وبلاگ رسمي محمد طلوعي

بخشی از یک رمان بلند پروازانه
۱۳۸۳/۱/۱٠ ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این وقت سال هوا کمی گرم می شود و درخت ها مثل این که خیال کنند قرار است اتفاقی بیافتد جا به جا می شوند.کمی از جایی که بار قبل در خیابان ..؟.. نشان کرده ام عقب و جلو رفته اند.این گرمای بین نوامبر و دسامبر همه را به اشتباه می اندازد.راستی آن جا هم هنوز همین طور است،درخت به هنوز بی وقت گل می دهد.

می توانست شروع خوبی برای نامه ای باشد به دختری که هیچ وقت نشد بغل اش بخوابی و بخواهی همه چیز را یادش بیاندازی یا قراری بگذاری اما برای طبیب که حالا حتما رعشه اش بیشتر شده و ترجیح می دهد با بطری کنیاک اش را بالا ببرد،شروع خوبی نیست.خوب نیست که آدم یاد کسی بیاورد که وقتی درباره ی گل های به درخت مطب اش چه می گفته،که آن ها که می افتند توی آب هر کدام معشوقه ای هستند که از کف آدم رفته اند بی آن که کاری با آن ها کرده باشی.خوب نیست آدم یاد کسی بیاورد که پیر شده،پس این چیزها را نمی نویسد.به جای آن از اوضاع روز حرف می زند از اسپوتنیک که حالا بالای سر آدم های یک جایی هست،حتما هست و می شود وقتی از بالای چند هزار کیلومتری برلین که می گذرد آتش بازی را در الکساندر پلاتس دید.هر چند که این جا در لایپزیک کسی آتش بازی نمی کند اما از آن همه ارتفاع اگر دوربین های اسپوتنیک زاویه ی دید را مثلا نیم درجه پایین بیاورند حتما تا ورشو را می بینند.در نامه برای دکتر از اسپوتنیک می نویسد که از بالای سر او هم می گذرد و از اخبار روز پراودا که از موج فارسی رادیو مسکو می شنود.چیزهایی که با فاصله ای کم خبراش به همه می رسد برای آدم های پیر بهتر است،خیال می کنند در جریان زندگی قرار دارند.

بلیط سبز دو و نیم مارکی را زیر ناخن اش می کشد و به شلوار فاستونی مامور ایستگاه نگاه می کند که خط اتویش بین چروک ها گم شده و مامور هیچ خیال اش نیست.هر چه قدر بگویند این چیزها نشانه ای از بورژوازی است به کت اش نمی رود و هر صبح ریش می تراشد و با اتوی سنگینی که از بازار دست دوم خیابان هرست خریده و بیشتر از گرما سنگینی اش پارچه را صاف می کند لباس هایش را اتو می کند و شلواراش را خط می اندازد،این عادت را از وقتی به اردوگاه لهستانی ها می رفت با خودش نگه داشته،از وقتی مردهای پر مو و برهنه ی لهستانی لباس های اعانه را گرفتند و فردایش همه با خط های صاف شلوار و ریش تراشیده در اردوگاه از کپل دخترها نیشگون می گرفتند.مامور ایستگاه حالا رفته تا سوت حرکت را برای قطار دو و سی دقیقه ی ماینتز بکشد و تا وقتی قطار دو و چهل و پنج هانوفر برسد ربع ساعت وقت دارد.می تواند از جایش تکان نخورد و یقه ی پالتوی پشم اش را بالا بکشد و خیال کند در اتاقی پر از دود نشسته و سوادا و ابوالقاسم خان درباره ی ایجاد انگیزه برای همراهی کشاورزان با انقلاب بزرگ کارگری حرف می زنند و سیگار می کشند، یا بلند شود و از کیوسک روبروی باجه ی بلیط فروشی توتون بخرد و سیگاری بپیچد و یاد بیاورد که سوادا گوشه ی چشم راست اش جای زخمی بود یا گوشه ی چپ.



:: برچسب‌ها: رمان