وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۳/۱۸ ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

استفاده از فيلم نامه ی زير مجانيه هر چند که خيلی مظنونين هميشگی ای ولی به نظرم بامزه شده. قرار بود يه ادم مشنگی بسازد اش که مرد يعنی اصلا به سفارش و طرح اون نوشته بودم اش به خاطر همين يه کم مشنگی تر از فيلم نامه های عادیمه ولی هر کی خواست می تونه بسازداش. حتی می تونه بگه فيلم نامه رو خودش نوشته. شايد اين طوری روح اون مرده هم کمی اروم بگيره.



:: برچسب‌ها:
 
۱۳۸۳/۳/۱۸ ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

کوه یخ

روز/داخلی/پاسگاه پلیس

پنکه ای می چرخد و برگه هایی را که روی شان وزنه ای گذاشته اند باد می دهد.سربازی با قفل کیف سامسونتی ور می رود و مردی که دست هایش را بسته اند روی صندلی چرت می زند و وقتی پنکه می چرخد و باد به او می خورد از چرت می پرد.ستوانی وارد اتاق می شود و سرباز خبردار می ایستد.ستوان با اشاره آزادباش می دهد و پشت میزاش می ایستد،جلوی باد را می گیرد و این بار که پنکه می چرخد کاغذها بالا نمی روند.ستوان پرونده های روی میز و کاغذها را مرور می کند.گوشه ی عکسی بیرون آمده زخمی از صورت مردی را می شود دید.ستوان توی پرونده می سرانداش.

ستوان: چه کار کرده؟

سرباز: قربان،طناب انداخته از دیفار مردم بالا رفته.

ستوان اشاره می کند که مرخص است و سرباز پا می چسباند و از اتاق بیرون می رود.

ستوان: پرونده ی اون زن و مرد دیروزی رو بیار.

سرباز: قربان،اول وقت فرستادیم دادسرا.

ستوان: آخر شب مصالحه کرده بودند.

سرباز به اتاق بر می گردد و کیف را از روی میز بر می دارد و بیرون می رود.

ستوان: اون چیه.

سرباز: کیف متهمه قربان نتونستن بازاش کنن سپردن به من.

ستوان می نشیند و پرونده را ورق می زند.مرد که حسابی خواب رفته از باد پنکه بیدار می شود.فلورسنتی در یک ردیف دو تایی روشن و خاموش می شود،چسب مگسی از سقف آویزان است و مگس ها به آن چسبیده اند.بریده ی روزنامه ای که کپی شده روی برد سنجاق است با طرح خیالی نقاشی شده از یک مومیایی و تیتر «اعضای باند مومیایی هنوز آزاداند.»

ستوان: خوب چی می کشی؟

مرد: هیچی جناب،ترک کردم.

ستوان: دفعه چندمته؟

مرد از صندلی اش بلند می شود و ملتمسانه به سمت میز می رود و زیر پای ستوان زانو می زند.

مرد: قول بدین جناب سروان.

ستوان(با خنده): چند بار قول دادم ترک کنم اما دوباره برگشتم.

مرد: همه چبز رو تعریف می کنم فقط قول بدین اگه باور نکردین هم محکوم ام کنین.(با خواهش) اگه همه چیز رو بگم محکوم ام می کنید جناب سروان.

ستوان(به ستاره هایش اشاره می کند): ستوان.دست من نیست.قاضی تصمیم می گیره،ولی نظری که می نویسم روی حکم تاثیر داره.

مرد آرام شده و روی صندلی اش می نشیند.با دست های بسته گوش اش را می خاراند و داستان اش را تعریف می کند.(مثل فیلم های دهه ی هفتادی فلاش بک با دیزالوی مه آلود همراه است)

شب/داخلی/راه پله مجتمعی مسکونی

صدای مرد: قربان شاید باور نکنید،ولی خواهش می کنم نخندید.می دونم مسخره است ولی من با این سن وسال از تاریکی می ترسم.

مرد روبروی تابلوی اعلانات ساختمان ایستاده و به اعلامیه ای نگاه می کند.توی اعلامیه نوشته «به علت مصرف بالا ی برق مشائات برای برق راه پله تایمر نصب شده.هر واحد تا پایان ماه هفت هزار و پانصد تومان علاوه بر پول شارژ به مدیریت ساختمان پرداخت نماید» چراغ خاموش می شود.

مرد در تاریکی دست اش را روی دیوار می کشد و چراغ را روشن می کند.ترس آشکارا در چهره اش دیده می شود.بعد از نگاه کردن به بالای راه پله از پله ها بالا می رود.به نصفه های راه که می رسد چراغ دوباره خاموش می شود.مرد همان جا می نشیند و پاهایش را توی سینه اش جمع می کند و کیف اش را کنارش می گذارد.

صدای مرد: مادرم می گفت تو تاریکی تکون نخور،همون جا بشین تا یکی به دادت برسه.

دری در طبقه ی بالای راه پله باز می شود و نوری بیرون می ریزد.دختری از در بیرون می آید.

دختر(داد می زند): هر دو تون دیوونه اید.دیوونه.

در را می بندد و در تاریکی راه پله پایین می اید.به کیف مرد می خورد و وسط راه پله می افتد.دوباره در باز می شود و مردی که بر گونه اش جای زخمی دارد در آستانه ی در می ایستد.در نور تابیده شده از میان در دختر دیده می شود که وسط راه پله افتاده.

مرد: دل ام خنک شد،پدر سوخته.

تصویر روی صورت مرد فیکس می شود.مرد صورت زخمی تو می رود و صدای باز شدن در اصلی ساختمان می آید.چراغ ها روشن می شود و مرد دو پله یکی به سمت ساختمان خودشان می رود.

روز/داخلی/پاسگاه پلیس

سرباز با سینی چای تو می آید،چای را جلوی ستوان می گذارد و می رود.ستوان دو حبه قند توی فنجان می ریزد و هم می زند،می خواهد بخورد که متوجه مرد می شود.فنجان را توی نعلبکی می گذارد اما بعد یادش می رود و می خورد.

مرد: نمی دونستم باید چه کار کنم.کسی نمی دونست که مقصر این اتفاق من ام،به خاطر همین کسی دنبال ام نیومد تا این که...

روز/داخلی/اداره ی محل کار مرد

در اناق دو میز هست که مرد و هم کارش پشت آن ها نشسته اند.همکار مرد مشغول جدول حل کردن است اما مرد دور و بر خودش را پر از پرونده کرده.با این که انگار سرش شلوغ است ولی هیچ کاری نمی کند.

صدای مرد: یه روز به خوذم اومدم و دیدم دارم درد می کشم.

دوست مرد: داور درونی.پنج حرفیه،اولش هم ن در اومده.

مرد: وجدان.

دوست مرد: این که آخرش نونه.

مرد: چه می دونم،حتما غلط حل کردی.

دوست مرد: نه اون ورش می شه...مرد نیست،اون هم پنج حرفیه،می شه نامرد.

مرد خودش را پشت پرونده ها قایم می کند و سرش را روی مبز می گذارد.

روز/داخلی/راه پله مجتمعی مسکونی

مرد بادسته گلی توی دست اش در می زند.مرد صورت زخمی در را باز می کند.رکابی سفید پوشیده و عضلات اش بیرون زده.

مرد: سلام.

مرد صورت زخمی: سلام.

مرد: ببخشید،عذر می خوام،حال دخترتون خوبه.

مرد صورت زخمی خودش را در آستانه ی در می گذارد.

مرد صورت زخمی: شما؟

مرد(دستپاچه و لاپوشان):من همسایه ی طبقه بالایی هستم.

با انگشت اش طبقه ی بالا را نشان می دهد.

مرد صورت زخمی: به تو مربوط نیست.

در را می بندد و تو می رود.مرد پشت در می ماند.صدای مرد: حتی گاهی وقت ها وجدان هم نمی تونه برای آدم کاری کنه.درد همین طور به استخون آدم چنگ می زنه.

شب/داخلی/خانه ی مرد

مرد شمع هایی را دور خودش چیده و یکی یکی روشن می کند.چراغ را خاموش می کند و بین شمع ها می نشیند.یکی یکی شمع ها را با انگشت خاموش می کند.با تردید و ترس آخرین شمع را هم خاموش می کند.اما بی هیچ مکثی چراغ قوه ای را روشن می کند و توی صورت اش می اندازد.

روز/داخلی/محل کار مرد

مرد خودش را بین پرونده هایش قایم کرده و کار می کند.همکاراش روی پرونده ای مالی کار می کند و مدام کم می آورد.مردی وارد اتاق می شود و مرد و دوست اش از جا بلند می شوند،معلوم است که رییس شان است.

رییس: حسام،اون پرونده مالی رو هم بیار،عدد و رقم مهم نیست.

همکار مرد،آقای حسام،خوشحال می شود و نفس راحتی می کشد.

رییس سیگاری از وقت آمدن توی دست اش بود،به آن نگاهی می اندازد و به صرافت می افتد.دستی به جیب هایش می کشد.

رییس: بچه ها آتیش دارید.

حسام: نه قربان.

مرد: نه ...

مرد چیزی یادش می آید و دست اش را توی جیب اش می کند،کبریت را بیرون می آورد و روشن می کند.

شب/داخلی/راه پله ی مجتمع مسکونی

مرد در خاموشی راه پله کبریت می کشد و از پله ها بالا می رود.کبریت خاموش می شود و کبریت دیگری می کشد.

روز/داخلی/محل کار مرد

مرد که نوک همه ی انگشتان اش چسب زخم چسبانده با همان حرارت و بی میلی روی پرونده ها کار می کند.حسام به مرد بسته ای کادو پیچ می دهد.مرد باز اش می کند و زیپوی طلایی را از جعبه بیرون می آورد.هم خوشحال است هم شرمنده.رییس وارد اتاق می شود.

رییس: بچه ها آتیش دارید؟

مرد زیپو را طرف رییس می گیرد.رییس بسته ی سیگاراش را بر می دارد و به طرف مرد می گیرد و او هم یکی بر می دارد،به سیگار نگاه می کند و نمی داند با آن چه کند.

شب/داخلی/راه پله مجتمع مسکونی

مرد پله ها را دو تا یکی بالا می رود تا چراغ خاموش نشده به خانه اش برسد.به در خانه ی دختر که می رسد،زنی میانه سال با سطل آشغال از در بیرون می آید.

مرد: سلام خانم.

رن میانه سال: سلام.

مرد: ببخشید خانم...حال دخترتون خوبه؟

زن: به مرحمت شما ولی چی بگم.هر چی شکستنی تو تن اش بود،شکسته.

مرد: متاسفم.واقعا متاسفم.ایشالا خوب می شن.

زن: خدا می دونه.

چراغ راه پله خاموش می شود و مرد فندک اش را بیرون می آورد.

مرد: همه اش تقصیر منه.

زن: بله.چی؟

مرد(ناراحت):راست اش دخترتون اون روز تو راه پله خورد به کیف من و افتاد.من همین جا نشسته بودم که دخترتون خورد به من،باور کنید من قصدی نداشتم.خودم رو هم کنار کشیدم ولی اون خورد به کیف ام و افتاد.

زن سر تکان می دهد و در تاریکی چشم هایش برق می زند و با سطل آشغال به خانه اش بر می گردد.

مرد: متاسفم خانم.من واقعا قصدی نداشتم.

مرد پشت سر زن می دود و زن با عجله به خانه بر می گردد.

روز/داخلی/پاسگاه پلیس

مرد سرش را توی دست اش گرفته و روی زانوهایش تکیه کرده ،انگار از تعریف خسته شده.سرش را بالا می گیرد،ستوان از جایش بلند شده و به طرف پنجره که پشت مرد است می رود.

مرد: البته حق با اون ها بود،ولی نامردی بود.من خودم اعتراف کرده بودم نباید اون جوری جلوی در و همسایه آبروریزی می کردند.

روز/خارجی/روبروی مجتمع مسکونی

صدای مرد:به خاطر شکستن دندوناش یک و نیم میلیون،دماغ اش هفتصد تومن،کشکک زانو پونصد تومن،نمی دونم سر جمع می شد چهارده ، پونزده میلیون.من ام کارمند ،نداشتم بدم.گفتم.گفتم ندارم آقای قاضی.گفت نداری بگیراش.البته اول که نگفت.بعد که دید ندارم و پدر زن و مادر زن ام رضایت نمی دند گفت بگیرم اش.والا من اصلا قیافه ی این دختره رو ندیده بودم،یعنی هنوز هم ندیدم.آخه چه طوری می گرفتم اش.

سربازی به دست های مرد دستبند زده و او را سوارپیکانی 49 می کند مردم جمع شده اند و تماشا می کنند. در صندلی عقب پیکان زن میانه سال،مرد صورت زخمی و دختر که در راه پله افتاده بود در حالی که تمام هیکل اش باندپیچی شده نشسته اند.سوار می شوند و دور می شوند.

 

شب/خارجی- داخلی/همان جا - راه پله

پیکان 49 بر می گردد و همه از پیکان پیاده می شوند.سرباز همراه شان نیست.مرد کرایه ماشین را حساب می کند.وارد راه پله می شوند و چراغ را روشن می کنند و بالا می روند.به در خانه ی دختر می رسند و دختر و پدر و مادراش تو می روند،چراغ خاموش می شود.مرد که از تاریکی ترسیده خودش را توی در می اندازد.

مرد: خوب اگه امکان داره من یه چند کلمه ای با عذرا خانم صحبت کنم.

پدر عذرا دست عضلانی اش را روی شانه ی مرد می گذارد و دوستانه و خشن بیرون می اندازداش.مرد همان طور در جیب هایش دنبال فندک می گردد اما پیدا نمی کند.

مرد صورت زخمی:الان نه.بعد از مراسم هر کاری دلتون خواست بکنید.

زن میان سال نخودی می خندد.مرد بیرون می رود در تاریکی روی پله می نشیند.

صدای مرد: اون روز فهمیدم که بعضی چیزهای کوچیک چه طور تو زندگی آدم تاثیر می ذاره.یه تئوری هست که اسم اش طوفان سنجاقکه،حتما شنیدید، گفتن نداره، فکر نکنید دارم شکایت می کنم...

روز/داخلی/محل کار مرد

صدای مرد: اما بعضی وقت ها هر کاری می کنی بیشتر فرو می ری.

رییس روی میز مرد نشسته و با هم سیگار می کشند،مشخص است که مرد ناشی است.

رییس:هر کی می گه همه چی از این (به سیگار اشاره می کند) شروع می شه چرت می گه.

مرد: بله قربان.

رییس: هر کی هر چی می شه از اول تو گل اش هست.

مرد: صحیح می فرمایید.

رییس: مثلا همین خودت.فردا اگه بیفتی معتاد شی خاک تو سر خودت ریختی.

مرد بله قربان.

رییس: اون رو هم اگه خواستی بساط اش هست.فقط از وقتی زلزله اومده گیر نمی یاد.

حسام وارد اتاق می شود.رییس حرف اش را عوض می کند.

رییس: ولی به هر حال باید یه فکری برای این مساله کرد.

رییس از روی میز پایین می پرد و بیرون می رود.

روز/خارجی/پارک

رییس جلوی در پارک می ایستد و مرد هم کنارش ایستاده.

رییس: چرا وایستادی.اون مرده است.

با اشاره ی ابرو مرد ساقی را نشان می دهد.

مرد: قربان بگم چی می خوام.

رییس: نمی خواد چیزی بگی، پول رو نشون بده خودت بهش می ده.

مرد: قربان من تا حالا از این کارا نکردم.

رییس: فکر می کنی من چند بار تا حالا این کار رو کردم.یه بار تو یه مهمون بودم گفتن بیا این رو بکش شکم ات سفت می شه.

مرد: حالا خوب شد قربان.

رییس: حالا برو بعد برات تعریف می کنم.

مرد به سمت ساقی می رود و او جایی را با انگشت نشان اش می دهد.(دوربین همین جا کنار رییس می ماند ما همه ی این ها را از دور می بینیم)مرد پول را به ساقی می دهد و به سمت درختی می رود و چیزی از پای درخت بر می دارد.پلیس ها پارک را محاصره می کنند و مرد ساقی را می گیرند.همین طور که به سمت ماشین پلیس می برنداش داد می زند.

ساقی: من ساقی ام.آخه به من می خوره ساقی باشم.من فوق لیسانس دارم.

مرد و رییس قیافه ی آدم حسابی ها را دارند کسی با آن ها کاری ندارد.

روز/داخلی/پاسگاه پلیس

مرد: جناب همه می گن رفیق بد،ولی داستان من یه چیز دیگه است.یه روز دو روز، آدم تحمل اش تمام می شه.آخه آدم چه طور می تونه با یه مومیایی زندگی کنه؟

ستوان با بی حوصله گی به داستان مرد گوش می دهد.مدام خودش را عقب و جلو می کند.معلوم است که تصمیم اش را گرفته و مرد بی خودی دارد جزئیات را تعریف می کند.

ستوان(برای این که چیزی گقته باشد): بله،سخته.

مرد: حالا تو این گیر و ویر رییس آأم بگه یه کاری رو بکنه،زن اش بگه نکن.

صبح/داخلی/خانه ی مرد- راه پله

مرد کت و شلواراش را پوشیده و با سامسونیت اش می خواهد بیرون برود.

مرد: رییس امه،بهش چی بگم.

عذرا: امروز می گه بریم پی نئشگی،فردا می گه بریم خانم بازی،پس فردا خدا می دونه جنازه تو باید تو کدوم رودخونه ای پیدا کنم.

مرد: من یه بار رفتم فقط براش خریدم.

عذرا:از همین چیزها شروع می شه دیگه.با خرده فروشی،خورده خری.

مرد در را باز می کند و بیرون می رود.زن هم در آستانه در می ایستد.

عذرا(صدایش را بلند کرده):اصلا من باید برم زن این رییس تون رو ببینم بگم می دونه شوهرش داره په کار می کنه.

در طبقه ی پایین مرد صورت زخمی از در بیرون می آید و به صحنه ی دعوای دختر و داماد اش نگاه می کند.زن میانه سال می اید وسرک می کشد.

زن(با خنده های نخودی):دعوای زن و شوهریه.بیا تو.

دست شوهرش را می گیرد و تو می کشد.مرد از راه پله پایین می آید.

صدای مرد: از اون روز تمرینات شروع شد.

مرد پایین می رود و بالا می آید.پایین می رود و بالا می آید.

صدای مرد: سه بار صبح موقع رفتن.سه بار شب وقت برگشتن.

شب/داخلی/راه پله

مرد از پله ها پایین می رود و بالا می آید.زن کنار کلید برق ایستاده و هر بار که خاموش می شود روشن اش می کند.وقتی چراغ روشن می شود مرد روی پله ها با زانوهای در بغل نشسته.چراغ که روشن می شود دوباره می دود.

صدای مرد: وقتی یه زن به چیزی شک کنه مشکل می شه قانع اش کرد.

شب/خارجی/کوچه

مرد زنگ آیفون را می زند.

صدای زن: بعله.

مرد:من ام.

زن: بیا بالا.

از پشت مرد طنابی که در هر یک متر گره خورده پایین می افتد.مرد بالا را نگاه می کند و بر می گردد کنار آیفون.

مرد:خوب در رو باز کن دیگه.

صدای زن (که از بالای پنجره داد می زند): از این جا بیا.

مرد کمی پا به پا می کند و کت اش را می کند و ازبا زحمت از گره اول طناب بالا می رود.صدای آژیر پلیس می آید،صدای باز و بسته شدن در و دو سرباز به دو می آیند و مرد را می گیرند و سوار ماشین می کنند.سرباز دیگری کت و کیف مرد را توی ماشین می برد.

روز/داخلی/پاسگاه پلیس

مرد: پنجشنبه ما رو گرفتن دیروز هم که جمعه بود کسی نبود به کار ما برسه تا امروز که خدمت شماییم.

ستوان بعد از شنیدن ابن لاطاعلات بلند می شود و کشی به خودش می دهد و کنار مرد می ایستد.در باز می شود و عذرا ی باند پیچی شده از در تو می آید.کنارش روی بورد بریده روزنامه ی باند مومیایی را چسبانده اند،چه قدر شبیه اند.عذرا تو می آید و پشت اش سربازی که می خواسته جلویش را بگیرد اما نتوانسته.

سرباز(به ستوان): جناب سرم رو بر گردوندم اومد تو.

مرد سعی می کند خودش را پشت ستوان قایم کند اما عذرا که فکر می کند باید او را نجات بدهد بیشتر به طرف اش می رود.

عذرا: قربان اون بی گناهه همه چی تقصیر منه.من بهش مشکوک بودم.

ستوان سعی می کند عذرا را آرام کند.

ستوان: نگران نباشید خانم، یه سو تفاهمه برطرف می شه.

عذرا: از پریشب تا حالا دارم هی خودمو نفرین می کنم.

ستوان اشاره می کند که سرباز برود.

ستوان: پرونده شون رو بیار مرخص اند.

(کات)

ستوان پشت پنجره ایستاده و به مرد و زن باند پیچی شده نگاه می کند که برای پیکان 49 دست تکان می دهند،سوار می شوند و می روند.در با شدت باز می شود و سرباز تو می آید،کیف سامسونت مرد توی دست اش است.

سرباز(هیجان زده): قربان،قربان ببینید چی توش هست.

کیف را باز می کند و به ستوان نشان می دهد.(ما چیزی نمی بینیم)

ستوان سرش را بالا می گیرد و زومی سریع به چشم هایش.

در تصاویری کلیپ گونه و با ضرب اهنگ تند

- نمای بسته از دست های مرد که اثر انگت اش را با تیغ می تراشد و چسب زخم می چسباند.

- جنازه ای که رو ی رودخانه شناور است.

- زن میان سال با شماره ی زندان در گردن اش که د رنیم رخ راست تمام صفحه را گرفته در تمام رخ بزرگ تر و در نیم رخ چپ بزرگتر می شود.

- صحنه ای که مرد برای خریدن تریاک به پارک رفته بود این بار از جایی که رییس ایستاده بود و ماجرا را می دید.د ر واقع این بار مرد، ساقی است و از کنار پلیس ها مثل آدم های متشخص رد می شود و مشتری را می گیرند.

- عکس مرد صورت زخمی که از پرونده کاملا بیرون مانده.

- مردی که کشته اند و شمع آجین شده.

- زن میان سال و عذرا هرویین را در بسته های دو نیمی وزن می کنند و مرد و صورت زخمی در فیلم های ویدیو جاساز اش می کنند.

- مرد در نمایی بسته با زیپویی طلایی سیگاری روشن می کند و به کسی شلیک می کند.

- بریده روزنامه ی نقاشی مومیایی.



:: برچسب‌ها: فیلم‌نامه