجور زندگی شهریای داریم؟
...