وبلاگ رسمي محمد طلوعي

کلمه
۱۳۸٥/۱٢/٢٠ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
کلمه

 

از همان روز که لب‌های تو را می نوشت

 

من دهان نداشتم که داد بزنم          عطش داشتم

 

نخوانده ماندن از نوشته نشدن غم‌انگیزتر است

 

برای سنگی که گوشه‌ای افتاده

 

توی بیابانی که کلمات

نه دیواری را بالا می‌برد

 

نه من را کسی برای کشتن هابیل برمی‌دارد

 

اتفاقات از سر جهان می‌گذرد

 

منتظر نشسته‌ام

روی صندلی ازلی که هنوز کلمه بود

 

و به هیئت زنی ظاهر شدی

 

جرات نداشتم نگاهت کنم

 

می‌ترسیدم دستی ببیندام و بنویسد سنگ

 

و من که هنوز کلمه بودم

 

توی بیابانی بیافتم که تو نیستی

 

آن‌قدر نشستم

که سنگ به من رسید.

 



:: برچسب‌ها: شعر