وبلاگ رسمي محمد طلوعي

خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٠ ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

1
از خواب هایم که هر صبح دست تکان می دهند یکی کم است
وقتی اتفاق افتاد
هیچ صدایی نیامد (انگار فرشته ای افتاده باشد)
از گوشه ی لب اش
پیراهن های خیس سر می رفت
وچیزهای غریبی مثل گیره های لباس
روی تن اش می جنبید
به احتمال زیاد
از آن بالا افتاده بود
که پیراهن بلند اش هنوز
روی بند مانده بود
مثل یک پیراهن بلند.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز