وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۱/۱٠/٢۸ ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
برای آزاتک

همیشه دیر می رسیم
نه
من دیر رسیده ام به گردن خودم
دختری توی گلویم راه می رود
- نیفتی
و من که دیر رسیده ام داد می زنم
دختری در ستون گم شده ها تو نیستی که باید نگهت دارم
عکس ات را روی دل ام گذاشته ام بپوسد
زیر همان کسی که در ستون دیگری پیدا شده
مژده به اقوام و آشنایان
من پیدا شدم



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٥ ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

4

وقتی هنوز آمبولانس نرفته
جنازه ات روی بند راه می رود
چه طور می شود
به این کارآگاه سمج فهماند
که خواب دیده ای
اتفاقی نیفتاده
تو هنوز زیر تاهای این ملحفه ی سفید خوابیده ای
و من به چیزی مثل تو فکر می کنم
که بیاید و این بند را
از دست هایم باز کند.



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
3
پوست رویاهایش ترک می خورد
پوست رویاهایم
در پیراهن بلند اش قد می کشد هر روز
دخترکی که خواب هایش را بربند پهن می کند
و پوست اش ترک می خورد
دست تکان می دهد روی بند
مثل بندباز ماهری که می خواهد بیافتد
و خواب ها
با صدا می دویدند و پایین نمی افتادند
*
کوچه شلوغ بود
وقتی رسیدم
کارآگاه ماهری آورده بودند
که ثابت کند قتل عمد بوده
نبود
خواب کسی پایین افتاده بود
همین.





:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

2
خواستی از این بند
چیزی شبیه یک بند درست کنی
می شد دست دراز کنی و جمع اش کنی
یک گلوله بند رخت
که هیچ شباهتی به خواب های تو که بلند است ندارد
فقط یک گلوله است
که از خواب های تو گذشته
و نعشی در کوچه
برایت دست تکان می دهد.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٠ ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

1
از خواب هایم که هر صبح دست تکان می دهند یکی کم است
وقتی اتفاق افتاد
هیچ صدایی نیامد (انگار فرشته ای افتاده باشد)
از گوشه ی لب اش
پیراهن های خیس سر می رفت
وچیزهای غریبی مثل گیره های لباس
روی تن اش می جنبید
به احتمال زیاد
از آن بالا افتاده بود
که پیراهن بلند اش هنوز
روی بند مانده بود
مثل یک پیراهن بلند.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
آخرین وسوسه ی مسیح
۱۳۸۱/۱٠/۱٥ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
آخرین وسوسه ی مسیح


سرش را روی شانه ی کسی گذاشته بود انگار یا روی صندلی و دهانش می جنبید.داشت گوشت تن مسیح را می جوید که توی شراب خیس خورده بود.داشت فکر می کرد که این تکه ای از انگشتان مسیح است که خون می چکیده از آن بر جلجتا.بیرون آورد و توی سطل انداخت،خمیازه ای کشید و گوش هایش انگار تیزتر شده باشند صدای باد بلندتر شد.از پیچ که گذشت سرش را برداشته بود و انگشت مسیح توی سطل افتاده بود.
اصلا قرار نبود این طور بشود.باید خم می شد که برداردش.برنداشت.نشست و نگاه کرد توی چشم هایش.
- ببخشید این گل از توی کتاب شما افتاد.
و گل را که برداشت انگار خون از انگشتان کسی بیاید.قطره قطره روی زمین می ریخت و مسیح که انگار توی جمعیت ایستاده بود روی صلیب کسی را تماشا می کرد که از دستش خون می چکید- که البته خشک شده از بس لای کتاب مانده- و داد می کشید و سنگ می انداخت و می گفت:"عاقبت این ملحدها به یهوه همین است.باید آن بالا باشند."
سرش را که دوباره تکیه داد کسی خم می شد چیزی را بردارد و خونی که توی صورت اش می دوید،عرق که دست هایش را خیس کرد و دهانش طعم انگشتانی را می داد که دور انداخته بود.نجویده.هنوز تازه از بوی خون.
یهودا هم بود.البته این بار در هیئتی محترم.پرسال تر از آن چه در کتاب مقدس آمده.شکمی بر آمده داشت که دست اش را رویش گذاشته بود و می خندید و پیچ جاده سرش را به می زند به شیشه می خواهد سرش را بگیرد که سنگ دیگری می خورد به شانه اش و کسی داد می زند؛ یک بار مرگ برای این سگ کم است.یهودا است لابد،با آن صدای خش دار.هر چه نگاه می کند کسی جز خودش توی اتوبوس نیست که بیدار باشد و راننده می خواهد زودتر برسد.زن ها منتظر نمی مانند تا مردشان سالم برسد.
-مواظب باشید.خشک شده می ریزد.
و از انگشت اش انگار خون می ریزد روی لباس اش که حالا بالا گرفته تا نشان ام بدهد.می گویم:"قشنگ است."
نمی داند انگشت اش را می گویم.
*
سرش را جلو می برد تا فطیر را توی دهان اش بگذارند.خون توی دهان اش آمد.خواست برود بالا بیاورد.نرفت.نشست و نگاه کرد توی چشم هاش.
-ببخشید از انگشت تان خون می آید.
خندید.
-نه،گل است.لای کتاب مانده خشک شده.
و سرش را که روی صندلی افتاد راننده پایش را روی ترمز گذاشت.بی دلیل ایستاده بودیم.یک طرف کوه بود،یک طرف نبود.کسی گفت پنچر شدیم.راننده پیاده شده بود و می لندید زن اش منتظر است.سرش را جلو بر تا توی سطل بالا بیاورد.نتوانست.نمی توانست بالاتر برود.آسمان هم ارتفاعی دارد که تمام می شود. و آن هایی که پایین ایستاده بودند و نمی رفتند،منتظر بودند تا بمیرد مثل کفتارها.
اصلا قرار نبود این طور بشود.باید را ه اش را می گرفت و می رفت.نرفت.یغنی نتوانست،به خودش گفته بود آخرین بار.
-انگشتان شما مثل گوشت تن مسیح است.دم اش را دارد.به آدم جان می دهد.
و کسی انگار توی صدایش دوید که عاقبت این ملحدها به یهوه همین است.صدای خود مسیح بود که داد می زد و خشم اش تکثیر می شد در جلجتا و یهودا که خم شده بود تا سنگ بردارد،داد می زد:"یک بار مرگ برای این سگ کم است."
و می لندید زن ها که منتظر نمی مانند این بمیرد.
راننده که سوار شد،شاگرد گفت:"سگ رفت زیر ماشین."
می خواهد سرش را بگذارد روی شیشه.سرد است،بر می دارد.یک طرف کوه است آن طرف نیست.فهمیده قصه ی تصلیب بهانه بود.بلند می شود که برود.می گویم:"ببخشید این گل از توی کتاب شما افتاد."


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
ابلومف
۱۳۸۱/۱٠/٩ ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
واقعا نمی تونستم این چند وقت چیزی تایپ کنم.این شد که چیز جدیدی نبود.




تو اتفاق عجیبی افتاده بودی
از بالای این همه پنجره
ین شعر بیست و دو ساله (نگفته بماند که بهتر است)پرت می شود
در روزنامه ای صبح (شرح می دهند)و عصر (تفسیر می کنند) اختلال حواس تایید شده
گاهی به جای خانه سینما می رفت(جای خالی تو را بلیط می خریدم نترس)
و دست روی دست می گذاشته(چرا گذاشتم؟) تا فیلم تمام شود
...........نشسته در پنجره ی عقبی
شعر (از بالای تو افتاده ام مگر)
از کدام پنجره دست تکان می داد؟
یادم نیست
یادم رفت (ببیند چه خبر است)
به احترام شعرها ی نگفته
کسی را در قطعه ی هنرمندان دفن نمی کنند
...


ادامه ی این شعر را گم کرده ام.




باقی طرح فیلم نامه ی نصرت را شاید فردا بنویسم


:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز