وبلاگ رسمي محمد طلوعي

زير سيگاری پر از دعوای شبانه
۱۳۸٤/۱۱/٢٩ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

سيگاری که می سوزد

نه انکار می کند، نه دست مرا می گيرد

سکوت را به گوش زنی می خوانم

که شعرهای ذوقافيه ی عربی می گويد

اما چيزی از حرف های من نمی فهمد

زير سيگاری بر می گردد روی فرش

سوءظنی روی گل بوته های لاکی

دروغی مکشوف کنار لچک

عشقه ای که دور ترنج پيچيده بود پاک سوخت

يادگاری از اين شب خراب

برای خراب کردن باقی شب ها

کلاغ ها دروغ نمی گويند

تو را با کسی ديده اند که شبيه من نبود

و زن شعرهايش را دوباره می خواند

با سوزنی که روی دروغ هاش گير کرده بود

يکی می خواهد اقرار کند، نصفه خاموش می کنی

يکی خاکسترش را با انگشت پخش می کنی

يکی هر چه کبريت می کشی روشن نمی شود

و شب تمام می شود

وقتی چراغ را خاموش می کنی

و شب فراموش می شود

وقتی پيراهنت را می کنی

و امشب اصلا چيزی نبوده

جز عشقه ای سوخته دور ترنج

که دليلش فراموش می شود



:: برچسب‌ها: