وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/٧ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**********برای بيژن کلکی***********

امروز سيزده ام اسفند است

روز نحسی به نظر می آيد

انگار کسی خواسته چيزی بگويد پشت اين گريه

پشت صدايی که می آيد حتما کسی مرده

امروز چندم است؟

سيزده ام؟

دو خط و يک نقطه هق هق

با همين علايم کوتاه فهميدم

کسی مرده

امروز از صبح روز نحسی است

*

من شخصا به اين اعتقاد دارم

من معتقدم

طی تحقيقاطی که کرده ام

امروز روز نحيس می تواند باشد

می تواند کسی بميرد

و خاطره ای گنگ

از اتوبوس شاعران سياه پوش در ذهن جاده باقی بماند

و خاطره ای گنگ برای اتوبوس

*

از اين خيابان به پشت ماشيت نعش کش

از اين غسال خانه

بر اين گور تازه کنده

(سال در کرانه اسفند

به گريه سپری شد)*

با مشت کافوری بر پيشانی

و تبسمی

که مرگ فراموش شده

امرو می خواست بهار بيايد و    نشد

تنها شکوفه های سيب

در گود بشقاب ها ی فرانسه می شکفند

ميان خرما و حلوای تازه

به همين چيز های ساده است که کسی می ميرد

وکسی شاعر می شود

و اين که امروز از صبح نحس بوده

کشف تازه ی من است.

 

 

*شعری از بيژن کلکی به نام در زيارت آن عالی مقام

**اين شعر را روز مرگ کلکی که از طريق دوستی می شناختم اش نوشتم.گذاشتم خاک مرده سرد بشود مرده خورها سهم هاشان را بردارند بعد چاپ اش کنم.می ترسيدم تبديل به آدمی بشوم که منتظر است تا کسی بميرد و اجابت مجاز کند.

***چند بند اين شعر عين به عين جمله های آدم هايی است که برای دفن کلکی به آستارا رفته بودند. يکی دو تا در اتوبوس ديگری نشسته بودند که ته دره نيفتاد حالا جای بهتری هستند.يکی دو تا مرده اند و جواد شجاعی فرد که جای اش سبز حالا نمی دانم فرانسه باشد يا بلژيک.



:: برچسب‌ها: