وبلاگ رسمي محمد طلوعي

خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

2
خواستی از این بند
چیزی شبیه یک بند درست کنی
می شد دست دراز کنی و جمع اش کنی
یک گلوله بند رخت
که هیچ شباهتی به خواب های تو که بلند است ندارد
فقط یک گلوله است
که از خواب های تو گذشته
و نعشی در کوچه
برایت دست تکان می دهد.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز