وبلاگ رسمي محمد طلوعي

من ژانت نیستم
۱۳۸٥/۱٢/٢٤ ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من ژانت نیستم

آقایی 1961 در پاریس خیاط بوده، البته درست‌ترش شاگرد خیاط است اما اصرار عجیبی داشت که هیچ وقت شاگردی نکرده و به خاطر استعداد ذاتی‌اش، بعد از امتحان مختصری فرستاده‌اندش بخش اندازه‌گیری و واقعا چی بهتر از اندازه گرفتن دور کاروربزرگ دخترهای پاریسی در سال‌های طلایی دهه‌ی شصت. این را در خنده‌های پهن آقایی در عکس‌های سال‌های فرانسه بودنش می‌شود دید. سه سال بعد آقایی با یک دیپلم خیاطی برگشت رشت و بالای عکاسی متروپل خیاطی ترمه‌اش را باز کرد و تا سال‌ها تنها خیاط اسم و رسم‌دار زن‌های اعیان رشت بود. آن‌موقع هم هنوز در عکس‌ها می‌خندید. چی بهتر از اندازه گرفتن دور کاروربزرگ زن‌های اعیان رشتی در سال‌های طلایی دهه‌ی چهل.

 

اما من وقتی آقایی را یاد می‌آورم که موشک‌باران‌های سال 65 است، وقتی همه از تهران فرار می‌کردند و می‌رفتند شمالی، شرقی جایی؛ آقایی خانه‌ی اجدادیش را فروخت و آمد تهران چهارراه کوکاکولا خانه‌ای اجاره کرد. هنوز دوتا از عموهام ازوداج نکرده بودند، به آن‌ها گفت مخیرید هر کجا باشید و پول فروش خانه را بین‌شان قسمت کرد، اما خودش وسط موشک‌باران‌ها تهران بود و در خانه‌ی کوچکش خیاطی زنانه‌ی ترمه‌اش را هنوز داشت، اما دیگر خودش اندازه‌ی کسی را نمی‌گرفت، خانم‌جان این کار را می‌کرد و شاید به خاطر همین بود که دیگر نمی‌خندید. من و خواهرم آن‌روزها تهران چی می‌کردیم را هنوز نفهمیده‌ام، لابد پدر و مادرم درگیر طلاق‌ هرساله‌شان بودند که هنوز بعد از سی‌سال سرباز می‌کند و می‌رسد به ماها که اگر نبودیم از هم جدا می‌شدند. ما احتمالا تهران بودیم که موشکی توی سرمان بخورد و پدر و مادرم بی بچه‌هاشان راحت‌تر بتوانند تصمیم بگیرند.

 

آن‌روزها من با کوپن برای پدربزرگم سیگار سومار می‌گرفتم و هر روز از داستان‌های پاریسی پدربزرگم رونوشت برمی‌داشتم، دفتری که اسمش را گذاشته بودم عجایب‌المخلوقات و دُرر‌الحکم. اسمش حتما پیشنهاد آقایی بوده چون به جز فرانسه خرده‌سوادی هم عربی داشت و لابد قراربود داستان‌های عجیبی بگوید که نشد چون دفتر وقت موشک‌باران توی خانه بود و موشک درست خورد وسط خیاط‌خانه‌ی ترمه‌ی آقایی و اثری از چرخ ژرلاند پدالی باقی نگذاشت؛ ما پناهگاه بودیم بنابراین پدر و مادرم هنوز با هم زندگی می‌کنند.

 

دیروز دختری را توی خیابان دیدم که اگر آقایی زنده بود صدایش می‌کرد ژانت. دختری که موهای جلویش را کوتاه کرده بود و توی صورتش ریخته بود و روسری ساتن شیری رنگی را با دست جلوی سینه نگه داشته بود که نسُرد. ژانت هم‌خانه‌ی آقایی بود. نمره‌ی بیست و پنج، طبقه‌ی دوم.  کلود مارنه. سنت دنی. پاریس. فرانسه. پشت یکی از نامه‌هایی که یادگاری نگه داشته بود این آدرس نوشته بود. فکر می‌کنم به خاطر همین عکس خندان خودش و ژانت را توی این پاکت گذاشته بود. دختر از میدان ولی‌عصر تا چهارراه جلوی من بود و حتی سرعت قدم‌هاش همانی بود که آقایی می‌گفت. نرسیده به طالقانی دوبار صدایم در سرم پیچید که بگویم ژانت وایستا. اما فقط یک‌بار گفتم ژانت و وقتی دختربرنگشت مطمئن شدم ژانت نیست. جلوی تآترشهر این‌پا و آن‌پا کردم که کجا می‌رود ولی او هم ایستاد و این‌پا و آن‌پا کرد. ژانت در فروشگاه کوچکی فروشنده‌ی لباس زیر زنانه بود و من هم منتظر بودم دختر برود سمت فروشگاه مادام و مترش را بیاندازد دور گردنش و اندازه‌ی دور کاروربزرگ تازه‌عروس‌هایی که برای شب عروسی‌شان سوتین سفارشی می‌خواهند را بگیرد. ژانت هیچ‌جور مشروبی نمی‌خورد، هر کسی هم برایش هدیه می‌آورد هر صبح می‌برد می‌گذاشت پشت در، به خاطر همین جلوی خانه‌ی پدربزرگم در سنت‌دنی یکی از نوشگاه‌های کلوشاق‌های پاریسی بود. پدربزرگم هر صبح باید از روی یکی دوتا دائم‌الخمر به آب رسیده رد می‌شد و احتیاط می‌کرد روی‌شان پا نگذارد و هر شب که با شاخه گل شمعدانی که از ردیف پرچین‌های همسایه چیده بود برمی‌گشت از ژانت تقاضای ازدواج می‌کرد و ژانت رد می‌کرد. اگر هر بار بهانه‌ی تقاضایش و دلایل رد کردن ژانت را نوشته بود کتابی می‌شد که اسمش را می‌گذاشت هزار و یک شب نه شنیدن، اما ننوشته بود و ژانت که از تقاضاهایش خسته شده بود یک صبحی بعد از گذاشتن بطری مونتراشه‌ی پدربزرگم پشت در دیگر برنگشته بود. آقایی بطری‌اش را پشت در شناخته بود و با خودش توآورده بود و تا روزی که موشک خورد وسط خیاط‌خانه‌اش همان‌طور سربسته نگه‌اش داشته بود. دختر ایستاده بود و هنوز کسی که منتظرش بود نمی‌آمد، بلیط تآتر نمی‌خرید یا سمت فروشگاه مادام نمی‌رفت، رفتم جلو و گفتم: سلام ژانت.

 

دختر گفت سلام.

 

پرسیدم شما ژانتید. دختر گفت نه. گفتم پس چرا وقتی گفتم سلام ژانت جواب دادید؟ دختر گفت چه کار باید می‌کرده من از سر خیابان مدام به او می‌گویم ژانت، لابد یک ژانتی مثل او جایی هست که من ول‌کن نیستم. مردی رسید و دست انداخت دور بازوی دختر که نشان می‌داد مالکیتی درمیان است. بی‌‌خودی یک‌قدم عقب رفتم و بعد که فهمیدم کار بزدلانه‌ای کردم برگشتم سرجایم ولی برای این‌که مرد دستش بیاید که ترسیده‌ام کافی بود. براق شدن و گفت امری بود. و رو به دختر پرسید، چیزی گفت؟ مرد عین عکس‌های آقایی بود در آپارتمان خیابان سنت دنی، فقط نمی‌خندید که وقتی من به دو دور شدم و دختر ماجرا را برایش تعریف کرد، خنده‌هایش درست مثل آقایی توی عکس شد. بعد آن‌ها دست توی بازوی هم راه افتادند. آقایی و ژانت توی خیابان ولی‌عصر شصت سال بعد.

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
شب
۱۳۸٥/۱٢/٢۱ ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

شب نخوابیده

شب هرگز نخوابیده

از پنجره‌های زیادی

دخترهای زیادی را دید زده

که ابروهاشان را برمی‌دارند برای صبحی که می‌آید

شب منتظر لحظه‌ای است

که هرگز نمی‌بیند

تنها گریه‌های شب دختران

خنده‌های شب دختران

معلومش می‌کند

از پشت کدام پنجره برود

پشت کدام پنجره منتظر بماند

 



:: برچسب‌ها: شعر
کلمه
۱۳۸٥/۱٢/٢٠ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
کلمه

 

از همان روز که لب‌های تو را می نوشت

 

من دهان نداشتم که داد بزنم          عطش داشتم

 

نخوانده ماندن از نوشته نشدن غم‌انگیزتر است

 

برای سنگی که گوشه‌ای افتاده

 

توی بیابانی که کلمات

نه دیواری را بالا می‌برد

 

نه من را کسی برای کشتن هابیل برمی‌دارد

 

اتفاقات از سر جهان می‌گذرد

 

منتظر نشسته‌ام

روی صندلی ازلی که هنوز کلمه بود

 

و به هیئت زنی ظاهر شدی

 

جرات نداشتم نگاهت کنم

 

می‌ترسیدم دستی ببیندام و بنویسد سنگ

 

و من که هنوز کلمه بودم

 

توی بیابانی بیافتم که تو نیستی

 

آن‌قدر نشستم

که سنگ به من رسید.

 



:: برچسب‌ها: شعر
وردهای هزار سال سوم غول چراغ
۱۳۸٥/۱٢/٤ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
وردهای هزار سال سوم غول چراغ

 

من و این چراغ بی‌خیال شده‌ایم

 

نه او پی روشنی است نه من سراغ تو

 

کدام موج را بگیرم که از تو رد نشود

 

وردی برای برگشتنت بلدم که نمی‌خوانم

 

بخند و بگو دروغ می‌گویم

 

می‌گویم خوابی که دیدنش را ترک کرده‌ام

 

تنی که از یادش رفته‌ام

 

دری که باز مانده تا بیایی

 

وجهان به شکل اولش برمی‌گردد

 

به بی شکلی اولش

 



:: برچسب‌ها: شعر