وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/٢ ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**اگر در قصر شیرین نمیری کنار دانوب پیدایت می کند**

چشم هایش را در دستمالی پیچید

توی آب انداخت

و چیز هایی که دیده بود

همه را فراموش کرد

*

دهان زن را دوخته اند

از بیستون صدایی اگر بیاید

جیغ کشیدن نمی تواند

ای تیشه های بی بازو

شعرهای منتظر

از دست شاعران خسته بریزید

عشق محال است که فرهاد می شود

زن جیغ کشیدن نمی تواند

اگر میان معرکه ی خسرو

فرهاد سر زده و بی خبر بیاید

*

در رستورانی کنار دانوب

قرقاولی برشته ایستاده روی میز شعر می خواند

از درخت شنیده

درخت از آب

و مرد که چشم هایش را به سفید رود انداخته

زیتون های گیلاس مارتینی اش را می چشد

دیر است

برای او که بجنبد و از جادوی شعر فرار کند.



:: برچسب‌ها: شعر