وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/۱٢ ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**شبی که در مونپارناس غیب ات زد، تا صبح روی بام نشستم**

از پنجره ی اتاق ام چه ها که نمی بینم

دستی به شب نرسیده پس می کشد

دامن اش را

از روی شهرهای ندیده می پرد

دست دور کمر کسی

که منگ

یا مست می زند

پنجره ی اتاق دید درستی ندارد

باید روی بام بروم

تا وقتی هوس کند از شهر برود

لباس زیراش را ببینم

نمی خواهد دامن اش را بکند

کافی است بطری مونتراشه اش راتمام کند

وبپرد.



:: برچسب‌ها: شعر