وبلاگ رسمي محمد طلوعي

یادداشت احمدپورامینی روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

مجموعه داستان من ژانت نیستم نوشته‌ی محمد طلوعی
کتاب آدم‌های غایب

 نشر افق، این بار از محمد طلوعی نویسنده‌ی رمان قربانی باد موافق، مجموعه داستانی روانه‌ی بازار نشر کرده است. مجموعه‌ای از هفت داستان که هر کدام از یک سو، قصه‌ی خود را روایت می‌کنند و از سوی دیگر، نمای بزرگ‌تر و جامع‌تری از وضعیت و سرگذشت یک خانواده‌ی رو به زوال ارائه می‌دهند.
زادگاه خانواده‌ی طلوعی، شهر رشت است. پدربزرگ خانواده، «آقایی»، سال‌ها پیش در پاریس، شاگرد خیاطی زنانه بود و بعد از سه سال با دیپلم خیاطی به رشت برگشته و برای خودش مغازه‌ای دست و پا کرده بود. «ضیا» پدر خانواده است که اختلافات سالیان دور با همسرش را از سر گذرانده و «محمد» و «سارا» هم دو فرزندشان هستند. در طول کتاب نیز اقوام و آشنایان دور و نزدیک‌شان حضوری گاه پررنگ و گاه سایه‌وار دارند. محمد پسر خانواده، راوی همه‌ی داستان‌هاست که بعدها ساکن تهران شده است (تشابه اسمی نویسنده و راوی قصه‌ها چه‌بسا منجر به واقعی‌تر شدن فضای کتاب شده). او سعی می‌کند با کاوش در زیر و بم خاطرات و گذشته‌ها، به بازشناسی خود و اعضای خانواده‌اش بپردازد. شخصیتی که با مسئله‌ی بحران هویت خود و خانواده روبه‌روست و در هر مکان و موقعیتی که باشد، شهر رشت و مناسبات خانوادگی و فامیلی‌شان، در ذهنش تداعی می‌شوند؛ حتی وقتی شرایط زمانه و نیازهای اقتصادی او را به شهر استانبول می‌کشد تا بوراک ترک‌تبار، او را به عنوان یک نرّاد حرفه‌ای، در قمارخانه‌ی خانوادگی‌اش اجیر کند.
بحران‌های هویتی برای راوی در داستان داریوشِ خیس بسیار برجسته می‌شوند؛ آن‌جا که راوی در رویارویی با جوانی متوهم، به یاد می‌آورد که چگونه در سال‌های اوایل دهه‌ی شصت، همه‌ی اعضای خانواده‌اش، به خصوص خاله‌ها سعی داشته‌اند هویت واقعی خود را کنار بزنند و تصویری جدید از خود بسازند.
هر چه پیش‌تر می‌رویم ابعاد بیش‌تری از مناسبات خانوادگی طلوعی‌ها آشکار می‌شود و یادآوری‌های ذهنی راوی از گذشته‌ها و لحن اندوهگین او به شکل فزاینده‌ای این فضای نوستالژیک را تشدید می‌کنند. گویا که او با حالتی بغض کرده که حاصل شکست‌ها و ناکامی‌هایش در زندگی‌ست، غمگینانه درد دل می‌کند و بر گذشته‌های از دست رفته حسرت می‌خورد. روابط انسانی در خانواده‌اش در طول سال‌ها همواره دچار تنش بوده؛ تنش‌هایی مانند درگیری همیشگی پدر و مادر بر سر طلاق که از دانمارک نرفتن مادر شروع شده بود، قهر بودن راوی با پدر، به هم خوردن روابط راوی با نامزدش مژده بر سر اختلافات طبقاتی که اوج این کشمکش را نیز در مراسم خواستگاری راوی از مژده می‌بینیم. گرفتار شدن راوی در وضعیتی آزارنده، آن هم در حضور جمع، باعث می‌شود که زمان کودکی خود را در جشن تولد دوستش رضا به خاطر بیاورد. او همیشه دارایی خانواده‌اش را در مقایسه با ثروت آن‌ها ناچیز می‌دیده و این مسئله این بار هم به شکل مضحکی به بی‌فرجام ماندن مراسم و قطع رابطه‌ی همیشگی‌اش با مژده می‌انجامد.
سیر قهقرایی و رو به اضمحلال راوی در راه درخشانِ او در سفر به اصفهان پایان می‌پذیرد. زمانی که او بعد از یک حادثه‌ی خیابانی به غسال‌خانه‌ی قبرستان منتقل می‌شود و با مرده‌شویی که در حال شستن میت اوست و بسیار شبیه دوستش آرش است، مشغول صحبت می‌شود.

http://www.ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=534

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم