وبلاگ رسمي محمد طلوعي

وردهای هزار سال دوم غول چراغ
۱۳۸٥/۱۱/٢٦ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
وردهای هزار سال دوم غول چراغ

 

کسی به کاریت نمی‌گیرد جنی

 

نوازشی که خواب‌هات را بجنباند نیست

 

نه موجی

 

نه قل‌قل افتادن از اوجی

 

جهان به خوبی تمام شده

 

تو مانده‌ای و خودت توی این قوطی

 

کافی‌ بود روزی ده دقیقه تمرین کنی

 

دست از راه فتیله بیرون ببری و چراغ خودت را بمالی

 

تو که می‌توانستی هر کاری بکنی

 

چرا عاجز شده‌ای از یک قوطی‌بازکن برقی

 

توی این هزار سال کارهای جهان همه عوض شده

 

از این قیلوله‌ی مدام به کدام خواب ابدی پناه می‌بری؟

 



:: برچسب‌ها: شعر
وردهای هزار سال اول غول چراغ
۱۳۸٥/۱۱/۱٩ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
وردهای هزار سال اول غول چراغ

 

در من کسی در می‌زند

 

سه‌سمیر باز شو

 

نمی‌شود که چهل دزد توی بیابان بخوابند

 

دیوانه‌ای که در را باز می‌کند

 

نمی‌پرسد کدامتان بودید

 

شلوار همه را می‌کند نگاه می‌کند کی مرد است کی زن

 

زن‌ها را می‌برد توی اتاقش تا صبح کف پایشان را می‌لیسد

 

می‌ترسم نگذارد بروم قاطی مردها

 

از بس که بوی تو را گرفته‌ام دختر

 

چرا جادو نمی‌کنی

 

چرا دست‌هات را باز نمی‌کنی/کلید همه‌ی درهای چفت

 

این غول خموده توی چراغ

 

چراغ غنوده توی دست‌های تو

 

دست‌های تو دور آغوش من

 

:کسی بگوید من همان غولم یا نه

 

چمباتمه توی چراغ نشسته‌ام و زیر لب می‌خوانم

 

خدای درهای باز

 

خدای درهای بسته

 

مرا از این آستانه بگذران.

 



:: برچسب‌ها: شعر