وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 
۱۳۸۳/٢/۳ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

نه شعر تو بود

نه شعر هیچ کس

افتاده به پشت، لاکپشت بخت بر گشته

شعر مرا می خواند و در هر بندمی گرفت

یکی به پشت افتاده

یکی به پشت اش خنجر

به پشت سرش نگاه می کند

که جای پای تو را باد می برد با خودش

رد تو را موج می شوید

لاکپشت شعر تو را می خواند

با ترجیع بند

کمک کنید،برگردم.

خاطرات بند باز/نشر سیم سا/1382



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
 
۱۳۸۳/۱/۳۱ ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

از بوسه های فراموش شده آخرین دیدار

 

نه مشت می شوی در دستانت

نه فریادی که از گلویت بپاشد

با قدم های عصیان گر همیشگی

مثل خودت که راه می روی

از چه گوارا انقلابی تری

کافی است لبخند بزنی

تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد

یا اشاره ی کوچکی

که سرنیزه ها به خاک می افتند

دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من

می شود بوسه ها را

در صندوق های فشنگ برایت فرستاد

یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند

بگذار همه بگویند

جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند

تو تفنگ ات را بردار و

به من شلیک کن.

خاطرات بند باز/ چاپ 1382 / نشر سیم سا



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
 
۱۳۸۱/۱٠/٢۸ ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
برای آزاتک

همیشه دیر می رسیم
نه
من دیر رسیده ام به گردن خودم
دختری توی گلویم راه می رود
- نیفتی
و من که دیر رسیده ام داد می زنم
دختری در ستون گم شده ها تو نیستی که باید نگهت دارم
عکس ات را روی دل ام گذاشته ام بپوسد
زیر همان کسی که در ستون دیگری پیدا شده
مژده به اقوام و آشنایان
من پیدا شدم



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٥ ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

4

وقتی هنوز آمبولانس نرفته
جنازه ات روی بند راه می رود
چه طور می شود
به این کارآگاه سمج فهماند
که خواب دیده ای
اتفاقی نیفتاده
تو هنوز زیر تاهای این ملحفه ی سفید خوابیده ای
و من به چیزی مثل تو فکر می کنم
که بیاید و این بند را
از دست هایم باز کند.



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
3
پوست رویاهایش ترک می خورد
پوست رویاهایم
در پیراهن بلند اش قد می کشد هر روز
دخترکی که خواب هایش را بربند پهن می کند
و پوست اش ترک می خورد
دست تکان می دهد روی بند
مثل بندباز ماهری که می خواهد بیافتد
و خواب ها
با صدا می دویدند و پایین نمی افتادند
*
کوچه شلوغ بود
وقتی رسیدم
کارآگاه ماهری آورده بودند
که ثابت کند قتل عمد بوده
نبود
خواب کسی پایین افتاده بود
همین.





:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

2
خواستی از این بند
چیزی شبیه یک بند درست کنی
می شد دست دراز کنی و جمع اش کنی
یک گلوله بند رخت
که هیچ شباهتی به خواب های تو که بلند است ندارد
فقط یک گلوله است
که از خواب های تو گذشته
و نعشی در کوچه
برایت دست تکان می دهد.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٠ ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

1
از خواب هایم که هر صبح دست تکان می دهند یکی کم است
وقتی اتفاق افتاد
هیچ صدایی نیامد (انگار فرشته ای افتاده باشد)
از گوشه ی لب اش
پیراهن های خیس سر می رفت
وچیزهای غریبی مثل گیره های لباس
روی تن اش می جنبید
به احتمال زیاد
از آن بالا افتاده بود
که پیراهن بلند اش هنوز
روی بند مانده بود
مثل یک پیراهن بلند.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
ابلومف
۱۳۸۱/۱٠/٩ ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
واقعا نمی تونستم این چند وقت چیزی تایپ کنم.این شد که چیز جدیدی نبود.




تو اتفاق عجیبی افتاده بودی
از بالای این همه پنجره
ین شعر بیست و دو ساله (نگفته بماند که بهتر است)پرت می شود
در روزنامه ای صبح (شرح می دهند)و عصر (تفسیر می کنند) اختلال حواس تایید شده
گاهی به جای خانه سینما می رفت(جای خالی تو را بلیط می خریدم نترس)
و دست روی دست می گذاشته(چرا گذاشتم؟) تا فیلم تمام شود
...........نشسته در پنجره ی عقبی
شعر (از بالای تو افتاده ام مگر)
از کدام پنجره دست تکان می داد؟
یادم نیست
یادم رفت (ببیند چه خبر است)
به احترام شعرها ی نگفته
کسی را در قطعه ی هنرمندان دفن نمی کنند
...


ادامه ی این شعر را گم کرده ام.




باقی طرح فیلم نامه ی نصرت را شاید فردا بنویسم


:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
آخرین دیدار
۱۳۸۱/٩/٢۱ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )



از بوسه های فراموش شده ی آخرین دیدار

نه مشت می شوی در دستانت
نه فریادی که از گلویت بپاشد
با قدم ها عصیان گر همیشگی
مثل خودت که راه می روی
از چه گوارا انقلابی تری
کافیست لبخند بزنی تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد
یا اشاره ی کوچکی
که سرنیزه ها به خاک می افتند
دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من
می شود بوسه ها را در صندوق فشنگ برایت فرستاد
یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند
بگذار همه بگویند
جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند
تو تفنگ ات را بردار و
به من شلیک کن.






:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز