وبلاگ رسمي محمد طلوعي

خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٥ ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

4

وقتی هنوز آمبولانس نرفته
جنازه ات روی بند راه می رود
چه طور می شود
به این کارآگاه سمج فهماند
که خواب دیده ای
اتفاقی نیفتاده
تو هنوز زیر تاهای این ملحفه ی سفید خوابیده ای
و من به چیزی مثل تو فکر می کنم
که بیاید و این بند را
از دست هایم باز کند.



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز