وبلاگ رسمي محمد طلوعي

یادداشت رامبد خانلری روی کتاب "من ژانت نیستم"
۱۳٩۱/٤/٢٦ ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من محمد طلوعی هستم

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت.

مجموعه داستان «من ژانت نیستم»، نوشته محمد طلوعی، مشتمل بر هفت داستان «پروانه»، «داریوش خیس»، «نصف تنور محسن»، «تولد رضا دلدار نیک»، «من ژانت نیستم»، «لیلاج بی‌اوغلو» و «راه درخشان» است. طلوعی داستان‌ها را به شیوه خودش روایت می‌کند؛ شیوه‌ای که قبل از این هم توسط دیگران استفاده شده بود اما در این مجموعه آنقدر لذت‌بخش و هوشمندانه به‌کار گرفته شده که می‌شود گفت طلوعی آن را از آن خودش کرده است. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت. تقریباً عادتم شده بود مجموعه‌ها را تا نیمه بخوانم و رها کنم چون داشتم مطمئن می‌شدم نویسنده‌ها تمام رمق‌شان را در ثلث ابتدایی کار خرج می‌کنند اما «من ژانت نیستم» برهان خلفی شد بر فرضی که فکر می‌کردم حکم شده است. «راه درخشان» می‌تواند در بین خوب‌ها خوب‌ترین باشد همان‌طور که شش داستان دیگر از دیدگاه و سلیقه‌های دیگر.
دنیای طلوعی، دنیای قصه‌های موازی تخت و روان است. از قصه‌ای به قصه دیگر می‌چرخد و به مخاطب نشان می‌دهد که چطور می‌توان از دو یا سه موقعیت موازی که در ظاهر ارتباطی هم با یکدیگر ندارند کارکردی واحد گرفت. نویسنده‌ آنچه را که قصد دارد شرح دهد، به بهترین شکل ممکن دراماتیزه می‌کند و همین قصه‌ها را باور پذیر می‌کند. طلوعی با نوشتن قصه‌هایی مثل «داریوش خیس»، «تولد رضا دلدارنیک» و «من ژانت نیستم» خطر می‌کند چرا که این قصه‌ها می‌توانند خاطره‌هایی شخصی باشند که داستان ساختن از آنها ضرورتی نداشته باشد اما طلوعی با سه راهکار: شخصی زدایی، ساختن فضا و موقعیت‌های دراماتیک و بیان جزئیات از آنها داستان ناب می‌سازد تا جایی که لبخند آقایی را در عکس‌های دوران جوانی می‌بینی و رایحه تراکس به مشامت می‌رسد و به این فکر کنی دانمارکی‌ها به مستضعف چه می‌گویند. «پروانه» از جنس خودش است، بی‌قال‌وقیل، رها از گشتارها و چرخش‌های خاص محمد طلوعی، هرچند که همین‌جا هم نگاه دراماتیک طلوعی به واقعیت‌های کم‌اهمیت و نظام علت و معلولی او نمود پیدا می‌کند. داستان تمیز و بی‌نقص روایت می‌شود هرچند طرح پیچیده و بکری ندارد اما دلنشین است. در «داریوش‌خیس» وارد دنیای محمد طلوعی می‌شوید؛ دنیایی که در تمام لحظه‌های روایت لبخندی را گوشه لبتان نگه می‌دارد که شاید هیچ‌وقت به صدا نیفتد، دنیایی که خود طلوعی هم به قدرتش ایمان دارد چرا که راوی از طلوعی بودنش ابایی ندارد؛ هم‌پوشانی چند واقعه از مقاطع زمانی مختلف که روی هم چفت شده‌اند، بی‌آنکه گره‌ای بیرون زده باشد. طلوعی رشته کلاف را از آن سرِ کم‌اهمیت‌ترش به دستت می‌دهد و بین مقاطع می‌لغزد، جذاب و دوست‌داشتنی و در بیان نکات دراماتیک بسیار هوشمندانه عمل می‌کند. در «نصف تنور محسن» قصه‌ای روایت می‌شود که پیچش و اکسترمم دارد، نویسنده به این آگاه است و از لوندی کلامی پرهیز می‌کند و درنهایت با پارادوکس جالبی که برای به اصطلاح قهرمان قصه‌اش می‌سازد قصه را باورپذیر می‌کند. اپرا و شخصیتی که طلوعی از محسن ساخته همین پارادوکس است که مهم‌ترین کارکرد این پارادوکس می‌تواند عینی شدن تصویری باشد که محسن در حال تماشای اپراست فارغ ار اینکه چه قیافه‌ای می‌تواند داشته باشد. عینی شدن این تصویر نشان از این دارد که طلوعی قصه‌اش را خوب روایت کرده و کاراکتر محسن را برای خواننده ساخته است. «تولدرضا دلدار نیک» اوج دنیای محمد طلوعی است. نویسنده بر طرحش سوار است، می‌داند که با این قصه باید به کجا‌ها رفت، موقعیت‌ها را روایت می‌کند و از این‌ یکی به آن یکی می‌لغزد، نرم و سبک. نهایت کارکرد را از شخصیت‌ها می‌گیرد، حتی بیشتر از پتانسیل‌شان. این قصه با این واقعیت ساده پیش می‌رود که بو، خاطره را بهتر از هر چیزی زنده می‌کند اما درنهایت به این می‌رسیم که محمد طلوعی خاطره را بهتر از بو زنده می‌کند، هرچند آن خاطر متعلق به تو نباشد. یکی از بهترین تصویرهای مجموعه از همین قصه و همانی است که در پشت کتاب هم آورده شده است: مادری که وسط کلاس در حضور هم‌کلاسی‌های متعجب پسرش دندان‌های او را مسواک می‌زند. «من ژانت نیستم» داستان خوبی است اما اسم مناسبی برای مجموعه نیست؛ به نظرم اسم مجموعه به اندازه درون‌مایه‌اش بکر نیست. در این داستان شخصیت آقایی به تمیزی مادر رضا دلدار نیک و به همان قدرت ساخته می‌شود، آنقدر که کالبد و شخصیت پیدا می‌کند و با تمام‌شدن داستان تمام نمی‌شود. طلوعی در این داستان به محمد طلوعی «قربانی باد موافق» نزدیک می‌شود چرا که به سراغ فراموش‌شده‌ها می‌رود و درست و بجا از آنها بهره می‌جوید. آقایی هم مثل طلوعی داستان‌سرای قابلی است. دوئل طلوعی و آقایی جذابیتی است که ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند. «لیلاج‌بی‌اوغلو» منحصربه‌فرد روایت می‌شود؛ طرح داستان پیچیده و پرکشش است و از همان ابتدا خواننده را درگیر می‌کند. از رشت و تهران و موقعیت‌های مکانی قبلی خبری نیست. طلوعی برای این قصه‌ تمام تعلقات و نقاط قوت را کنار می‌گذارد، حتی شهرتش را چراکه محمد مانیاک می‌خواهد از دلبستگی جدیدی پرده‌برداری کند. قصه شبیه کمیک‌های سری مارول (Marvel) روایت می‌شود: ابر قهرمانی که در هر مرحله با ضدقهرمانی روبه‌رو می‌شود که ویژگی‌های منحصر به‌فردی دارد البته فارغ از مفهوم کلیشه‌ای قهرمان و ضدقهرمان. انتخاب شخصیت‌ها و ویژگی‌هایشان هوشمندانه است و این هوشمندی همان حربه‌ای است که خواننده را درگیر قصه می‌کنند. طلوعی جذابیت را مهم‌ترین عامل الگوریتم «لیلاج‌بی‌اوغلو» فرض کرده است و با استفاده بجا از شخصیت‌ها و کارکرد مناسبی که از آنها می‌گیرد به این فرض رسیده است. راوی و روایتش از بهترین‌‌هایی است که تا به حال با آنها برخورد داشته‌ام. حتی کری‌خوانی‌های راوی هم داستانی است و هم منحصربه‌فرد و این یعنی زمان و انرژی زیادی که طلوعی روی این داستان گذاشته است تا اثرش برازنده باشد که هست. درنهایت «راه‌درخشان» که مشابه بسیار دارد؛ داستان‌هایی با طرح قبض روح که به دفعات با آنها برخورد داشته‌ایم. طلوعی احساس پیچیده و ناشناس پشت این طرح را منتقل می‌کند و شاید همین نقطه قوت «راه درخشان» باشد. در این داستان علاوه‌بر موقعیت‌های موازی، دنیای موازی هم وجود دارد. طلوعی در این قصه با تدبیر عمل می‌کند چرا که طرح داستان دستش را باز گذاشته که چاشنی کار را زیاد کند اما او از هر عنصری به اندازه‌اش بهره می‌جوید، تعادل اصلی‌ترین چاشنی این داستان است. این تعادل در استفاده از جغرافیای رشت طی داستان‌های قبلی هم به نظر آمده بود و این یعنی طلوعی دانسته داستان می‌نویسد. خواننده با پایان قصه بیگانه نیست چراکه طلوعی با قصه‌اش این فعل را برای خواننده ساخته است.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم
مرثیه‌ای برای چشمه‌های ما
۱۳٩۱/٤/٢٤ ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

مرثیه‌ای برای چشمه‌های ما

آن‌چه با خودمان می‌کنیم و سانسور با ما

 

حکومت‌ها از ابزار سانسور برای تهدید و ارعاب روشن‌فکران استفاده می‌کنند، سانسور وسیله‌ای برای اعمال فشار بر عقیده‌ و آرمان‌ روشن‌فکران است و جلوگیری از سانسور به هر شکل و هر مقدار جزو خواسته‌های اولیه‌ی روشن‌فکر. حکومت‌‌ها برای اعمال سانسور همیشه ترس افکار عمومی داخلی و جهانی را دارند و در اعمال سانسور در برهه‌‌های مختلف دچار سخت‌گیری و تساهل می‌شوند. مثل مجوز چاپ دادن به گفت‌وگو در کاتدرال یوسا در دهه‌ی 60، خمیر کردنش، دوباره مجوز دادنش در دهه‌ی 80. سانسور حکومتی دستوری و بی‌ظرافت است و گاهی می‌شود با برخوردی استعاری از زیرش در رفت، دیگر این‌که وقتی سانسور از طرف حکومت اعمال می‌شود، متن سانسور شده می‌تواند به قضاوتِ  روشن‌فکری گذاشته شود و از راه‌های متفاوت، منع سانسور صورت بگیرد (حداقلش این‌که کتابی در دویست نسخه بدون مجوز ارشاد چاپ می‌شود و دست به دست می‌گردد که خیلی از اهل ادبیات می‌کنند)  ولی وقتی این سانسور از طرف روشن‌فکری اعمال می‌شود چه باید کرد، التجای متن در سانسور روشن‌فکری کجا است؟

وقتی حکومتی سانسور را به دست روشن‌فکری می‌دهد دیگر لازم نیست برای افکار عمومی لاپوشانی کند، لازم نیست توضیح بدهد که چرا فلان کتاب بعد از سه سال ماندن در ارشاد مجوز نمی‌گیرد یا فلان نمایش اجرا نمی‌شود؛ روشن‌فکری خودش به ابزاری برای تحدید خودش بدل می‌شود.

 

‌برداشت گله‌وار از روشن‌فکری را باید در دوره‌ای که روشن‌فکری وارد ایران شد نقد کرد، دوره‌ای که منورالفکرها در عین زبان‌دانی و اطلاع از آداب‌ورسوم کشورهای بیگانه و دستی در ادب و علم داشتن، معارض حکومت تلقی می‌‌شدند (هم از طرف خودشان و هم از طرف حکومت) و اولین ‌کاری که کردند (قبل از هر کاری برای به‌وجود آوردن تشکیلات مدنی، آگاه‌کردنِ مردم از امورِ دنیا، بهسازی ساختارِ حکومت)  فراموش‌‌خانهراه انداختند و اولین‌کاری که حکومت کرد تعطیل کردن فراموش‌خانه‌ی آن‌ها و تاسیس فراموش‌خانه‌ی خودش بود.1  شاید هم‌چنان باید دستگاه حکومت مستبد را دلیل وجودی دستگاه روشن‌فکری دانست که انسجامی گاه‌به‌گاه را برای حفظ منافع مشترک بین روشن‌فکران ایجاب می‌کند و تنها تقابلی جفتی می‌سازد بین دو دستگاه؛ فارغ از این‌‌که روشن‌فکری مشی فردی دارد و اگر ولتر هوادار پیدا می‌کند و روسو پی‌رو به خاطر فردیت آن‌ها است در دوره‌ای که دستگاه حکومت و به‌طبع جامعه در حال هم‌سان‌سازی آدم‌‌ها است که دستگاه روشن‌فکری هم وقتی دستگاه می‌شود هم‌سان‌ساز است.

دستگاه روشن‌فکری اما چیزی بیشتر از کانون نویسندگان، انجمن صنفی روزنامه‌نگاران یا خانه‌ی سینما است. دستگاه روشن‌فکری کلیتی شامل تولیدکنندگان کالای فرهنگی‌هنری و مصرف‌کنندگان کالای فرهنگی‌هنری است. به‌خاطر فقر عمومی و سرانه‌ی پایینی که خرج فرهنگ می‌شود، همین‌طور محدود بودن بازار تقاضا؛ تولیدکننده‌ی کالای فرهنگی‌هنری ایرانی، مصرف‌کننده‌ی بخش‌های دیگر هم هست و مثلن نویسنده مخاطب بالقوه‌ی سینما است و تآتر مخاطبان هنرهای تجسمی دارد (این مساله در روشن‌فکری‌ اروپایی هم باب است، شاید به خاطر دلایل اقتصادی، فرهنگی مشابه یا گرته برداری ما از روشن‌فکری اروپایی) این مساله دایره‌ی روشن‌فکری را تحدید می‌کند و هم‌چنین سلیقه‌ای عام و بسته به دوره را ترویج می‌‌دهد. آن‌چه مورد مقبولیت عام قرار بگیرد با سرعت به هنرهای دیگر نشت می‌‌کند و با همان سرعت مشی پوپولیستی پیدا می‌کند و دوباره روشن‌فکر/هنرمند یگانه‌ای باید پیدا شود که مورد مقبولیت قرار بگیرد و تکثیر شود. در دوره‌‌‌های شکوفایی اقتصادی (مثل چیزی که در دهه‌ی درخشان چهل اتفاق افتاد) این نشت چیز بدی هم نیست. مکتب سقاخانه، سینمای موج‌نوی ایران، کارگاه نمایش، جنگ‌‌های ادبی، موسیقی پاپ همه محصول همین‌ دوره‌ی نشت است که هنوز در مواردی نمونه‌های درخشان خلق اثر هنری است و دیگر نقد درزمانی لازم نیست تا از بین خاک‌گرفتگی‌ها و شکاف بینانسلی و انقطاع بعد از انقلاب کشفش کنیم اما در دوره های فقر، این دور و دوره‌ی محدودِ مخاطب و تولیدکننده، دستگاهِ روشن‌فکری نحیفی می‌سازد که دایم از جایگاه لرزانِ خودش می‌ترسد و در مقابلِ‌ دستگاه دولت جاباز می‌کند و امتیاز می‌دهد که اختیاراتِ آن مخالفِ همزاد را بگیرد و البته پولِ سهمی بیشتر از لوله‌های نفت که برای فرهنگ می‌ماند.

دستگاه روشن‌فکری در تعارض با حکومت و شرایطِ قطبی شده‌ی اجتماع هر چیزی که فضای حداقلی روشن‌فکری موجود را مخدوش کند یا شائبه‌ی خدشه در آن باشد، حذف می‌‌کند. با این شرایط هیچ نقدی بر اثری که بخشی از دستگاه روشن‌فکری یا بخش هویت‌سازِ آن باشد صورت نمی‌گیرد. در این تقابل،  فکرِ نهادین روشنفکری، یعنی آزادی اظهار نظر و عقیده است که محدود و محدودتر می‌شود و در آخر خودمان از این‌که نقدی بر هم‌پالکی و دوست‌مان کنیم می‌ترسیم. حتا وقتی از موضعی کاملن روشن‌فکرانه سعی در نقد دوستِ روشن‌فکرمان داریم دایم می‌ترسیم انگِ دولتی بودن بهمان نچسبد و این روشن‌فکری خودسانسورگرِ تابوساز تنها کیشِ شخصیت می‌آفریند تا از آن در جنگی که با دستگاه حکومت دارد استفاده کند. 

  1. تا  پای ملکم‌خان و همراهانش به پاریس رسید  عضوِ لژ ماسونی دوستی‌حقیقی Sincere Amitie شدند و شعبه‌اش را در تهران زدند. ناصرالدین‌شاه هم بعد از مشکوک شدن به آدم‌های فراموش‌خانه (که به اختلاف در خانه‌ی میرزا جعفرقراجه‌داغی ،مترجم نمایش‌های آخوندزاده، یا در خانه‌ی جلال‌الدین‌میرزا، پسر پنجاه‌وهشتم فتح‌علی‌شاه،  یا هر دو برگزار می‌شد) فراموش‌خانه‌ی ملکم را تعطیل کرد و به کریم‌شیره‌ای سردسته‌ی صنف نمایش‌گران و دلقکان دستور داد فراموش‌خانه باز کند. در آن‌خانه ابزار لهو بود و آلات قبیح، به در و دیوار فحش نوشته بودند که فلان فلان فلان کسی که چیزی از فعلی که در این خانه کرده به کسی بگوید و با همین مسما فراموش‌خانه شد.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت
نقد و بررسی من ژانت نیستم در خانه فرهنگ گیلان
۱۳٩۱/٤/۱٩ ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

جمع خوانی داستان

عصر چهارشنبه‌ی ما

نقد و بررسی مجموعه داستان «من ژانت نیستم» در خانه فرهنگ گیلان

چهارشنبه 21 تیرماه 1391

رشت، انتهای ساغریسازان، خانه فرهنگ گیلان



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, من ژانت نیستم
کارگاه نویسندگی خلاق ویژه تابستان
۱۳٩۱/٤/٤ ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

کارگاه خانه هنر سنجاقک برگزار می‌کند

کارگاه داستان نویسی خلاق ویژه تابستان

مدرس: محمد طلوعی

مهلت ثبت نام تا 10 تیرماه

نشانی: ابتدای خیابان بهشتی، خیابان اندیشه، نبش اندیشه‌ی هفتم، پلاک 12، ساختمان حقوقی، طبقه همکف |  88443821



:: برچسب‌ها: کارگاه‌ نویسندگی خلاق
قیام و قعود برای قیدار
۱۳٩۱/٤/٢ ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

قیام و قعود برای قیدار

چرا باید از رمانی بد گفت یا به احترامش بلند شد. چرا باید دایم با واکنشِ پیش از نقدمان سراغِ رمان‌ها برویم. این بازی را قبلن یک بار سرِ داستانی دیگر انجام داده‌ایم (برای آن‌هایی که یادشان نیست، کافه پیانو و اظهاراتِ آدم‌ها رویش را مرور کنند) وقتش است که جای خم و راست شدن، سرِ صبر بنشینیم و منتظر واکنش‌های بعد از نقدمان بمانیم.

رمان‌ها بچه‌های نویسنده‌ها نیستند، حتا حاصل تفکراتِ انتزاعی آن‌ها نیستند، یعنی فقط به آن‌ها ربط ندارند. نتیجه‌ی تجربه‌ی زیست‌شان هستند در زمان و مکان، در همین امروز که می‌خوانیم‌شان یا همین دیروز که می‌نوشتندشان. رمان‌ها سیر تدریجی اندیشه‌ی نویسنده‌هاشان حتا نیستند که بشود با یک رمان تکفیر شان کرد یا با رمانی دیگر پیغمبر. رمان‌ها فقط رمان‌اند، نوشته‌هایی برای سرگرم کردن‌مان و گاهی فراموش کردنِ روزمرگی‌هامان. رمان‌ها قرار است فرهیخته‌تر از سینما و تلوزیون باشند، به فلسفیدنِ ما کمک کنند، جهانی تازه را روبری‌مان بگذارند، زندگی‌های دیگری را نشان‌مان بدهد اما این‌ها آرمانِ رمان است. همه‌ی رمان‌ها نمی‌توانند همه‌ی این‌ها را با هم داشته باشند و قیدار امیرخانی یکی از همین رمان‌ها است.

نویسنده‌ای حرفه‌ای کتابی نوشته، همه‌ی حرف‌های جهان را نزده، همه‌ی حرف‌های خودش را هم نزده، در صفحاتِ کتابش داستانی را بد یا خوب تعریف کرده. چیزی از عرش نیاورده که بی‌غلط باشد و این همه قیاد و قیود از بن بی‌ربط است. چه آن‌ها که به احترام کتاب می‌ایستند چه آن‌هایی که بد می‌گویند فقط و فقط به نیازِ واکنشِ آنی‌شان پاسخ می‌دهند. به نیازِ واکنشی‌شان در جامعه‌ی قطبی شده.  ‌

قیدارِ امیرخانی می‌تواند کتابِ متوسطی باشد، هم در کارهای امیرخانی هم در جریان ادبی امروز این هیچ‌چیزی از احساسِ تیز و هوشِ اجتماعیِ نویسنده‌اش کم نمی‌کند. قرار نیست همه‌ی کتاب‌های یک نویسنده شاهکار باشد (لااقل به نظر دوست‌داران نویسنده) و قرار نیست نویسنده تنها با یک کتابش تعریف شود، این نگاهِ‌ متفرعنِ شاهکارپسندِ منتقد مآبِ خواننده‌های ما و از آن‍‌‌طرف روحیه‌‌ی طبع‌آزمای تجربه‌گرای نویسندگان‌مان فقط نشانِ مسیرِ‌غیرِطبیعیِ کتاب و کتاب‌خوانی در مملکت‌مان است.

رابطه‌ی نویسنده/خواننده یک رابطه‌ی واسازانه است. نویسنده سلیقه‌ی مخاطب را می‌سنجد و چیزهای که او می‌خواهد را می‌نویسد (یا به قول بیضایی چیزهایی که خواننده می‌خواهد و خودش نمی‌داند را می‌نویسد) و خواننده مسیرِ نوشته‌های نویسنده را اصلاح می‌کند. اگر مسیری طبیعی وجود داشته باشد اگر خواننده‌ای طبیعی وجود داشته باشد، نویسنده می‌داند باید جوری بنویسد که خواننده‌اش را راضی نگه‌دارد و این راضی‌نگه‌داشتنِ خواننده فروش کتابش را تضمین می‌کند (و علی‌الاصول زنده ماندنِ نویسنده را چون حیات و مماتش بسته به دوست داشتنِ‌مخاطبش است که کتاب بعدی نویسنده را بخرد یا نه) همین است که مثلن در فرنگ آدم‌ها به این راحتی عناصر نوشته‌هاشان، نظرگاه‌ نوشته‌هاشان، مضامینِ نوشته‌هاشان را عوض نمی‌کنند، چون از نخوانده ماندن و به طبعِ آن بی‌پولی می‌ترسند. تنها در جامعه‌ای که خواننده‌ی غیرطبیعی دارد نویسنده‌های غیرطبیعی زندگی می‌کنند. (خواننده‌ها‌ی غیرطبیعی آن‌هایی هستند که کتاب به آدرس‌شان پست می‌شود، کتاب را پشت ویترین نمی‌بینند، نویسنده را تعقیب نمی‌کنند که چی نوشته) حالا که امیرخانی آمده تا کتابِ طبیعی با خواننده‌ی طبیعی تولید کند باید آمادگی ناخوش‌آمدگی آدم‌ها را داشته باشد، نمی‌شود از خواننده‌ی طبیعی خواست که سلیقه‌اش را با نوشته‌های یک نویسنده هم‌سان کند. امیرخانی باید به خواننده‌ی طبیعی‌اش عادت کند و نیازهای او را بسنجد یا بسازد، و ماها باید یاد بگیریم اگر جامعه‌ای قطبی شد، اگر سیاه و سفید این‌قدر مطلق شد، خاکستری بمانیم و سعی کنیم طیف‌های بینایی یک نوشته، یک نویسنده را ببینیم و قیدار را فقط یک رمان ببینیم که قرار است در مسیری طبیعی خوانده شود یا نخوانده بماند.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, رمان