وبلاگ رسمي محمد طلوعي

داستان 88 کلمه ای
۱۳۸٧/۸/۱٧ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

دشمن شمالی

صدای گلوله بیدارش کرد. قمقمه، گتر، ردیف فشنگ و تفنگ را توی سنگرها دید و در گودالی فرمانده‌شان که موزری را توی دهانش شلیک کرده بود. چمباتمه زده بود و از سوراخ دهانش می‌شد فریاد آتش را شنید؛ حتمن خفت خلع درجه را طاقت نیاورده. تفنگش را انداخت و به سمت رشت دوید، بقیه قبل از این که بلشویک‌‌ها و صبح برسند همین‌کار را کرده بودند. سر برگرداند و سنگرها را دید و مسلسلی که جلویش گونی چیده بودند. آرایش خوبی بود اگر دشمن از روبرو می‌آمد.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه