وبلاگ رسمي محمد طلوعي

http://etemadnewspaper.ir/Released/91-06-13/219.htm
 
درونیات خواننده را هدف می‏گیرم
 


احمد پورامینی

محمد طلوعی که در سال 82 مجموعه شعر «خاطرات بندباز» را منتشر کرده بود، در سال 86 با رمان «قربانی باد موافق» پا به عرصه‏ داستان‏نویسی گذاشت. وی در حوزه‏ ترجمه‏ آثار نمایشی هم فعال بوده، فیلمنامه‏نویسی و داستان‏نویسی تدریس می‌کند و دبیر بخش روایت‏های داستانی مجله‏ داستان همشهری است. آخرین اثر او، مجموعه داستان «من ژانت نیستم»، سال گذشته از سوی نشر افق منتشر شد. درباره‏ این کتاب با وی به گفت‌وگو نشستیم.

اولین چیزی که در مجموعه داستان شما جلب‌توجه می‌کند، پیوندی‏ است که این هفت داستان با هم دارند و مجموعه رفتارها و کنش‏های راوی مشترک داستان‌ها تصویر جامعی از جهان درونی و بیرونی وی به دست می‌دهد، گرچه در عین‏حال مستقل از هم نیز خوانده می‏شوند. اینها محصول دوره‏ خاصی از زندگی شخصی یا حرفه‏یی شما هستند؟

این مجموعه در زمانی طولانی نوشته شده، مثلا داستانی از سال 80 هم در آن هست. برخی را قبل از اینکه رمانم را چاپ کنم نوشته‌ام. معمولا چند مجموعه و رمان را با هم می‌نویسم. به این صورت خودم را از تکرار کردن خود حفظ می‌کنم و معمولا برای اینکه بدانم چه می‌نویسم، خط مشترکی را برای داستان‌ها در ذهنم ترسیم می‌کنم. مثلا با خودم قرار می‌گذارم. این داستان‌ها در مکان مشترکی اتفاق بیفتند، تم یا راوی مشترکی داشته باشند یا راجع به آدم خاصی باشند. مثلا چند سال است داستان‌هایی می‌نویسم که در کشورهای اطراف اتفاق می‌افتند و اسمش را پیش خودم گذاشته‌ام همسایه‌ها.

بهتر نبود اسمی برای مجموعه انتخاب می‏شد که این پیوستگی را بازتاب می‏داد؟ دست‏کم اسمی که با وضعیت راوی داستان‌ها مرتبط باشد که شخصیت محوری‏ است. عبارت «من ژانت نیستم» را به نوعی می‏توان از زبان دختر غریبه در همین داستان فرض کرد.

سنت اسم‏گذاری روی مجموعه‌ها را رعایت کردم، اسم یکی از داستان‌ها را گذاشتم روی مجموعه. راستش خودم می‌خواستم اسم دیگری بگذارم ولی با ویراستارم مشورت کردم و این اسم را گذاشتم. به نظرم اعجابی در این اسم هست و شاید همان پیوستگی را القا می‌کند، البته به این فکر نکرده بودم که اسم مجموعه باید از دهان چه کسی در بیاید. دفعه بعد حتما فکرش را می‌کنم.

آنچه به لحاظ ساختاری جلب‌توجه می‌کند، طرح‌های نسبتا مشابهی ا‏ست که داستان‌ها دارند. هر یک از موقعیتی واقعی شروع می‏شود که برای شروع داستان کوتاه مناسب می‏نمایند. اینها آغازی می‏شوند که راوی در گذشته‌ها کنکاش کند و در جهان ذهنی خود خواننده را به این سو و آن سو بلغزاند. قصد قیاس ندارم و با تسامح نام بورخس را می‏برم. حتی می‏خواهم قدمی فراتر بگذارم و بگویم تخیل‏پردازی در این داستان‌ها هم نقطه‏ شروع‏شان واقعیت است.

شبیه بورخس بودن برای من خیلی خوب است، حتی اینکه خیلی دور و به تسامح کسی را یاد بورخس بیندازم، اما راستش فکر می‌کنم بیشتر تحت تاثیر جان چیور باشم. ماکسیمالیسم ذهنی چیور را دارم. حتی پیوند زندگی روزمره با تخیل را از او گرفته‌ام ولی قبول ندارم طرح‌ها مشابهند یا همه‌شان از یک موقعیت واقعی به خیال و گذشته می‌رسند، بعضی‌شان دقیقا الگویی عکس این دارند.

هر چه هست، اتفاقا کمک کرده به یکدست شدن داستان‌ها و اصلا تکراری نیست. مجموعه‌هایی سراغ داریم که حداقل چند داستان‏شان تکرار یکدیگرند و فقط اسامی آدم‏ها و فضاها عوض می‏شوند و تا نیمه نرسیده ملال‌آور می‏شوند. ولی اینجا هر چه جلوتر می‏رویم، راوی شما حرف برای گفتن دارد و ابعاد مختلفی از ذهنیت و شخصیت خود را روایت و برملا می‌کند.

روایت اول شخص را برای همین دوست دارم چون می‌تواند بین عینیات و ذهنیات بلغزد. دوست دارم شخصیتم بتواند راجع به همه کائنات حرف بزند. مثل خودمان که به‏موقع هم پزشکیم، هم به بقیه توصیه‌های عاطفی می‌کنیم، هم می‌گوییم کی باید دلار خرید و فروخت. آدم امروزی آدم همه‌چیزدان چندپهلویی شده که فقط با این اول‌شخص وراج می‌تواند خودش را از شر زندگی روزمره خلاص کند.

شما خیلی خوب به جزییات می‏روید که شاید خیلی نویسنده‌ها به آن توجه نمی‌کنند، یا گاهی به جزییات ناکارآمدی می‏پردازند که خواننده را پس می‏زند. در داستان‌های شما به کارگیری جزییات آگاهانه و هدفمند است و در به‏تصویرکشیدن روان ازهم‏گسیخته‏ راوی و برساختن واقعیت داستانی از آنها بهره می‌گیرید.

ما در جزییات زندگی می‌کنیم، جزییات ما را می‌سازند و از هم سوا می‌کنند. جزییات روزمره ساده و جزییات پیچیده روانی. وقتی آدم‌ها را در کلیات ببینیم، همه مثل هم می‌شوند، حتی در سجایا و خباثت‌ها. نیکی و بدی هم کلیت‌های کلیشه‌یی می‌سازند. واقعیت داستانی این است که آدم‌ها شبیه‌اند مگر در جزییات، کار داستان نشان دادن همین تفاوت‌های کوچک است. راستش هنوز نمی‌دانم چقدر باید از این جزییات استفاده کرد، کاملا غریزی انجامش می‌دهم. هرجا از جزیی‏پردازی خسته می‏شوم، سراغ چیز دیگری می‌روم یا وقتی در بازنویسی‌ها متوجه طول این جزییات می‌شوم، تعدیلش می‌کنم. هنوز در مشتم نیست.

نویسنده‏ این داستان‌ها پشتوانه‏ قابل توجهی به لحاظ دانش ادبی و نیز ساختارها و امکان‏های نحوی زبان فارسی دارد و این امر را در ارکان و اجزای داستان‌ها می‌توان دید. شما با ادبیات کلاسیک فارسی به‏ویژه متون نثر آشنایید و این برای نویسنده‏ جوان امروزی کم نیست.


تحت تاثیر خیلی‌ها هستم؛ دوره‌های زبانی و بیانی مختلف. اولین تاثیرهایم از شعر است؛ شعر داستانگوی فارسی، شعر عرفانی با داستان‌های تمثیلی‏اش، غزل که در کلام و توانایی‌های کلام فارسی یگانه است، ادبیات مشروطه و شعر نو. حوزه نثر متنوع‌تر است، نثر متون پهلوی تا نثر امروز روی من تاثیر گذاشته، به‏خصوص نثر دوره قاجار که بسیار درخشان است. کلمه‌ها از زبان‌های مختلف وارد می‌شدند و زبان فارسی باید آنها را در خودش حل می‌کرد. بیشترین امکان ترکیب‌سازی، مصدرسازی، پیشوند و پسوندسازی زبان فارسی در همین‌دوره بوده. گونه‌های جدید نوشتن مثل نمایشنامه، نثر روزنامه‌یی، رمان‏ها و اپرت‌ها در این دوره باب شده و امکانات زیادی از زبان را آزاد کرده‌اند. من تحت تاثیر داستان‌‌گویی شمیم‌بهار، اصغر عبداللهی، رضا فرخفال و علی خدایی هستم. یک‌جور داستان که با خودش قرار گذاشته چیزی برای تعریف کردن داشته باشد و متافیزیک داستان را ساخته، ترکیب عناصر در داستان‌شان مهم است و جوری از متافیزیک داستانی را طرح می‌کنند که درونیات خواننده را هدف گرفته.

داستان‌های شما در بستر زمان اتفاق می‏افتند. «قربانی باد موافق» هم این‏طور بود، البته آنجا به اقتضای فضای داستان، وقایع تاریخی مستندتری به کار گرفته شده بود. اینجا هم راوی به نوعی خود و پیرامونش را در بستر زمان می‏شناسد، درگیر گذشته است و خود را از آن جدا نمی‏بیند. تفکر در بستر زمان مقوله‏ مهمی‏ است و فکر می‌کنم فارغ از ساز و کار داستان‏نویسی، جامعه‏ ما نیاز دارد به این‏طور تفکر کردن. شما چطور با این مساله در داستان‌های خود مواجه می‏شوید؟


داستان‌های من داستان آدمیزاد واقعی امروز است که در شرایط امروزی زندگی می‌کند و قرار است بازتاب همین امروز برای فردا باشد. یعنی اگر 20 سال دیگر کسی این داستان را بخواند، یادش بیاید یا باور کند داستان زمانه خودش بوده. آن‌جور بی‌زمان و بی‌مکانی که اغلب داستان‌های دهه 40 و 50 نوشته می‌شدند (جز ادبیات اقلیمی) باعث شده در داستان‌ها هیچ نفهمیم آن روزها چطور بوده. منظورم این نیست که داستان وظایف جامعه‌شناسانه دارد، اما معتقدم زمانمند است و باید بتواند دوره‌یی را که در آن زیسته بازنمایی کند.

شما جهانی کاملا فردی را به تصویر می‏کشید؛ جهان فردی راوی را: سردی حاکم بر روابط خانواده، تنش پدر و مادر، قهر راوی با مژده و تردیدهایش به آینده و... حتی در مسائلی مثل فقر، اختلاف طبقاتی و بحران هویتی و... هم که عام‏تر هستند، فردی برخورد می‏شود و نمی‏توانیم بگوییم این راوی نسلی را نمایندگی می‌کند. اما خواننده‏ هم‏نسل من و شما خیلی راحت با آنها انس می‌گیرد و این فضا را مال خود می‌کند. داستان‌ها به محض خوانده شدن توسط خواننده، دایره‏ شمول گسترده‏تری به خود می‌گیرند و در ذهن جاری و ساری می‏شوند.

هنوز نمی‌دانم خوب است که داستان برای نسلی تصویرساز باشد یا باید برای آدم‌های دوره‌های مختلف نوشته شود. البته اینکه داستانی در همه د‌وران‌ها فهمیده شود، حرف مزخرفی است. بسیاری از داستان‌ها را امروز می‌خوانیم چون ارزش تاریخ ادبیاتی دارند، داستان‌هایی از همین 20، 30 سال پیش هست که دیگر ارزش داستانی ندارند، ارزش‌های امروزی داستان‌نویسی را تاب نمی‌آورند اما می‌خوانیم‌شان و برایشان شأنی قائلیم چون در روزگار خود پیشرو بودند. نمی‌دانم این خواننده نسلی که می‌گویی خوب است یا بد. فکر وقتی را می‌کنم که این نسل خواننده من نباشد و اینکه آن روز داستانم شأنی دارد یا نه، ولی خوشحالم که داستان آدم‌هایی را می‏نویسم که هم را می‏فهمیم.

راوی شما با مقوله‏ بحران هویت که در داستان دوم اوج می‌گیرد، همواره درگیر است و این را نه‌فقط در خود بلکه در تک‏تک اعضای خانواده حتی اقوام نزدیکش ردگیری می‌کند. شما این را در قالب موقعیت‏های داستانی ویژه و بکر به تصویر کشیده‏اید و نمایش داده‏اید. بحران هویت در داستان شما صرفا یک ژست یا چیزی از این دست نیست و به آن نگاهی بنیادین شده.

این چالش عمده انسان ایرانی بعد از صفویه با خودش است. مجد و فر از دست رفته و شکست از تکنولوژی که دائم هویت انسان ایرانی را به چالش می‌کشند. ما در مقطع حساسی از جهان جا ماندیم، درست وقتی می‌توانستیم در صف جلو باشیم عقب افتادیم و اثر این زخم بر روح عمومی باقی مانده. حتی اگر تک‌تک آدم‌ها به آن فکر نکنند، در ناخودآگاه فرهنگ‌مان باقی مانده. خودبزرگ‌بینی و خوارپنداری در جامعه‏ ما هم ناشی از همین شکست تاریخی ا‏ست. من مصلح اجتماعی نیستم، قصد هم ندارم با داستانم این گسست و شکست را اصلاح کنم ولی می‌خواهم این مایی که هستیم را نشان بدهم و هیچ مقاله و تحقیقی به اندازه یک داستان نمی‏تواند این روح عمومی را شرح کند.

در هر دو کتاب شما جغرافیای رشت برجسته است و به نوعی هویت‏بخش داستان‌های شماست. شاید از این پس باید رشت را هم جزو شهرهایی به حساب آورد که مثل تهران، اصفهان و شهرهای جنوبی کم‏کم در داستان معاصر ما جایگاه خاصی پیدا می‌کنند و داستان‌های منطبق با شرایط بومی و اقلیمی خود تولید می‌کنند. مقوله‏ شهر در درجه‏ اول و بعد خود رشت چه جایگاهی در داستان‌های شما دارند؟

رشت شهر کودکی و جوانی من است. در رشت شاعر بودم، اما هیچ وقت نویسنده نبودم. قبل از اینکه من و آدم‌های نسل من بنویسیم، رشت شهری داستانی بود حتی قبل‌تر از برادران حسام. وقتی حرف ادبیات اقلیمی می‌زنیم، فقط جنوب و شمال می‌ماند و بیشتر ادبیات اقلیمی شمال هم در رشت می‌گذشته. اینکه حافظه آدم‌های امروزی داستان‌های آن ‌موقع را به یاد نمی‌آورد جفاست در حق رشت. اتفاقا رشت همیشه شهری داستانی بوده، چون دروازه ایدئولوژی و تکنولوژی بوده. اما اینکه شهر برایم مهم است برمی‌گردد به اهمیت مکان در داستان؛ زمان و مکان است که داستان را می‌سازد. عناصر دیگر تحت تاثیر این دو عنصرند، حتی زبان داستان.

و کارهای بعدی؟

مجموعه داستان به هم‌پیوسته دیگری به اسم کتاب پدر. مجموعه‏یی هم جمع کرده‌ام از نویسنده‌های مختلف که قهرمانش شهر اصفهان است. کتاب تهران و رشت را هم دارم جمع می‌کنم.


:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم
یادداشت روزنامه‌ی فرهیختگان روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/٦/٥ ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من راوری هستم

فرهیختگان: داستان‌های این مجموعه به دانه‌های تسبیحی می‌مانند که نویسنده یک‌یک لمس‌شان کرده و خودش را در شمایل راوی اول شخص، نخ گردآورنده تمام داستان‌ها معرفی می‌کند. گرچه هریک داستانی مستقل هستند، ولی جغرافیای داستانی واحدی دارند: دغدغه هویت.


«پروانه»، داستان چهار‌شنبه‌های نوازنده تاری است که در رویای پروانه شدن معشوق به سر می‌برد. پیله‌ای که راوی دور مژده می‌بیند هرچند که ربطی به نوع پوشش‌ افراد ندارد، «هیکلی که توی اتاق آمد پیله‌ای دورش بود، پیله‌ای که زیر روبنده و چادر عربی پیدا بود چه برسد به آن پیراهن گل‌بهی با شکوفه‌های زرد.» ولی نمی‌توان تاثیر جامعه در خَلقش را نادیده گرفت. گره‌گشایی قدم به قدم طرح، زبان یکدست و روایت غیرخطی که در دیگر داستان‌های مجموعه نیز وجود دارد، خواننده را از کسل شدن باز می‌دارد.
همچنین در این کتاب، «جای» و «گاه» معقول داستانی در ارتباط هرچه بیشتر مخاطب و اثر، نقشمند است. «داریوش خیس»، دغدغه‌‌ای است که با دیالوگ داریوش، درون راوی گر می‌گیرد: من کی‌ام؟ شیوه پرداختن به این محتوا باید به گونه‌ای باشد که کلیشه بودنش به چشم نیاید. طرح ساده، زبان روان، چاشنی کردن کمی طنز و از همه مهم‌تر بی‌ادعا بودن لحن روایت باعث شده که نویسنده بتواند از پس این داستان برآید. هرچند که به نظر می‌رسد تمام افراد و نام‌ها می‌توانند به نفع راوی و دختر و داریوش کنار بروند.
با گذر از نقد‌هایی که در زمینه «نثر» و ویرایش بر مجموعه وارد است (غلط‌ها، «را»ی مفعولی و...)، نویسنده‌‌ دایره واژگان مناسب راوی و حرفه‌اش را شکار و به کار گرفته است. «نصف تنور محسن» با داشتن فرمی خوب و راوی اول شخص ناظری که خود با مریم وارد بازی می‌شود، از زبان شفافی بهره جسته. هرچند شاید نیازی نبود به اصرار، برخی واژه‌ها مثل نام تخصصی سندروم، وینفری اپرا و... را در این داستان از زبان کسی که فقط می‌دانیم تار می‌زند و خانه‌اش آیفون تصویری دارد بخوانیم؛ راوی‌ای که برای تصویر شخصیت محسن سطح زبانی‌اش را تا خود محسن نصفه پایین می‌آورد. درنهایت می‌پذیریم لات آسمان‌جلی که به ظاهر بی‌رویا است، برای رسیدن به رویایش، موانع را کنار می‌زند و ترسی از ماری که روی اموال تاریخی‌اش در زیرزمین خانه‌اش چمبره زده، ندارد. اینکه هر آدم به دنبال خود حقیقی‌اش می‌گردد نه خود واقعی.
طلوعی طنز را هم به خدمت می‌گیرد، البته هرچند گاه در حد طنز کلامی باقی می‌ماند و از تاثیرگذاری روایت می‌کاهد ولی شیوه خوبی است برای اشاره به سختی زندگی و شاید طرح این سوال که آیا سنگ همراه راوی که نماد رنج است روزی دفع می‌شود و انسان از درد رهایی می‌یابد؟! در داستان «تولد رضا دلدارنیک» نویسنده باز مثل داستان پروانه به سراغ زندگی مشترک می‌رود، البته این‌طور که به‌نظر می‌آید مژده این کتاب نمی‌تواند مژده‌ای بر پایان تنها‌یی‌ محمد باشد. راوی از عطر به‌عنوان نشانه‌ای درون ارجاع استفاده می‌کند و با ریز شدن در دغدغه نوستالوژیک راوی، باز می‌پردازد به درگیری او برسر یافتن خود.
ایجازی که در این مجموعه، خواننده را سرکیف می‌آورد ایجاز مخل نیست. البته از کسی که در وادی شعر بیکار نبوده، جز این نمی‌توان انتظار داشت. «من ژانت نیستم» در دنیایی که از تمام پدیده‌های ماکسیمالیستی فاصله گرفته نمونه خوبی از یک داستان کوتاه به‌شمار می‌آید. نویسنده حرفش را در این داستان می‌زند، انسان و هویتی که با آن تا لحظه مرگ و حتی بعد از آن (داستان راه درخشان) کلنجار خواهد رفت. هویتی که شاید روی سیکلی نامعلوم گم شده باشد. «وقتی من به دو دور شدم و دختر ماجرا را برایش تعریف کرد، خنده‌هاش درست مثل آقایی توی عکس شد. بعد آنها دست توی بازوی هم راه افتادند. آقایی و ژانت، خیابان ولی‌عصر، شصت سال بعد».
نویسنده گویی قصد دارد برگ برنده‌اش را از طریق عبارت پنهان «من راوی هستم» در تمام داستان‌ها برای خواننده رو کند: تجربه شخصی. تجربه‌ای که البته نویسنده با تیزهوشی برای مخاطب، زیست شده جلوه‌اش می‌کند تا اصل حقیقت‌مانندی به‌عنوان اولین اصل در ساحت داستانی، به شکلی صحیح رعایت شود. «لیلاج بی‌اوغلو» یکی از خوش‌خوان‌ترین داستان‌های این مجموعه است. راوی در زندان قمار نشسته و به صورت موازی با حادثه داستانی‌ای که موجد عنصر تعلیق است، هربار با فلاش‌بکی پای حریفی را به میان می‌کشد. داستان با ریتم مناسب پیش می‌رود و شخصیت‌پردازی به‌گونه‌ای است که خواننده احساس نیاز به اطلاعات بیشتر را پیدا نمی‌کند. ولی بیشترین سهم از امتیاز این داستان مربوط می‌شود به حضور تاریخ، که به طرزی هم عیان و هم پنهان در داستان نمود می‌یابد. با ورود هر حریف، برگ‌هایی از تاریخ ورق می‌خورد، چراکه نویسنده صرفا به اشاره به ترک‌ها بسنده نمی‌کند. «گفت ارثیه خانوادگی است و از پدر پدر پدر پدربزرگش تا حالا در خانواده مانده، ترک‌ها هم مثل ما می‌توانند یک‌جایی در تاریخ غور کنند و گم بشوند‍.»
در این مجموعه، داستان‌ها با گیره‌هایی به عینیت چسبانده شده‌اند. مانند تصویرهای داریوش خیس یا پایان‌بندی لیلاج بی‌اوغلو؛ حتی در تنها داستانی که ذهنیت، فراتر از افکار شخصی پرداخت شده است (راه درخشان). «بیرون از دنیای رفاقت ما، مرده‌شوری میت بی‌صاحبی را شسته بود و تا صبح نشسته بود کنارش.» بی‌شک انتخاب داستان «راه درخشان» به‌عنوان پایان راهی که خیلی هم درخشان به‌نظر نمی‌آید(!)‌ انتخابی هوشمندانه است. طلوعی از غروب هویت محمد  (یکی از شخصیت‌های داستان) و خانواده و جامعه‌اش در غسالخانه‌ سخن می‌گوید. دردی که حتی پس از مرگ ظاهری یا واقعی رهایش نکرده و انگار این سنگ(کلیه) قصد افتادن ندارد!
«من ژانت نیستم» مجموعه‌ای است که همانند طرح روی جلدش با خطوطی ساده و قلمی صمیمی و با نشاط خلق شده و برخلاف جمله آدرنو که افسردگی، امتداد تفکر است؛ از انرژی و حیاتی سود می‌جوید که کمتر دیده و خوانده می‌شود.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/46891/44/



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم