وبلاگ رسمي محمد طلوعي

مصمم شده‌ام داستانی درباره مشهد بنویسم
۱۳٩۱/٢/٢٢ ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
گفتگو وحید حسینی با من روی کتاب من ژانت نیستم
 
محمد طلوعی داستان‌نویسی است که پیش از هرچیز صفت «متفاوت» شایسته اوست. ویژگی‌ای که به لطف فضای خاص آثارش از آن برخوردار است. او همچنین با تسلط به زبان فارسی امروز و استفاده از برخی امکانات گذشته نه‌چندان دور این زبان، نثری داستانی و مخصوص به خود را در داستان‌هایش ارائه می‌دهد. از طلوعی تاکنون یک رمان به نام «قربانی باد موافق» و یک مجموعه‌داستان به نام «من ژانت نیستم» منتشر شده و این به‌جز آثار چاپ‌شده یا چاپ‌نشده‌ او در زمینه‌ شعر و ترجمه و نمایشنامه و فیلمنامه است. این نویسنده 33ساله گیلانی چندی پیش و همزمان با نشست نقدوبررسی مجموعه‌داستانش میهمان مشهدی‌ها بود که همین حضور فرصت گفتگوی پیش رو را فراهم ساخت.

نداشتن اشراف لازم به زبان فارسی، از اشکالات کار نویسندگان فارسی‌نویسی است که این زبان، زبان مادری آن‌ها نیست. محمد طلوعی چگونه به فارسی مسلط شده، آن‌هم در شرایطی که زبان مادری‌اش گیلکی است؟
 من از شاعران دهه70 به‌شمار می‌آیم و مجموعه‌شعری هم به نام «خاطرات بندباز» دارم. عامل دیگری که به من در این‌باره کمک کرد علاقه و مطالعه‌ام در زمینه ادبیات کلاسیک است؛ به‌خصوص نوشته‌های دوره قاجار که بسیار درخشانند.
اما اتفاقا از نقدهایی که به زبان متون دوره قاجار وارد است، یکی استفاده بیش از اندازه از واژگان بیگانه و دیگر تکلف و تصنع آن‌هاست!
این‌طور نیست؛ به نظر من گفته شما ناظر به یک طبقه‌بندی کلی است. منظور شما از تکلف، عربیت مُنشیانه نویسندگان دوره قاجار است و بدون‌شک زبان این دوره مستعرب بوده است. با این حال در همین دوره کسانی کوشیده‌اند زبان فارسی را به‌صورت زبانی غیرمتکلف و ساده دربیاورند. شاید بتوان گفت امیرکبیر در این‌باره پیشگام بود و میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله نخستین کسی بود که به‌صورت نظری این کار را انجام داد. از دوره مشروطه نیز نثر فارسی زاییده می‌شود. در روزنامه «نظامیه علمیه و ادبیه» اولین مقالات درباره باکتری و میکروب و شیوه تیراندازی و سنگر ساختن و... نوشته می‌شود. ادبیات دوره قاجار و نخستین گام‌هایی که در ترجمه مفهوم و محتوای واژه‌های فرنگی وارداتی برداشته شد، خیلی چیزها ازجمله امکانات ترکیب‌سازی زبان فارسی را به ما می‌آموزد؛ امکانات قیدی و صفتی‌ای که ما به دلیل رواج زبان معیار روزنامه‌نگاری روزبه‌روز از آن کمتر استفاده می‌کنیم و به همین دلیل روزبه‌روز دایره واژگانمان محدودتر می‌شود.
علاوه بر متون کهن گویا از مطالعه تاریخ نیز در داستان‌هایتان تاثیر گرفته‌اید.
به نظرم رویکرد تاریخی مفهومی هویت‌مدار است و اساسا برای من موضوع هویت جذاب است. به‌عبارتی اهمیت اینکه من و شمایی که امروز با هم گفتگو می‌کنیم که و چه هستیم و از کجا و تحت‌تاثیر چه عواملی آمده‌ایم، باعث می‌شود تاریخ برایم موضوع بحث و فکر باشد. من داستان‌هایی دارم که اصلا درباره تاریخ حرف می‌زنند؛ مانند داستان کوتاه «لیلاج بی‌اغلو» در مجموعه داستانم که کنایه‌ای به تاریخ ترک‌های عثمانی و شباهت ما به آن‌ها دارد.
*در «قربانی باد موافق» با مهاجرت شخصیتی با گرایش‌های چپ به آلمان شرقی در زمان پهلوی دوم روبه‌رو هستیم. آیا باید دغدغه این رمان را همان دغدغه هویت دانست که ذکر کردید؟
بله. این اثر به نگاه توده‌وار ما در دوره معاصر توجه‌دارد و اسم آن هم از همین نگاه می‌آید؛ یعنی «قربانی باد موافق» بودن بیشتر به این می‌پردازد که چطور روشنفکران ایرانی همیشه در موافقت با جریان‌های اجتماعی غالب، چه از داخل و چه از خارج، دچار بحران هویت می‌شوند. بسیاری از آدم‌ها در دهه‌های 20 و 30 توده‌ای می‌شوند، چون هیچ جریان فکری دیگری وجود نداشته است! ظاهرا روشنفکر ایرانی از این غافل است که اساسا روشنفکری امری فردی است و نمی‌توان او را روشنفکر قبیله‌ای یا قومی خواند. درواقع آدم‌ها به این دلیل روشنفکرند که می‌اندیشند و اندیشه آن‌ها درراستای اصلاح امور دوره خودشان است، اما روشنفکر ما دستگاهی روشنفکرانه ساخته که معمولا آن را در مقابل دستگاه حکومت قرار داده است و آدم‌ها به‌صورت گله‌ای وارد آن می‌شوند!
استفاده از نام آدم‌هایی که در جهان خارج واقعیت دارند مانند بیژن نجدی، علیرضا‌پنجه‌ای و بیش از همه خود محمد طلوعی، نوعی تاکید بر واقعیت را در داستان‌های شما القا می‌کند. این تاکید، دست نویسنده را در استفاده از تخیل و خیال‌پردازی نمی‌بندد؟
مگر واقعیت زندگی ما، خودش به اندازه کافی خیال‌پردازانه نیست؟! این‌گونه نیست که واقعیت پیرامون ما با حقیقت برابر باشد. این واقعیت به دلیل آن چیزی که فرنگی‌ها از آن به‌عنوان انباشت تاریخی یاد می‌کنند، دائم در حرکتی نوسانی و رفت و برگشتی بین گذشته و آینده و حال است. درواقع آنچه زمان حال ما را خیال‌انگیز می‌کند، رابطه بسیار درهم‌تنیده آن با گذشته است و هر سوژه‌ای در زمان حال هزاران ابژه تاریخی دارد که هرکدام به یاد قشری از اجتماع ما می‌آید. ما با انباشت تاریخی روبه‌رو هستیم؛ مثلا یک «سیب» برای ما فقط یک سیب نیست، بلکه نشانه‌های تاریخی بسیاری از داستان آدم و حوا تا به امروز با آن همراه است! شاید سرزمین‌های دیگری چون آمریکا، نیوزلند یا استرالیا که فرهنگ ترکیبی دارند از فقدان هویت و تاریخ رنج ببرند، اما ما از انباشت تاریخ رنج می‌بریم. بنابراین وقتی داستانی می‌نویسیم که به غایت شبیه واقعیت به نظر می‌آید پر از نشانه‌های خیال‌واره تاریخی است.
می‌خواهم بگویم ممکن است این تصور پیش بیاید که شما اصلا به تخیل میدانی نداده‌اید...
این‌گونه نیست. من از تکنیک داستان ماکیومنت‌شده استفاده می‌کنم. ماکیومنت(macument) به معنای «داستان مستند جعل‌شده» است. من داستان‌هایم را از عناصر و دستمایه‌های واقعیت محض شروع می‌کنم، ولی در آن‌ها خواننده به مرحله‌ای از خیال می‌رسد که خود تشخیص می‌دهد دستمایه‌ها تنها برای شروع یا واقع‌نمایی داستان بوده‌اند. در این رابطه بورخس از نمونه‌های درخشانی است که از این شیوه داستان‌نویسی استفاده می‌کند یا می‌توان از نویسنده‌ای چون کالوینو نام برد.
اشراف به مشاغلی که در داستان‌هایتان می‌آورید، چگونه حاصل شده است؟
گاهی به تجربه زیستی من برمی‌گردد، اما در بسیاری از موارد نیز به مطالعه بیرونی مربوط می‌شود. خیلی‌ها درباره داستان‌های من می‌گویند که دایره واژگانی بزرگی دارد، درصورتی که من از یک دایره واژگانی تخصصی استفاده می‌کنم که در دسترس همه هست؛ فقط دیگران یادشان رفته که از آن استفاده کنند. وقتی درباره خیاطی حرف می‌زنیم یا از نگاه یک خیاط به موضوع نگاه می‌کنیم، باید از ترمینولوژی او استفاده کنیم تا این شغل برای مخاطب باورپذیر باشد. نویسنده ما سراغ نکاتی می‌رود که خود تسلط کافی بر آن‌ها ندارد؛ بنابراین خواننده احساس می‌کند نویسنده به او دروغ می‌گوید. در صورتی که شما می‌توانید یکسری کلمات تخصصی وارد داستان کنید تا خواننده با شما همراه شود و تصور کند با واقعیت روبه‌رو است.
چه چیز باعث می‌شود در کارنامه شما هر کاری، از فیلمنامه‌نویسی گرفته تا نگارش نمایشنامه و شعر و داستان و ترجمه را ببینیم؟
هر کاری که نه! من با اینکه در دانشگاه درس کارگردانی سینما و تئاتر خوانده‌ام، هیچ‌گاه کارگردانی نکرده‌ام. درواقع من مدیوم‌های گوناگون نوشتن را تجربه کرده‌ام تا بفهمم در کدام‌یک از همه بهترم. به این نتیجه هم رسیده‌ام که زبان داستان کوتاه را بیشتر از دیگر قالب‌ها می‌فهمم و بیشتر هم در آن می‌توانم مانور بدهم؛ هرچند کتاب داستانی اولم رمان بود.
البته بخشی از فعالیت‌هایم به اجبار زندگی مربوط بوده است؛ یعنی منی که در دانشگاه درس تئاتر خوانده‌ام، نمی‌توانسته‌ام نمایشنامه ننویسم. از سویی من هنوز که هنوز است از راه نوشتن فیلمنامه ارتزاق می‌کنم، زیرا ما به موقعیتی نرسیده‌ایم که بتوانیم با نوشتن داستان امور زندگی‌مان را بگذرانیم.
به نظر می‌رسد زیاد به مشهد سفر می‌کنید و ارتباط خوبی با مشهد دارید؟
من به مشهدی‌ها علاقه‌مندم و دوستان زیادی در این شهر دارم، اما نکته جالب این است که تا هفده‌سالگی، تنبیه من سفر به مشهد همراه با پدربزرگ و مادربزرگم بود؛ یعنی تا آن سن 17بار به مشهد آمدم! پس از آن هم به دلایلی خارج از اختیار خودم مانند نشست‌های داستان یا جلسه نقد کتابم به این شهر آمده‌ام؛ طلبیده و نطلبیده! باید بگویم که در هر سفر، مشهد شکل دیگری از خود را به من نشان می‌دهد و این برایم خیلی جذاب است؛ در این آخرین سفرم به مشهد ناگهان مقهور مدرنیته این شهر شدم و حتی مشهد بیش از تهران به نظرم مدرن آمد. این شاید به خاطر چهره نوروزی شهر شما بود. از دیدن چنین چهره‌ای احساس کردم شهر مشهد بیش از تهران به آدم‌ها احترام می‌گذارد. از آنجا که داستان مکان‌محور را دوست دارم، مصمم شدم که حتما داستانی درباره این شهر بنویسم. همچنین در مجموعه‌داستان‌هایی از نویسندگان مختلف کشور که با عنوان «کتاب شهر» و با محوریت «شهر» گردآوری می‌کنم، یک جلد را به مشهد اختصاص داده‌ام.
shahrara.com





:: برچسب‌ها: داستان کوتاه