وبلاگ رسمي محمد طلوعي

ابلومف
۱۳۸۱/۱٠/٩ ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
واقعا نمی تونستم این چند وقت چیزی تایپ کنم.این شد که چیز جدیدی نبود.




تو اتفاق عجیبی افتاده بودی
از بالای این همه پنجره
ین شعر بیست و دو ساله (نگفته بماند که بهتر است)پرت می شود
در روزنامه ای صبح (شرح می دهند)و عصر (تفسیر می کنند) اختلال حواس تایید شده
گاهی به جای خانه سینما می رفت(جای خالی تو را بلیط می خریدم نترس)
و دست روی دست می گذاشته(چرا گذاشتم؟) تا فیلم تمام شود
...........نشسته در پنجره ی عقبی
شعر (از بالای تو افتاده ام مگر)
از کدام پنجره دست تکان می داد؟
یادم نیست
یادم رفت (ببیند چه خبر است)
به احترام شعرها ی نگفته
کسی را در قطعه ی هنرمندان دفن نمی کنند
...


ادامه ی این شعر را گم کرده ام.




باقی طرح فیلم نامه ی نصرت را شاید فردا بنویسم


:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز