وبلاگ رسمي محمد طلوعي

زنهارِ بازمانده‌ی پمپی
۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

زنهارِ بازمانده‌ی پمپی

 

آدم‌های پمپی هرکدام به همان حالی که بودند، در آغوش معشوقه‌ای به حالِ خوردن، به حالِ رقصیدن سنگ شدند. مثلِ عذابِ وعده داده شده‌ ولی چند نفری هم از آن مهلکه جان بردند، خودشان را بستند به مشکی و پریدند توی آب با آن که شنا نمی‌دانستند من یکی از آن‌هام.

 

من شاعر بودم. هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد باشم. من منتقد بودم، هنوز هم گاهی چیزهایی را نقد می‌کنم، خیلی خودِ آن چیز مهم نیست، نقد سنگی است که با آن زبانم و حواسم را تیز می‌کنم. گاهی حتا چیزهایی را نقد می‌کنم که نمی‌شود مثل فیلم یا کتاب دید، بعضی وقت‌ها که زورم به کسی نمی‌رسد خودم را نقد می‌کنم. این مقدمه‌ها را گفتم که خودم را یادتان بیاورم و بستگی‌ام را به چیزی که جلوتر می‌خواهم بگویم.

 

شعرِ دهه‌ی هفتاد شهر پمپی بود و شاعر/منتقدها آتش‌فشانی بودند که خاکسترشان کلِ آدم‌های شهر را گرفت. بی‌استعاره آن‌چیزی که شعر دهه‌ی هفتاد را نابود کرد (نه تاریخ یا پیوستارش با شعر قبل از خودش یا بعد از خودش، نتایجی را که باید آن شور و حالِ شاعرانه به دهه‌ی بعد با خودش می‌آورد) حضورِ بی شمارِ شاعر/منتقدها بود. شاعرانی که خودشان را تئوریزه می‌کردند، خودشان را تبلیغ می‌کردند، خودشان را خوش‌آمد می‌کردند. یکی از آن جمله قصارها که دیگر یادم نمی‌آید از کی است می‌گوید «ادبیات چیزی نیست جز نقد ادبی» و چه به این جمله معتقد باشیم چه نباشیم سخت است کتمان کنیم که نقدِ ادبی (لااقل در دوره‌ای خاص) وری از ادبیات را مقبول می‌کند. منتقدها جوری از ادبیات را محبوب یا نامحبوب می‌کنند با یادداشت نوشتن‌هاشان، با مصاحبه‌هاشان، با گزارش‌هاشان.

 

شاعر/منتقدها سعی می‌کردند جوری از شعر را که می‌پسندند، جوری از شعر را که می‌گویند با ضربِ جلسه‌ها و کتاب‌ها و مصاحبه‌ها مقبول کنند و این خاکستری بود که در هوای پمپی پراکندند. اگر بینِ منتقد و خالق فاصله نباشد، اگر منتقد به روحِ اجتماعی که از آن می‌‌آید وصل نباشد همین آتش‌فشان هر جا و دوباره فعال می‌شود و ماها دوباره لخت توی اتاق‌خواب‌هامان، وسطِ جلسه‌های نقد و  بررسی، پشتِ لپ‌تاپ‌هامان وقتی نقد می‌نویسیم سنگ می‌شوم.

 

اما چرا این خاطره‌ی بد را یاد‌‌آوردم؟ دوستانِ نویسنده‌ی من دوباره دوره افتاده‌اند نویسنده/منتقد شده‌اند و دارند خودشان را تبلیغ می‌کنند، جورِ نوشتن‌شان را تبلیغ می‌کنند. به مشام من بوی خاکستر می‌آید و این‌ها را می‌نویسم. دوستانِ من این رابطه‌ی دوگانه‌ی نویسنده/منتقد همیشه جای جدل بوده، نویسنده در عینِ خلق منتقد هم هست و به محضِ توقفِ مرحله‌ی نوشتن در بازنویسی‌ها و ویراستاری معمولن با ورِ انتقادی‌اش سراغِ نوشته می‌رود اما این هشدارِ من جدی‌تر از وجوه‌ِ چندگانه‌ی یک آدم است، جدی‌تر از آن است که بخواهم منکر توانایی‌هایی تئوریک شما باشم یا بخواهم درسی بدهم من از پمپیِ فرار کرده‌ام.

 

در دنیا آدم‌های هستند که از راه فلسفیدن راجع به داستان زندگی می‌کنند و پول درمی‌‌آوردند ما این‌جا با داستان نوشتن هم پول درنمی‌آوریم ولی می‌توانیم لااقل از آن لذت ببریم. کارِ نقد را به منتقد بگذارید، نه چون نقد نوشتن به قول بارت نوشتنِ دست دوم است چون این نقد نوشتن‌هاتان، تئوریزه کردن‌هاتان، در جلسه‌ی نقد و بررسی، سخنرانی کردن‌هاتان همه‌مان را سنگ می‌کند. از مافیا و این‌چیزها نترسید. من نمی‌خواهم وعده بدهم که اگر کارتان درست باشد بعد از بیست سال سی سال ما را می‌فهمند (می‌خواهم آن‌وقت صد سال سیاه نفهمند) ولی این به استقبالِ خطر رفتن، این کوشش موسع در ساختنِ سلیقه‌ی مخاطب که قبل‌ها بارها نشان‌داده فوقش ده سال دوام بیاورد (چون آن نسل کتاب‌خوان امروز هیچ معلوم نیست ده سال دیگر با زن و بچه و اولویتِ سبدِ خرید و  تورم و این‌چزها اصلن کتاب‌خوان بماند) نابودیمان را تسریع می‌کند. ما جوری از نوشتن و کتاب خواندن را به ادبیات آورده‌ایم که به مرور در طول سال‌ها با تربیت‌های بطئی مقبول می‌شود نه دفعتی و یک‌باره با جلسه‌های نقد و نشست‌های ادبی.

 

دوستان من لطفن هوای پمپی‌ را داشته باشید. این نوشته خطاب به کسی نیست اما دوست دارم این‌ها بخوانند. امیرحسین یزدان‌بد، حامد حبیبی، مهدی ربی، پیمان اسماعیلی، سارا سالار، علی چنگیزی، فارس باقری، آراز بارسقیان، آرش صادق‌بیگی، پدرام رضایی‌زاده، علی صالحی، محمدرضا عبداللهی، سلمان باهنر، شاهرخ گیوا.

 

 دوستانی که یادم می‌آید را اضافه می‌کنم و بابت کم‌حواسی‌ام شرمنده. نداکاووسی‌فر، سینا دادخواه، مریم منصوری، سپینود ناجیان و یکی دیگر از بازماندگان پمپی مجتبا پورمحسن.

 

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, داستان کوتاه