وبلاگ رسمي محمد طلوعي

آخرین دیدار
۱۳۸۱/٩/٢۱ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )



از بوسه های فراموش شده ی آخرین دیدار

نه مشت می شوی در دستانت
نه فریادی که از گلویت بپاشد
با قدم ها عصیان گر همیشگی
مثل خودت که راه می روی
از چه گوارا انقلابی تری
کافیست لبخند بزنی تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد
یا اشاره ی کوچکی
که سرنیزه ها به خاک می افتند
دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من
می شود بوسه ها را در صندوق فشنگ برایت فرستاد
یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند
بگذار همه بگویند
جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند
تو تفنگ ات را بردار و
به من شلیک کن.






:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز