وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 

من از اتفاق در آن جلسه بودم و از اتفاق جمعه‌ی دلگیری بود و از اتفاق با این‌که داستان را تمام‌نخوانده بودم (و همان‌جا به دوستی گفتم فکر نمی‌کنم تا ته داستان را بخوانم) حرف‌زدم و از اتفاق، نظرِ تئوریکِ آدم دیگری را گفتم با ذکر منبع راجع به جایگاه طبقاتی شکل‌گیری داستان میستری و تریلر و به اتفاق باز طبق معمول جلسات گزارش‌نویس جلسه سرسری حرف‌ها را شنیده و سرسری یادداشت‌کرده و سرسری نقلِ قول‌کرده با یک «وی اظهار کرد» سرش. تکمله‌ای حامدحبیبی هم به حرف‌های من که نه رنجاننده است نه آزانده. درواقع به منشا چپ‌گرایانه‌ی آن صاحب نظریه تازیده که با این‌که نقلِ‌قول کننده‌ی جلسه یادش رفته ذکر کند بی‌راه هم نبوده.

با این‌که من تمامِ جلسه را نبودم و به نظرم نوشته‌ی حامدحبیبی خیلی هم تلخ نبوده چند نقدِ زیرپوستیِ حامد این‌وسط درست است.

یک همچین‌جلسه‌ای جای یک همچین حرف‌هایی نیست. بیشتر شیرینی‌خورانِ دوستان و دید و بازدیدِ چندوقت ندیده‌ها است که بیشتر دوستان برای همین دورِ هم جمع می‌شوند اگر جایی شبیه کانون نویسندگان و کافه‌نادری امروز سرِ‌پا بود که آدم همپالکی‌هایش را ببیند شاید این‌قدر همه‌چیز شلوغ نمی‌شد. الان عمله‌های روزمزد هم یک‌سقفی دارند زیرش بروند ما نداریم.

دیگر این‌که تا فضای اجتماعی در ایران آزاد یا به نظر آزادتر می‌شود نویسنده‌هایی که تا دیروز جرات نداشتند زیرِ نوشته‌های منتقدانه‌‌ی باقی دوستان‌شان را لایک کنند مثل مَرغ سر از تخم درمی‌آورند و دورِ هم جمع می‌شوند. این هم اگر سقفی باشد این‌قدر حقارت‌بار و حماقت‌بار و سالوسانه‌ و از سرِ‌ جُبن به نظر نمی‌آید.

دیگرتر این‌که ما فرقه‌هایی داریم در نوشتن و این را دوستانِ سرفرقه هر کدام به تلویح و به صراحت گفته‌اند و فرقه‌گرایی و فرقه‌ای شدن در فضایِ غیررقابتی همین عاقبت را دارد. حتا مثل سیاست‌مدارها هم نیست که بر سر قدرت و ثروت به جانِ‌هم بیافتیم همه‌چیزمان خاله‌بازی است. دوستانِ‌من برای تیراژ دوهزارتای این بازار این همه دندان نشان دادن کمی غیرعاقلانه است حتا دعوتِ‌دوستان به همگرایی هم غیرعاقلانه است. بهتر است هر کسی نان و ماستِ خودش را بخورد و در این تنگیِ سیاست و تنگیِ اجتماع و تنگیِ پول خودش تنگ‌نظری دیگری برای خودش نتراشد.

بعضی‌ها نوشته بودند چون نویسنده مجرد است و زن است و صاحب‌ثروت است انگار آدم‌ها به رونمایی کتابش آمده بودند. این‌ها همه بخشی از اثر نویسنده است. سوزان سونتاگ هم بلاتشبیه با همین تصویری که از خودش می‌ساخت نطریات و نوشته‌ها و کتاب‌هاش را خوش‌آمد می‌کرد. به قولِ ژنت این‌ها همه پاراتکس‌های یک اثر است و چه بخواهیم چه نخواهیم نوشته‌ی هر کسی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. به همه‌ی این‌ها می‌شود به عنوانِ عاملی انتقادی نگاه‌کرد. در همان پرو خیلی‌ها می‌گویند اگر یوسا این‌همه خوش‌تیپ نبود و برای ریاست‌جمهوری کاندید نمی‌شد و برای سینما تهیه‌کنندگی نمی‌کرد هیچ‌وقت نوبل نمی‌برد.

قبلن همین‌جا نوشتم که بیایید دوست باشیم حالا می‌گویم بیایید حیثیت حرفه‌ای هم را به رسمیت بشناسیم. ار روی لحن کامنت‌های بسیاری می‌شود صاحب کامنت را حدس زد یا دقیق شناخت این همه بغض به نوشته‌های حامد حبیبی غیرحرفه‌ای است. رذالت‌های ما را نسبت به هم آشکار می‌کند ما را پیشِ چشمِ بقیه خار می‌کند، سرشکسته می‌کند.

به نظرم ما هنوز از خرده‌زمین‌دارهای دهاتی به شهرنشین‌های مبادیِ آدابِ شهرنشینی تغییر نکرده‌ایم. ما هنوز از کشتِ همسایه که قد کشیده و ما هنوز گندم‌هامان را نکاشته‌ایم دل‌آزرده می‌شویم. تعریضِ من به نوشته‌ی حامد همین یک جمله است.

برسد به دستِ‌ حامدحبیبی، آیدا مرادی‌آهنی، امیرحسین یزدان‌بد، میثم کیانی، حامد اسماعیلیون، محمدحسن شهسواری، پیمان اسماعیلی، پدرام رضایی‌زاده، آراز بارسقیان، امیرحسین خورشید‌فر، علی چنگیزی، سینا دادخواه، سپینود ناجیان، آرش صادق‌بیگی، فروغ کشاورز، آیین نوروزی، احمد پورامینی، مهدی ربی، محمد‌رضا زمانی، علی خدایی، شاهرخ گیوا، مجتبا پورمحسن، حسین سناپور و خیلی‌های دیگری که اسم‌هاشان را دوست دارم.

 

   



:: برچسب‌ها: یادداشت