یادداشت من بر پنجاه سالگی علی رضا پنجه ای عزیز

معلمِ اول


امروز شانزده سال از آن روز می‌‌گذرد، یعنی می‌توانم سنم را به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم کنم از آن روزی که به دفترش رفتم.یعنی او دقیقن معلمِ نیمی از زندگی من بوده.روزی که به دفترش توی شهردارِی رشت رفتم،شعری گفته بودم با قافیه‌ی بهار می‌‌آید یک چیزهایی توی همین مایه‌ها. شعر ناقصِ بی دست و صورتی بود، بیشتر آهنگ بود تا مضمون و بدیع و عروض.چیزی نبود که چیزی باشد فقط قربانِ فاخته را که معلم تاریخ‌مان بود ذِله کرده بودم بس که هر جلسه‌ی کلاس تاریخش بلند می‌شدم و از همین‌جور شعرهای ناشعر می‌خواندم و او هم که خسته شده بود فرستادم پیشِ علی‌رضا پنجه‌ای.یعنی گفت شعرم را ببرم نشانش بدهم که لابد یک‌جوری علی‌رضای پنجه‌ای ناشعرم را بکوبد توی سرم که از هرچه شعر و شاعری بیزار شوم.شانزده سالِ پیش، خوش خوشانِ یک روزِ آخر بهاری که امتحان‌های ثلث سوم را داده بودم، درست وقتی نصفِ حالا سن داشتم دفتر شعرم را زیرِ بغل زدم که علی‌رضای پنجه‌ای را ببینم. علی‌رضای پنجه‌ای که فقط یک اسم نبود، کورسویی بود از جهانی دیگر،درِ بازی بود به دنیایی که همه‌چیز و همه‌کس اش با دنیایی که تویش بودم فرق داشت. زیر کتاب‌خانه‌ی ملیِ رشت، افشار رئوف را دیدم و دستِ او را هم گرفتم بردم.من و افشار با هم باشگاه ورزشی می‌رفتیم و او حتا همان ناشعرهایی که من می‌گفتم را هم نگفته بود(بعدها مجتبا پورمحسن را هم یک روزی همین‌جور اتفاقی بردیم پیشِ علی‌رضای پنجه‌ای) از پله‌های ساختمانِ شهرداری که بالا رفتیم و روی تخته‌کوبی‌ها که پا گذاشتیم هرجور تصوری از علی‌رضای پنجه‌ای داشتم جز آنی که دیدم. علی‌رضا پنجه‌ای مردِ سی و چند ساله‌ای بود،میانه بالا با صورتی گرد،سبیلی که آب‌خورهاش را تاب داده بود و جای شکستگی روی ابروش.لبخند جزو همیشگی صورتش بود و در میهمان‌نوازی و بذلِ دانسته‌هاش یگانه بود.(فعل‌های ماضی فقط برای شرح آن عمرِ رفته نیست،در نعتِ استاد است که هنوز لبخند و میهمان‌نوازی و جای شکستگیِ رووی ابروش را نگه داشته،هر چند الگوی تاسی پیش‌رونده‌ی مردانه موهاش را تنک کرده و شکم اش گلابی شده.نمی‌خواهم چیزی بنویسم شبیه مراثی،علی‌رضا پنجه‌ای هنوز زنده است،تازه در آستانه‌ی پنجاه سالگی است و هنوز شعرهاش جوان‌تر از سال‌هایی است که بر او گذشته) من و افشار رئوف رفتیم لرزان و دست به سینه نشستیم و بعد از معرفی و دادنِ آدرسِ قربان فاخته که ما را فرستاده و صاحب‌امتیاز مجله‌ای بود که پنجه‌ای سردبیرش،دست و پامان را دراز کردیم و چای خوردیم.علی‌رضای پنجه‌ای گفت «خوب یه چیزی بخون» من با کمی خشکی دهان و ترسِ تازه‌کارها که شعر می‌گویند،به دهانِ افشار نگاه کردم و به دست‌های پنجه‌ای و یکی از ناشعرهام را خواندم و وقتی تمام شد منتظر ماندم.معلمِ اولِ من،علی‌رضا پنجه‌ای(از همین لحظه‌ها بود که معلمیِ آقای پنجه‌ای بر من شروع شد همین وقت که ناشعرم را می‌شنید،همین وقت که صبوری می‌کرد،همین وقت که قندان را از جلویش برنمی‌داشت پرت نمی‌کرد سمتِ من همین‌ وقت که ساعتِ اداری تمام شده بود و به خاطر ما دو تا نوجوان روی صندلی‌اش نشسته بود) سرش را گرفت سمتِ افشار و گفت «تو چیزی نداری بخونی؟»

افشار گفت دفعه‌ی دیگر می‌آورد و راست گفت دفعه‌ی بعد با شعر آمد چون علی‌رضای پنجه‌ای بعدِ شنیدن ناشعرِ من و دیدنِ وضع افشار برای ما از شعر گفت.از سعدی از نیما از نصرتِ رحمانی از محمد حقوقی از رمبو از پاسترناک از ناظم حکمت از نرودا و حتا یک دو جمله از خودش نخواند.برای ما از شعر گفت بی این‌که خودش را توی سرِ ما بکوبد،برای ما از شعر گفت بدونِ آن‌که استادی‌اش را به رخِ ما بزند و راست گفت دفعه‌ی بعد افشار با شعر آمد و راست گفت ناشعر بعدیِ من بهتر از ناشعرِ قبلی‌ام بود.

علی‌رضا پنجه‌ای که حالا نیمی از عمرِ من بر من منتِ معلمی دارد، اولین درس اش را همان‌جا و همان‌وقت به من داد،گوش‌دادن،صبوری کردن و مناسبِ حال و در وسعِ شنونده حرف‌زدن(هر چند که من نه بعدها نه هنوز این درس‌ها را به کمال نیاموختم).

ولی این‌ همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او معلمی‌اش نیست،برای من او شاعرِ یگانه‌ای است،شاعری یگانه چون کشفِ شخصیِ من است،کسی به من پیشنهادش نداده،کسی برایم شعرهاش را نخوانده.من کاشفِ علی‌رضا پنجه‌ای بودم در خلوتِ خودم.

ولی این همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او چون معلم من است و چون برای من یگانه است،نیست،شعرِ علی‌رضا پنجه‌ای همیشه استیلا گریز بوده،چه استیلای قدرتِ زمانه،چه استیلای روشنفکری،چه استیلای شکل‌های قالب شده‌ی شعری.من با علی‌رضا پنجه‌ای بود که بیژن کلکی را شناختم،با او بود که یدالله رویایی را شناختم،با او هوشنگ چالنگی را با او بهرام اردبیلی را با او بیژن جلالی را با او منوچهرِ آتشی(امروز این‌ها اسم‌هایی آشنایند برای شاعران و ناشاعران ولی من از روزهایی حرف می‌زنم که هژمونیِ شاملو در شعر هر جورِ دیگری را از شاعری تکفیر می‌کرد،نه این که شاملو بخواهد یا جریانی را رهبری کند که باقی جریان‌های شعر را نابود کند.شعر آدمِ بلندبالایی داشت که در آستانه ایستاده بود و جلوی هر جور نوری را می‌گرفت)با علی‌رضای پنجه‌ای،شعرش و توصیه‌هایی که برای ما شاعران جوان داشت،من شعری را شناختم که استیلا ناپذیر بود.

ولی این همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او چون معلم من است و چون برای من یگانه است،و چون در شعر و عمل استیلا ناپذیر است،نیست.علی‌رضا پنجه‌ای تمامِ عمرش را برای فرهنگ کوشیده،شاعر روزنامه‌نگار،سردبیر هنری،مشاورِ فرهنگی و هزار جور صفت و مضافی که به فرهنگ بچسبد،بوده است.علی‌رضا پنجه‌ای در آستانه‌ی پنجاه سالگی از جمیع بسیاری از آدم‌ها که کارِ فرهنگی کرده‌اند پرکارتر بوده و در این عمرِ فرهنگی که درازتر باد،همیشه،همه‌جا گوش داده،صبور بوده و به اندازه‌ی وسع ِ شنونده‌هایش حرف‌ زده است.

...



مرگ مظفری

مرگِ مظفری

محمدعلی‌شاه بارها التزام به رعایت مشروطه داد اما مجلس را به توپ بست، آزادی‌خواهان را اعدام کرد و سلطنت مطلقه را دوباره برگرداند.

محمدعلی شاه تربیتِ روسی داشت، نیروهای مشروطه‌طلب تندروی می‌کردند، انگلیسی‌ها در امور داخلی دخالت می‌کردند، اما همة این‌ها نبود که مشروطه را حداقل در تهران متوقف کرد.

امین‌السلطان اتابکِ اعظم که از عصر ناصرالدین‌شاه وزیر اعظم بود ترور شد، ناصرالملک قره‌گوزلو برای اعدام به باغِ شاه احضار شد و با وساطت تبعید شد. نیروهای معتدل کنندة اجتماعی یکی یکی از میدان بیرون می‌رفتند، توسط شاه یا نیروهای مشروطه‌طلب فرقی نداشت، با حذفِ آن‌ها تقابلِ بینِ شاه و نیروهای انقلابی حتمی بود. 

محمدعلی شاه دستورِ به توپ بستنِ مجلس را صادر کرد و یک سالی طول کشید تا مشروطه دوباره برقرا شد.

خلافِ آن‌چه امروز هست، همه‌چیزِ ایرانِ آن روز تهران نبود. مردم از رشت و تبریز و اصفهان و شیراز به تهران آمدند و مشروطه را دوباره برگرداند. مردمِ باقی ایران که نه سفارت‌خانه‌های خارجی در آن‌ها به اندازة تهران موثر بودند، نه تجدد و تجددستیزی به اندازة تهران صف‌بندی داشت. آدم‌های معمولی برای جوری که می‌خواستند زندگی کنند، برای شکلی از زندگی که فکر می‌کردند بهتر است، خون دادند و جنگیدند و همان‌جور زندگی کردند.

روایت‌های پیشِ رو روایت‌های رسمی و اداری وزارت امور خارجة انگلستان است از تهران به لندن که حوادث تهران را از سفیران انگلستان در تهران به وزیر امورخارجه‌شان گزارش می‌دهد. در این روایت‌ها تهران همه جای ایران نیست. نقطة کوچکی است که در آن مشروطه تعطیل مانده.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادواردگری

از طهران به تاریخ 17 دسامبر 1906/25 آذر 1285

تا کنون شاه زنده است و دیروز حالش بهتر بود، دیشب ولیعهد وارد تهران گردید.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادواردگری

از طهران به تاریخ 30 ژانویه 1907 /10 بهمن 1285

تلگرافی به شما اطلاع داده شد که شاه در هشتم همین ماه قریب به نصف شب از دنیا رفت. چون مدتی بود که می‌دانستند آن اعلیحضرت علاج‌پذیر نیست و مایوس از حیات او شده بودند و نیز پسرش نیابت سلطنت می‌کرد لهذا در رحلت وی هیچ اغتشاش و بی‌نظمی در شهر رخ نداد.

روز دیگر جسدش را به تکیه دولت که ایام محرم تعزیه‌داری می‌کنند برده امانت گذاردند چه که در دم آخر وصیت کرده بود که نعش وی را به کربلا برده آن‌جا دفن نمایند ولی چون مردم او را پدر آزادی ایرانیان می‌شناسند راضی نگشتند جسدش را از ایران خارج شده و بعلاوه مبلغ کثیری پول برای مخارج حرکت جنازه‌اش صرف شود.

روز دهم ژانویه 1907هیات دیپلماتیکی خارجه از طرف دولت متبوعه خویش به صدر اعظم تبلیغ تعزیت و تسلیت نمودند و روز سیزدهم همان ماه ایشان را با لباس رسمی برای تبریک و تهنیتِ جلوسِ پادشاه تازه به درباره دعوت کردند و قرار شد احتراماتی که می‌خواهند به جنازة شاه متوفی نمایند نیز در همان روز باشد.

در همان روز ما سفرا در یک اطاقِ کوچکی که با تصویرات سلاطین دولت خارجه زینت یافته بود، پذیرایی شدیم. هیات سفرا به واسطه بی‌مناسبی محل و ضیق مکان در یک دایره بسیار کوچکی فشرده شدند. اعلیحضرت که داخل اطاق گردید و در جای خود قرار گرفت سفیر عثمانی زبان به تهنیت و تبریک گشود و بعد وزیر دربار سفرا را معرفی کرد و هرکدام که معرفی می‌شد شاه با جزئی حرکت سر به وی اظهار التفات می‌نمود. وقتی که شاه از اطاق خارج شد ما نیز بیرون آمده به تکیه دولت که شاه متوفی را در آنجا دفن کرده بودند رفتیم. سفیر عثمانی پس از چند لحظه توقف مقابل مقبره ایستاده و ما نمایندگان عیسوی در قب او قرار گرفتیم. مشارالیه به خواندن فاتحه مشغول شد و چون ختم نمود همگی مراجعت کردیم.

در بیستم ژانویه 1907، مطابق پنجم ذیحجه 1324 رسومات تاجگذاری پادشاه جدید به عمل آمد و به محمدعلی شاه موسوم گردید.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادوارد گری

از قلهک 23 می 1907 /2 خرداد 1286

با کمال افتخار شرح وقایع و اتفاقاتی که در ماه گذشته در این مملکت روی داده و مستر چرچیل ثبت کرده است معروض می‌دارم.

تاکنون نتوانسته‌اند وسایلی برای پیشرفت امور دولت به چنگ آورند. مجلس از اطراف گرفتار حمله واقع شده است. درباریان تماما مخالفت می نمایند و مردم شهر بواسطة این‌که نان مانند سابق به حالت گرانی باقی است رضایت ندارند. از طرف دیگر ضعف مجلس بواسطة مناقشة مابین دونفر از روسای آن که عاقبت منجر به استعفا دادن هر دو گردید مشوف و باب همه گونه فواید برای دشمنانش مفتوح شد. مهمتر مسئله‌ای که در این وقت دست‌آویز گردید متمم قانون اساسی بود که تمام رعایای ایران را بدون رعایت مذهب در حکم قانون متساوی‌الحقوق ضمانت می‌کرد. عدة بسیاری از طلاب به ریاست اقا سید محمد و آقا سید جمال‌الدین واعظ مردم را آگاه و متذکر می‌ساختند به این‌که آزادی و مساوات از قوانین اسلام است و هر که جز این بگوید به مملکت خیانت نموده و مسلمان نیست. نمایندة پارسیان در نزد من خیلی اظهار امیدواری می‌کرد که در خصوص تساوی حقوق اقدامات قطعی خواهد شد ولی این مطلب هنوز در بوتة اجمال باقی است. شاه موقع را مغتنم دانسته از امضای متمم قانون اساسی امتناع دارد و مدعی است که مواد آن بایستی از نظر مجتهدین کربلا بگذرد. از فرستادن آن به نزد علمای کربلا چه نتیجه حاصل خواهد شد معلوم نیست؟ در این روزها از طرف مجتهدین کربلا رسما به سید جمال‌الدین پیغام فرستاده و فورا طبع به همه‌جا توزیع گردید. مفاد آن امر به مردم بود که به توسط مجلس از شاه مطالبة تجدد نمایید.

حس استقلال و حفظ ملیت نمودن  و ممانعت از ظلم و ذیحق بودن در اداره کردن امور خویش هر روزه مابین مردم به طور سرعت تولید می‌شود. در هر شهری یک مجلسی منعقد است که بدون مشورت با حاکم یا مجلس مرکزی طهران متصدی امورات می‌شوند. حکامی که طرف نفرت مردم واقع بودند پی در پی بیرون شده‌اند. حکومت مرکزی و مجلس طهران فهمیده‌اند که قوة ممانعت و جلوگیری را ندارند، لهذا خطر یک بی‌نظمی عمومی به نظر حتمی‌الوقوع می‌آید. آثار هیجان در دفع ظلم و مقابله با اولیای امور در تمامِ ولایات مشهود است. اگر به هر جهتِ قطعة شمال مسافرت نمایند چون به هر نقطه از آن وارد شوند خواهند دید که زبانِ مردم آن‌جا آزادتر و سلوکِ ایشان نسبت به پادشاه و حاکمِ آن محل مخالف‌تر می‌باشد. ملاطفت با اتباع خارجه و یا تنفر از آ‌ن‌ها مربوط به عدم مراوده و یا آمد وشد ایشان است با حکومت حاضره.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادوارد گری

از قلهک 13 سپتامبر 1907 /21 شهریور 1286

آقا

با کمال افتخار معروض می‌دارم که اتابک درسی‌ام ماه گذشته هنگام شب به ملاقات من آمد و مفصلا از اوضاع سیاسی گفت‌وگو نمود.

مفهوم بیاناتش این بود که شاه از ضدیت دست خواهد کشید و مخالفت را متروک می‌دارد، مجلس با دولت موافقت خواهد نمود و چندی نمی‌گذرد که دولت خواهد توانست بی‌نظمی که سراسر مملکت را فرا گرفته مرتفع سازد. من وی را بدین‌گونه مشعوف و در حال وجد و امیدواری هیچگاه ندیده بودم.

روز دیگر اتابک با وزرا حضور شاه شرفیاب گشته مجتمعا استدعا نمودند که یا استعفای ایشان را پذیرفته یا از روی واقعیت متعهد گردد که با هیات دولت و مجلس اتفاق و همراهی فرماید. پس از اخذ تعهد کتبی همگی به مجلس رفتند و در آن روز مذاکرات مجلس کلیتا مبنی بر اتفاق و رضایت‌بخش بود. اتابک دستخط شاه را قرائت نمود و گفت اکنون دولت و مجلس می‌توانند داخل در کار شده جدا به عمل اصلاحات بپردازند. جزئی ایراد و مخالفتی خواست به ظهور رسد ولیکن از آن جلوگیری گردید. اکثریت مجلس همراهی خود را با دولت اظهار داشت. خلاصه اتابک از مجلس برخاست و به اتفاق آقای سیدعبدالله مجتهد بزرگ بیرون آمد. چون به درب خارجی صحن عمارت رسیدند به محض جدا شدن از یکدیگر اتابک هدف گلوله و در سر تیر مقتول گردید. یکی از حمله‌کنندگان که گرفتار آمد دستگیر کننده را مجروح ساخته فرار کرد و دیگری چون خویشتن را محصور یافت خود را به ضرب گلوله هلاک نمود.

 

مستر مارلینگ به سر ادواردگری

از طهران به تاریخ 7نوامبر 1907 /14آبان 1286

آقا

با کمال افتخار ترجمه مفصلی از قانون اساسی که مجلس تصویب و در هشتم ماه اکتبر 1907  به صحه شاه توشیح یافته در لف همین عریضه معروف حضور آن جناب می‌دارم.

این قانون اختیارات و اقتدار پادشاهی را کاملا تنزل می‌دهد.

 

مستر مارلینگ به سرادوارد گری

از طهران، به تاریخ یازدهم دسامبر 1907 /18آذر 1286

بی‌نظمی چنان رخ داده که اسباب خوف و هراس شده است. دیروز در یکی از مساجد عمده میتینگ عمومی تشکیل یافت و در سرزنش شاه و درخواست طرد و نفی مصلحت‌گزار و وکیل وی یعنی سعدالدوله و نیز امیربهادر نطق‌های آتشین ایراد نمودند.

هیات وزرا استعفا دادند ولی شاه استعفای ایشان را نپذیرفت. امروز صبح جمعیت با هیجانی در خارج مجلس اجتماع داشتند اما عده‌ای از اشخاص مسلح به امر شاه بدانجا آمده و آن‌ها متفرق شدند. کلنل لیاخوف درخواست مجلس را در فرستادن قزاق برای حفظ نظم رد نمود.

 

مستر مارلینگ به سرادواردگری

از طهران، 17 دسامبر 1907 /24 آذر 1286

عده زیادی از اشرار مسلح به شهر وارد و در میان توپخانه مجتمع گردیدند. قشون و توپچیان آنان را حمایت و محافظت می‌کنند.

یک نفر از حامیان مجلس را به قتل رسانیدند و به یک سید مشروطه‌خواهی چنان حمله کرند که مشرف به هلاکت است.

انجمن‌ها با اسلحه در اطراف عمارت مجلس مجددا اجتماع نموده‌اند. ترس آن است که قبل از به آخر رسیدن روز، اغتشاش و انقلاب عظیمی به ظهور رسد، ترامواهای اسبی از حرکت بازمانده و تمام دکاکین بسته گردید.

 

مستر مارلینگ به سرادواردگری

از طهران 23 ژون 1908 / دوم تیر1287

تقریبا در ساعت شش قبل از ظهر امروز شاه بیست نفر قزاق برای دستگیر نمودن هشت نفر که در مسجد جنب مجلس بودند فرستاد.

تسلیم نمودن این اشخاص قبول نگردید و تیری هم از مجلس انداخته شد. سپس جنگ شروع شد و تا به حال هم مداومت دارد و عده مقتولین هم از قراری که می‌گویند زیاد است.

قشون شاه توپ استعمال می‌نمایند.

قشون شاه مردم را از عمارت و مجلس و مسجد خارج نموده و انجمن آذربایجان را منهدم نموند.

شاه سید عبداللـه و شیخ الرئیس و تقریبا ده نفر دیگر از روسای مشروطیون را دستگیر نموده است. از بریگاد قزاق چهل نفر مقتول گردیده‌اند. عده مقتولان طرف مقابل از قراری که می‌گویند خیلی قلیل است ولی عده صحیح هنوز معلوم نگردیده است. قانون نظامی در شهر اعلان گردیده و انجمن‌ها متفرق شدند.

عده‌ای از دکاکین و خانه‌ها که خانه‌ ظل‌السلطان و عمارت مجلس هم در جزء آن‌ها است غارت شده است. من به اتاشه میلیتر که امشب در طهران توقف خواهد نمود دستورالعمل دادم که اگر ممکن می‌شود نگذارد که کسی در سفارت تحصن اختیار نمایند. ماژراستوکس راپورت می‌هد که تا به حال اقدامی نشده است و شهر هم خاموش است.

 

کتاب آبی

گزارش‌های محرمانة وزارت امور خارجة انگلیس دربارة انقلاب مشروطة ایران

جلد اول

17 دسامبر 1906-28 نوامبر 1908

به کوشش احمد بشیری

نشر نو

...



من ژانت نیستم

 

دست به آسمانیم که به نمایشگاه برسد

...



زنهارِ بازمانده‌ی پمپی

 

زنهارِ بازمانده‌ی پمپی

 

آدم‌های پمپی هرکدام به همان حالی که بودند، در آغوش معشوقه‌ای به حالِ خوردن، به حالِ رقصیدن سنگ شدند. مثلِ عذابِ وعده داده شده‌ ولی چند نفری هم از آن مهلکه جان بردند، خودشان را بستند به مشکی و پریدند توی آب با آن که شنا نمی‌دانستند من یکی از آن‌هام.

 

من شاعر بودم. هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد باشم. من منتقد بودم، هنوز هم گاهی چیزهایی را نقد می‌کنم، خیلی خودِ آن چیز مهم نیست، نقد سنگی است که با آن زبانم و حواسم را تیز می‌کنم. گاهی حتا چیزهایی را نقد می‌کنم که نمی‌شود مثل فیلم یا کتاب دید، بعضی وقت‌ها که زورم به کسی نمی‌رسد خودم را نقد می‌کنم. این مقدمه‌ها را گفتم که خودم را یادتان بیاورم و بستگی‌ام را به چیزی که جلوتر می‌خواهم بگویم.

 

شعرِ دهه‌ی هفتاد شهر پمپی بود و شاعر/منتقدها آتش‌فشانی بودند که خاکسترشان کلِ آدم‌های شهر را گرفت. بی‌استعاره آن‌چیزی که شعر دهه‌ی هفتاد را نابود کرد (نه تاریخ یا پیوستارش با شعر قبل از خودش یا بعد از خودش، نتایجی را که باید آن شور و حالِ شاعرانه به دهه‌ی بعد با خودش می‌آورد) حضورِ بی شمارِ شاعر/منتقدها بود. شاعرانی که خودشان را تئوریزه می‌کردند، خودشان را تبلیغ می‌کردند، خودشان را خوش‌آمد می‌کردند. یکی از آن جمله قصارها که دیگر یادم نمی‌آید از کی است می‌گوید «ادبیات چیزی نیست جز نقد ادبی» و چه به این جمله معتقد باشیم چه نباشیم سخت است کتمان کنیم که نقدِ ادبی (لااقل در دوره‌ای خاص) وری از ادبیات را مقبول می‌کند. منتقدها جوری از ادبیات را محبوب یا نامحبوب می‌کنند با یادداشت نوشتن‌هاشان، با مصاحبه‌هاشان، با گزارش‌هاشان.

 

شاعر/منتقدها سعی می‌کردند جوری از شعر را که می‌پسندند، جوری از شعر را که می‌گویند با ضربِ جلسه‌ها و کتاب‌ها و مصاحبه‌ها مقبول کنند و این خاکستری بود که در هوای پمپی پراکندند. اگر بینِ منتقد و خالق فاصله نباشد، اگر منتقد به روحِ اجتماعی که از آن می‌‌آید وصل نباشد همین آتش‌فشان هر جا و دوباره فعال می‌شود و ماها دوباره لخت توی اتاق‌خواب‌هامان، وسطِ جلسه‌های نقد و  بررسی، پشتِ لپ‌تاپ‌هامان وقتی نقد می‌نویسیم سنگ می‌شوم.

 

اما چرا این خاطره‌ی بد را یاد‌‌آوردم؟ دوستانِ نویسنده‌ی من دوباره دوره افتاده‌اند نویسنده/منتقد شده‌اند و دارند خودشان را تبلیغ می‌کنند، جورِ نوشتن‌شان را تبلیغ می‌کنند. به مشام من بوی خاکستر می‌آید و این‌ها را می‌نویسم. دوستانِ من این رابطه‌ی دوگانه‌ی نویسنده/منتقد همیشه جای جدل بوده، نویسنده در عینِ خلق منتقد هم هست و به محضِ توقفِ مرحله‌ی نوشتن در بازنویسی‌ها و ویراستاری معمولن با ورِ انتقادی‌اش سراغِ نوشته می‌رود اما این هشدارِ من جدی‌تر از وجوه‌ِ چندگانه‌ی یک آدم است، جدی‌تر از آن است که بخواهم منکر توانایی‌هایی تئوریک شما باشم یا بخواهم درسی بدهم من از پمپیِ فرار کرده‌ام.

 

در دنیا آدم‌های هستند که از راه فلسفیدن راجع به داستان زندگی می‌کنند و پول درمی‌‌آوردند ما این‌جا با داستان نوشتن هم پول درنمی‌آوریم ولی می‌توانیم لااقل از آن لذت ببریم. کارِ نقد را به منتقد بگذارید، نه چون نقد نوشتن به قول بارت نوشتنِ دست دوم است چون این نقد نوشتن‌هاتان، تئوریزه کردن‌هاتان، در جلسه‌ی نقد و بررسی، سخنرانی کردن‌هاتان همه‌مان را سنگ می‌کند. از مافیا و این‌چیزها نترسید. من نمی‌خواهم وعده بدهم که اگر کارتان درست باشد بعد از بیست سال سی سال ما را می‌فهمند (می‌خواهم آن‌وقت صد سال سیاه نفهمند) ولی این به استقبالِ خطر رفتن، این کوشش موسع در ساختنِ سلیقه‌ی مخاطب که قبل‌ها بارها نشان‌داده فوقش ده سال دوام بیاورد (چون آن نسل کتاب‌خوان امروز هیچ معلوم نیست ده سال دیگر با زن و بچه و اولویتِ سبدِ خرید و  تورم و این‌چزها اصلن کتاب‌خوان بماند) نابودیمان را تسریع می‌کند. ما جوری از نوشتن و کتاب خواندن را به ادبیات آورده‌ایم که به مرور در طول سال‌ها با تربیت‌های بطئی مقبول می‌شود نه دفعتی و یک‌باره با جلسه‌های نقد و نشست‌های ادبی.

 

دوستان من لطفن هوای پمپی‌ را داشته باشید. این نوشته خطاب به کسی نیست اما دوست دارم این‌ها بخوانند. امیرحسین یزدان‌بد، حامد حبیبی، مهدی ربی، پیمان اسماعیلی، سارا سالار، علی چنگیزی، فارس باقری، آراز بارسقیان، آرش صادق‌بیگی، پدرام رضایی‌زاده، علی صالحی، محمدرضا عبداللهی، سلمان باهنر، شاهرخ گیوا.

 

 دوستانی که یادم می‌آید را اضافه می‌کنم و بابت کم‌حواسی‌ام شرمنده. نداکاووسی‌فر، سینا دادخواه، مریم منصوری، سپینود ناجیان و یکی دیگر از بازماندگان پمپی مجتبا پورمحسن.

 

 

...