وبلاگ رسمي محمد طلوعي

روشنفکر با عرضه
۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

روشنفکرِ باعرضه

پیشنهادی برای روشنفکری امروز با کنکاشی در شخصیت ابراهیم گلستان

این یادداشت هیچ قرار نیست با اطلاعات زندگی‌‌نامه‌ای گلستان را بکاود. قرار نیست فروغ و شرکتِ فیلم گلستان و اسرار گنج دره‌ی جنی را یاد بیاورد، قرار نیست کنایه‌ی فیلمِ فرمان‌آرا را یاد بیاورد، قرار نیست این همه سال بی‌توجهیِ گلستان را یاد بیاورد به موضوعات اجتماعی‌ای که در کشورش می‌گذرد نه حتا از توی نوشته‌هاش مثلن می‌خواهد نکته‌ای را نشان بدهد که شخصیتِ گلستان است. این یادداشتی از زاویه‌ی منیتِ من، منِ محمد طلوعی است که گلستان را سال‌ها‌، سال‌های سال الگوی خودش می‌دید بلاتشبیه بلاتشبیه.

گلستان برای من همه چیزهای یک روشنفکر ایرانی را داشت، احاطه‌ی حکیمانه‌اش به انواع مدیوم‌های هنری، در جریانِ اجتماع بودن، زبان‌دانی، قدرت خودانتقادی، زبان برانِ نقد، بی‌تعصبی ایدئولوژیک و از همه مهم‌تر آزادگی، آزادگی در برابر قدرت. من همه‌ی این چندسالِ عمرم را خواستم این‌طوری باشم (دیگر بلاتشبیه را نمی‌گویم، شما ته همه‌ی جمله‌هام بگذارید) خیلی‌های دیگر را هم می‌شناسم که می‌خواهند این‌طوری باشند، آن‌ها هم بلاتشبیه.

سال‌ها فکر می‌کردم گلستان نسخه‌ی ایرانی سلینجر است که بعد از نوشتن شاهکارهاش رفته یک‌جای دوری (دور از دستِ خواننده‌هاش) یک مزرعه‌ای گرفته، دورش سیم کشیده، برق وصل کرده با تفنگِ ریشاردش نشسته رو به در که شلیک کند. من از نویسنده‌ام، کسی که دوستش داشتم شیوه‌ای برای زندگی در این خاک می‌خواستم نه این‌که مثلِ سلینجر برود دور (گیرم جای مزرعه برود توی قصر) من را بی‌راه حلِ زندگی‌کردن در این خاک ول کند. نوشتن با دوربین به هیچ‌کدام از سوآل‌هام جواب نداد که دایم خردی من را و آدم‌ها مثل من مقلد را یادمان آورد. چه دلی داشت و چه رویی آن پرویز جاهدِ بدبخت. دایم گلستان یادش می‌‌آورد و یادم می‌آورد که هیچ نمی‌دانیم و پرت می‌گوییم و این‌طوری شد که از همه‌ی آن خصایل و سجایا که از گلستان گفتم فقط برایم تلخی و ترشی ماند، بی‌رحمی در انتقاد از دیگران و گشادبازی در انتقاد از خود. یک وقت‌هایی خیال می‌کردم این‌ها نتیجه‌ی بطئی روشنفکری در ایران باشد. روشنفکری در کشور شکست برای روشنفکرها. بیست و هشت مرداد، بیست و دو بهمن، بیست و سه خرداد (چرا همه‌ی این تاریخ‌ها بیست و چند است؟ بار بعد اگر توی حدود بیست و چندم خبری شد یادم باشد از خانه بیرون نروم) خیال می‌کردم تاریخِ این شکست‌ها من را تلخ کرده، ما را که می‌خواهیم مثل گلستان باشیم تلخ می‌کند که روزی از سرِ اتفاق کتابی دستم افتاد. کتابی که اولین‌بار در هزار و سیصد و بیست و چهار چاپ شده بود(یکی از آن دوره‌های هرج و مرجِ بعد از دیکتاتوری به قولِ کاتوزیان) اسم کتاب هیچ ربطی به گلستان ندارد، عرف و عادت در عشایر فارس نوشته‌ی محمد بهمن‌بیگی.

«افراد ایل بیک خصلتی بنام عُرضه علاقۀ مخصوصی دارند و بیشتر جوانان نوخاسته سعی می‌کنند که صاحب عُرضه بشوند. البته عرضه یک خصلت ساده‌ای نیست و با تحلیل و تجزیۀ خصائل مردمانی که معروف به داشتن عرضه هستند نگارنده دریافته است که این صفت مرکب از نخوت، فعالیت، موفقیت در زندگی و ترشروئی است.» (بهمن بیگی:115)

این جملات مثلِ درِ بازی بود به جایی روشن برای من که سال‌ها در تاریکی نشسته بودم، برای من که از سال‌ها تقلید، نخوت و ترشروئی را یادگرفته بودم، برای من که رازِ گلستان را به کمال ندانسته بودم. وقتی کارنامه‌ی گلستان را دوباره مرور کردم پربود از فعالیت و موفقیت، فعالیت و موفقیت، فعالیت و موفقیت. گلستانِ کنار قشقایی‌ها بزرگ شده این خصایل را دریافته یا ایل‌خان قشقایی که دایم شیراز را می‌گرفته این عادت‌ها را جا گذاشته در شیراز و گلستان این‌طور شده، هرچه بوده گلستان راه را نشانمان داده و رفته، نه این‌که نشسته باشد با تفنگش رو به در.

 من، منِ محمد طلوعی تمام این سال‌ها نشسته‌ام کسی کاری کند، کسی موفق شود، کسی بارِ این روشنفکری را بردوش بگیرد جای من که من روشنفکری کنم. منِ محمد طلوعی روشنفکری را دستگاه عریض و طویلی فرض کرده‌ام که دیگرانی راهش می‌برند و من فقط اگر دنبال این میت بروم باز ابواب جمعِ دستگاه روشنکری‌ام، باقی آن دوستانم که می‌خواهند روشنفکر باشند همین‌طور می‌روند عقب‌تر و هر کسی سعی می‌کند عقب‌ترِ این صف بایستد. منِ محمد طلوعی خودم را سهام‌دارِ روشنفکری دانسته‌ام و بی‌عمل نشسته‌ام کارگزارم سرِ سال سودِ سهام را دستم بدهد. آن کسی که از روزِ اول روشنفکری را دستگاهی در برابر دستگاهِ حکومت کرد هیچ یادش نبود انگار که فردیت هر روشنفکر است که او را روشنفکر نگه می‌دارد نه جمعش با باقی روشنفکرها و فردیتِ هر روشنفکر اساسِ هویت او است. خوب که فکر می‌کنم مشکله‌ی امروز روشنفکری عرضه است. ما دیگر روشنفکر باعرضه نداریم. کسی که تلخی و فعالیت و موفقیت را با هم داشته باشد و هیچ به فکرش نباشد برای روشنفکری آپارات حزبی بسازد.

عُرضه پیشنهادی است از گلستان برای روشنفکری، برای همین خاک، برای همین‌وقت، برای من.

 

بهمن‌بیگی،محمد. 1388. عرف و عادت در عشایر فارس. چاپ دوم. شیراز. انتشارات نوید شیراز.

 

 



:: برچسب‌ها: مقاله