وبلاگ رسمي محمد طلوعي

مرثیه‌ای برای چشمه‌های ما
۱۳٩۱/٤/٢٤ ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

مرثیه‌ای برای چشمه‌های ما

آن‌چه با خودمان می‌کنیم و سانسور با ما

 

حکومت‌ها از ابزار سانسور برای تهدید و ارعاب روشن‌فکران استفاده می‌کنند، سانسور وسیله‌ای برای اعمال فشار بر عقیده‌ و آرمان‌ روشن‌فکران است و جلوگیری از سانسور به هر شکل و هر مقدار جزو خواسته‌های اولیه‌ی روشن‌فکر. حکومت‌‌ها برای اعمال سانسور همیشه ترس افکار عمومی داخلی و جهانی را دارند و در اعمال سانسور در برهه‌‌های مختلف دچار سخت‌گیری و تساهل می‌شوند. مثل مجوز چاپ دادن به گفت‌وگو در کاتدرال یوسا در دهه‌ی 60، خمیر کردنش، دوباره مجوز دادنش در دهه‌ی 80. سانسور حکومتی دستوری و بی‌ظرافت است و گاهی می‌شود با برخوردی استعاری از زیرش در رفت، دیگر این‌که وقتی سانسور از طرف حکومت اعمال می‌شود، متن سانسور شده می‌تواند به قضاوتِ  روشن‌فکری گذاشته شود و از راه‌های متفاوت، منع سانسور صورت بگیرد (حداقلش این‌که کتابی در دویست نسخه بدون مجوز ارشاد چاپ می‌شود و دست به دست می‌گردد که خیلی از اهل ادبیات می‌کنند)  ولی وقتی این سانسور از طرف روشن‌فکری اعمال می‌شود چه باید کرد، التجای متن در سانسور روشن‌فکری کجا است؟

وقتی حکومتی سانسور را به دست روشن‌فکری می‌دهد دیگر لازم نیست برای افکار عمومی لاپوشانی کند، لازم نیست توضیح بدهد که چرا فلان کتاب بعد از سه سال ماندن در ارشاد مجوز نمی‌گیرد یا فلان نمایش اجرا نمی‌شود؛ روشن‌فکری خودش به ابزاری برای تحدید خودش بدل می‌شود.

 

‌برداشت گله‌وار از روشن‌فکری را باید در دوره‌ای که روشن‌فکری وارد ایران شد نقد کرد، دوره‌ای که منورالفکرها در عین زبان‌دانی و اطلاع از آداب‌ورسوم کشورهای بیگانه و دستی در ادب و علم داشتن، معارض حکومت تلقی می‌‌شدند (هم از طرف خودشان و هم از طرف حکومت) و اولین ‌کاری که کردند (قبل از هر کاری برای به‌وجود آوردن تشکیلات مدنی، آگاه‌کردنِ مردم از امورِ دنیا، بهسازی ساختارِ حکومت)  فراموش‌‌خانهراه انداختند و اولین‌کاری که حکومت کرد تعطیل کردن فراموش‌خانه‌ی آن‌ها و تاسیس فراموش‌خانه‌ی خودش بود.1  شاید هم‌چنان باید دستگاه حکومت مستبد را دلیل وجودی دستگاه روشن‌فکری دانست که انسجامی گاه‌به‌گاه را برای حفظ منافع مشترک بین روشن‌فکران ایجاب می‌کند و تنها تقابلی جفتی می‌سازد بین دو دستگاه؛ فارغ از این‌‌که روشن‌فکری مشی فردی دارد و اگر ولتر هوادار پیدا می‌کند و روسو پی‌رو به خاطر فردیت آن‌ها است در دوره‌ای که دستگاه حکومت و به‌طبع جامعه در حال هم‌سان‌سازی آدم‌‌ها است که دستگاه روشن‌فکری هم وقتی دستگاه می‌شود هم‌سان‌ساز است.

دستگاه روشن‌فکری اما چیزی بیشتر از کانون نویسندگان، انجمن صنفی روزنامه‌نگاران یا خانه‌ی سینما است. دستگاه روشن‌فکری کلیتی شامل تولیدکنندگان کالای فرهنگی‌هنری و مصرف‌کنندگان کالای فرهنگی‌هنری است. به‌خاطر فقر عمومی و سرانه‌ی پایینی که خرج فرهنگ می‌شود، همین‌طور محدود بودن بازار تقاضا؛ تولیدکننده‌ی کالای فرهنگی‌هنری ایرانی، مصرف‌کننده‌ی بخش‌های دیگر هم هست و مثلن نویسنده مخاطب بالقوه‌ی سینما است و تآتر مخاطبان هنرهای تجسمی دارد (این مساله در روشن‌فکری‌ اروپایی هم باب است، شاید به خاطر دلایل اقتصادی، فرهنگی مشابه یا گرته برداری ما از روشن‌فکری اروپایی) این مساله دایره‌ی روشن‌فکری را تحدید می‌کند و هم‌چنین سلیقه‌ای عام و بسته به دوره را ترویج می‌‌دهد. آن‌چه مورد مقبولیت عام قرار بگیرد با سرعت به هنرهای دیگر نشت می‌‌کند و با همان سرعت مشی پوپولیستی پیدا می‌کند و دوباره روشن‌فکر/هنرمند یگانه‌ای باید پیدا شود که مورد مقبولیت قرار بگیرد و تکثیر شود. در دوره‌‌‌های شکوفایی اقتصادی (مثل چیزی که در دهه‌ی درخشان چهل اتفاق افتاد) این نشت چیز بدی هم نیست. مکتب سقاخانه، سینمای موج‌نوی ایران، کارگاه نمایش، جنگ‌‌های ادبی، موسیقی پاپ همه محصول همین‌ دوره‌ی نشت است که هنوز در مواردی نمونه‌های درخشان خلق اثر هنری است و دیگر نقد درزمانی لازم نیست تا از بین خاک‌گرفتگی‌ها و شکاف بینانسلی و انقطاع بعد از انقلاب کشفش کنیم اما در دوره های فقر، این دور و دوره‌ی محدودِ مخاطب و تولیدکننده، دستگاهِ روشن‌فکری نحیفی می‌سازد که دایم از جایگاه لرزانِ خودش می‌ترسد و در مقابلِ‌ دستگاه دولت جاباز می‌کند و امتیاز می‌دهد که اختیاراتِ آن مخالفِ همزاد را بگیرد و البته پولِ سهمی بیشتر از لوله‌های نفت که برای فرهنگ می‌ماند.

دستگاه روشن‌فکری در تعارض با حکومت و شرایطِ قطبی شده‌ی اجتماع هر چیزی که فضای حداقلی روشن‌فکری موجود را مخدوش کند یا شائبه‌ی خدشه در آن باشد، حذف می‌‌کند. با این شرایط هیچ نقدی بر اثری که بخشی از دستگاه روشن‌فکری یا بخش هویت‌سازِ آن باشد صورت نمی‌گیرد. در این تقابل،  فکرِ نهادین روشنفکری، یعنی آزادی اظهار نظر و عقیده است که محدود و محدودتر می‌شود و در آخر خودمان از این‌که نقدی بر هم‌پالکی و دوست‌مان کنیم می‌ترسیم. حتا وقتی از موضعی کاملن روشن‌فکرانه سعی در نقد دوستِ روشن‌فکرمان داریم دایم می‌ترسیم انگِ دولتی بودن بهمان نچسبد و این روشن‌فکری خودسانسورگرِ تابوساز تنها کیشِ شخصیت می‌آفریند تا از آن در جنگی که با دستگاه حکومت دارد استفاده کند. 

  1. تا  پای ملکم‌خان و همراهانش به پاریس رسید  عضوِ لژ ماسونی دوستی‌حقیقی Sincere Amitie شدند و شعبه‌اش را در تهران زدند. ناصرالدین‌شاه هم بعد از مشکوک شدن به آدم‌های فراموش‌خانه (که به اختلاف در خانه‌ی میرزا جعفرقراجه‌داغی ،مترجم نمایش‌های آخوندزاده، یا در خانه‌ی جلال‌الدین‌میرزا، پسر پنجاه‌وهشتم فتح‌علی‌شاه،  یا هر دو برگزار می‌شد) فراموش‌خانه‌ی ملکم را تعطیل کرد و به کریم‌شیره‌ای سردسته‌ی صنف نمایش‌گران و دلقکان دستور داد فراموش‌خانه باز کند. در آن‌خانه ابزار لهو بود و آلات قبیح، به در و دیوار فحش نوشته بودند که فلان فلان فلان کسی که چیزی از فعلی که در این خانه کرده به کسی بگوید و با همین مسما فراموش‌خانه شد.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت