وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/۳۱ ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

از بوسه های فراموش شده آخرین دیدار

 

نه مشت می شوی در دستانت

نه فریادی که از گلویت بپاشد

با قدم های عصیان گر همیشگی

مثل خودت که راه می روی

از چه گوارا انقلابی تری

کافی است لبخند بزنی

تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد

یا اشاره ی کوچکی

که سرنیزه ها به خاک می افتند

دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من

می شود بوسه ها را

در صندوق های فشنگ برایت فرستاد

یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند

بگذار همه بگویند

جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند

تو تفنگ ات را بردار و

به من شلیک کن.

خاطرات بند باز/ چاپ 1382 / نشر سیم سا



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
 
۱۳۸۳/۱/٢٥ ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من یک مورد* گمشده ام

 

بالاخره منتقد نکته سنج، اعلام کرد

(می دانم آن ها دنبال اش می گشتند)

که در داستان هایم به چه متمایل ام

و مدام تشویق ام می کند

بی طرف باشم

مثل همه ی روشنفکرهای باشرف

فکر می کنم حق با اوست

من به چیزی متمایل ام

به این شکی نیست

در واقع من می خواهم متعصبی علاج ناپذیر بمانم

یک جورِ گمشده، به طور خلاصه

و با همه ی تلاش هام

هیچ وقت بی طرف نخواهم ماند

در کشورهای مختلف این قاره

متخصص های بی طرف

برای درمان من از تعصب ام

هر کار ممکن و ناممکنی کردند

مثلا کتاب خانه های عمومی کشورم

متعصبانه دستور پاک سازی کتاب های متعصب ام را داده

در آرژانتین آن ها به من چهل و هشت ساعت وقت دادند

(و اگر نکشتندام) که بروم

با تعصب ام روی شانه هام

بالاخره در پرو آن ها تعصب ام را تکفیر

و خودم را تبعید کردند

بی طرف بودن

من به آن احتیاجی نداشته ام

به این درمان های مدام

اما چه کار می توانم کرد

من متعصب ام

متعصبِ علاج ناپذیر

و با این که می تواند غریب به نظر بیاید

به تمامی

متعصب

حالا می دانم

این یعنی که نمی توانم آرزوی

خیلی از اعبتارها و مقبولیت

جایزه ها و مقام ها را داشته باشم

که جهان برای با شرف ها نگه داشته

روشنفکرها

گفته ای برای آدم های متعصب

بدتر این که

هر دقیقه متعصب کمتری وجود دارد

و این امتیازها

بین آدم های کمی تقسیم می شود

کینه ی همه شان، و کینه

محدودیت اقرار شده ی من

باید به این کم تعصب ها بفهمانم

من شگفتی خاصی دارم

یا بهتر، برای شان بهت عظیمی نگه داشته ام

در واقع یک برج عاج لازم است

تا اعقادِ تعصب را به صورت کسی در داستان فرعی ای از

خیرون 1

تلاتلولکو 2

پاندو 3

مونِدا 4 بیاورد

 

واضح است که آدمی

و شاید این چیزی باشد که آن منتقد می خواست به من بگوید

آدمی ممکن است در زندگی خصوصی اش متعصب باشد

یا به نوشته های خوش آهنگ 5

چیزی که باید گفت،رنج کشیدن دردستگاه پینوشه

در طی بی خوابی ها است

و نوشتن داستان های بی خاصیت 6

درباره ی آتالنتیک

این فکر بدی نیست

و به روشنی

نتیجه می دهد

کسی که روی دست خودش مانده

یکی که درد وجدان دارد

و همیشه نشان می دهد

برای هنر غذای خوبی است

و دیگرکسی،دامنه ها را پایین نمی آید

تا از تعصب/ یا روزنامه های بورژوازی شلاق بخورد

این فکر بدی نیست

اما

من خودم را در حال کشت می بینم یا خیال

در قاره ای زیر آب رفته

در قاره ای زیر آب

هستی ستم دیده ها و ستمگران

متعصب ها و متمایل ها

شکنجه شده ها و مامورهای اعدام

این را باید گفت،این درهم و برهمی را

کوبا بله، یانکی نه

در یک قاره ی زیر آب نرفته

خوب

همان طور که به نظر می آید، من علاج ناپذیرم

و به طور قطع موردی گم شده

برای تعصب های منفعت طلبانه

بیشترین احتمال این است که

داستان ها ی بی تعصب

شعرها، جستارها،ترانه ها،رمان ها ی

غیر متعصبانه خواهم نوشت

اما من اخطار می کنم به این راه نمی روم

آن ها نمی خواهند از شکنجه ها و زندان ها چیزی بگویند

وچیزهای دیگری که برای بی طرف ها

غیر قابل تحمل به نظر می رسد

معنی اش این می شود، که آن ها می خواهند هنوز از پروانه ها

ابرها،اِلف ها وماهی های کوچک حرف بزنند.**

ماریو بندتی/ محمد طلوعی،آزاده شاهمیری

Mario Benedetti / Mohammad Tolouei Azade Shahmiri ,

* معادل case در فارسی چی بهتر از این می شود؟

1 شهری در اکوادور.

2 شهری در مکزیک که به خاطر کشتارهای دانشجویی دهه ی شصت مشهور است.

3 شهری در بولیوی.

4 منطقه و کاخی در شیلی. موندا به اسپانیایی به معنی پول هم هست.

5 beles-lettres نوشته هایی که برای زیبایی کلام و نه برای ارزش های اخلاقی و اجتماعی مورد توجه اند.

6 dirunal کاری غیر ارادی که هر روز تکرار می شود. اصطلاحی در زیست شناسی است اما فکر می کنم این جا معنی اش داستان هایی باشد که به خاطر بی ارادگی نویسنده در نوشتن اش بی خاصیت شده.

** هومن دمیان هارونی دوست عزیزی است که معنی بعضی از کلمات این شعر را مدیون او هستم.

 



:: برچسب‌ها: ترجمه, ماریو بندتی
 
۱۳۸۳/۱/٢۱ ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

ماریو بندتی

سنگ ریزه هایی به پنجره ام

 

گاهی

خوشی، سنگ ریزه هایی به پنجره ام می زند

می خواهد فکر کنم برایم صبر می کند

امروز اما آرام ام

انگار بخواهم بگویم،همه چیز خوب است

اشتیاق ام را پنهان می کنم

و بعد به پشت دراز می کشم

که وضعیت راحت و خوبی است

برای شنیدن و باور هر حرفی

کی می داند بعد کجا باشم

یا کِی به داستان ام اهمیت می دهند

کی می داند از چه راهی ممکن است دوباره اوج بگیرم

و راه ساده ای را نخواهم گرفت که دنبال اش کنم

نگران نباش،من بازنده ی این قمار نیستم

من نمی خواهم به خاطر داشتن را با فراموشی خال کوبی کنم

چیزهای زیادی از گفتن وا مانده اند،نگفته مانده اند

و انگورهای زیادی که دهان مان را پر نمی کنند

نگران نباش،من متقاعد شدم

خوشی،احتیاجی نیست سنگ دیگری پرت کند

دارم می آیم

دارم می آیم.

ماریو بندتی/ محمد طلوعی،آزاده شاهمیری

Mario Benedetti / Mohammad Tolouei Azade Shahmiri ,



:: برچسب‌ها: ترجمه, ماریو بندتی
چند باری که بلبل را ديده ام
۱۳۸۳/۱/۱۸ ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

 

 

ژاليزيانا

 

 

 

 



:: برچسب‌ها:
 
۱۳۸۳/۱/۱٥ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**تشنه تر از آنم که هل من تائب، هل من مستغفر بخوانم**

بهرام که گور می گرفت همه عمر

گور پدرش

من بهرام شهرام سرم نمی شود

این گور به گور شدن

تشنه ترم می کند

یک روز پرلاشز

یک روز امام زاده طاهر

یا بی نام و نشان های میدان خراسان

این بولدوزر که رد می شود نمی داند

فرقی ندارد

بهرام سوارش باشد

یا گور بیافتد به چاله ی سجع

این جا آدم مدام تشنه اش می شود

وزبانه های آتش از دهان من سرریز می شوند

- تصویر شاعرانه ای است که زن ام به خاطر این شغل غر نزند -

و گرنه من

فقط نفت این آتش ها را جور می کنم

بقیه اش با صاحب قبر است

که باران رحمتی بر سرش ببارد و آتش را خاموش کند.



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۳/۱/۱٤ ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**کدام نیسان شاه سیاه پوشان را به رم برد**

دو پیر بر سر دوراه ایستاده بودند

یکی به راست اشاره کرد

یکی به سنگلاخ

بادی نبود سبداش را بپراند

از سر شهرهای شنیده

به تواتر مثلا این راه به رم می رسد

آن راه به رم

وقتی همه ی راه ها هم مقصداند،پیرها این جا چه می کنند

یکی گفت: از این طرف به رم می رسی

کمتر و بیشتر می رسی

آخرین نفری که رد شده کارت پستال فرستاده

تواتر شنیدن حکم دید را دارد

پیر یسار خودش ندیده

اما عاقله مرد آن یکی راه را نشان می دهد

روی تابلو نوشته

آهسته برانید که رم نزدیک است

وقتی همه جا تابلو دارد این پیرها چه کاره اند

شاه سیاه پوشان در سبد معطل نشسته از کدام راه برود

دوره ی نظامی است دیگر

همه به زور اسلحه راه می روند

شمشیر که می کشد

دو پیر در رداهای شان غیب می شوند

و شاه منتظر نیسانی است

تا از کدام راه برود.



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۳/۱/۱٢ ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**شبی که در مونپارناس غیب ات زد، تا صبح روی بام نشستم**

از پنجره ی اتاق ام چه ها که نمی بینم

دستی به شب نرسیده پس می کشد

دامن اش را

از روی شهرهای ندیده می پرد

دست دور کمر کسی

که منگ

یا مست می زند

پنجره ی اتاق دید درستی ندارد

باید روی بام بروم

تا وقتی هوس کند از شهر برود

لباس زیراش را ببینم

نمی خواهد دامن اش را بکند

کافی است بطری مونتراشه اش راتمام کند

وبپرد.



:: برچسب‌ها: شعر
بخشی از یک رمان بلند پروازانه
۱۳۸۳/۱/۱٠ ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این وقت سال هوا کمی گرم می شود و درخت ها مثل این که خیال کنند قرار است اتفاقی بیافتد جا به جا می شوند.کمی از جایی که بار قبل در خیابان ..؟.. نشان کرده ام عقب و جلو رفته اند.این گرمای بین نوامبر و دسامبر همه را به اشتباه می اندازد.راستی آن جا هم هنوز همین طور است،درخت به هنوز بی وقت گل می دهد.

می توانست شروع خوبی برای نامه ای باشد به دختری که هیچ وقت نشد بغل اش بخوابی و بخواهی همه چیز را یادش بیاندازی یا قراری بگذاری اما برای طبیب که حالا حتما رعشه اش بیشتر شده و ترجیح می دهد با بطری کنیاک اش را بالا ببرد،شروع خوبی نیست.خوب نیست که آدم یاد کسی بیاورد که وقتی درباره ی گل های به درخت مطب اش چه می گفته،که آن ها که می افتند توی آب هر کدام معشوقه ای هستند که از کف آدم رفته اند بی آن که کاری با آن ها کرده باشی.خوب نیست آدم یاد کسی بیاورد که پیر شده،پس این چیزها را نمی نویسد.به جای آن از اوضاع روز حرف می زند از اسپوتنیک که حالا بالای سر آدم های یک جایی هست،حتما هست و می شود وقتی از بالای چند هزار کیلومتری برلین که می گذرد آتش بازی را در الکساندر پلاتس دید.هر چند که این جا در لایپزیک کسی آتش بازی نمی کند اما از آن همه ارتفاع اگر دوربین های اسپوتنیک زاویه ی دید را مثلا نیم درجه پایین بیاورند حتما تا ورشو را می بینند.در نامه برای دکتر از اسپوتنیک می نویسد که از بالای سر او هم می گذرد و از اخبار روز پراودا که از موج فارسی رادیو مسکو می شنود.چیزهایی که با فاصله ای کم خبراش به همه می رسد برای آدم های پیر بهتر است،خیال می کنند در جریان زندگی قرار دارند.

بلیط سبز دو و نیم مارکی را زیر ناخن اش می کشد و به شلوار فاستونی مامور ایستگاه نگاه می کند که خط اتویش بین چروک ها گم شده و مامور هیچ خیال اش نیست.هر چه قدر بگویند این چیزها نشانه ای از بورژوازی است به کت اش نمی رود و هر صبح ریش می تراشد و با اتوی سنگینی که از بازار دست دوم خیابان هرست خریده و بیشتر از گرما سنگینی اش پارچه را صاف می کند لباس هایش را اتو می کند و شلواراش را خط می اندازد،این عادت را از وقتی به اردوگاه لهستانی ها می رفت با خودش نگه داشته،از وقتی مردهای پر مو و برهنه ی لهستانی لباس های اعانه را گرفتند و فردایش همه با خط های صاف شلوار و ریش تراشیده در اردوگاه از کپل دخترها نیشگون می گرفتند.مامور ایستگاه حالا رفته تا سوت حرکت را برای قطار دو و سی دقیقه ی ماینتز بکشد و تا وقتی قطار دو و چهل و پنج هانوفر برسد ربع ساعت وقت دارد.می تواند از جایش تکان نخورد و یقه ی پالتوی پشم اش را بالا بکشد و خیال کند در اتاقی پر از دود نشسته و سوادا و ابوالقاسم خان درباره ی ایجاد انگیزه برای همراهی کشاورزان با انقلاب بزرگ کارگری حرف می زنند و سیگار می کشند، یا بلند شود و از کیوسک روبروی باجه ی بلیط فروشی توتون بخرد و سیگاری بپیچد و یاد بیاورد که سوادا گوشه ی چشم راست اش جای زخمی بود یا گوشه ی چپ.



:: برچسب‌ها: رمان
**اگر در قصر شيرين نميری کنار دانوب پيدايت می کند**
۱۳۸۳/۱/٩ ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )


:: برچسب‌ها:
 
۱۳۸۳/۱/٩ ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

میزان موفقیت ما بستگی کاملی به میزان دیده شدن دارد.باید دیده شویم تا را برویم، عاشق بشویم، شعر بگوییم. فیلم نوار فرانسوی ای یادم می آید که ژان گابن در آن بازی می کرد. دزدی بزرگی صورت گرفته بود و دزد خودش را بعد از موفقیت نقشه به پلیس معرفی کرده بود، می گفت اگر خودش را معرفی نمی کرد هیچ کس پی به شاهکار او نمی برد. اما شاهکار نیست که ما راست راه می رویم و سر می گردانیم که نگاهمان می کنند یا نه. چه قدر دل ام می خواهد حرف های آندره ژید را دباره ی هنرمند و معاصران اش،مقبولیت عام کارها و این که هنر واقعی پنجاه سال بعد خودش را نشان می دهد باور کنم. اما این که فردا کسی می خواهد روی قبر شعری دسته گلی بگذارد راضی ام نمی کند این ها به درد کسانی می خورد که درد جاودانگی دارند.من اشتیاق لحظه ی خلق را با هیچ چیز عوض نمی کنم. می خواهم یگانه ترین چیزی را که دارم نشان تان بدهم.می خواهم اورگاسم لحظه ی خلق را نشان تان بدهم.



:: برچسب‌ها:
 
۱۳۸۳/۱/۸ ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

عاشق برای دیوانگی هاش به توجه عمومی احتیاج دارد

اگر مجنون تماشاچی نداشت

نور فلاش ها توی چشم اش می افتاد و دست اش را پیش آورد اما دست اش زنجیر بود و تا صورت اش بالا نمی آمد.چشم گرداند وپسر را دید که بین میکروفون های شبکه های خبری ایستاده بود و شبیه پیامبری که بشارت آزادی،برابری،عدالت را می داد هیجان زده بود.دو سرباز کلانتری 4 دو طرف اش ایستاده بودند و نمی گذاشتند کسی نزدیک بیاید.پسر بین سوآلی سرش را بی هوا برگرداند و چشم به چشم شدند اما جواب داد که او مدت ها در حال تحقیق روی عادات رفتاری این گونه ی خاص بوده و می خواسته بعد از به نتیجه رسیدن تحقیقات اش موضوع را اعلام کند.حتما اعلام می کرده،در دنیای امروزی دیگر نمی شود آگاهی را انحصاری نگه داشت.هنوز گیج بود و نمی دانست چه اتفاقی می افتد،بعد مهم نبود،همین حالا که دست هایش را بسته بودند،عکس اش را می گرفتند و خبرنگار بی بی سی در تهران از پیدا شدن نمونه ای منحصر به فرد از گرگ نمایان پس از نمونه ی ثبت شده ی 1643 در شایر خبر می داد.قرن ها بود که با احتیاط کامل و معمولا در مناطق غیر مسکون پیدا می شدند.مثلا دختر خاله اش چرنوبیل را انتخاب کرده بود هم به خاطر آلودگی و هم حفاظت نظامی که کسی نزدیک اش نمی شد.لعنت به آن شبی که چشم اش به پنجره ی اتاق پسر افتاد و او را کنار آینه دید که انعکس اش در آینه گرگ نما بود.اشتباه کرده بود.بعد فهمید اما عاشق شده بود.گرگ نما ها وقتی عاشق کسی می شوند نمی توانند نظرشان را عوض کنند.

پسر آمد کنارش ایستاد و به عکاسی که می خواست به هم نزدیک تر بشوند لبخند زد،البته این کار را با فروتنی انجام داد،چون احتمالا این خبر اول روزنامه ی صبح بود و کسی نباید خیال می کرد که او به خاطر این رابطه ی عجیب دچار غرور شده،اگر می خواست تا آخر عمر نان دختر گرگ نما را بخورد باید افتادگی کند،از خودش مایه بگذارد،از همین حالا باید خودش را برای نامه هایی آماده می کرد که از او می پرسیدند آیا با دختر خوابیده؟ مرگ رومولوس طبیعی بوده؟ یا نظر شما برای نجات گونه ی در حال انقراض خرگوش قبطی که از طرف های گرگ های قطبی تهدید می شود چیست؟ چه کمکی می توانید بکنید؟ قبلا از همکاری شما سپاس گذاریم.

دختر پرسید چرا؟ این در نگاه اش بود در دست هاش شکل بالا گرفتن سر و نگاه کردن به مرد.

گفت: هیچ کی باور نمی کرد که ما با هم زندگی می کنیم.

: واقعا مهم بود؟

: مهم نبود اما لازم بود.ما حتی نمی تونستیم یه شب با هم بریم تآتر.

: مهم بود؟

: من نمی تونستم به هیچ کی بگم  با یه گرگ نما ریختم رو هم.

: حالا می تونی؟

پسر لبخند زد.چیزهایی که می شنید اهمیتی نداشت.دختر گرگ نما از فردا تیتر روزنامه ها بود و او کنار کسی که دوست اش داشت به هر کجه که می خواست می رفت.



:: برچسب‌ها:
 
۱۳۸۳/۱/٧ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**********برای بيژن کلکی***********

امروز سيزده ام اسفند است

روز نحسی به نظر می آيد

انگار کسی خواسته چيزی بگويد پشت اين گريه

پشت صدايی که می آيد حتما کسی مرده

امروز چندم است؟

سيزده ام؟

دو خط و يک نقطه هق هق

با همين علايم کوتاه فهميدم

کسی مرده

امروز از صبح روز نحسی است

*

من شخصا به اين اعتقاد دارم

من معتقدم

طی تحقيقاطی که کرده ام

امروز روز نحيس می تواند باشد

می تواند کسی بميرد

و خاطره ای گنگ

از اتوبوس شاعران سياه پوش در ذهن جاده باقی بماند

و خاطره ای گنگ برای اتوبوس

*

از اين خيابان به پشت ماشيت نعش کش

از اين غسال خانه

بر اين گور تازه کنده

(سال در کرانه اسفند

به گريه سپری شد)*

با مشت کافوری بر پيشانی

و تبسمی

که مرگ فراموش شده

امرو می خواست بهار بيايد و    نشد

تنها شکوفه های سيب

در گود بشقاب ها ی فرانسه می شکفند

ميان خرما و حلوای تازه

به همين چيز های ساده است که کسی می ميرد

وکسی شاعر می شود

و اين که امروز از صبح نحس بوده

کشف تازه ی من است.

 

 

*شعری از بيژن کلکی به نام در زيارت آن عالی مقام

**اين شعر را روز مرگ کلکی که از طريق دوستی می شناختم اش نوشتم.گذاشتم خاک مرده سرد بشود مرده خورها سهم هاشان را بردارند بعد چاپ اش کنم.می ترسيدم تبديل به آدمی بشوم که منتظر است تا کسی بميرد و اجابت مجاز کند.

***چند بند اين شعر عين به عين جمله های آدم هايی است که برای دفن کلکی به آستارا رفته بودند. يکی دو تا در اتوبوس ديگری نشسته بودند که ته دره نيفتاد حالا جای بهتری هستند.يکی دو تا مرده اند و جواد شجاعی فرد که جای اش سبز حالا نمی دانم فرانسه باشد يا بلژيک.



:: برچسب‌ها:
 
۱۳۸۳/۱/٢ ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**اگر در قصر شیرین نمیری کنار دانوب پیدایت می کند**

چشم هایش را در دستمالی پیچید

توی آب انداخت

و چیز هایی که دیده بود

همه را فراموش کرد

*

دهان زن را دوخته اند

از بیستون صدایی اگر بیاید

جیغ کشیدن نمی تواند

ای تیشه های بی بازو

شعرهای منتظر

از دست شاعران خسته بریزید

عشق محال است که فرهاد می شود

زن جیغ کشیدن نمی تواند

اگر میان معرکه ی خسرو

فرهاد سر زده و بی خبر بیاید

*

در رستورانی کنار دانوب

قرقاولی برشته ایستاده روی میز شعر می خواند

از درخت شنیده

درخت از آب

و مرد که چشم هایش را به سفید رود انداخته

زیتون های گیلاس مارتینی اش را می چشد

دیر است

برای او که بجنبد و از جادوی شعر فرار کند.



:: برچسب‌ها: شعر