وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/۸ ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

عاشق برای دیوانگی هاش به توجه عمومی احتیاج دارد

اگر مجنون تماشاچی نداشت

نور فلاش ها توی چشم اش می افتاد و دست اش را پیش آورد اما دست اش زنجیر بود و تا صورت اش بالا نمی آمد.چشم گرداند وپسر را دید که بین میکروفون های شبکه های خبری ایستاده بود و شبیه پیامبری که بشارت آزادی،برابری،عدالت را می داد هیجان زده بود.دو سرباز کلانتری 4 دو طرف اش ایستاده بودند و نمی گذاشتند کسی نزدیک بیاید.پسر بین سوآلی سرش را بی هوا برگرداند و چشم به چشم شدند اما جواب داد که او مدت ها در حال تحقیق روی عادات رفتاری این گونه ی خاص بوده و می خواسته بعد از به نتیجه رسیدن تحقیقات اش موضوع را اعلام کند.حتما اعلام می کرده،در دنیای امروزی دیگر نمی شود آگاهی را انحصاری نگه داشت.هنوز گیج بود و نمی دانست چه اتفاقی می افتد،بعد مهم نبود،همین حالا که دست هایش را بسته بودند،عکس اش را می گرفتند و خبرنگار بی بی سی در تهران از پیدا شدن نمونه ای منحصر به فرد از گرگ نمایان پس از نمونه ی ثبت شده ی 1643 در شایر خبر می داد.قرن ها بود که با احتیاط کامل و معمولا در مناطق غیر مسکون پیدا می شدند.مثلا دختر خاله اش چرنوبیل را انتخاب کرده بود هم به خاطر آلودگی و هم حفاظت نظامی که کسی نزدیک اش نمی شد.لعنت به آن شبی که چشم اش به پنجره ی اتاق پسر افتاد و او را کنار آینه دید که انعکس اش در آینه گرگ نما بود.اشتباه کرده بود.بعد فهمید اما عاشق شده بود.گرگ نما ها وقتی عاشق کسی می شوند نمی توانند نظرشان را عوض کنند.

پسر آمد کنارش ایستاد و به عکاسی که می خواست به هم نزدیک تر بشوند لبخند زد،البته این کار را با فروتنی انجام داد،چون احتمالا این خبر اول روزنامه ی صبح بود و کسی نباید خیال می کرد که او به خاطر این رابطه ی عجیب دچار غرور شده،اگر می خواست تا آخر عمر نان دختر گرگ نما را بخورد باید افتادگی کند،از خودش مایه بگذارد،از همین حالا باید خودش را برای نامه هایی آماده می کرد که از او می پرسیدند آیا با دختر خوابیده؟ مرگ رومولوس طبیعی بوده؟ یا نظر شما برای نجات گونه ی در حال انقراض خرگوش قبطی که از طرف های گرگ های قطبی تهدید می شود چیست؟ چه کمکی می توانید بکنید؟ قبلا از همکاری شما سپاس گذاریم.

دختر پرسید چرا؟ این در نگاه اش بود در دست هاش شکل بالا گرفتن سر و نگاه کردن به مرد.

گفت: هیچ کی باور نمی کرد که ما با هم زندگی می کنیم.

: واقعا مهم بود؟

: مهم نبود اما لازم بود.ما حتی نمی تونستیم یه شب با هم بریم تآتر.

: مهم بود؟

: من نمی تونستم به هیچ کی بگم  با یه گرگ نما ریختم رو هم.

: حالا می تونی؟

پسر لبخند زد.چیزهایی که می شنید اهمیتی نداشت.دختر گرگ نما از فردا تیتر روزنامه ها بود و او کنار کسی که دوست اش داشت به هر کجه که می خواست می رفت.



:: برچسب‌ها: