وبلاگ رسمي محمد طلوعي

پیرهای استخواندار. استخوان های لای زخم
۱۳۸٩/۸/۳٠ ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این مطلب در شماره ۶١ خردنامه همشهری  داستان  چاپ شده

نامه‌ جلال به جمالزاده پاسخ نسلی به نسل دیگر است، پاسخ در خانة بلا مانده به عافیت رفته است، پاسخ ادبیات تجربه‌گر است به ادبیات یکجانشین و همه‌ این‌ها نیست. نامه جلال به جمالزاده نثرش آدم را می‌گیرد، بی‌پردگی‌اش آدم را می‌گیرد، صراحتش آدم را می‌گیرد و همه اینها نیست.

نامه ‌جلال به جمالزاده نامه‌ای است که آدم دلش می‌خواهد خودش نوشته باشد و نمی‌دانم 20 ‌سال دیگر که جلال جای جمالزاده آن نسل کهنه بود و آن به عافیت نشسته بود و اگر نمی‌مرد آن یکجا‌نشین شاید، دلش می‌خواست کسی این‌جور نامه‌ای برایش بنویسند، دلم می‌خواست کسی این‌جور نامه‌ای برایم بنویسد؟ و همه‌ اینها نیست، عوض کردن جای گیرنده و نویسنده آن‌قدرها شدنی نیست، جلال عاقل‌تر بود و زودتر از آنکه عافیت‌‌گزین و کهنه و یکجا‌نشین شود مُرد، همیشه جلوتر از زمانش بود انگار و همه اینها نیست.

نامه‌ جلال به جمالزاده، نامه‌ای است که اگر نبود هیچ نمی‌فهمیدیم ادبیات مثل کشتی کسوت‌ ندارد و نویسنده به خاطر موهای سفیدش نویسنده‌تر نیست. اگر قلمی کُند شود، اگر داستانی نخواندنی باشد، اگر جذابیتی نباشد در نوشته‌های کسی که سال‌هاست می‌نویسد، یک تازه باربسته، جوری می‌تواند نسخه آن کهنه‌نویسنده را بپیچد که کل نوشته‌های آن کهنه‌نویسنده تاریخ ادبیات شود.  نامه‌ جلال، در تمام مدت نوشته شدن برای خواندن ماها نوشته شده نه فقط برای جمالزاده. بیشتر از نامه‌ای است از نویسنده‌ای به نویسنده ای، از آن نامه‌هاست که آدم دلش می‌خواهد خودش نوشته باشد.


آقای جمالزاده

 اخیر قلم رنجه فرموده بودید و درباره «مدیر مدرسه» این فقیر – که در واقع چیزی جز مشتی در تاریکی نبود- در آخرین شماره راهنمای کتاب1، مطالبی نعت‌آمیز منتشر کرده بودید. از اینکه آن جزوه بسیار مختصر، سرکار را به چنین زحمتی واداشته است، بسیار عذر می‌خواهم. پیداست که در سن‌وسال شما، نشستن و ده یازده صفحه، درباره آدمی ناشناس که نه کاره‌ای‌ست و نه اگر نانی به او قرض بدهی، روزی روزگاری پس می‌توانی گرفت، کار ساده‌ای نیست.

فداکاری می‌خواهد و همت و قصد قربت و دست‌آخر دوراندیشی. و شما بهتر ازین فقیر می‌دانید که همین همت‌ها و قصد‌های خالی از اغراض است که کسی را به چیزی یا به کاری، دلبسته می‌کند و دست‌کم، در تاریکی ذهن آدم بدبینی، فتیله میرنده‌ای از خوش‌بینی گذرایی می‌افروزد. از این‌ همه بسیار ممنون.

اما راستش این است که چون آن ‌همه به‌به‌گویی را در خور خود ندیدم، شک برم داشت و این بود که به ذهنم گذشت شاید در این‌همه همت و قصد قربت و پرکاری، ما به ازایی از دوراندیشی هم نهفته باشد و تازه چه خوب‌ست اگر این حدس، صائب باشد. چراکه بزرگ‌ترین رجحان یک عمر دراز این‌ست که بدانی در پس این شکلک‌ها، صورتی نیز از حقیقت واقع نهفته است. گذشته از این‌ که مگر قرار شده است تنها امثال دشتی دوراندیش باشند و در فکر باقیات صالحات؟ که بردارند و مثلا در «نقشی از حافظ» توشه‌ای برای روز مبادایی ببندند که پای پیران قوم از میان برخاسته است و جوان‌ها زبان درآورده‌اند و به‌هیچ تر و خشکی از آنچه در زیر دیگ این روزگار، برای نسل آنها، چنین‌آش دهان‌سوز زقومی پخته است، ابقا نکنند؟

جمالزاده هم که به گمان خود در این پخت‌وپز دستی نداشته است، حق دارد عاقبت‌اندیش باشد. حق دارد که با همه بعد مسافت، بوی نکبتی این سفره مرتضی‌علی را دربیابد و آ‌ن‌وقت بدنبال این استشمام برخیزد و همچون لقمه‌ای به مفلوکی که گمان برده است گداست، پیزری لای پالان من هیچ‌کاره‌ای بگذارد که مبادا فردا همین مفلوک ناشناس، از سر قبر من یا پدرم بگذرد و به جای الرحمن، بر آن لگدی بکوبد. به این طریق، جوان‌های نسلی که من فردی از آنم، به آقای جمالزاده هم حق می‌دهند که این‌چنین عاقبت‌اندیش باشد.

باعث تاسف است که تاکنون فرصت زیارت سرکار دست نداده است و البته می‌دانید که تقصیر این قصور ازین فقیر نبوده است. چراکه من از وقتی چشم به این دنیا گشوده‌ام، سرکار - اگر بدتان نیاید- به خرج جیب همان معلم‌هایی که در «مدیر مدرسه» دیدید، در کنار دریاچه «لمان»، آب‌خنک میل می‌فرموده‌اید که نوشتان باد. چون حقش را داشته‌اید. قلم‌ها زده‌اید و قدم‌ها برداشته‌اید – آبرویی بوده‌اید و هتک آبرویی نکرده‌اید – همیشه جای خودتان نشسته‌اید... نه دامنتان را به سیاست آلوده‌اید – نه در دام حسد دوستان و همکاران گرفتار شده‌اید- نه از زندان‌ها خبر داشته‌اید و نه از حرمان‌ها.

و در نتیجه این برد را هم داشته‌اید که نه از آتش داغ آن 20 سال، جرقه‌ای بدست‌تان پرید و نه از لجن... همیشه هم محترم بودید و نماینده این مردم بودید و مهم‌تر از همه، از نویسندگان پرفروش بودید. به‌همین صورت‌ها بوده است که من نوعی تاکنون نتوانسته است به فیض زیارت سرکار نایل بشود و من ناچار بوده‌‌ام دلم را به آنچه منتشر می‌کنید، خوش کنم و دیدارتان را اگر نه به قیامت، به روزگاری موکول کنم که سری توی سرها داشته باشم یا آن‌طور که دستور داده بودید، «ره چنان بروم که رهروان رفته‌اند». که نفهمیدم غرض‌تان از این «رهروان»، خودتان بودید یا آن دیگران که ذکر خیرشان گذشت و همپالکی‌ها‌یشان. اما اگرچه جسارت است اما این را هم از این فقیر به یاد داشته باشید که اگر قرار بود همه در راهی قدم بگذارند که رهروان رفته‌اند، شما الان باید روضه‌خوان باشید... و من گوگل‌بان2.

آقای جمالزاده، خیلی حرف‌ها برای‌تان دارم – نکند سرتان را درد بیاورم؟- و حالا به همین علت‌هاست که می‌خواهم غبن این‌همه ساله خودم را از زیارت سرکار درین مختصر بیاورم، به خصوص که با این مطالب لطف‌آمیز درباره «مدیر مدرسه» مرا ناراحت کرده‌اید. دست‌کم این‌هم فرصتی‌ست برای درددلی. آخر اگر پیران قوم از درددل جوان‌ها بی‌خبر باشند، این حفره میان نسل‌ها تا به ابد هم پر نخواهد شد.

شما با «یکی بود، یکی نبود»تان مرا شیفته خود کردید- با «درددل میرزا حسین‌علی» احساس کردم زه زده‌اید – چون در آن به جنگ کس دیگری رفته بودید که می‌دیدید از خودتان کاری‌تر است – با «قلتشن دیوان» از شما دلزده شدم. چراکه به نرخ روز، نان خورده بودید – در «تیمارستان»، دهن‌کجی به آن دیگری کرده بودید که وقتی خودکشی کرد، شما هم فراموش نکردید که از آن‌ور دنیا، در تقسیم میراث او با خانلری‌ها و کمپانی، شرکت کنید – یادتان هست با انتشار آن نامه‌ها، چه افتخاراتی می‌فروختید؟ - می‌بخشید که به تلویح و اشاره قناعت می‌کنم- و با «صحرای محشر» دلم از شما به هم خورد- حیف! و بعد که دیگر هیچ. «هزار بیشه» آمد و هزار قلم‌اندازی و از سر سیری نوشتن و بعد برای بنگاه آمریکایی‌ها ترجمه کردن و به مناسبت حساب‌های جاری که با نویسنده «رستم در قرن بیستم» دارید، خزعبلات «فونلون» را به اسم وحی منزل به خورد مردم دادن. و حالا دیگر حرف‌های شما برای من کهنه شده است.

من اگر جای شما بودم، به جای اینکه راه همچون رهروان بروم، همان 20-10 سال پیش، قلم را غلاف می‌کردم یا دست‌کم قدم رنجه می‌کردم و سر پیری هم شده، به وطن برمی‌گشتم و یک دوره کامل، درسم را دوره می کردم. می‌بخشید که به زبان معلم‌ها می‌نویسم – عادت شغلیست- لابد می‌دانید که بچه‌مدرسه‌ای‌ها، آخر هر سال درس‌هایشان را دوره می‌کنند. چه عیب دارد که سرکار هم یک‌بار بیایید و دو سه سالی از این‌آش حنظلی که هم‌دوره‌ای‌های شما و در ظل حمایت تلویحی سکوت امثال شما، برای ما پخته‌اند، بچشید؟

باور کنید که دلم برای شما می‌سوزد که چنین «آمبورژوازه» شده‌اید. در حضور شما جرات نکردم این تعبیر فرنگی را ترجمه کنم. شما پرکارید – جزو آن دسته‌ای نیستید و نبوده‌اید که با اولین کارشان، خفقان می گیرند- چراکه نه تریاکی بوده‌اید و نه مرفینی و همیشه هم آرامش خودتان را داشته‌اید. اما پیداست که نان مظلمه، ذهن‌تان را کور کرده است.

لابد یادتان نرفته است که نان مظلمه یعنی چه؟...ذهن شما را هم همین نان مظلمه کور کرده است که سر پیری، از سر سیری می‌نویسید. چرا جل‌وپلاس‌تان را جمع نمی‌کنید و نمی‌آیید؟ می ترسید قبای صدارتی به تن‌تان بدوزند؟...نترسید. حالا دیگر زمانه برگشته است، برای شما تره هم خرد نمی کنند. تنها گناه شما در چشم نسل جوان این است که از مقابل این صف گرگ‌های گرسنه گریخته‌اید و میدان را برای‌شان خالی گذاشته‌اید! و تازه در مقابل چنین گناهی، شما پس از این‌همه اقامت در فرنگستان، باید فوائد روحی اعتراف را دریافته باشید. این است قضاوتی که نسل جدید درباره شما پیرهای استخوان‌دار این مملکت می‌کنند! پیرهای استخوان‌دار! استخوان‌های لای زخم.

چرا نمی‌نشینید و برای ما نمی‌نویسید که چرا ازین ولایت گریختید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکردید؟ باور کنید شاهکارتان خواهد شد. شاید آنچه من گریز می‌نامم، در اصل گریز نبوده است و تسلیم بوده یا چیزی شبیه آن؟ و شما چه مدرکی برای تبرئه خود در دست دارید؟ می‌بینید که نسل جوان حق دارد نسبت به شما بدبین باشد و می‌بینید که من با همه ارادتی که به شما دارم، نمی‌توانم در این به‌به‌گویی های شما، بویی از آنچه در این محیط، دور و برمان را گرفته است، نشنوم. به هر صورت واقعیت این است که شما گریخته‌اید و هرکه مثل شما – آن‌وقت می‌دانید که به جای شما، چه کسانی چه‌ها می‌کنند؟

خواجه‌نوری در مجالس بسیار «انتیم» می‌نشیند که افکار ملتی را رهبری کند – و حجازی و بیانی، تاریخ برایش درست می‌کنند- و تقی‌زاده زیر همه اینها را صحه می‌گذارد. و حال آنکه نویسنده اصلی تاریخ آن دوره شمایید. چراکه اصیل‌ترین اسناد تاریخ هر ملتی، ادبیات است- مابقی جعل است. چرا نشسته‌اید و دست روی دست گذاشته اید تا تاریخ معاصر وطنتان را جعل کنند و تحریف؟ این شتر قبل از همه، در خانه خود شما خواهد خوابید. و همین شما مجبور خواهید شد برای اینکه نامی به نیکی در آن از شما ببرند، مجیز همان بیانی را بگویید که در سال 25، ناظم دانشکده ادبیات بود و بی‌اشاره من و امثال من آب نمی‌خورد که شاگردی بودیم مثل همه شاگردها.

لابد می‌گویید «عجب مملکتی است، آمده‌ایم ثواب کنیم، کباب‌مان می‌کنند! بیا و تقریظ ادبی بنویس و یک جوان ناشناس را مشهور کن» و از این حرف‌ها...غافل از اینکه، آن قرتی بازی‌ها، به درد همان فرنگستان شما می‌خورد... اینجا من و امثال من اگر گهی می‌خوریم، فقط برای این ا‌ست که امر به خودمان مشتبه نشود. مقامات ادبی و کنکورها و جایزه‌ها، ارزانی شما و دنیای فرنگی‌شده‌تان.

من می‌خواهم با انتشار چرندیاتی از نوع «مدیر مدرسه»، احساس کنم که هنوز نمرده‌ام – هنوز خفقان نگرفته‌ام- هنوز نگریخته‌ام. هر خری می‌تواند جانشین معلمی مثل من بشود اما هیچ تنابنده‌ای نمی‌تواند به ازای آنچه من در این میدان و با این گوی کرده‌ام، کاری بکند یا دستوری بدهد. آنچه سرکار یک اثر ادبی پنداشته‌اید، اصلا کار ادبی نیست. کار بی‌ادبی ا‌ست. و راستش را بخواهید کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل به جان بسته است. آن صفحات لعنتی‌ است ابدی، تفی‌ست به روی این روزگار. شما مملکت خودتان را نمی‌شناسید و با آن‌ همه روان‌شناسی که باید خوانده باشید، هنوز نمی‌دانید که عکس‌العمل چنین فساد عظمایی، چنان تقوای بی‌نام و نشانی‌ست که من چون بارها در زندگی‌ام دیده‌ام، در «مدیر مدرسه» سراغ داده‌ام.

آقای جمالزاده، به عقیده این فقیر، رجحان دیگر یک عمر دراز این است که به آدم سعه‌صدر می‌دهد. اصلا «مدیر مدرسه» من چه قابل قیاس با «سروته یک کرباس» شماست؟ می‌بینید که بهتر آن‌ است که هرکدام کار خودمان را بکنیم و کاری به کار همدیگر نداشته باشیم.

شما نان مظلمه‌تان را بخورید و گدایی از هر پدرسوخته‌ای را برای تهیه کفش و لباس بچه‌های مردم جایز بدانید و از به وجود آمدن چنین عزت‌نفس‌هایی تعجب بکنید و خیال کنید که آقا مدیر من، «پس از مدتی بیکاری و مقروض ماندن در اثر گرسنگی و اضطرار باز.... با هزار دوندگی و التماس و....کفش دستمال کردن، شغل دیگری..». برای خود دست‌وپا خواهد کرد و راهتان را هم مثل رهروان بروید و گمان کنید که به مراد دل رسیده‌اید- و من با آقای مدیرم و همه آقامدیرهای دیگر به ریش این به مراد رسیدن‌ها می‌‌خندیم و گدایی برای مردمی که حق حیاتشان پامال شده را حرام می‌دانیم و چنین عزت‌نفس‌هایی را در خودمان حفظ می‌کنیم و چون می‌دانیم احمقانه‌ترین کارهای روزگار را داریم، نه برای حفظش سرودست می‌شکنیم و نه در از دست دادن‌ش تاسفی می‌خوریم که احتیاجی به کفش دستمال کردن داشته باشیم. چرا – اگر ما هم کارهای آبرومند و نان‌داری مثل.... یا ماموریت 40‌ساله در فرنگ داشتیم، حدس شما صائب بود. چراکه شما بهتر از این فقیر می‌دانید که برای حفظ چنین مشاغل محترمی، چه کارها می‌شود کرد- یعنی باید کرد. والسلام .

 ارادتمند- جلال آل‌احمد



:: برچسب‌ها: مقاله
نقاشی بیناها
۱۳۸٩/۸/۱٤ ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این مطلب در شماره ١٨٣ مجله تندیس چاپ شده.

 

نقاشی بیناها

محمد طلوعی

کیچ چی است؟ چندباری از این کلمه استفاده کرده‌ام و نباید امیدوار باشم آن‌چه من از این کلمه استیفاد می‌کنم معنای یکسانی با مخاطبم داشته باشد.

بالطبع من اولین‌بار این کلمه را در زمینه‌ی ادبیات فهم‌کردم و بعد با تطبیق معنایش در هنرهای تجسمی آشنا شدم. آن‌چه فهمیدم آن است که این کلمه را در هر دوره باید دوباره معنا کرد و البته این معناگردانی باید با توجه به گفتمان‌های دوره و شیء‌وارگی1 آن انجام شود، بنابراین اگر این تعریف را از فرهنگ‌نامه برایتان بنویسم جفا است، جفا است بگویم کسی در فرنگ در چندین سالِ پیش این‌کلمه را چه‌طور می‌فهمیده، باید سعی کنم این‌کلمه را آن‌طور که امروز فهم می‌کنیم شرح کنم، همین‌طور باید سعی کنم توضیح بدهم چه‌طور این کلمه از مفهومی که با آن واردِ فرهنگِ ما شد تهی شده.

هنرِ کیچِ امروز در ایران، ظاهرن شکلی از تقلیدِ هنرِ مردم‌پسندِ مبتنی بر قهرمان‌سازی است.

قرارِ هنر عامه‌پسند دوباره‌سازی باسمه‌ها با رویکردِ تجلیل شیوه‌ی مصرف و زندگی طبقه‌ی متوسطِ شهری بود، در برابر هنربورژوازی. هنرِ کیچ باسمه‌های هنرِ خرده‌بورژوازی بود برای طبقه‌ی متوسط شهری. کیچ بازسازی چیزی است که موردِ استقبالِ سلیقه‌ی عام قرارگرفته آن‌هم با تکنیکی ضعیف و شیوه‌های اجرایی غیرهنرمندانه. هنرِ عامه‌پسند بازنمایی زیبایی زندگی مردم بود با استفاده از تکنیکِ متعالی. این دو شیوه با همه‌ی قرابت در ارجاعات، بنیادهای متفاوت فکری داشتند. هنرِ عامه‌پسند باری مثبت داشت، کیچ بارِ منفی، قرار بود کیچ بودن فحش باشد. این که چرا مدام از فعل ماضی استفاده می‌کنم چون مرزِ روشنِ بین این دو شیوه حتا در محافلِ آکادمیکِ هنری از بین رفته، امروز کیچ می‌تواند در زمینه‌ای بارِ مثبت داشته باشد و مردم‌پسندی بارِ منفی.

قیصر می‌بایست هنر عامه‌پسند می‌بود، مهدی مشکی و شلوارکِ داغ کیچ، سریال‌ِ دایی‌جان ناپلئون هنرِ عامه‌پسند و سریال‌های مهران مدیری کیچ، تآتر لاله‌زار هنر عامه‌پسند، تآترِ گلریز کیچ و نقاشی‌های مکتبِ سقاخانه هنرِ عامه‌پسند نمایشگاه نقاشی‌سینما کیچ و البته هیچ‌کدام از این‌هایی که من فرق گذاشتم درست نیست چون در ایران با حذفِ سطح معنای طبقاتی این تعریف‌ها، تنها فاصله‌ی اشکالِ هنری تا فهمِ مخاطبِ عام موجبِ اطلاقِ هر دو عنوانِ هنرعامه‌پسند و کیچ به اثرِ هنری می‌شود، بی‌آن‌که فرقی در بنیادِ آن باشد. وقتی تنها معیارِ طبقه‌بندی به فهمِ مخاطب بسته باشد از هر دو عنوان می‌شود استفاده کرد.

*

نقاشی‌سینما نمایشگاهی است از مجموعه‌ تابلوهایی بینائی، سینما عاملِ اتحادِ نقاشی‌های گردآمده است و جز نقاشی فرح اصولی و گیزلا وارگا سینایی تقریبن همه‌ بینائیتی با سوژه‌ی سینما دارند. نقاشی‌های این دو را به‌دلیلِ این‌که چهره‌ی خسرو سینایی را کشیده‌اند یا آن‌که نگاهی روان‌شناختی به سوژه‌ دارند از بقیه‌‌ی تابلوها مستثنی نکردم، این دو تابلو در گفتمانِ دیگری تولید شده‌اند و برای نقدشان احتیاج به فراخوانِ گفتمان دوره‌ای دارم که در آن‌ها خلق شده‌اند، بنابراین به احتیاط آن‌ها را کنارمی‌گذارم (و شائبه‌ی هر جور احترام به کسوت و قدمتی که این دو نقاش دارند، راستش این نقاشی‌ها به نظرم اصلن بی‌ربطند توی این نمایشگاه)

*

با جمله‌ی جهان متن است بارت و جهان همه بینامتن است ژنی نظریه‌ای انتقادی حاصل نمی‌شود بنابراین بهتر است به سیاقِ ژنت با زیرمتن2 تعریف شده و زبرمتنِ3 تعریف شده سراغِ سوژه برویم. زیرمتنِ تابلوهای نمایشگاه نقاشی‌سینما، سینما است و زِبَرمتنِ آن نقاشی، این جمله‌ی بدیهی رویکردِ انتقادی من را از این به بعد روشن می‌کند. بنابراین با تابلوهایی مواجهم که سوژگی‌شان زمینه‌ای بیرون از قابِ تابلو دارد و برای نگاه کردن به هرکدام بایستی آن زمینه را هم احضار کنم، نتیجه این‌که تابلوها بدونِ زیرمتن‌هاشان اثرِ کاملی نیستند یا حداقل خوانشِ من خوانشی انضمامی است.

*

ژنت در کتابِ Palimpsest 4زیرمتن و زِبَرمتن را تعریف می‌کند. پاپیروس‌های نوشته‌شده را برای بازنویسی در نیل می‌شستند و وقتی روی آن دوباره می‌نوشتند علایمی از نوشته‌ی قبلی هنوز برجامانده بود. چنین نویسایی چیزی از متنِ قبلی را در خود داشت و چیزی بیشتر از آن بود.

نقاشی‌‌سینما، زیرمتن‌ها را از سینما می‌آورد و زبرمتن‌هایی بر آن می‌نویسد. امتزاجِ شورشِ قیصر و تراویس وقتی معنادار می‌شود که فیلمِ قیصر و راننده تاکسی را به‌عنوانِ زیرمتن‌ها دیده باشیم، هم با دیدنِ نقاشی، زبرمتنی را درک کنیم که بین شورش آن‌دو رابطه‌ای برقرار می‌کند. این پیوستار معنایی، خوانشی انضمامی را به ما تحمیل می‌کند. در غیابِ معنای زیرمتن نه تنها درکی از زبَرمتن نداریم بلکه درهم‌آمیزی و بیگانه‌سازی شخصیت‌های تابلو را هم نمی‌فهمیم. خوانشِ ما و میزانِ رابطه‌ی ما با تابلوها کاملن بسته به دانشِ سینمایی ما دارد که این طیفِ مفاهمه‌کنندگان با تابلوهای نمایشگاه را محدود می‌کند هرچند زیرمتن‌هایی که این نقاشان انتخاب کرده‌اند تصاویرِ کلیشه شده‌ی سینما هستند.

*

سینما که در سوژه‌گزینی از بقیه‌ی هنرها همیشه پیش‌قدم بوده و بسیاری از شیوه‌های روایت و ترکیب‌بندی‌هاش را از نقاشی وام‌گرفته این‌بار سوژه‌ی نقاشی شده. این روندِ برعکس البته قبلن در هنر مدرن تجربه شده، مرلین مونروهای اندی وارهول روندِ سوژگی وارونه‌ای بود که از سینما به هنرهای تجسمی رسید. مرلین مونرو به عنوانِ تصویرِ خُلصِ سینمای عام به تصویری خُلص در هنر مردم‌پسند تبدیل شد. این‌جورِ اتصال معانی زیرمتن به زبَرمتن شکلی از متن نامتناهی را می‌سازد که تا ابد در چرخه‌ی زیرمتنیت، زبَرمتنیت در سیلان است. مرلین مونرو تصویرِ کامل سینمای عامه‌پسند بود و تابلوی مرلین مونرو تصویرِ کاملِ هنرِ مدرن مردم‌پسند و این سوآل که تابلوی اندی وارهول ما را یادِ سینمای هالیوود می‌اندازد یا تصویر مرلین مونرو در فیلمی ما را یاد تابلوی اندی وارهول می‌اندازد سوآلی شبیه اول مرغ بود یا تخم‌مرغ است.

در این گرداندن سوژه چه چیز از سینما به هنرهای تجسمی اضافه شد؟ مقبولیتِ عام.

سینما هنرِ بی‌واسطه‌ای است، هنرِ عام است، زبانِ همه فهمی دارد و برای نگاه نقادانه به سینما احتیاج نیست تاریخِ سینما، تاریخِ فرهنگ یا تاریخِ هنرمدرن را بشناسیم، کافی است با مخاطبِ هر فیلمی راجع به سینما حرف بزنیم و او ساعت‌ها اظهارِ نظر کند. نه این‌که نظراتِ او درست یا غلط باشد، امکانِ اظهارِ نظرِ بی‌واسطه، بدونِ در نظر گرفتنِ زیباشناسی منتقدانه خصیصه‌ی سینما است. وقتی سینما سوژه‌ی نقاشی قرار می‌گیرد این خصوصیت نابه‌خود به نقاشی هم نشت می‌کند و وحشتِ اظهارِ نظر را از مخاطبِ نقاشی می‌گیرد. دراقع سوژگی سینما بر نقاشی اولین تاثیرش را در تخاطبِ بی‌مهابای اثر/ بیننده می‌گذارد. بیننده‌ی نقاشی‌ای که سینما را سوژه کرده دیگر وحشتِ زیباشناسی هنرِمدرن یا نادانستگی تاریخِ نقاشی را ندارد، نقاشی‌ سینماهایی که می‌بیند شورِ اظهارِ نظر را در او بیدار می‌کند و این سوژگی، نقاشی را به هنرِ عام نزدیک می‌کند.

*

نقاشی‌سینما حاصلِ مقاوله‌ای است بین نقاشی و تاریخِ سینما (باید برگردم و هرجا سینما نوشته‌ام برگردانم به تاریخ سینما) تقریبن همه‌ی نقاشی‌ها به جز تابلوی امیرحسین بیانی نوستالژی سینما را سوژه کرده‌اند نه سینما را، بنابراین بهتر بود اسمِ نمایشگاه می‌شد نقاشیِ تاریخ سینما.

به نظرم نقاشانِ این نمایشگاه اگر نقاشی مدرن را می‌شناسند، سینمای مدرن را هیچ نمی‌شناسند. رابطه‌ی آن‌ها از انتخاب‌هاشان و سوژه‌گزینی‌هاشان همه (به استثنای بیانی که گفتم و احمدوند که خواهم گفت) نشان می‌دهد شیفته‌ی جوری از سینما هستند که تصویر برساخته‌ی حسرت‌خوارانه‌ی ژورنالیستیِ سینما است نه تصویرِ زنده‌ی فعالِ امروزی آن. سطحِ رابطه‌ی این نقاشان با سینما (از انتخاب‌هاشان می‌گویم) سوژه‌گزینی انسانی معاصر درکارِ مراقبه‌ی هنرِ روزگارش نیست، شاید هر آدمِ گذرنده‌ای را از خیابان پیدا کنیم و بخواهیم تصویرش را از سینمای ایران بسازد همین‌ها را انتخاب کند، کلیشه‌ها را، بسیار تکرار شده‌ها را.

این تصویر برساخته‌ی عمومی البته نشان از نوعی کیچِ همه‌گانی هم دارد، احتمالن امروز ستاره‌ای در سینمای ما نباشد که مثلِ بهروز وثوقی یا فردین ستاره باشد، با تمام خصوصیاتِ ستاره‌ای که بتواند هنرِ مردم‌پسندرا بسازد به همین خاطر است که نقاش به تاریخِ سینما رجوع می‌کند به نوستالژی سینما.

نظری که بالا دادم را پس می‌گیرم، نقاشانِ این نمایشگاه هیچ نظری بیشتر از یک مخاطب معمولی نسبت به سینما ندارند، سوژگی سینما برای این نقاشان در حدِ تصویرسازی عمومی از سینما است نه بیشتر.

*

هنرِ عامه‌پسند با قهرمان طرف است از کوکاکولا تا دلار و مائو. مخاطبِ هنرِ عامه‌پسند، قهرمانی پیشِ‌رو باید داشته باشد که به آن عشق بورزد یا از آن متنفر باشد. سینما هم هنر قهرمان‌سازی است، تقلیلِ همه‌چیز به قهرمان. همین است که تصویرِ غالبِ تابلوهای نمایشگاه نقاشی سینما، تصویر قهرمانِ فیلم‌ها است. 

تابلوی امیرحسین بیانی در این میانه اما تابلوی یگانه‌ای است نه تنها در گزینش سوژه‌ای از سینمای معاصر بلکه در شیوه‌ی نگاه او به سوژه. برای بیانی، معنای فقدانی که در فیلمِ درباره‌ی الی دیده به صورت آدم‌های بی‌صورت جلوه می‌کند، آدم‌هایی که در جستجوی قهرمانِ غایبِ فیلم به آب نگاه می‌کنند و نمی‌دانیم هنوز انتظارش را می‌کشند یا فراموشش کرده‌اند. بیانی در جست‌وجوی معنایی که غیابِ فیلم بوده و در پاسخ به سرگردانی خودش تابلویی کشیده، نه فقط برای کیچ کردنِ سوژه‌اش.

*

نقاشی احمدوند را باید در زمینه‌ای اسطوره‌ای بررسی کرد. درست است که سینما دستگاه اسطوره‌سازی معاصر است اما امتزاج آن با دستگاه اسطوره‌سازی اجتماعی خلط به نظر می‌رسد یا ناآگاهی نقاش از افتراقِ دستگاه اسطورگی. تن پوشِ اسطوره‌ای سینمایی بر تنِ اسطوره‌ای اجتماعی شبیهِ اختلاطِ اسطوره‌ای یونانی با اسطوره‌ای مزدیسنایی است که با این‌که در دوره‌ی حکومتِ سلوکیان بر ایران سابقه دارد ولی حاصل تهاجم تمدنِ یونانی به تمدنِ ایرانی است. اگر سلوکیان بر روی سکه‌هاشان هرکول جای بهرام ضرب می‌کردند قصدِ حکومت بر قومِ مغلوب داشتند و این شکلِ اسطوره‌سازی سبب غریبه‌گردانیِ اسطوره‌ی پیشین و وجاهت‌زدایی از آن می‌شد.

تصویرِ کیارستمی برتنِ تختی شاید از نگاه کاریکاتوریستِ احمدوند بامزه بیاید یا ما را یاد جمله‌ی «پهلوانِ زنده را عشق است» بیاندازد اما درواقع وجاهت‌زدایی از اسطوره با اسطوره‌ی دیگر است. من این جا مدافع اسطوره‌ی اجتماعی نیستم، هیچ‌وقت کشتی‌گیر نبوده‌ام، داستان‌های بابک تختی را هم بیشتر از کشتی‌های پدرش می‌فهمم اما وقتی به این تابلو نگاه می‌کنم رذالت و منفعت‌طلبی کیچ را به وضوح می‌بینم.

 

1.                                     Fetish اصطلاحی است که از بارت قرض کرده‌ام، با بار جنسی مستتر در کلمه. معنای دمِ دستی‌ای که برای fetishو fetishismوfetishist می‌شود پیشنهادکرد چیزی مثل بت‌واره و بت‌وارگی و بت‌گر است اما با کمی تامل در معنایی که بارت از آن استیفاد می‌کند، ارجاع به چیزهایی دارد که مثل اشیاء مفدس، چشم‌نظرها و تعویذها دست به دست می‌گشته و در دوره‌ی مدرن بدا به کالا و اشیاء روزمره شده. کالا و اشیاءیی که تغییر می‌کنند و در چرخه‌ی مصرف دوباره قدسی می‌شوند. سویه‌ی جنسی این کلمه هم شاید در لذتی است که برای هم‌سانی با سایرین در مصرفِ کالا می‌بریم. بنابراین معادل شیءواره و شیء‌وارگی و شیءگرا را برایش انتخاب کردم.

2.                                     Hypo text

3.                                     Hypertext

4.                                     Palimpsest ترجمه نشده، برای دانستن خلاصه‌‌ای از چیزی که ژنت گفته، می‌توانید مراجعه کنید به کتاب گراهام آلن.1380. بینامتنیت. ترجمه‌ی پیام یزدانجو. نشر مرکز.تهران.



:: برچسب‌ها: مقاله
از رنجی که می بریم
۱۳۸٩/۸/۸ ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این بخشی از داستانی است توی مجموعه داستان بعدیم به اسم کتاب پدر، مجموعه من ژانت نیستم هم ظاهرن فرستاده شده برای ارشاد. این جوری احتمالن تا آخر سال در بیاید.

 

می‌خواستم بدانم بشریت واقعن وجود دارد یا نه، منظورم آن بشریت انتزاعی نیست که آدم‌های دیگر راجع بهش حرف می‌زنند، بشریتِ واقعی. با فلسفه سراغِ جواب نمی‌گشتم، فلسفه جواب‌های حدودی دارد، مثلن وقتی می‌پرسی این میز هست، جوابش این است که این میز حدودن هست، نمی‌تواند مطمئن بگوید هست. وقتی راجع به میزی که هست و می‌شود دیدش نمی‌تواند جوابِ درست بدهد چه‌طور می‌تواند راجع به بشریت که نمی‌شود دید جواب بدهد. نگاهم به بشریت نگاه متظاهرِ اخلاقی هم نیست، دنبال روح عمومی و خودآگاه جمعی و و این جور مزخرفات روانشاسی جامعه‌شناسی نیستم، اصلِ سوالِ من خیلی سر راست است، یعنی آن‌جوری که من دنبالش می‌گردم خیلی سرراست است. همان‌جوری که می‌گوییم رشته‌کوه البزر، رودخانه‌های سرریز به خلیجِ فارس، درخت‌های سروِ لبنان، می‌توانیم بگوییم بشریت و بدانیم راجع به چی حرف می‌زنیم؟ با نگاه من بشریت یعنی جمعِ ماده‌ای که آدم‌های روی کره‌ی زمین را می‌سازد. همه‌ی آن نکلوئید اسیدهای دی ان‌ ای‌‌ها و ار ان ای‌ها که به عناصر ساده‌ی جدول مندلیف تبدیل شده. برای من بشریت یعنی مقدارِ زیادی اکسیژن و نیتروژن سوارِ اسکلتی کلسیمی که دی اکسید کربن پس می‌دهد. بشریت همین‌ها است ضرب‌در تعدادِ جمعیتِ جهان. انتظاری بی‌خودی است که که این نیتروژن و اکسیژن در برابر مفهومی انتزاعی مثل گرسنگی در اریتره غلیان کند، مگر وقتی کسی روی کتریِ خانه‌اش برای چایِ عصر آب جوش می‌آورد،رودخانه‌های جهان کمپین می‌کنند، پلاکارد دست می‌گیرند، بروشور می‌دهند؟ این چه انتظارِ بی‌خودی است که ما از عناصر ساده داریم تا برابر قانونِ تبدیلِ ماده تحصن کنند، اعتصابِ غذا کنند، کشته بدهند. بشریت بهترین کاری که می‌تواند کند این است تماشا کند، مثلِ سالکِ ذن مراقب باشد این تماشا اثری در قضاوتش نگذارد.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه