وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/٢٥ ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من یک مورد* گمشده ام

 

بالاخره منتقد نکته سنج، اعلام کرد

(می دانم آن ها دنبال اش می گشتند)

که در داستان هایم به چه متمایل ام

و مدام تشویق ام می کند

بی طرف باشم

مثل همه ی روشنفکرهای باشرف

فکر می کنم حق با اوست

من به چیزی متمایل ام

به این شکی نیست

در واقع من می خواهم متعصبی علاج ناپذیر بمانم

یک جورِ گمشده، به طور خلاصه

و با همه ی تلاش هام

هیچ وقت بی طرف نخواهم ماند

در کشورهای مختلف این قاره

متخصص های بی طرف

برای درمان من از تعصب ام

هر کار ممکن و ناممکنی کردند

مثلا کتاب خانه های عمومی کشورم

متعصبانه دستور پاک سازی کتاب های متعصب ام را داده

در آرژانتین آن ها به من چهل و هشت ساعت وقت دادند

(و اگر نکشتندام) که بروم

با تعصب ام روی شانه هام

بالاخره در پرو آن ها تعصب ام را تکفیر

و خودم را تبعید کردند

بی طرف بودن

من به آن احتیاجی نداشته ام

به این درمان های مدام

اما چه کار می توانم کرد

من متعصب ام

متعصبِ علاج ناپذیر

و با این که می تواند غریب به نظر بیاید

به تمامی

متعصب

حالا می دانم

این یعنی که نمی توانم آرزوی

خیلی از اعبتارها و مقبولیت

جایزه ها و مقام ها را داشته باشم

که جهان برای با شرف ها نگه داشته

روشنفکرها

گفته ای برای آدم های متعصب

بدتر این که

هر دقیقه متعصب کمتری وجود دارد

و این امتیازها

بین آدم های کمی تقسیم می شود

کینه ی همه شان، و کینه

محدودیت اقرار شده ی من

باید به این کم تعصب ها بفهمانم

من شگفتی خاصی دارم

یا بهتر، برای شان بهت عظیمی نگه داشته ام

در واقع یک برج عاج لازم است

تا اعقادِ تعصب را به صورت کسی در داستان فرعی ای از

خیرون 1

تلاتلولکو 2

پاندو 3

مونِدا 4 بیاورد

 

واضح است که آدمی

و شاید این چیزی باشد که آن منتقد می خواست به من بگوید

آدمی ممکن است در زندگی خصوصی اش متعصب باشد

یا به نوشته های خوش آهنگ 5

چیزی که باید گفت،رنج کشیدن دردستگاه پینوشه

در طی بی خوابی ها است

و نوشتن داستان های بی خاصیت 6

درباره ی آتالنتیک

این فکر بدی نیست

و به روشنی

نتیجه می دهد

کسی که روی دست خودش مانده

یکی که درد وجدان دارد

و همیشه نشان می دهد

برای هنر غذای خوبی است

و دیگرکسی،دامنه ها را پایین نمی آید

تا از تعصب/ یا روزنامه های بورژوازی شلاق بخورد

این فکر بدی نیست

اما

من خودم را در حال کشت می بینم یا خیال

در قاره ای زیر آب رفته

در قاره ای زیر آب

هستی ستم دیده ها و ستمگران

متعصب ها و متمایل ها

شکنجه شده ها و مامورهای اعدام

این را باید گفت،این درهم و برهمی را

کوبا بله، یانکی نه

در یک قاره ی زیر آب نرفته

خوب

همان طور که به نظر می آید، من علاج ناپذیرم

و به طور قطع موردی گم شده

برای تعصب های منفعت طلبانه

بیشترین احتمال این است که

داستان ها ی بی تعصب

شعرها، جستارها،ترانه ها،رمان ها ی

غیر متعصبانه خواهم نوشت

اما من اخطار می کنم به این راه نمی روم

آن ها نمی خواهند از شکنجه ها و زندان ها چیزی بگویند

وچیزهای دیگری که برای بی طرف ها

غیر قابل تحمل به نظر می رسد

معنی اش این می شود، که آن ها می خواهند هنوز از پروانه ها

ابرها،اِلف ها وماهی های کوچک حرف بزنند.**

ماریو بندتی/ محمد طلوعی،آزاده شاهمیری

Mario Benedetti / Mohammad Tolouei Azade Shahmiri ,

* معادل case در فارسی چی بهتر از این می شود؟

1 شهری در اکوادور.

2 شهری در مکزیک که به خاطر کشتارهای دانشجویی دهه ی شصت مشهور است.

3 شهری در بولیوی.

4 منطقه و کاخی در شیلی. موندا به اسپانیایی به معنی پول هم هست.

5 beles-lettres نوشته هایی که برای زیبایی کلام و نه برای ارزش های اخلاقی و اجتماعی مورد توجه اند.

6 dirunal کاری غیر ارادی که هر روز تکرار می شود. اصطلاحی در زیست شناسی است اما فکر می کنم این جا معنی اش داستان هایی باشد که به خاطر بی ارادگی نویسنده در نوشتن اش بی خاصیت شده.

** هومن دمیان هارونی دوست عزیزی است که معنی بعضی از کلمات این شعر را مدیون او هستم.

 



:: برچسب‌ها: ترجمه, ماریو بندتی