وبلاگ رسمي محمد طلوعي

داستان 88 کلمه ای
۱۳۸٧/۸/۱٧ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

دشمن شمالی

صدای گلوله بیدارش کرد. قمقمه، گتر، ردیف فشنگ و تفنگ را توی سنگرها دید و در گودالی فرمانده‌شان که موزری را توی دهانش شلیک کرده بود. چمباتمه زده بود و از سوراخ دهانش می‌شد فریاد آتش را شنید؛ حتمن خفت خلع درجه را طاقت نیاورده. تفنگش را انداخت و به سمت رشت دوید، بقیه قبل از این که بلشویک‌‌ها و صبح برسند همین‌کار را کرده بودند. سر برگرداند و سنگرها را دید و مسلسلی که جلویش گونی چیده بودند. آرایش خوبی بود اگر دشمن از روبرو می‌آمد.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
کرگدن
۱۳۸٧/۸/۱٥ ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

تمرینی برای ترانه گفتن

 

 

هیچ وقت همه‌ی کارهات رو با یه آدم انجام نده

همه‌ی غروب‌هات رو با اون تماشا نکن

کتاب‌هات رو با اون نخون

سفرهات رو با اون نرو

لنگه‌ی اسفنج حمومت رو براش نخر

 

وقتی بره

تو همه‌ی غروب‌هایی که می‌بینی هست

تو همه‌ی کتاب‌هات هست

حتی وقتی تو حموم لختی و زیر شرشر آب سوت می‌زنی هست

کافیه به اسفنجت نگاه کنی

 

 

شعرهات رو تنها بگو

سفرهات رو تنها برو

مثل یه کرگدن

سرت رو بنداز زیر و تنها غروب رو تماشا کن.



:: برچسب‌ها: شعر