وبلاگ رسمي محمد طلوعي

همین میز صبحانه باقی مانده برای دعواهامان
۱۳۸٦/۳/۱٧ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
همین میز صبحانه باقی مانده برای دعواهامان

دریا سر جایش بود زن سر جایش

صبحانه روی میز آماده بود

و خواب تو مثل گرمی چای توی فنجانم            فقط نان نداشتیم

تا از سر کوچه برگردم

خوابت خانه را جمع کرده بود و توی صدفی ریخته بود

حالا که دم گوشم گرفتمش

چه‌ پیچی بود توی موهات

هربار که دم می‌کردیش با ختمی

خواب به خواب می‌رفتم

چرا این همه گرم بودی توی گلوم

را سوزاندی و پشت پیچ گم شدی

انگار هزار سال توی بیگودی بودی برای همین امروز

مردی که صبح‌ها پی نان می‌رود شب‌ها گوش می‌گذارد به خواب تو در صدفی پیچاپیچ

چرا این همه جوش می‌زنی توی گلوم

طره هرز شد از پیچیدن دور انگشتت

انگشتی که از دسته‌ی فنجان گرفتی

از لب‌هام گرفتی

 از موجی که به ساحل می‌بردم

همه لال می‌شوند توی این صدف

تو تعریف کن چه می‌کردی

 



:: برچسب‌ها: شعر
بحرالغرایبی است این کسی که توی من است
۱۳۸٦/۳/٢ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

بحرالغرایبی است این کسی که توی من است

 

اردی‌بهشتی که توت‌ ببارد خیابان انقلاب

دستی توی دست من کم است

غور می‌کند میان ماندن و رفتن

در من نپیچ

در من کسی نیست که کسی باشد

سایه‌ام هم پشت سرم بد گفته

اگر دست انداخته دور کمرت

به هر چیزی غروب‌های بهار گیر می‌کند

تا دورتر رفته باشد

دستت انداخته‌

ریسه می‌رود زیر نور لامپ‌های صد

می‌خندد که گفتی

عاقبت توت ‌ها روی درخت گندیدن است

و بلیتش را مزمزه می‌کند

در بادگیرهای یزد

در پروانه‌های به منجیل خوش آمدید

حتی شهری پاک شده از نقشه‌ها

به ماندنش دل نبند

روی بازوش خال‌کوبیده

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

 



:: برچسب‌ها: شعر