وبلاگ رسمي محمد طلوعي

از رنجی که می بریم
۱۳۸٩/۸/۸ ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این بخشی از داستانی است توی مجموعه داستان بعدیم به اسم کتاب پدر، مجموعه من ژانت نیستم هم ظاهرن فرستاده شده برای ارشاد. این جوری احتمالن تا آخر سال در بیاید.

 

می‌خواستم بدانم بشریت واقعن وجود دارد یا نه، منظورم آن بشریت انتزاعی نیست که آدم‌های دیگر راجع بهش حرف می‌زنند، بشریتِ واقعی. با فلسفه سراغِ جواب نمی‌گشتم، فلسفه جواب‌های حدودی دارد، مثلن وقتی می‌پرسی این میز هست، جوابش این است که این میز حدودن هست، نمی‌تواند مطمئن بگوید هست. وقتی راجع به میزی که هست و می‌شود دیدش نمی‌تواند جوابِ درست بدهد چه‌طور می‌تواند راجع به بشریت که نمی‌شود دید جواب بدهد. نگاهم به بشریت نگاه متظاهرِ اخلاقی هم نیست، دنبال روح عمومی و خودآگاه جمعی و و این جور مزخرفات روانشاسی جامعه‌شناسی نیستم، اصلِ سوالِ من خیلی سر راست است، یعنی آن‌جوری که من دنبالش می‌گردم خیلی سرراست است. همان‌جوری که می‌گوییم رشته‌کوه البزر، رودخانه‌های سرریز به خلیجِ فارس، درخت‌های سروِ لبنان، می‌توانیم بگوییم بشریت و بدانیم راجع به چی حرف می‌زنیم؟ با نگاه من بشریت یعنی جمعِ ماده‌ای که آدم‌های روی کره‌ی زمین را می‌سازد. همه‌ی آن نکلوئید اسیدهای دی ان‌ ای‌‌ها و ار ان ای‌ها که به عناصر ساده‌ی جدول مندلیف تبدیل شده. برای من بشریت یعنی مقدارِ زیادی اکسیژن و نیتروژن سوارِ اسکلتی کلسیمی که دی اکسید کربن پس می‌دهد. بشریت همین‌ها است ضرب‌در تعدادِ جمعیتِ جهان. انتظاری بی‌خودی است که که این نیتروژن و اکسیژن در برابر مفهومی انتزاعی مثل گرسنگی در اریتره غلیان کند، مگر وقتی کسی روی کتریِ خانه‌اش برای چایِ عصر آب جوش می‌آورد،رودخانه‌های جهان کمپین می‌کنند، پلاکارد دست می‌گیرند، بروشور می‌دهند؟ این چه انتظارِ بی‌خودی است که ما از عناصر ساده داریم تا برابر قانونِ تبدیلِ ماده تحصن کنند، اعتصابِ غذا کنند، کشته بدهند. بشریت بهترین کاری که می‌تواند کند این است تماشا کند، مثلِ سالکِ ذن مراقب باشد این تماشا اثری در قضاوتش نگذارد.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه