وبلاگ رسمي محمد طلوعي

یادداشت رامبد خانلری روی کتاب "من ژانت نیستم"
۱۳٩۱/٤/٢٦ ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من محمد طلوعی هستم

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت.

مجموعه داستان «من ژانت نیستم»، نوشته محمد طلوعی، مشتمل بر هفت داستان «پروانه»، «داریوش خیس»، «نصف تنور محسن»، «تولد رضا دلدار نیک»، «من ژانت نیستم»، «لیلاج بی‌اوغلو» و «راه درخشان» است. طلوعی داستان‌ها را به شیوه خودش روایت می‌کند؛ شیوه‌ای که قبل از این هم توسط دیگران استفاده شده بود اما در این مجموعه آنقدر لذت‌بخش و هوشمندانه به‌کار گرفته شده که می‌شود گفت طلوعی آن را از آن خودش کرده است. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت. تقریباً عادتم شده بود مجموعه‌ها را تا نیمه بخوانم و رها کنم چون داشتم مطمئن می‌شدم نویسنده‌ها تمام رمق‌شان را در ثلث ابتدایی کار خرج می‌کنند اما «من ژانت نیستم» برهان خلفی شد بر فرضی که فکر می‌کردم حکم شده است. «راه درخشان» می‌تواند در بین خوب‌ها خوب‌ترین باشد همان‌طور که شش داستان دیگر از دیدگاه و سلیقه‌های دیگر.
دنیای طلوعی، دنیای قصه‌های موازی تخت و روان است. از قصه‌ای به قصه دیگر می‌چرخد و به مخاطب نشان می‌دهد که چطور می‌توان از دو یا سه موقعیت موازی که در ظاهر ارتباطی هم با یکدیگر ندارند کارکردی واحد گرفت. نویسنده‌ آنچه را که قصد دارد شرح دهد، به بهترین شکل ممکن دراماتیزه می‌کند و همین قصه‌ها را باور پذیر می‌کند. طلوعی با نوشتن قصه‌هایی مثل «داریوش خیس»، «تولد رضا دلدارنیک» و «من ژانت نیستم» خطر می‌کند چرا که این قصه‌ها می‌توانند خاطره‌هایی شخصی باشند که داستان ساختن از آنها ضرورتی نداشته باشد اما طلوعی با سه راهکار: شخصی زدایی، ساختن فضا و موقعیت‌های دراماتیک و بیان جزئیات از آنها داستان ناب می‌سازد تا جایی که لبخند آقایی را در عکس‌های دوران جوانی می‌بینی و رایحه تراکس به مشامت می‌رسد و به این فکر کنی دانمارکی‌ها به مستضعف چه می‌گویند. «پروانه» از جنس خودش است، بی‌قال‌وقیل، رها از گشتارها و چرخش‌های خاص محمد طلوعی، هرچند که همین‌جا هم نگاه دراماتیک طلوعی به واقعیت‌های کم‌اهمیت و نظام علت و معلولی او نمود پیدا می‌کند. داستان تمیز و بی‌نقص روایت می‌شود هرچند طرح پیچیده و بکری ندارد اما دلنشین است. در «داریوش‌خیس» وارد دنیای محمد طلوعی می‌شوید؛ دنیایی که در تمام لحظه‌های روایت لبخندی را گوشه لبتان نگه می‌دارد که شاید هیچ‌وقت به صدا نیفتد، دنیایی که خود طلوعی هم به قدرتش ایمان دارد چرا که راوی از طلوعی بودنش ابایی ندارد؛ هم‌پوشانی چند واقعه از مقاطع زمانی مختلف که روی هم چفت شده‌اند، بی‌آنکه گره‌ای بیرون زده باشد. طلوعی رشته کلاف را از آن سرِ کم‌اهمیت‌ترش به دستت می‌دهد و بین مقاطع می‌لغزد، جذاب و دوست‌داشتنی و در بیان نکات دراماتیک بسیار هوشمندانه عمل می‌کند. در «نصف تنور محسن» قصه‌ای روایت می‌شود که پیچش و اکسترمم دارد، نویسنده به این آگاه است و از لوندی کلامی پرهیز می‌کند و درنهایت با پارادوکس جالبی که برای به اصطلاح قهرمان قصه‌اش می‌سازد قصه را باورپذیر می‌کند. اپرا و شخصیتی که طلوعی از محسن ساخته همین پارادوکس است که مهم‌ترین کارکرد این پارادوکس می‌تواند عینی شدن تصویری باشد که محسن در حال تماشای اپراست فارغ ار اینکه چه قیافه‌ای می‌تواند داشته باشد. عینی شدن این تصویر نشان از این دارد که طلوعی قصه‌اش را خوب روایت کرده و کاراکتر محسن را برای خواننده ساخته است. «تولدرضا دلدار نیک» اوج دنیای محمد طلوعی است. نویسنده بر طرحش سوار است، می‌داند که با این قصه باید به کجا‌ها رفت، موقعیت‌ها را روایت می‌کند و از این‌ یکی به آن یکی می‌لغزد، نرم و سبک. نهایت کارکرد را از شخصیت‌ها می‌گیرد، حتی بیشتر از پتانسیل‌شان. این قصه با این واقعیت ساده پیش می‌رود که بو، خاطره را بهتر از هر چیزی زنده می‌کند اما درنهایت به این می‌رسیم که محمد طلوعی خاطره را بهتر از بو زنده می‌کند، هرچند آن خاطر متعلق به تو نباشد. یکی از بهترین تصویرهای مجموعه از همین قصه و همانی است که در پشت کتاب هم آورده شده است: مادری که وسط کلاس در حضور هم‌کلاسی‌های متعجب پسرش دندان‌های او را مسواک می‌زند. «من ژانت نیستم» داستان خوبی است اما اسم مناسبی برای مجموعه نیست؛ به نظرم اسم مجموعه به اندازه درون‌مایه‌اش بکر نیست. در این داستان شخصیت آقایی به تمیزی مادر رضا دلدار نیک و به همان قدرت ساخته می‌شود، آنقدر که کالبد و شخصیت پیدا می‌کند و با تمام‌شدن داستان تمام نمی‌شود. طلوعی در این داستان به محمد طلوعی «قربانی باد موافق» نزدیک می‌شود چرا که به سراغ فراموش‌شده‌ها می‌رود و درست و بجا از آنها بهره می‌جوید. آقایی هم مثل طلوعی داستان‌سرای قابلی است. دوئل طلوعی و آقایی جذابیتی است که ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند. «لیلاج‌بی‌اوغلو» منحصربه‌فرد روایت می‌شود؛ طرح داستان پیچیده و پرکشش است و از همان ابتدا خواننده را درگیر می‌کند. از رشت و تهران و موقعیت‌های مکانی قبلی خبری نیست. طلوعی برای این قصه‌ تمام تعلقات و نقاط قوت را کنار می‌گذارد، حتی شهرتش را چراکه محمد مانیاک می‌خواهد از دلبستگی جدیدی پرده‌برداری کند. قصه شبیه کمیک‌های سری مارول (Marvel) روایت می‌شود: ابر قهرمانی که در هر مرحله با ضدقهرمانی روبه‌رو می‌شود که ویژگی‌های منحصر به‌فردی دارد البته فارغ از مفهوم کلیشه‌ای قهرمان و ضدقهرمان. انتخاب شخصیت‌ها و ویژگی‌هایشان هوشمندانه است و این هوشمندی همان حربه‌ای است که خواننده را درگیر قصه می‌کنند. طلوعی جذابیت را مهم‌ترین عامل الگوریتم «لیلاج‌بی‌اوغلو» فرض کرده است و با استفاده بجا از شخصیت‌ها و کارکرد مناسبی که از آنها می‌گیرد به این فرض رسیده است. راوی و روایتش از بهترین‌‌هایی است که تا به حال با آنها برخورد داشته‌ام. حتی کری‌خوانی‌های راوی هم داستانی است و هم منحصربه‌فرد و این یعنی زمان و انرژی زیادی که طلوعی روی این داستان گذاشته است تا اثرش برازنده باشد که هست. درنهایت «راه‌درخشان» که مشابه بسیار دارد؛ داستان‌هایی با طرح قبض روح که به دفعات با آنها برخورد داشته‌ایم. طلوعی احساس پیچیده و ناشناس پشت این طرح را منتقل می‌کند و شاید همین نقطه قوت «راه درخشان» باشد. در این داستان علاوه‌بر موقعیت‌های موازی، دنیای موازی هم وجود دارد. طلوعی در این قصه با تدبیر عمل می‌کند چرا که طرح داستان دستش را باز گذاشته که چاشنی کار را زیاد کند اما او از هر عنصری به اندازه‌اش بهره می‌جوید، تعادل اصلی‌ترین چاشنی این داستان است. این تعادل در استفاده از جغرافیای رشت طی داستان‌های قبلی هم به نظر آمده بود و این یعنی طلوعی دانسته داستان می‌نویسد. خواننده با پایان قصه بیگانه نیست چراکه طلوعی با قصه‌اش این فعل را برای خواننده ساخته است.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم