وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۱/۱٠/٢۸ ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
برای آزاتک

همیشه دیر می رسیم
نه
من دیر رسیده ام به گردن خودم
دختری توی گلویم راه می رود
- نیفتی
و من که دیر رسیده ام داد می زنم
دختری در ستون گم شده ها تو نیستی که باید نگهت دارم
عکس ات را روی دل ام گذاشته ام بپوسد
زیر همان کسی که در ستون دیگری پیدا شده
مژده به اقوام و آشنایان
من پیدا شدم



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز