وبلاگ رسمي محمد طلوعي

شعری برای هیچ
۱۳۸۱/٩/٢٧ ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

نزدیکی کردن و آینه ها شنیع اند.

مدت هاست خیال می کنم باید شعری برای هیچ بگویم.شعری برای هیچ چیز یا هیچ کس.اما نه می توانم بنویسم،نه به شعر هیچ فکر کنم،حتی سر نخ این فکر را گم کرده ام.اما امروز درست وقتی که باید همه ی این فکرها را فراموش کرده باشم چیزی پیدا شد.شعری که نمی دانم کی گفته ام یا اصلا مای کی هست،توی دفتر من نوشته شده و این باعث شده خیال کنم فکرهایم در آینه ای تکثیر می شود.آینه ای که وقتی تویش نگاه می کنم همه ی چیزهای گذشته را نشان می دهد.


شعری برای هیچ
شعری برای مرد توی فنجان قهوه
که تلخ نشسته
ریخته
لرد بسته
و شکل لب های تو بر فنجان
انگشتان تو برای نوشیدن بر دسته اش
دست های تو در دست کسی انگار
و مرد از حوادث پیش رو چیزی نمی داند
نمی پرسد
از قصد پنهان این شعر
قصد تن تو در لرد قهوه
شعری که لباس اش را تکه تکه می کند به هیچ می رسد
چراغ را خاموش کن و بخواب
نپرس این شعر کدام فال توست یادم نیست.


:: برچسب‌ها: شعر