وبلاگ رسمي محمد طلوعي

آخرین وسوسه ی مسیح
۱۳۸۱/۱٠/۱٥ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
آخرین وسوسه ی مسیح


سرش را روی شانه ی کسی گذاشته بود انگار یا روی صندلی و دهانش می جنبید.داشت گوشت تن مسیح را می جوید که توی شراب خیس خورده بود.داشت فکر می کرد که این تکه ای از انگشتان مسیح است که خون می چکیده از آن بر جلجتا.بیرون آورد و توی سطل انداخت،خمیازه ای کشید و گوش هایش انگار تیزتر شده باشند صدای باد بلندتر شد.از پیچ که گذشت سرش را برداشته بود و انگشت مسیح توی سطل افتاده بود.
اصلا قرار نبود این طور بشود.باید خم می شد که برداردش.برنداشت.نشست و نگاه کرد توی چشم هایش.
- ببخشید این گل از توی کتاب شما افتاد.
و گل را که برداشت انگار خون از انگشتان کسی بیاید.قطره قطره روی زمین می ریخت و مسیح که انگار توی جمعیت ایستاده بود روی صلیب کسی را تماشا می کرد که از دستش خون می چکید- که البته خشک شده از بس لای کتاب مانده- و داد می کشید و سنگ می انداخت و می گفت:"عاقبت این ملحدها به یهوه همین است.باید آن بالا باشند."
سرش را که دوباره تکیه داد کسی خم می شد چیزی را بردارد و خونی که توی صورت اش می دوید،عرق که دست هایش را خیس کرد و دهانش طعم انگشتانی را می داد که دور انداخته بود.نجویده.هنوز تازه از بوی خون.
یهودا هم بود.البته این بار در هیئتی محترم.پرسال تر از آن چه در کتاب مقدس آمده.شکمی بر آمده داشت که دست اش را رویش گذاشته بود و می خندید و پیچ جاده سرش را به می زند به شیشه می خواهد سرش را بگیرد که سنگ دیگری می خورد به شانه اش و کسی داد می زند؛ یک بار مرگ برای این سگ کم است.یهودا است لابد،با آن صدای خش دار.هر چه نگاه می کند کسی جز خودش توی اتوبوس نیست که بیدار باشد و راننده می خواهد زودتر برسد.زن ها منتظر نمی مانند تا مردشان سالم برسد.
-مواظب باشید.خشک شده می ریزد.
و از انگشت اش انگار خون می ریزد روی لباس اش که حالا بالا گرفته تا نشان ام بدهد.می گویم:"قشنگ است."
نمی داند انگشت اش را می گویم.
*
سرش را جلو می برد تا فطیر را توی دهان اش بگذارند.خون توی دهان اش آمد.خواست برود بالا بیاورد.نرفت.نشست و نگاه کرد توی چشم هاش.
-ببخشید از انگشت تان خون می آید.
خندید.
-نه،گل است.لای کتاب مانده خشک شده.
و سرش را که روی صندلی افتاد راننده پایش را روی ترمز گذاشت.بی دلیل ایستاده بودیم.یک طرف کوه بود،یک طرف نبود.کسی گفت پنچر شدیم.راننده پیاده شده بود و می لندید زن اش منتظر است.سرش را جلو بر تا توی سطل بالا بیاورد.نتوانست.نمی توانست بالاتر برود.آسمان هم ارتفاعی دارد که تمام می شود. و آن هایی که پایین ایستاده بودند و نمی رفتند،منتظر بودند تا بمیرد مثل کفتارها.
اصلا قرار نبود این طور بشود.باید را ه اش را می گرفت و می رفت.نرفت.یغنی نتوانست،به خودش گفته بود آخرین بار.
-انگشتان شما مثل گوشت تن مسیح است.دم اش را دارد.به آدم جان می دهد.
و کسی انگار توی صدایش دوید که عاقبت این ملحدها به یهوه همین است.صدای خود مسیح بود که داد می زد و خشم اش تکثیر می شد در جلجتا و یهودا که خم شده بود تا سنگ بردارد،داد می زد:"یک بار مرگ برای این سگ کم است."
و می لندید زن ها که منتظر نمی مانند این بمیرد.
راننده که سوار شد،شاگرد گفت:"سگ رفت زیر ماشین."
می خواهد سرش را بگذارد روی شیشه.سرد است،بر می دارد.یک طرف کوه است آن طرف نیست.فهمیده قصه ی تصلیب بهانه بود.بلند می شود که برود.می گویم:"ببخشید این گل از توی کتاب شما افتاد."


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه