وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/٢/٢۱ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

 

 

من امروز بيست و پنج ساله ام.

 

 

 



:: برچسب‌ها:
نمایش آفرینش
۱۳۸۳/٢/۱٥ ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
با صدایی مهیب جهان خلق می شود.صدای هم خوانی بلند می شود(ای مزدا،به راستی،تو آفریدگار اندیشه نیک هستی،و هنگامی که مردمان با اندیشه نیک،هم پرسی کردند،تو برای آنان،این زمین و جهان شادیبخش را بیافریدی،و برای آبادی و رهبری آن،پارسایی را بر نهادی.)اهورا با شاخه ی برَسم (ترکه های گیاه هوم،یا میله هایی باریک از طلا ونقره) در دست وارد صحنه می شود.با شاخه ها به چهار جهت صحنه اشاره می کند و هر طرف را تبرک می کند.اهورا دست هایش را بالا می گیرد و آسمان را تبرک می کند او گاوی سپید با شاخ های طلایی را خلق می کند(امشاسپندان- فرشته ها- او را وارد صحنه می کنند.در واقع گاو صورتی واقعی و پوششی پارچه ای دارد که که بر تن دو انسان پوشیده شده.)تا هر کجا که می خواهد بچرد و هر کاری می خواهد بکند.اهورا بیرون می رود.بعد از خروج اهورا گاو می چرد و بعد گوشه ای می نشیند.اهریمن وارد می شود و صدای هم سرایان خاموش می شود.(در تمام طمان تا حالا هم سرایان همان ورد را تکرار می کردند.)سکوت همه جا را می گیرد و اهریمن به سمت گاو می رود و اشاره ای می کند.گاو ماغ می کشد و می افتد،از دهان اش خون روی صحنه می ریزد.اهریمن بیرون می رود و گروه همسرایان که امشاسپندان هستند وارد صحنه می شوند.آن ها مویه می کنند(ای کژاندیشان،همه شما و همه آنهایی که با خیره سری شما را می ستایند،دارای سرشتی زشت و نادرست و خودستا هستید،و این کردار فریبکارانه است که شما را در هفت کشور،به بدی زبانزد کرده است.) و دور گاو می چرخند.اهورا وارد می شود و صدایی مهیب مویه های امشاسپندان را خاموش می کند.اهورا کنار گاو می نشیند و نوازش اش می کند،امشاسپندان دوره ی گاو را می گیرند و از صحنه بیرون می برنداش. اهورا همان جا که گاو مرده می خوابد.مویه های امشاسپندان آرام آرام دور می شود.اهریمن وارد می شود و عصایش را به زمین می زند، همه جا به غیر از آن جا که اهورا افتاده تاریک می شود(نور موضعی روی او روشن می ماند).صدای رعد و باد و زوزه ی گرگ ها همه جا را می گیرد و اهریمن که در تاریکی دیده نمی شود (چون سر تا پا سیاه پوشیده) بالای سر اهورا می رسد و دورش می گردد.می خواهد دست اش را به خون ریخته ی گاو بر زمین بزند که اهورا دست اش را می گیرد و همه جا روشن می شود.امشاسپندان می خوانند و صدای رعد و باد و باقی صدا ها کمتر شنیده می شود.(کی راستی و پاکی و پارسایی،و کشور پر از کشتزارهای گسترده،و خانمان خوب و آباد،پدیدار خواهد شد؟ چه کسان، ما را در برابر دُروندان تیره دل رامش خواهند داد؟ و چه کسانی،دانش و بینش و اندیشه نیک را در خواهند یافت؟) اهورا و اهریمن در نبرداند.(هر کدام که دیگری را به گوشه ای هل می دهد صدا ها و نور تغییر می کنند) در نهایت اهورا پیروز می شود و و اهریمن فرار می کند. اهورا بر جایی که خون از داهان گاو ریخته می ایستد و با برسم اشاره ای می کند. امشاسپندان گیاه ریواسی (ریواس سرخ رنگ است) که شکل در هم پیچیده ی دو انسان است را می کارند و بیرون می روند.گیاه رشد می کند(همه ی این مرحله رشد با حرکات بازیگران باید شبیه سازی شود)وقتی گیاه به کمال می رسد. مشی (مرد) و مشیانه(زن) از گیاه جدا می شوند و با حیرت به اطراف نگاه می کنند.امشاسپندان می آیند تا به آن ها تلقین کنند(ای اهورا مزدا،کسانی که با کردارشان و با هم به تو پیوسته اند،گوش به سخنان تو دارند،که تو،با گفتار راست و اندیشه نیک،نخستین آموزگار آن هایی.)و آن ها تکرار می کنند.امشاسپندان از صحنه بیرون می روند و مشی و مشیانه در صحنه باقی می مانند ان ها با حیرت همدیگر را لمس می کنند وقتی می خواهند یکدیگر را در آغوش بگیرند ناگهان صدایی مهیب می آید و همه جا تاریک می شود.(نور موصعی روی آن ها می ماند)اهریمن به آن ها نزدیک می شود و به آن ها اشاره می کند تا به او تعظیم کنند. مشی و مشیانه وردی که به آن ها تلقین شده را تکرار می کنند.اهریمن اشاره ای می کند و غولان مشی را با خودشان می برند.مشیانه می خواهد جلوی آن ها را بگیرد و نمی تواند به پای اهریمن می افتد و او را سجده می کند. همه ی صحنه تاریک می شود.

صدای باد و رعد و گرگ ها می آید. مشیانه به هق هق می افتد و بعد بلند گریه می کند. امشاسپندان با فانوس های در دست به طرف مشیانه می روند و او را آرام می کنند.می خوانند(اما اگر آن توانا، به کسی که برای یاری به سوی او آمده است،یاری نکند،او خود به دام دُروند فریبکار خواهد افتاد)فانوس های شان را می گذارند و می روند.مشیانه فانوسی را بر می دارد و در تاریکی به راه می افتد.دیوی تاریک را می بیند که نور چشم اش را می زند راه را از او می پرسد و او اشاره می کند که چیزی می خواهد.مشیانه ماسک زیبایش را به دیو می دهد و دیو راه را نشان می دهد.مشیانه حالا زشت شده. جلوتر دیو دیگری را می بیند و او هم چیزی می خواهد. مشیانه کمراش قوز کرده و سخت راه می رود.او جوانی اش را به دیو داده.جلوتر اهریمن ایستاده سراپا سیاه پوش.او می خواهد جان مشیانه را بگیرد.مشیانه تسلیم می شود.صدایی می آید و همه جا روشن می شود.دیو ها فرار می کند و اهورا به طرف اهریمن می رود.اهریمن جان مشیانه را در مشت می گیرد و و مشیانه می افتد.اهورا با برسم ضربه ای به دست اهریمن می زند و مشیانه جان می گیرد. اهورا فرار می کند. امشاسپندان مشی را به صحنه می آورند و می خوانند(ای مزدا،به راستی،تو آفریدگار اندیشه نیک هستی،و هنگامی که مردمان با اندیشه نیک،هم پرسی کردند،تو برای آنان،این زمین و جهان شادیبخش را بیافریدی،و برای آبادی و رهبری آن،پارسایی را بر نهادی.)مشی و مشیانه تکرار می کنند.آن ها هم دیگر را در آغوش می گیرند و صحنه تاریک می شود.



:: برچسب‌ها: نمایش‌نامه
 
۱۳۸۳/٢/۳ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

نه شعر تو بود

نه شعر هیچ کس

افتاده به پشت، لاکپشت بخت بر گشته

شعر مرا می خواند و در هر بندمی گرفت

یکی به پشت افتاده

یکی به پشت اش خنجر

به پشت سرش نگاه می کند

که جای پای تو را باد می برد با خودش

رد تو را موج می شوید

لاکپشت شعر تو را می خواند

با ترجیع بند

کمک کنید،برگردم.

خاطرات بند باز/نشر سیم سا/1382



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز