وبلاگ رسمي محمد طلوعي

خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
3
پوست رویاهایش ترک می خورد
پوست رویاهایم
در پیراهن بلند اش قد می کشد هر روز
دخترکی که خواب هایش را بربند پهن می کند
و پوست اش ترک می خورد
دست تکان می دهد روی بند
مثل بندباز ماهری که می خواهد بیافتد
و خواب ها
با صدا می دویدند و پایین نمی افتادند
*
کوچه شلوغ بود
وقتی رسیدم
کارآگاه ماهری آورده بودند
که ثابت کند قتل عمد بوده
نبود
خواب کسی پایین افتاده بود
همین.





:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز