وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/۱/۳۱ ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

از بوسه های فراموش شده آخرین دیدار

 

نه مشت می شوی در دستانت

نه فریادی که از گلویت بپاشد

با قدم های عصیان گر همیشگی

مثل خودت که راه می روی

از چه گوارا انقلابی تری

کافی است لبخند بزنی

تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد

یا اشاره ی کوچکی

که سرنیزه ها به خاک می افتند

دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من

می شود بوسه ها را

در صندوق های فشنگ برایت فرستاد

یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند

بگذار همه بگویند

جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند

تو تفنگ ات را بردار و

به من شلیک کن.

خاطرات بند باز/ چاپ 1382 / نشر سیم سا



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز