وبلاگ رسمي محمد طلوعي

نقد و بررسی من ژانت نیستم در خانه فرهنگ گیلان
۱۳٩۱/٤/۱٩ ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

جمع خوانی داستان

عصر چهارشنبه‌ی ما

نقد و بررسی مجموعه داستان «من ژانت نیستم» در خانه فرهنگ گیلان

چهارشنبه 21 تیرماه 1391

رشت، انتهای ساغریسازان، خانه فرهنگ گیلان



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, من ژانت نیستم
مصمم شده‌ام داستانی درباره مشهد بنویسم
۱۳٩۱/٢/٢٢ ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
گفتگو وحید حسینی با من روی کتاب من ژانت نیستم
 
محمد طلوعی داستان‌نویسی است که پیش از هرچیز صفت «متفاوت» شایسته اوست. ویژگی‌ای که به لطف فضای خاص آثارش از آن برخوردار است. او همچنین با تسلط به زبان فارسی امروز و استفاده از برخی امکانات گذشته نه‌چندان دور این زبان، نثری داستانی و مخصوص به خود را در داستان‌هایش ارائه می‌دهد. از طلوعی تاکنون یک رمان به نام «قربانی باد موافق» و یک مجموعه‌داستان به نام «من ژانت نیستم» منتشر شده و این به‌جز آثار چاپ‌شده یا چاپ‌نشده‌ او در زمینه‌ شعر و ترجمه و نمایشنامه و فیلمنامه است. این نویسنده 33ساله گیلانی چندی پیش و همزمان با نشست نقدوبررسی مجموعه‌داستانش میهمان مشهدی‌ها بود که همین حضور فرصت گفتگوی پیش رو را فراهم ساخت.

نداشتن اشراف لازم به زبان فارسی، از اشکالات کار نویسندگان فارسی‌نویسی است که این زبان، زبان مادری آن‌ها نیست. محمد طلوعی چگونه به فارسی مسلط شده، آن‌هم در شرایطی که زبان مادری‌اش گیلکی است؟
 من از شاعران دهه70 به‌شمار می‌آیم و مجموعه‌شعری هم به نام «خاطرات بندباز» دارم. عامل دیگری که به من در این‌باره کمک کرد علاقه و مطالعه‌ام در زمینه ادبیات کلاسیک است؛ به‌خصوص نوشته‌های دوره قاجار که بسیار درخشانند.
اما اتفاقا از نقدهایی که به زبان متون دوره قاجار وارد است، یکی استفاده بیش از اندازه از واژگان بیگانه و دیگر تکلف و تصنع آن‌هاست!
این‌طور نیست؛ به نظر من گفته شما ناظر به یک طبقه‌بندی کلی است. منظور شما از تکلف، عربیت مُنشیانه نویسندگان دوره قاجار است و بدون‌شک زبان این دوره مستعرب بوده است. با این حال در همین دوره کسانی کوشیده‌اند زبان فارسی را به‌صورت زبانی غیرمتکلف و ساده دربیاورند. شاید بتوان گفت امیرکبیر در این‌باره پیشگام بود و میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله نخستین کسی بود که به‌صورت نظری این کار را انجام داد. از دوره مشروطه نیز نثر فارسی زاییده می‌شود. در روزنامه «نظامیه علمیه و ادبیه» اولین مقالات درباره باکتری و میکروب و شیوه تیراندازی و سنگر ساختن و... نوشته می‌شود. ادبیات دوره قاجار و نخستین گام‌هایی که در ترجمه مفهوم و محتوای واژه‌های فرنگی وارداتی برداشته شد، خیلی چیزها ازجمله امکانات ترکیب‌سازی زبان فارسی را به ما می‌آموزد؛ امکانات قیدی و صفتی‌ای که ما به دلیل رواج زبان معیار روزنامه‌نگاری روزبه‌روز از آن کمتر استفاده می‌کنیم و به همین دلیل روزبه‌روز دایره واژگانمان محدودتر می‌شود.
علاوه بر متون کهن گویا از مطالعه تاریخ نیز در داستان‌هایتان تاثیر گرفته‌اید.
به نظرم رویکرد تاریخی مفهومی هویت‌مدار است و اساسا برای من موضوع هویت جذاب است. به‌عبارتی اهمیت اینکه من و شمایی که امروز با هم گفتگو می‌کنیم که و چه هستیم و از کجا و تحت‌تاثیر چه عواملی آمده‌ایم، باعث می‌شود تاریخ برایم موضوع بحث و فکر باشد. من داستان‌هایی دارم که اصلا درباره تاریخ حرف می‌زنند؛ مانند داستان کوتاه «لیلاج بی‌اغلو» در مجموعه داستانم که کنایه‌ای به تاریخ ترک‌های عثمانی و شباهت ما به آن‌ها دارد.
*در «قربانی باد موافق» با مهاجرت شخصیتی با گرایش‌های چپ به آلمان شرقی در زمان پهلوی دوم روبه‌رو هستیم. آیا باید دغدغه این رمان را همان دغدغه هویت دانست که ذکر کردید؟
بله. این اثر به نگاه توده‌وار ما در دوره معاصر توجه‌دارد و اسم آن هم از همین نگاه می‌آید؛ یعنی «قربانی باد موافق» بودن بیشتر به این می‌پردازد که چطور روشنفکران ایرانی همیشه در موافقت با جریان‌های اجتماعی غالب، چه از داخل و چه از خارج، دچار بحران هویت می‌شوند. بسیاری از آدم‌ها در دهه‌های 20 و 30 توده‌ای می‌شوند، چون هیچ جریان فکری دیگری وجود نداشته است! ظاهرا روشنفکر ایرانی از این غافل است که اساسا روشنفکری امری فردی است و نمی‌توان او را روشنفکر قبیله‌ای یا قومی خواند. درواقع آدم‌ها به این دلیل روشنفکرند که می‌اندیشند و اندیشه آن‌ها درراستای اصلاح امور دوره خودشان است، اما روشنفکر ما دستگاهی روشنفکرانه ساخته که معمولا آن را در مقابل دستگاه حکومت قرار داده است و آدم‌ها به‌صورت گله‌ای وارد آن می‌شوند!
استفاده از نام آدم‌هایی که در جهان خارج واقعیت دارند مانند بیژن نجدی، علیرضا‌پنجه‌ای و بیش از همه خود محمد طلوعی، نوعی تاکید بر واقعیت را در داستان‌های شما القا می‌کند. این تاکید، دست نویسنده را در استفاده از تخیل و خیال‌پردازی نمی‌بندد؟
مگر واقعیت زندگی ما، خودش به اندازه کافی خیال‌پردازانه نیست؟! این‌گونه نیست که واقعیت پیرامون ما با حقیقت برابر باشد. این واقعیت به دلیل آن چیزی که فرنگی‌ها از آن به‌عنوان انباشت تاریخی یاد می‌کنند، دائم در حرکتی نوسانی و رفت و برگشتی بین گذشته و آینده و حال است. درواقع آنچه زمان حال ما را خیال‌انگیز می‌کند، رابطه بسیار درهم‌تنیده آن با گذشته است و هر سوژه‌ای در زمان حال هزاران ابژه تاریخی دارد که هرکدام به یاد قشری از اجتماع ما می‌آید. ما با انباشت تاریخی روبه‌رو هستیم؛ مثلا یک «سیب» برای ما فقط یک سیب نیست، بلکه نشانه‌های تاریخی بسیاری از داستان آدم و حوا تا به امروز با آن همراه است! شاید سرزمین‌های دیگری چون آمریکا، نیوزلند یا استرالیا که فرهنگ ترکیبی دارند از فقدان هویت و تاریخ رنج ببرند، اما ما از انباشت تاریخ رنج می‌بریم. بنابراین وقتی داستانی می‌نویسیم که به غایت شبیه واقعیت به نظر می‌آید پر از نشانه‌های خیال‌واره تاریخی است.
می‌خواهم بگویم ممکن است این تصور پیش بیاید که شما اصلا به تخیل میدانی نداده‌اید...
این‌گونه نیست. من از تکنیک داستان ماکیومنت‌شده استفاده می‌کنم. ماکیومنت(macument) به معنای «داستان مستند جعل‌شده» است. من داستان‌هایم را از عناصر و دستمایه‌های واقعیت محض شروع می‌کنم، ولی در آن‌ها خواننده به مرحله‌ای از خیال می‌رسد که خود تشخیص می‌دهد دستمایه‌ها تنها برای شروع یا واقع‌نمایی داستان بوده‌اند. در این رابطه بورخس از نمونه‌های درخشانی است که از این شیوه داستان‌نویسی استفاده می‌کند یا می‌توان از نویسنده‌ای چون کالوینو نام برد.
اشراف به مشاغلی که در داستان‌هایتان می‌آورید، چگونه حاصل شده است؟
گاهی به تجربه زیستی من برمی‌گردد، اما در بسیاری از موارد نیز به مطالعه بیرونی مربوط می‌شود. خیلی‌ها درباره داستان‌های من می‌گویند که دایره واژگانی بزرگی دارد، درصورتی که من از یک دایره واژگانی تخصصی استفاده می‌کنم که در دسترس همه هست؛ فقط دیگران یادشان رفته که از آن استفاده کنند. وقتی درباره خیاطی حرف می‌زنیم یا از نگاه یک خیاط به موضوع نگاه می‌کنیم، باید از ترمینولوژی او استفاده کنیم تا این شغل برای مخاطب باورپذیر باشد. نویسنده ما سراغ نکاتی می‌رود که خود تسلط کافی بر آن‌ها ندارد؛ بنابراین خواننده احساس می‌کند نویسنده به او دروغ می‌گوید. در صورتی که شما می‌توانید یکسری کلمات تخصصی وارد داستان کنید تا خواننده با شما همراه شود و تصور کند با واقعیت روبه‌رو است.
چه چیز باعث می‌شود در کارنامه شما هر کاری، از فیلمنامه‌نویسی گرفته تا نگارش نمایشنامه و شعر و داستان و ترجمه را ببینیم؟
هر کاری که نه! من با اینکه در دانشگاه درس کارگردانی سینما و تئاتر خوانده‌ام، هیچ‌گاه کارگردانی نکرده‌ام. درواقع من مدیوم‌های گوناگون نوشتن را تجربه کرده‌ام تا بفهمم در کدام‌یک از همه بهترم. به این نتیجه هم رسیده‌ام که زبان داستان کوتاه را بیشتر از دیگر قالب‌ها می‌فهمم و بیشتر هم در آن می‌توانم مانور بدهم؛ هرچند کتاب داستانی اولم رمان بود.
البته بخشی از فعالیت‌هایم به اجبار زندگی مربوط بوده است؛ یعنی منی که در دانشگاه درس تئاتر خوانده‌ام، نمی‌توانسته‌ام نمایشنامه ننویسم. از سویی من هنوز که هنوز است از راه نوشتن فیلمنامه ارتزاق می‌کنم، زیرا ما به موقعیتی نرسیده‌ایم که بتوانیم با نوشتن داستان امور زندگی‌مان را بگذرانیم.
به نظر می‌رسد زیاد به مشهد سفر می‌کنید و ارتباط خوبی با مشهد دارید؟
من به مشهدی‌ها علاقه‌مندم و دوستان زیادی در این شهر دارم، اما نکته جالب این است که تا هفده‌سالگی، تنبیه من سفر به مشهد همراه با پدربزرگ و مادربزرگم بود؛ یعنی تا آن سن 17بار به مشهد آمدم! پس از آن هم به دلایلی خارج از اختیار خودم مانند نشست‌های داستان یا جلسه نقد کتابم به این شهر آمده‌ام؛ طلبیده و نطلبیده! باید بگویم که در هر سفر، مشهد شکل دیگری از خود را به من نشان می‌دهد و این برایم خیلی جذاب است؛ در این آخرین سفرم به مشهد ناگهان مقهور مدرنیته این شهر شدم و حتی مشهد بیش از تهران به نظرم مدرن آمد. این شاید به خاطر چهره نوروزی شهر شما بود. از دیدن چنین چهره‌ای احساس کردم شهر مشهد بیش از تهران به آدم‌ها احترام می‌گذارد. از آنجا که داستان مکان‌محور را دوست دارم، مصمم شدم که حتما داستانی درباره این شهر بنویسم. همچنین در مجموعه‌داستان‌هایی از نویسندگان مختلف کشور که با عنوان «کتاب شهر» و با محوریت «شهر» گردآوری می‌کنم، یک جلد را به مشهد اختصاص داده‌ام.
shahrara.com





:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
نقد مرضیه سبزعلیان روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

ردپای نویسنده در «من ژانت نیستم»
محمد طلوعی در داستان های خود به نقد روانکاوانه جامعه می پردازد به صورت آشکاری خود را وارد داستان می کند

 

مجموعه داستان «من ژانت نیستم» نوشته محمد طلوعی از مجموعه رمان های بزرگسال انتشارات افق است که داستان های آن اغلب در فضای رئال روایت می شود و موقعیت های سوررئال را شکل می دهد.
    محمد طلوعی نویسنده رمان تحسین شده «قربانی باد موافق» با نگاهی جزیی نگر، شخصی و گاه مالیخولیایی یادگارها و رویاهایی از گذشته و حال را با نثری هنرمندانه در این رمان روایت می کند.
    طلوعی در مجموعه جدیدش زندگی آمیخته با مالیخولیای یک خانواده را از گذشته تا امروز بازگو می کند.
    در بخشی از این رمان می خوانیم: «مادر رضا آدم سخت گیری بود. یک بار به خاطر این که رضا مسواک نزده مدرسه آمده بود، شال و کلاه کرد آمد مدرسه و وسط کلاس دندان های رضا را مسواک کرد. هیچی نگفت، حتی از خانم اجازه نگرفت تو بیاید. با لیوان نارنجی گلداری که روی شیشه ویترین روشویی بود آمد توی کلاس، روی مسواک قدِ بند انگشت خمیردندان مالید و کرد توی دهنِ رضا.....»
    به نظر می رسد محمد طلوعی و اطرافیانش در سطر سطر من ژانت نیستم حضور داشته باشند. نویسنده بصراحت در نخستین داستان مجموعه با عنوان پروانه، رد پایش را آشکار می کند: [ابوترابی گفت: «رفته اند خرید جناب طلوعی.» ( ص13)]نویسنده، گویی به نشانه اعتراض به گسترش نقد روانکاوانه که با سرک کشیدن به پستوهای زندگی فردی نویسنده، اتفاقات و رویدادهای خلق شده در داستان هایش را ربط می دهند به این که نویسنده با رویاپردازی و داستان گویی در حال فرافکنی عقده های روانی خود است، با لجاجت و اصرار تقریبا در همه داستان ها به خواننده گوشزد می کند که این راوی خود منم.
    داستان های مجموعه من ژانت نیستم بیشتر از آن که مضمون محور باشد، فرم محور است و نویسنده توجه ویژه ای به فرم و شیوه روایت داشته است.
    ناکامی، واماندگی آدم ها در برابر جبر روزگار، بحران هویت و... محورهای اصلی و بن مایه های مشترک مضمونی داستان های این مجموعه را شکل می دهد که با زاویه دید اول شخص راوی و در فضایی رئال روایت شده اند، هر چند گاهی در موقعیت هایی مانند داستان «راه درخشان» روایت تا فضایی نزدیک سوررئال پیش می رود.
    بن مایه های مشترک مضمونی را می توان دو به دو و حتی گاهی بیشتر در داستان ها دید. به عنوان مثال مضمون ناکامی در داستان های «پروانه»، «تولد رضا دلدارنیک» و داستان «داریوش خیس» از یک جنس هستند یا مضمون واماندگی آدم ها در برابر جبر و تسلیم شدن در برابر زمانه را(اگر نگوییم در تمام داستان ها) می توان در بیشتر داستان های این مجموعه و در بسیاری از جملات آن دید: «جبر زمونه این جوری مون کرده داداش.» (ص 27) و «عموجان، با بخت چه می شود کرد؟» (ص65)از سوی دیگر میل به رمان نویسی در مجموعه داستان کوتاه من ژانت نیستم گویی هنوز دست از سر طلوعی برنداشته است. هر چند هر یک از داستان ها مستقل از دیگری بخوبی توانسته جای خودش را در مجموعه پیدا کند اما در نهایت تمام هفت داستان مجموعه تکه هایی از پازلی را تشکیل می دهد که در قالب یک روایت واحد با عنوان من ژانت نیستم می تواند در روح مخاطب تزریق شود. شاید ترکیب «داستان های دنباله دار» مناسب ترین واژه برای نامگذاری این مجموعه باشد. در این صورت خواننده می پذیرد در داستان های پروانه وتولد رضا دلدارنیک هر دو مژده یک نفر هستند که قرار نیست ماجرای تازه ای را با پرداخت داستانی متفاوت روایت کنند بلکه تنها قرار است در 2 روایت مجزا، اطلاعات بیشتری از کم و کیف رابطه مژده با راوی ها به مخاطب بدهند.
    همچنین، «آقایی» خیاط زنانه دوز من ژانت نیستم را می توان در تولد رضا دلدارنیک هم دید. «کت سرمه ای سه دکمه ام را آقایی در سال های کسادی زنانه دوزی دوخته بود.»(ص43) و فراتر از همه این کاراکترها در همه داستان ها راوی اول شخصی داریم که بچه رشت است و مدام از ناراحتی کلیه می نالد.
    شخصیت های این مجموعه آدم هایی هستند که عمدتا با روان پریشی خاص و ذهنی آشفته به سراغ یادگارها و خاطرات روزهای کودکی و نوجوانی می روند و در پس یک حس نوستالژیک قوی، داستان را روایت می کنند.
    در نگاه سطحی به نظر می رسد نویسنده در روایت این خاطرات گاهی رشته کلام از دستش در رفته و داستان را با چیزی و کسی شروع می کند و بعد خواننده را به فضا و موقعیت داستانی می برد که هیچ ارتباط منطقی با مقدمه داستان ندارد اما طلوعی خیلی خوب توانسته از عهده این روایت با نگاه مالیخولیایی راوی برآید و داستان را پیش ببرد.
    در داستان هایی مثل نصف تنور محسن و تولد رضا دلدار نیک این رشته کلام از دست رفته نویسنده بیشتر خودش را نشان می دهد. از طرفی در این دو داستان یک پای منطق داستانی لنگ می زند و رابطه علی و معلولی در داستانی خوب جفت وجور نشده است.
    در داستان نصف تنور محسن، نمی شود روی آدمی که سندرم کلین لوین دارد و گاهی 3 هفته پشت سر هم می خوابد آنقدر حساب باز کرد که بدون هماهنگی با او نقشه دزدی از خانه اربابی را کشید و روز و لحظه آخر خبرش کرد، حالابماند شخصیتی که راوی و کسی که بزنگاه داستان با او شکل می گیرد همیشه در حاشیه متن بوده و در طول داستان، حتی در حد قیمت گرفتن عتیقه ها و دیدن عکس ها با محسن همراه نمی شود.
    یکی دیگر از ویژگی های من ژانت نیستم را می توان جزئی نگری نویسنده در زبان و روایت دانست.
    نگاهی که علاوه بر توصیف گاه لحظه به لحظه یک موقعیت داستانی (مانند«دور دو فرمان زد، دنده یک گذاشت و...»(ص81)، از واژگانی استفاده می کند که به جزئی از کل یک حرفه یا ماجرا اشاره دارد و خوب هم از آب در آمده است. (واقعا چی بهتر از اندازه کردن دور کاور بزرگ دخترهای پاریسی. (ص54) و یا به سیاق سال های جنگ دو انگشتی دست زد. (ص 43)
    زبان نویسنده، آمیخته به طنز و کنایه است که گاه به آسیب های اجتماعی روز اشاره می کند. «لابد پدر و مادرم درگیر طلاق هر ساله شان بودند... ما احتمالادر تهران بودیم تا موشکی توی سرمان بخورد و پدر و مادرمان بی بچه هایشان راحت تر بتوانند تصمیم بگیرند.» (ص55)
    نویسنده در استفاده از اسم ها آنقدر دست دلبازی به خرج داده که آدم از سر و کول من ژانت نیستم آویزان شده است. این تعدد شخصیت ها در داستان های (لیلاج بی اوغلو و داریوش خیس) موجب شده نویسنده مجال شخصیت پردازی را از دست بدهد.
    از طرفی شخصیت ها گاه بیش از حد منفعل هستند و با گارد باز جلو می روند و گاه مطیع جبر وسرنوشت می شوند (راه درخشان) و گاه گوش به فرمان آدم های دیگر داستان، (نصف تنور محسن). این منفعل بودن ها، کشمکش داستانی را در جهت خواندنی تر شدن اثر از بین برده است.

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2461325
    



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مقاله, من ژانت نیستم
یادداشت احمدپورامینی روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

مجموعه داستان من ژانت نیستم نوشته‌ی محمد طلوعی
کتاب آدم‌های غایب

 نشر افق، این بار از محمد طلوعی نویسنده‌ی رمان قربانی باد موافق، مجموعه داستانی روانه‌ی بازار نشر کرده است. مجموعه‌ای از هفت داستان که هر کدام از یک سو، قصه‌ی خود را روایت می‌کنند و از سوی دیگر، نمای بزرگ‌تر و جامع‌تری از وضعیت و سرگذشت یک خانواده‌ی رو به زوال ارائه می‌دهند.
زادگاه خانواده‌ی طلوعی، شهر رشت است. پدربزرگ خانواده، «آقایی»، سال‌ها پیش در پاریس، شاگرد خیاطی زنانه بود و بعد از سه سال با دیپلم خیاطی به رشت برگشته و برای خودش مغازه‌ای دست و پا کرده بود. «ضیا» پدر خانواده است که اختلافات سالیان دور با همسرش را از سر گذرانده و «محمد» و «سارا» هم دو فرزندشان هستند. در طول کتاب نیز اقوام و آشنایان دور و نزدیک‌شان حضوری گاه پررنگ و گاه سایه‌وار دارند. محمد پسر خانواده، راوی همه‌ی داستان‌هاست که بعدها ساکن تهران شده است (تشابه اسمی نویسنده و راوی قصه‌ها چه‌بسا منجر به واقعی‌تر شدن فضای کتاب شده). او سعی می‌کند با کاوش در زیر و بم خاطرات و گذشته‌ها، به بازشناسی خود و اعضای خانواده‌اش بپردازد. شخصیتی که با مسئله‌ی بحران هویت خود و خانواده روبه‌روست و در هر مکان و موقعیتی که باشد، شهر رشت و مناسبات خانوادگی و فامیلی‌شان، در ذهنش تداعی می‌شوند؛ حتی وقتی شرایط زمانه و نیازهای اقتصادی او را به شهر استانبول می‌کشد تا بوراک ترک‌تبار، او را به عنوان یک نرّاد حرفه‌ای، در قمارخانه‌ی خانوادگی‌اش اجیر کند.
بحران‌های هویتی برای راوی در داستان داریوشِ خیس بسیار برجسته می‌شوند؛ آن‌جا که راوی در رویارویی با جوانی متوهم، به یاد می‌آورد که چگونه در سال‌های اوایل دهه‌ی شصت، همه‌ی اعضای خانواده‌اش، به خصوص خاله‌ها سعی داشته‌اند هویت واقعی خود را کنار بزنند و تصویری جدید از خود بسازند.
هر چه پیش‌تر می‌رویم ابعاد بیش‌تری از مناسبات خانوادگی طلوعی‌ها آشکار می‌شود و یادآوری‌های ذهنی راوی از گذشته‌ها و لحن اندوهگین او به شکل فزاینده‌ای این فضای نوستالژیک را تشدید می‌کنند. گویا که او با حالتی بغض کرده که حاصل شکست‌ها و ناکامی‌هایش در زندگی‌ست، غمگینانه درد دل می‌کند و بر گذشته‌های از دست رفته حسرت می‌خورد. روابط انسانی در خانواده‌اش در طول سال‌ها همواره دچار تنش بوده؛ تنش‌هایی مانند درگیری همیشگی پدر و مادر بر سر طلاق که از دانمارک نرفتن مادر شروع شده بود، قهر بودن راوی با پدر، به هم خوردن روابط راوی با نامزدش مژده بر سر اختلافات طبقاتی که اوج این کشمکش را نیز در مراسم خواستگاری راوی از مژده می‌بینیم. گرفتار شدن راوی در وضعیتی آزارنده، آن هم در حضور جمع، باعث می‌شود که زمان کودکی خود را در جشن تولد دوستش رضا به خاطر بیاورد. او همیشه دارایی خانواده‌اش را در مقایسه با ثروت آن‌ها ناچیز می‌دیده و این مسئله این بار هم به شکل مضحکی به بی‌فرجام ماندن مراسم و قطع رابطه‌ی همیشگی‌اش با مژده می‌انجامد.
سیر قهقرایی و رو به اضمحلال راوی در راه درخشانِ او در سفر به اصفهان پایان می‌پذیرد. زمانی که او بعد از یک حادثه‌ی خیابانی به غسال‌خانه‌ی قبرستان منتقل می‌شود و با مرده‌شویی که در حال شستن میت اوست و بسیار شبیه دوستش آرش است، مشغول صحبت می‌شود.

http://www.ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=534

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت کاوه فولادی نسب روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

در فاصله سکوت‌های طولانی

نویسنده‌ای که می‌خواهد مجموعه‌داستانی منتشر کند، همیشه یکی از دغدغه‌هایش این است که از میان داستان‌هایش کدام‌ها را انتخاب کند تا کتابش، مجموعه‌ای یک‌دست و همگن باشد.

-«من ژانت نیستم» نام مجموعه‌داستانی است نوشته محمد طلوعی که نشر افق به‌تازگی منتشر کرده است. طلوعی پیش‌تر رمان «قربانی باد موافق» را نوشته است. «من ژانت نیستم» را نمی‌توان مجموعه‌ای از داستان‌های به‌هم پیوسته دانست، اما این را هم نمی‌توان نادیده گرفت که در این مجموعه‌داستان نخ‌های باریک و نامرئی‌ای وجود دارند که داستان‌ها را به‌هم پیوند می‌دهند: راوی اول‌شخصی که در همه داستان‌ها حضور دارد و آدمی است بسیار تنها و همیشه در تردید و ترس از سرنوشت به سر می‌برد، سفری که راوی به ترکیه داشته، سفری که در کودکی راوی، پدر و مادرش قرار بوده به دانمارک داشته باشند، پدربزرگی که خیاط بوده و جوانی‌اش در پاریس و میان‌سالی‌اش در رشت و تهران گذشته، علاقه راوی به موسیقی و تار نواختنش و.... هرکدام از این موضوعات در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» ممکن است در یکی از داستان‌ها مورد اشاره‌ای ضمنی قرار گرفته و بعد تبدیل به موضوع اصلی داستانی دیگر شده باشند. طلوعی در داستان‌هایش توجه زیادی به جزئیات دارد و درست به همین دلیل، حقیقت‌مانندی داستان‌های او یکی از شاخص‌ترین ویژگی‌های آنهاست. این ویژگی باعث می‌شود که خواننده خود را با داستان هم‌داستان ببیند و به‌راحتی با شخصیت‌ها و آنچه بر آنها می‌گذرد ارتباط برقرار کند. داستان‌های این مجموعه هیچ‌کدام خطی نیستند و راوی اول‌شخص‌شان آن‌قدر ذهن پیچیده و درگیری دارد که مدام در زمان به عقب و جلو می‌رود و جریان خطی روایت را برهم می‌زند. همین ویژگی البته تبدیل به چشم اسفندیار داستان‌های «داریوش خیس» و «راه درخشان» می‌شود. هر هفت داستان مجموعه «من ژانت نیستم» زبانی ساده و روان و البته بسیار غنی دارند. طلوعی در داستان‌های این مجموعه‌اش وقتی می‌خواهد درباره مقوله‌ای (مثلا بازی تخته‌نرد یا خیاطی یا اعتیاد به مواد مخدر یا هرچیز دیگر) صحبت کند، با تسلط کامل و با استفاده از واژه‌های مخصوص همان مقوله درباره‌اش صحبت می‌کند و از این حیث مجموعه‌اش دایره واژگان گسترده‌ای دارد و در این دورانی که بخش مهمی از نویسنده‌های ایرانی دارند به سمت زبان عملکردگرای ژورنالیستی یا دست‌کم شبه‌ژورنالیستی حرکت می‌کنند، این کم امتیازی نیست. این زبان پویا و جهان داستانی جذابی که در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» خلق شده، دلایلی هستند که باعث می‌شوند «سلام کتاب» برای این هفته این کتاب را پیشنهاد کند.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/35615/40/



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت امیرحسین خورشیدفر روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 صدای تازه

 امیرحسین خورشیدفر 
محمد طلوعی چند سال پیش رمان «قربانی باد موافق» را نوشت. پروژه‌ای بلندپروازانه برای کتاب اول یک نویسنده. از نظر طبع‌آزمایی‌های تکنیکی این رمان از توجه بی‌نصیب نماند اما آنقدرها رمان موفقی نبود. هرچند وقتی بعدتر نویسنده‌های دیگری سراغ این جور تجربه‌ها رفتند معلوم شد طلوعی دستاورد بهتری داشته. اما اولین مجموعه داستان محمد طلوعی نمایانگر یک جهش بزرگ در کارنامه داستان‌نویسی اوست. در «من ژانت نیستم» او نویسنده‌ای است با نثری مخملی، ظریف و انعطاف‌پذیر و شخصی که روی صحنه‌ها و لحن‌های مختلف سرمی‌خورد. نه کهنه از مد افتاده است و نه زمخت و تازه. طلوعی نویسنده‌ای تیزبین است. راوی داستان‌ها اطراف خود را با خونسردی و طنز تصویر می‌کند. نمونه‌اش داستان عالی «داریوش خیس»، «داریوش اقبالی کمی شبیه داریوش اقبالی خواننده بود. به خاطر همین شباهت، مثل او لباس می‌پوشید، مثل او راه می‌رفت، مثل او از زیرچشم به آدم‌ها نگاه می‌کرد و رفته بود اسمش را توی شناسنامه عوض کرده بود. گذاشته بود داریوش اقبالی.»
پیشنهاد من به خواننده‌های حرفه‌ای داستان فارسی مجموعه داستان «من ژانت نیستم» محمد طلوعی است.

http://ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=531



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
نقد مهدی شریفی روی من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

هویت داستان و داستان هویت

نگاهی به مجموعه داستان «من ژانت نیستم» نوشتهٔ «محمد طلوعی»

ساده‌انگاری است اگر داستان خلاصه ‌شود در چند عنصر پیش‌ِ پا افتاده و خیال خامی ا‌ست که با داشتن طرحی از یک قصه و درگیرکردن چند شخصیت به داستان‌نویسی فکر کرد. این تصور درست مثل آن است که خرواری از چرخ‌دنده و پیچ و‌مهره و آهن‌پاره‌ را با ماشین صفر پدرمان یکی بدانیم.

داستان را نگاه داستان‌نویس به دنیای پیرامونش می‌سازد و پیش از این‌، جوشش خیالی که از دل تاریخ و مردمان گرداگرد او شکل گرفته، موجبات خلق داستان را فراهم می‌آورد.

حال و در این روزها که داستان‌‌های کوتاه شرح حال بلندی شده‌اند بر شخصیت‌هایی توخالی و تلاش نویسنده‌ها صرف نگارش از سایه‌های الینه‌‌شده‌‌ای می‌شود که در این جامعه شناسنامه‌ای ندارند، «من ژانت نیستم» غنیمت بزرگی به حساب می‌آید. «محمدطلوعی» درست در روزهایی که قفسه‌های‌ داستان کوتاه پر شده از کاراکترهای سردرگمی که حتی فکرشان هویت ندارد، ثابت می‌کند که بی‌هویتی و درماندگی جوان این نسل را هم می‌توان با هویت جامعهٔ خود به داستان و ادبیات کشاند.

شاید تعلق‌‌داشتن به ورای یک فرهنگ خاص نقطه‌ای آرمانی برای یک اثر باشد، اما این نمی‌تواند بهانهٔ خوبی باشد برای معنا نشدن اثر در جامعه و هویت تاریخی خود یا همان «ما»ی جمعی که شریعتی در جایی افراد را بدان وابسته می‌داند[۱].

داستان‌های این مجموعه را تماماً مردی روایت می‌کند که در عین وحدت شخصیت، وحدت زبان و یگانگی (برخی) روابط، در موقعیت‌های متفاوتی قرار گرفته‌ و گویی «طلوعی» هیچ ابایی ندارد که حتی گاهی او را با نام واقعی خود در داستان بگنجاند (همچون داستان‌های «پروانه» و «تولد رضادل‌دار نیک»).

مرد داستان‌های او به زندگی مشترک روی نمی‌آورد و در بیشترین تلاشش (داستان پروانه) پس از درگیری اولیه با تعهدات زندگی مشترک، دچار تردید می‌شود و در پایان، این تعلیق که «مژده» (نامزد مرد داستان) با او زیر یک سقف خواهد رفت یا نه، پاسخی پیدا نمی‌کند. روح سردرگم و در جست‌وجوی هویتش را هم در داستان‌های «داریوش خیس» و «من ژانت نیستم» می‌توان پیدا کرد و «لیلاج بی‌اغلو» و «نصف تنورمحسن» هم طعنه‌ای است به نقش او در بازی‌های بی‌هدف زندگی‌اش. گلاویزشدن با چیزی که نه اسمش سرنوشت حتمی‌ است نه بی‌هدفی و پوچ زیستن. جای ‌گرفتن داستان «راه درخشان» در پایان کتاب نیز نشانی دارد بر بی‌پایانی روح جست‌وجوگر این مرد، که نه می‌تواند دلیلی بر به قتل رسیدنش پیدا کند و نه می‌تواند به درستی بگوید بعد از حرکات عجیب آرش، روح به تنش برگشته ‌است یا نه. تنها می‌داند که باید به دنبال مستراح بگردد و با همان سنگ‌ کلیه‌ای که بیشتر وقت‌ها به سراغش می‌آید، دست‌وپنجه نرم کند.

«من ژانت نیستم» سیاه‌نما و تلخ نیست، که برعکس، در عین هم‌نوا بودن محتوایش با نسلِ امروزی داستان‌های کوتاه، گیرا و دل‌نشین است.

در شرح نقاط قوت این اثر، یادآوری‌ چند نکته ضروری است که اگرچه شاید برای اهل داستان چندان تازگی نداشته باشد، اما بازگو کردنشان می‌تواند نشانه‌ای باشد بر این‌که این مجموعه را نه فقط بر مبنای احساسات شخصیِ کسی که به تازگی چند داستان خوب خوانده، که با دلیل و منطق می‌توان دوست داشت و از خواندنش لذت برد.

مخاطب در مواجهه با یک داستان، پس از فهم دنیای مخلوق نویسنده -‌از کوچک‌ترین جزء ساختاری تا منطق نهفته در روابط‌- خواسته یا ناخواسته به مرحلهٔ تطبیق تخیل با واقعیت پامی‌گذارد. و در اینجاست که به هر میزان تخیلات نویسنده را باورپذیرتر بداند «لذت» بیشتری از اثر خواهد برد. توصیهٔ اساتید داستان به نوشتن از تجربیات شخصی نیز دلیلی ندارد جز ملموس‌شدن و واقع‌نمایی داستان.

البته «باورپذیری» نه به این معناست که مخاطب حتماً آنچه را می‌خواند، پیش‌ترها دیده یا شنیده باشد، بلکه یعنی بتواند خود را جای شخصیت‌ها و در موقعیت‌های آنان تصور کند و همانند آنان رفتار کند. پس اگر به عنوان مثال -‌آن‌چنان‌که در داستان «لیلاج بی‌اغلو» می‌خوانیم‌- خود را تخته‌نردبازی قهار تصور کرد که در بند یک قمارباز اجیرشده، دل‌مشغولی‌هایش، واکنش‌هایش و انتظاراتش همان‌گونه باشد که طلوعی برای «محمد» داستانش نگاشته است. یا اگر پسربچه‌ای است که بارزترین نشانهٔ ثروت را داشتن بوگیر توالت می‌داند، همان‌گونه فکر کند و با مادرش حرف بزند که نویسندهٔ «تولد رضا دلدارنیک» در هنگام دیالوگ‌نویسی می‌اندیشیده است.

پس با توجه به این نکته باید گفت نه فقط انتخاب «موقعیت» مناسب داستانی، که در کنار آن توان نویسنده درجهت خلق تعامل و کنش مناسب برای شخصیت‌ها نیز اهمیت فراوانی در سطح داستان دارد.

«من ژانت نیستم» سرشار از واقعیت است. مخاطب همگام با هفت داستان این مجموعه، چه زمانی‌که در تهران باشد و سر و کارش بیفتد با دزد عتیقه‌های خانهٔ اربابی (نصف تنور محسن) و چه از سر دل‌سیری دختری شبیه به ژانت را دنبال کند محض این‌که بفهمد او ژانت هست یا نه (من ژانت نیستم) و چه حتی در نقطه‌ای غریب‌ و دورافتاده‌تر در ترکیه روبه‌روی آدم‌هایی عجیب و نامتعارف زندگی‌اش را بریزد روی صفحهٔ بازی (لیلاج بی‌اغلو)، در عین حال که عجیب‌ترین موقعیت‌ها را همراه با شخصیت‌ها تجربه می‌کند اما بی‌تردید خود را لابه‌لای واقعیت‌هایی غیرقابل انکار می‌یابد.

اما این همهٔ هنر محمد طلوعی در خلق داستان‌هایش نیست. توان انتخاب موقعیت‌های خوب و پیش‌برد داستان‌ با کنش‌های باورپذیر، شاید تنها پنجاه‌درصد از لوازم یک داستان خوب را فراهم کرده باشد.

پنجاه ‌درصد دیگر سهم «روایت» است. روایت همچون لباسی بر پیکر داستان است و به قدری تأثیرگذار که می‌تواند ایده‌ٔ خوب را بد و ایدهٔ به شدت دست‌مالی شده‌ را خوب و متفاوت جلوه دهد.

اگر راه دوری نرویم و مجموعه‌های منتشر شده در همین نشر (نشر افق) را جست‌وجو کنیم، به داستان‌هایی برمی‌خوریم که علی‌رغم داشتن ایده‌های ناب -‌شاید از سر ذوق‌زدگی نویسنده‌- همنشین خسته‌کننده‌ترین داستان‌های سال‌های اخیر شده‌اند.

نقطه‌های شروع و پایان‌ در همهٔ داستان‌ها و انتخاب هوشمندانهٔ نویسنده در شرح و نظم وقایع و ترکیب جزئیات در جای مناسب روی‌ هم رفته روایتی کم‌نقص را شکل داده است.

طلوعی نثر پخته‌ای دارد که بی‌ارتباط با تجربهٔ او در حوزهٔ نظم و نثر نیست. این نثر قابل قبول زمانی‌ که در کنار زبان داستانی طنز‌آلود و صمیمی راوی قصه می‌نشیند و ترکیبی از کشمکش‌های درونی و بیرونی را روایت می‌کند نتیجه‌اش چیزی جز تسلیم خواننده در مقابل توانایی نویسنده نیست.

هرچند در فرایند خواندن داستان‌ها گاهی بیش‌ از اندازه رنگ «گل‌بهی» لباس‌ها و در و دیوارها، زیادی بودن بعضی‌ توصیفات و اطلاعات‌، مغلق بودن برخی مرکب‌های توصیفی شیفته‌وارانه و ترکیب‌های عطفی طولانی، که به سهل‌انگاری‌های ویرایشی می‌ماند‌ و … این ظرفیت را داشته ‌باشند که بخواهیم صدایمان را به اعتراض بلند کنیم، اما «محمدطلوعی» نمره‌اش در داستان نویسی آن‌قدر بالا و قابل قبول هست که نخواهیم لذت این عیش را به بهانه‌های ناچیزی از این دست منغص کنیم.


[۱] هر فردی وابسته به یک “ما”، به یک جامعه، به یک محتویات فرهنگی، به یک تاریخ و به یک مذهب است و همه شخصیت انسانی او عبارت است از مجموعه اندوخته‌های معنوی او که به نام مذهب و به نام اخلاق در تاریخ او و در جامعه او فراهم آمده … مجموعه آثار ۲۵، انسان بی‌خود، دکتر علی شریعتی.

 

http://firooze.net/articles/1452



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مقاله, من ژانت نیستم
نقد عباس عبدی روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 در عین چیرگی

مجموعه داستان محمد طلوعی با نام « من ژانت نیستم » توسط نشر افق منتشر شده است. نشر افق از محمد طلوعی رمان « قربانی باد موافق » را نیز در سال 86 منتشر کرد که در زمان خود مورد توجه قرار گرفت.

 « من ژانت نیستم » در برگیرنده هفت داستان طلوعی است. همه داستان‌ها از منظر اول شخص روایت شده‌اند و از آن‌جا که راوی، به صراحت متن، در چند داستان محمد طلوعی نام دارد و نزدیکی مشخصات دیگر او، دوستان و روابط، زبان و لحن  روایت‌ها، جنسیت راوی، سن و سال حدس زدنی او، آدرس‌های تکرار شونده، و کنش‌ها، علائق فرهنگی و هنری او و...در اکثر قریب به اتفاق داستان‌ها ( به جز داستان آخر که راوی مرده است ) این شبهه را دامن می‌زند که داستان‌ها نوعی حدیث نفس نویسنده هم هستند. امری که نه تنها به خودی خود اشکالی ندارد بلکه در موارد عدیده به درک بهتر فضای کم و بیش مشترک بعضی از داستان‌ها کمک می‌کند؛ مثلاً در داستان‌های « پروانه» و «تولد رضا دلدارنیک» و «داریوش خیس» که با مقاطع مهمی‌از زندگی راوی آشنا می‌شویم. این امر اما به همان دلایل، تکرار بعضی برش‌های داستانی ( امتناع مادر راوی از رفتن به دانمارک و تبعات آن ) کارآکترهای غیر اصلی ( آقایی خیاط ) آدرس‌هایی که داده می‌شوند ( اطراف جیحون و رودکی و کوکاکولا ) در بیشتر داستان‌ها به عنوان نخ ارتباطی داستان‌های مجموعه خود را می‌نمایانند در داستان آخر، داستانی که در آن راوی مرده است و دارد شرح کشته شدن خود را طی سفری به اصفهان روایت می‌کند، اجازه نمی‌دهد این داستان خاص با همه زیبایی ظرفیت‌های بالقوه خود را پیش روی خواننده مجموعه بگذارد.

 گشایش فضاهای تازه در ادبیات داستانی، در حدودی که طلوعی به آن نائل شده غبطه برانگیز و ستودنی است. داستان‌های « من ژانت نیستم » ما را با راوی جوانی روبرو می‌کند که همواره هوش و هوشیاری قابل توجهی از خود نشان می‌دهد، در تنگناهای حوادث گلیم خود را به موقع و شیرین از آب بیرون می‌کشد و همواره ( حتی وقتی نقل کودکی های اوست )  بیش از آن که احساساتی عمل کند به  عقل چاره‌اندیش و شاید فرصت طلب تکیه دارد. تصاویری که از کارآکترهای فرعی نیز ارائه می‌شود باورپذیر و موقعیت‌های آنان به‌جا، کنش‌گر و پیش‌برنده اند. ارجاعات راوی ( نویسنده ) در اغلب موارد کمک کننده و البته در مواردی هم ناروشن ( حداقل برای من! ) اند اما همه حاکی از قلم گریزپای طلوعی‌اند. قلمی که از روایت ساده‌تر ماجراها دور می شود و معمولاً همین جاهاست که نویسنده ناگهان سرش را تا گردن از دیوار متن بالا می‌آورد و روبه خواننده لبخندکی می‌زند. هم در این لحظات است که به نظر می‌رسد مخاطب متن، گروه خاصی ( شاید نویسنده‌های دیگر ) هستند؛ کسانی که به لحاظ ورزیدگی‌های احتمالی، شانس این را دارند ضمن خوانش متن به سطوح مورد توجه و علاقه نویسنده برسند و با لذت کامل‌تری از متن مواجه شوند.

 گمانم این نوع نوشتن، ناشی از لذتی است که نویسنده خود نیز از نوشته خود انتظار دارد یا به آن مشتاق است. حاصل بازی یا بازیگوشی‌های حین نوشتن! من خود به شخصه به این نوع نوشتن علاقمندم یا بهتر است بگویم علاقمند بودم. به نظرم چنین بازی‌ها و بازیگوشی‌هایی بیشتر در دوره‌های اولیه داستان‌نویسی او اتفاق می افتد. جایی که نویسنده قادر نیست مهار محکمی به فوران میل داستان‌گویی خود بزند و با همه ابعاد ذهن و احساس هنری خود پا به عرصه روایت داستان می‌گذارد. خوشبختانه تسلط طلوعی به تکنیک‌های داستان‌نویسی و ریتم تند روایت‌های او اجازه نمی‌دهد این انحراف احتمالی میدان چندانی برای عرضه پیدا کند و پیش از آن که به محدوده خطر احتمال کسالت خواننده قدم بگذارد  همه چیز به سرعت روی پنج خط پررنگ حامل روایت بر می‌گردد.    

 تجربه می‌گوید آثار داستانی ایرانی اغلب دقیقاً از محل نقاط قدرت خود ضربه می‌بینند. گاهی نویسنده به دلیل داشتن قابلیت‌های خاص در بعضی وجوه روایت و تاکید و استفاده بیش از حد از آن‌ها، خواننده را منکوب و مقهور قدرت خود می‌کند تا جایی که احتمالاً از متن فاصله می‌گیرد و اگر روایت از زاویه دید اول شخص بیان شده باشد این دوری ممکن است به رابطه او با خود نویسنده نیز تسری پیدا کند.

 داستان‌های مجموعه، بلااستثناء، حاکی از چیرگی نویسنده در استفاده از اصطلاحات و تعبیرهای معطوف به موضوع داستانند. نویسنده بر آن چه می نویسد اشراف کامل دارد و صحنه حوادث و حزئیات مرتبط با آن را خوب می‌شناسد. تکنیک های معاصر سازی روایت ها نیز به خوبی بکار گرفته و موثر واقع شده اند. منفردزاده و پنجه ای و نجدی و کلکی و شهنازی و... به نرمی وارد و به موقع از متن بیرون می‌روند.  اگر صحنه بازی تخته‌نرد توصیف می‌شود همه اصطلاحات، شگردها و فرهنگ شفاهی پیرامون این بازی به متن راه داده می‌شود و اگر صحنه مرده شور خانه آمده، یا کلاس آموزش موسیقی و آواز خوانی همراه با تار و سه تار مد نظر بوده راوی چنان خبرگی از خود نشان می‌دهد که گویی خود شخصاَ و دقیقاً به چنان تجربه‌ای دسترسی داشته و دارد اطلاعات وسیع و کاملاً حرفه‌ای خود را به رخ می‌کشد. امری که گرچه گاهی حضور نویسنده را بسیار پر رنگ تر از راوی به خواننده تحمیل می‌کند، اما خوشبختانه معمولاَحضوری است سرگرم کننده که اغلب با نکته‌دانی بیرون متنی هم همراه است. نگاه کنید به نمونه‌ها:

           « تخته‌نرد عتیقه‌ای بود. روی در نرد با عناب خونی به نستعلیق نوشته بود عمل طراز شیرازی و سنه‌ی هزار و دویست و پنجاه و پنج زیرش با گردوی رگه‌داری منبت شده بود. بوراک پرسید: چی نوشته؟ براش خواندم. سری تکان داد. جعبه را باز کردم گل‌ها واشدند و مرغ‌ها پرکشیدند. مهره‌ها عاج و آبنوس بودند نوک انگشت اشاره در گودی مهره‌ها جا می‌شد و ماهوت زیر مهره روی گل‌بوته‌های منبت صفحه می‌لغزید...»

« اگر آدم بشنود، ببیند، بساود و برای حواسش حایلی نباشد که مرگ چیز خوبی است. شاید دیرترک می‌توانستم آن ور دیوار را هم ببینم. اگر آدم را زیر خاک نکنند و آدم در هوای آزاد نگندد، زندگی بعد از مرگ خیلی بهتر از زندگی پیش از مرگ است. شکم خیره آدم را به کاری وانمی‌دارد و زیر شکم به بدترهاش. شسته و آماده‌ی دفن دودل بودم مردگی کنم و از شر بیست و یک گرم وزن روحم خلاص شوم یا راهی برای زندگی پیدا کنم...اسم کتاب مواریث زندگان است، چاپ هزار و سیصد وسیزده مطبعه سیروس. حواس من دوربین می‌شد و این یعنی بند روح داشت ول تر می‌رفت و هر آن ترس این بود  به چیزی گیر کند و بر نگردد. »

 « تنهاراهرویی را بلد بود که از حیاط سه پله می‌خورد و به کنسرت هال چهارشنبه‌ها می‌رسید. پس به اشاره‌ی پنهان او برای رفتن توجهی نکرد و سرجایم نشستم و دشتی سوزناکی زدم که بر مژگان و شمع و گل و دل کباب بی‌دل گریه می‌کرد و مژده وصل می‌داد. »

  با وجود این حرکت سراسری در کتاب، حرکت روی لبه جذب و دفعی خواننده عام، به شخصه همه داستان‌ها و به طور اخص داستان « نصف تنور محسن » را بیش از بقیه  دوست داشتم. به نظرم آن‌چه گاه این‌جا و آن‌جا گفته و نوشته‌ام و  در این مرحله معیار اصلی داستان خوب می‌دانم، یعنی قابلیت گشایش حداقل راه‌‌ها و عرصه‌های تازه پیش روی داستان نویسی نوپای ما، با « من ژانت نیستم » محمد طلوعی به نیکی اتفاق افتاده‌است.

این هم تکه‌ای زیبا از داستان « راه درخشان» مجموعه برای حسن ختام این یادداشت، از آن تکه‌ها که نمونه‌هایش در کتاب طلوعی کم نیستند:

« دلم می‌خواست  روی پل نیایش بایستم و پلاک‌های زوج ماشین‌ها را از فرد جدا کنم، دلم می‌خواست‌ روی پل عراق رشت بایستم و ماهی‌های نقره‌ای زیر سایه‌ی بال حواصیل‌ها را نگاه کنم. دلم می‌خواست روی پل چوبی اصفهان بایستم و در خشکی کف زاینده رود جوانه‌های تازه کتان ببینم. میل پل داشتم، مثل راه رفتن روی لبه پل. »

 منتظر می‌مانم تا شاهد موفقیت‌های بیشتر این کتاب و آثار بعدی طلوعی باشم.  

http://sharghnewspaper.ir/News/90/12/28/27444.html

http://abdi.blogsky.com/

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مقاله, من ژانت نیستم
من ژانت نیستم
۱۳٩٠/۱/٢٩ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

دست به آسمانیم که به نمایشگاه برسد



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, من ژانت نیستم
زنهارِ بازمانده‌ی پمپی
۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

زنهارِ بازمانده‌ی پمپی

 

آدم‌های پمپی هرکدام به همان حالی که بودند، در آغوش معشوقه‌ای به حالِ خوردن، به حالِ رقصیدن سنگ شدند. مثلِ عذابِ وعده داده شده‌ ولی چند نفری هم از آن مهلکه جان بردند، خودشان را بستند به مشکی و پریدند توی آب با آن که شنا نمی‌دانستند من یکی از آن‌هام.

 

من شاعر بودم. هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد باشم. من منتقد بودم، هنوز هم گاهی چیزهایی را نقد می‌کنم، خیلی خودِ آن چیز مهم نیست، نقد سنگی است که با آن زبانم و حواسم را تیز می‌کنم. گاهی حتا چیزهایی را نقد می‌کنم که نمی‌شود مثل فیلم یا کتاب دید، بعضی وقت‌ها که زورم به کسی نمی‌رسد خودم را نقد می‌کنم. این مقدمه‌ها را گفتم که خودم را یادتان بیاورم و بستگی‌ام را به چیزی که جلوتر می‌خواهم بگویم.

 

شعرِ دهه‌ی هفتاد شهر پمپی بود و شاعر/منتقدها آتش‌فشانی بودند که خاکسترشان کلِ آدم‌های شهر را گرفت. بی‌استعاره آن‌چیزی که شعر دهه‌ی هفتاد را نابود کرد (نه تاریخ یا پیوستارش با شعر قبل از خودش یا بعد از خودش، نتایجی را که باید آن شور و حالِ شاعرانه به دهه‌ی بعد با خودش می‌آورد) حضورِ بی شمارِ شاعر/منتقدها بود. شاعرانی که خودشان را تئوریزه می‌کردند، خودشان را تبلیغ می‌کردند، خودشان را خوش‌آمد می‌کردند. یکی از آن جمله قصارها که دیگر یادم نمی‌آید از کی است می‌گوید «ادبیات چیزی نیست جز نقد ادبی» و چه به این جمله معتقد باشیم چه نباشیم سخت است کتمان کنیم که نقدِ ادبی (لااقل در دوره‌ای خاص) وری از ادبیات را مقبول می‌کند. منتقدها جوری از ادبیات را محبوب یا نامحبوب می‌کنند با یادداشت نوشتن‌هاشان، با مصاحبه‌هاشان، با گزارش‌هاشان.

 

شاعر/منتقدها سعی می‌کردند جوری از شعر را که می‌پسندند، جوری از شعر را که می‌گویند با ضربِ جلسه‌ها و کتاب‌ها و مصاحبه‌ها مقبول کنند و این خاکستری بود که در هوای پمپی پراکندند. اگر بینِ منتقد و خالق فاصله نباشد، اگر منتقد به روحِ اجتماعی که از آن می‌‌آید وصل نباشد همین آتش‌فشان هر جا و دوباره فعال می‌شود و ماها دوباره لخت توی اتاق‌خواب‌هامان، وسطِ جلسه‌های نقد و  بررسی، پشتِ لپ‌تاپ‌هامان وقتی نقد می‌نویسیم سنگ می‌شوم.

 

اما چرا این خاطره‌ی بد را یاد‌‌آوردم؟ دوستانِ نویسنده‌ی من دوباره دوره افتاده‌اند نویسنده/منتقد شده‌اند و دارند خودشان را تبلیغ می‌کنند، جورِ نوشتن‌شان را تبلیغ می‌کنند. به مشام من بوی خاکستر می‌آید و این‌ها را می‌نویسم. دوستانِ من این رابطه‌ی دوگانه‌ی نویسنده/منتقد همیشه جای جدل بوده، نویسنده در عینِ خلق منتقد هم هست و به محضِ توقفِ مرحله‌ی نوشتن در بازنویسی‌ها و ویراستاری معمولن با ورِ انتقادی‌اش سراغِ نوشته می‌رود اما این هشدارِ من جدی‌تر از وجوه‌ِ چندگانه‌ی یک آدم است، جدی‌تر از آن است که بخواهم منکر توانایی‌هایی تئوریک شما باشم یا بخواهم درسی بدهم من از پمپیِ فرار کرده‌ام.

 

در دنیا آدم‌های هستند که از راه فلسفیدن راجع به داستان زندگی می‌کنند و پول درمی‌‌آوردند ما این‌جا با داستان نوشتن هم پول درنمی‌آوریم ولی می‌توانیم لااقل از آن لذت ببریم. کارِ نقد را به منتقد بگذارید، نه چون نقد نوشتن به قول بارت نوشتنِ دست دوم است چون این نقد نوشتن‌هاتان، تئوریزه کردن‌هاتان، در جلسه‌ی نقد و بررسی، سخنرانی کردن‌هاتان همه‌مان را سنگ می‌کند. از مافیا و این‌چیزها نترسید. من نمی‌خواهم وعده بدهم که اگر کارتان درست باشد بعد از بیست سال سی سال ما را می‌فهمند (می‌خواهم آن‌وقت صد سال سیاه نفهمند) ولی این به استقبالِ خطر رفتن، این کوشش موسع در ساختنِ سلیقه‌ی مخاطب که قبل‌ها بارها نشان‌داده فوقش ده سال دوام بیاورد (چون آن نسل کتاب‌خوان امروز هیچ معلوم نیست ده سال دیگر با زن و بچه و اولویتِ سبدِ خرید و  تورم و این‌چزها اصلن کتاب‌خوان بماند) نابودیمان را تسریع می‌کند. ما جوری از نوشتن و کتاب خواندن را به ادبیات آورده‌ایم که به مرور در طول سال‌ها با تربیت‌های بطئی مقبول می‌شود نه دفعتی و یک‌باره با جلسه‌های نقد و نشست‌های ادبی.

 

دوستان من لطفن هوای پمپی‌ را داشته باشید. این نوشته خطاب به کسی نیست اما دوست دارم این‌ها بخوانند. امیرحسین یزدان‌بد، حامد حبیبی، مهدی ربی، پیمان اسماعیلی، سارا سالار، علی چنگیزی، فارس باقری، آراز بارسقیان، آرش صادق‌بیگی، پدرام رضایی‌زاده، علی صالحی، محمدرضا عبداللهی، سلمان باهنر، شاهرخ گیوا.

 

 دوستانی که یادم می‌آید را اضافه می‌کنم و بابت کم‌حواسی‌ام شرمنده. نداکاووسی‌فر، سینا دادخواه، مریم منصوری، سپینود ناجیان و یکی دیگر از بازماندگان پمپی مجتبا پورمحسن.

 

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, داستان کوتاه
از رنجی که می بریم
۱۳۸٩/۸/۸ ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این بخشی از داستانی است توی مجموعه داستان بعدیم به اسم کتاب پدر، مجموعه من ژانت نیستم هم ظاهرن فرستاده شده برای ارشاد. این جوری احتمالن تا آخر سال در بیاید.

 

می‌خواستم بدانم بشریت واقعن وجود دارد یا نه، منظورم آن بشریت انتزاعی نیست که آدم‌های دیگر راجع بهش حرف می‌زنند، بشریتِ واقعی. با فلسفه سراغِ جواب نمی‌گشتم، فلسفه جواب‌های حدودی دارد، مثلن وقتی می‌پرسی این میز هست، جوابش این است که این میز حدودن هست، نمی‌تواند مطمئن بگوید هست. وقتی راجع به میزی که هست و می‌شود دیدش نمی‌تواند جوابِ درست بدهد چه‌طور می‌تواند راجع به بشریت که نمی‌شود دید جواب بدهد. نگاهم به بشریت نگاه متظاهرِ اخلاقی هم نیست، دنبال روح عمومی و خودآگاه جمعی و و این جور مزخرفات روانشاسی جامعه‌شناسی نیستم، اصلِ سوالِ من خیلی سر راست است، یعنی آن‌جوری که من دنبالش می‌گردم خیلی سرراست است. همان‌جوری که می‌گوییم رشته‌کوه البزر، رودخانه‌های سرریز به خلیجِ فارس، درخت‌های سروِ لبنان، می‌توانیم بگوییم بشریت و بدانیم راجع به چی حرف می‌زنیم؟ با نگاه من بشریت یعنی جمعِ ماده‌ای که آدم‌های روی کره‌ی زمین را می‌سازد. همه‌ی آن نکلوئید اسیدهای دی ان‌ ای‌‌ها و ار ان ای‌ها که به عناصر ساده‌ی جدول مندلیف تبدیل شده. برای من بشریت یعنی مقدارِ زیادی اکسیژن و نیتروژن سوارِ اسکلتی کلسیمی که دی اکسید کربن پس می‌دهد. بشریت همین‌ها است ضرب‌در تعدادِ جمعیتِ جهان. انتظاری بی‌خودی است که که این نیتروژن و اکسیژن در برابر مفهومی انتزاعی مثل گرسنگی در اریتره غلیان کند، مگر وقتی کسی روی کتریِ خانه‌اش برای چایِ عصر آب جوش می‌آورد،رودخانه‌های جهان کمپین می‌کنند، پلاکارد دست می‌گیرند، بروشور می‌دهند؟ این چه انتظارِ بی‌خودی است که ما از عناصر ساده داریم تا برابر قانونِ تبدیلِ ماده تحصن کنند، اعتصابِ غذا کنند، کشته بدهند. بشریت بهترین کاری که می‌تواند کند این است تماشا کند، مثلِ سالکِ ذن مراقب باشد این تماشا اثری در قضاوتش نگذارد.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
داستان 88 کلمه ای
۱۳۸٧/۸/۱٧ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

دشمن شمالی

صدای گلوله بیدارش کرد. قمقمه، گتر، ردیف فشنگ و تفنگ را توی سنگرها دید و در گودالی فرمانده‌شان که موزری را توی دهانش شلیک کرده بود. چمباتمه زده بود و از سوراخ دهانش می‌شد فریاد آتش را شنید؛ حتمن خفت خلع درجه را طاقت نیاورده. تفنگش را انداخت و به سمت رشت دوید، بقیه قبل از این که بلشویک‌‌ها و صبح برسند همین‌کار را کرده بودند. سر برگرداند و سنگرها را دید و مسلسلی که جلویش گونی چیده بودند. آرایش خوبی بود اگر دشمن از روبرو می‌آمد.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
یادگاری
۱۳۸٧/٦/٩ ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

یادگاری



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
پروانه
۱۳۸٦/٧/۱ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
پروانه

امروز سه‌شنبه است که اصلا ربطی به من ندارد، چهارشنبه ها فقط به حساب می آید. امروز می‌توانم تا ظهر بخوابم، بعدش سه تا سیگار آتش به آتش روشن کنم و دوباره بخوایم تا ساعت شش. آن موقع مریم زنگ می‌زند و می‌گویم ترانه های مهیار دمشقی بخواند یا یک چیز مزخرف دیگر که تا تمام شود گلویم را صاف کنم، چشمهایم را بمالم و سیگاری روشن کنم. شعر خواندش که تمام شود دیگر صدایم شبیه آدم های بیدار است و غر نمی‌زند چرا همه‌ی روز را خوابیده‌ام. البته بیدار بودن یا نبودنم فرقی ندارد فقط این مهم است که چرا صبح نرفته‌ام دفتر مختاری و نسپرده‌ام برایم شاگرد پیدا کند. هر کاری کنم نارحت نمی‌شود و به همین راضی است که صبح‌ها رفته باشم پیش مختاری. بعضی روزها تا صبح بیدار می‌مانم، می‌روم پیش مختاری که اگر تلفن زد و پرسید؛ بگوید آمده و بعد بر می‌گردم و می‌خوابم. اگر مختاری شاگرد داشته باشد که هیچ وقت ندارد حتما می‌دهد به باقی هنرآموزهاش که سر دو جلسه فراری‌شان ندهم. اما چهارشنبه صبح بیدار می‌شوم، ریشم را می‌تراشم و بی‌درد سر می‌روم خانه‌ی ابوترابی. کت شلوار پوشیده یا نپوشیده آماده روی صندلی‌اش منتظر نشسته، به خاطر کمرش نمی تواند بلند شود ولی با احترام نیم‌خیز می شود و تعارف می‌کند که کنارش بنشینم. سازم را نمی‌برم، خودش تار شهنازی دارد که باید یک میلیونی بیارزد. بهتر از همه‌ی سازهایی است که تا حال دست گرفته‌ام. قوری و کتری برقی‌اش کنارش است و تندتند برای خودش آب‌جوش و برای من چای می‌ریزد که سرد می‌شود و برمی‌گرداند توی قوری. اول با ماهور شروع می‌کنم. از بالا که خسته شود و دیگر کاری به کارم نداشته باشد. دو سه خطی از حافظ و سعدی و هر چه انتخاب کرده باشد می‌خواند، گاهی حتی از اخسیکتی و فخرالدین عراقی. زندگی‌نامه و شرح حال شاعری را هم که انتخاب کرده پیش از خواندن تعریف می‌کند. چهارشنبه‌ها را به عشق تارشهناز زود از خواب بیدار می‌شوم اما پنج‌شنبه و جمعه و شنبه تا سه‌شنبه را نه. چرا باید صبحی که خورشید دارد یا ندارد و ابری است را از دست داد. بیدار می‌مانم تا سپیده بزند و بعد می‌خوابم، گاهی حتی دو رکعت نماز صبح را هم می‌خوانم یا اگر حالش بود قضای دیروز و پریروز و تا جایی که یادم باشد. ابوترابی زن ندارد، دختر ندارد، خواهرزاده ندارد، هیچ موجود ظریفی که به خاطرش چهارشنبه را زود بیدار شوم و هم‌ساز صدایش بشوم و این را هیچ جور مریم باور نمی‌کند. دنبال چیزی می‌گردد که بهانه کند و نگذارد بروم اما پیدا نمی‌کند. حتی یک باری پرسید ابوترابی از آن پیرمردهایی نیست که پول می‌دهند تا ترتیبش را بدهند و من حسابی خندیدم، مریم هم خندید. نمی‌دانم چرا خندیدم شاید به خاطر آن که ابوترابی تازه هموروئیدش را عمل کرده بود وگرنه باید تند می‌شدم و دعوا راه می‌انداختم و یک هفته‌ای تلخی می‌کردم و این‌ها را که نکردم مریم شکش بیش تر شد که آن‌جا چیزی هست. یک روزی دیدم در قسمت زنانه‌ی اتوبوس نشسته و خودش را قایم می‌کند اما هر طوری نشسته باشد حتی به پشت نمی‌تواند خودش را گم کند. بین زن‌های دیگر معلوم می‌شود، نمی‌دانم به خاطر چی. همه چیزش معمولی است، قدش، لباس پوشیدنش، قیافه‌اش حتی وقتی می‌خندد معمولی است اما چیزی شبیه پیله‌ی کرم ابریشم دور خودش می‌بافد که بین صدهزار زنی که توی استادیوم آزادی نشسته باشند شناختنی است. نشسته بود و می‌خواست که نبینمش، من هم ندیدم. بعد که سوار تاکسی شدم حتما موتور گرفته چون زودتر از من جلوی کوچه‌ی آفاق خیابان صفی علیشاه پشت درختی ایستاده بود. باز هم ندیدمش. انگشتم را که روی زنگ فشار دادم و در که باز شد نرفت، ایستاد تا سه ساعت تار زدن من و ده دقیقه خواندن ابوترابی تمام شد و دوباره تا خانه دنبالم آمد. بعدِ‌ِ نیم ساعت از خانه تلفن کرد که بپرسد صبح رفته‌ام پیش مختاری و وقتی گفتم امروز چهارشنبه بود و باید می‌رفتم خانه ی ابوترابی خودش را زد به راه این که خیال می‌کرده سه‌شنبه است.
هفته‌ی بعدش ابوترابی سرحال بود و روی صندلی‌اش از آن بالش‌های بادی بود که وسطش سوراخ است. گفت خانم وجیهه‌ای را برای رفت و روب خانه استخدام کرده و سر کیف نیم‌ساعت چه چه زد. بوی درد سر می‌آمد. این مستخدمه بهانه‌ای می‌شد که مریم آمد و رفتم را ممنوع کند و تعقیب کردنم حتما ربطی به این داشت، او همه چیز را پیش از آن که بفهمد می‌فهمید. گفتم:"جناب ابوترابی، اگر برایتان ممکن است من بعد شما افتخار بدهید و به منزل من بیایید" قبول نکرد، می‌دانستم نمی‌تواند، تیری بود به تاریکی دردسری که دیر یا زود می‌رسید، اما از لفظ قلم حرف زدنم خوشش آمد. همیشه می‌گفت من هیچ‌چیزم شبیه جوان‌های امروزی نیست و من برای هفته‌ای سی هزار تومانی که برای همان سه ساعت می‌داد بیشتر از جوان‌های امروزی فاصله می‌گرفتم. حرف زدنم، لباس پوشیدنم، آب و شانه کردن و پارافین زدن موهام شبیه عکس‌های جوانی پدربزرگم کرده بود. مثلا وقتی توی جشن خوش آمد خواهرزاده‌ی از فرنگ برگشته‌ی دکتر صفایی میان آن همه جوان امروزی که سلیقه‌شان از جیمی بلانت تا لینکین پارک و موسیقی کولی‌های یونانی نوسان داشت، تار می‌زدم؛ شبیه تکه‌ی افتاده‌ی عکسی از پنجاه سال پیش بودم توی جمعی در یک هشت هشتاد و چهار. چه روز گهی بود آن روز. اما چون عموی مریم بود و برای آن چند ساعت پنجاه هزارتومان می‌دادند حتی به خاطر یکی از آن دخترهای بر مامگوزید با پایین دسته‌ی ساز آستوریاس هم زدم، یا نمی‌دانم برای نشان دادن قابلیت‌های تار آن کار را کردم. بحث مزخرفی بود بین آن دختر و مریم که ساز ایرانی قابلیت دراماتیک ساز غربی را ندارد و مثلا تار با آن همه شباهت به گیتار نصف آن هم صدا در نمی‌آورد و فقط به درد چس‌ناله می‌خورد. من هم به رگ غیرتم برخورد و برای نشان دادن خودم یا سازم با چند نت غلط و بالا و پایین آستوریاس زدم. دخترکه هیجان زده شده بود زانو زد و خواست به خاطر آن که از اشتباهی بزرگ درش آورده‌ام ببوسدم و چه کار می‌کردم جز این که سرخ شوم و صورتم را کمی عقب ببرم. دختر بر اثر تلوهای مستی یا هر چی افتاد توی بغل من و افتضاحی شد که تا سه هفته با مریم قهر بودم و بعد قسم خوردم توی هیچ میهمانی دیگری ساز نزنم که البته ماه بعد سر کرایه خانه به گه خوردن افتادم و زدم.
هفته بعدتر ابوترابی بیست سالی جوان شده بود؛ تقریبا شصت ساله. گفت درآمد چهارگاه بزنم و ده دقیقه تمام وقت گذاشت تا بین غزلیات شمس شعری به قول خودش مناسب حال پیدا کند، بعد به شیوه‌ی گوینده‌ی برنامه‌ی گل‌ها دو بیت دکلمه کرد و چه چهی زد که خیال کردم جانش بین سوراخ بالش بادی زیر صندلی و کونش گیر کرده و گرنه باید در برود. شعر را که تمام کرد توی استکان آب جوشش دو حبه قند هم‌زد و لاجرعه سر کشید. گفت:" حال، حال بی دل است که ما بی‌دلیم" نمی توانست بلند شود، وقت هایی که او نمی‌خواند و تار نمی‌زدم عطف کتاب‌ها را تماشا می‌کردم و می‌دانستم دیوان بی دل کجا است اما تار توی دستم گرم بود و نمی‌شد زمین گذاشت. گفت:" اگر شما زحمت بکشید و بیدل را بیاورید ممنون می‌شوم." گفتم نمی‌دانم کجا است و انگار منتظر همین باشد صدایش کرد. همان وجیهه‌ی مستظرفه‌ای که حرفش را زده بود. صدایش را آن قدر که حمل بر دستور اربابی بشود و بی ادبی نشود بالا برد و گفت:" مریم خانم دست آقای محیط به ساز بند است، اگر مقدورتان هست دیوان بیدل را بیاورید." هیکلی که توی اتاق آمد پیله‌ای دورش بود، پیله‌ای که از زیر روبنده و چادر عربی پیدا بود چه برسد به آن پیراهن گل‌بهی با شکوفه های زرد. خودم را به بی خیالی زدم که همیشه بهترین وسیله‌ی دفاعی‌ام بود و وقتی بی دل به ابوترای می‌داد مشغول گوشی شکسته‌ای شدم که دوبار خواسته بودم عوضش کنم اما ابوترابی گفته بود "تار شهناز، تار شهناز است، چه شکسته چه سالم". بعد وقت رفتن یکی از همان اشارات مبهمی که در انگشت هاش بود را اجرا کرد که شامل بالاتربردن انگشت اشاره از باقی انگشت‌ها و نیم چرخی در کف دست می‌شد و معلوم نبود یعنی بیا یا نه. من البته هیچ وقت از اتاق ابوترابی آن‌ورتر نرفته بودم، حتی برای بی ادبی‌هایم به مستراح حیاط می‌رفتم و تنها راهرویی را بلد بودم که از حیاط سه پله می‌خورد و به کنسرت‌هال چهارشنبه‌ها می‌رسید، پس به اشاره‌ی پنهان او برای رفتن توجهی نکردم و سر جایم نشستم و دشتی سوزناکی زدم که بر مژگان و شمع و گل و دل کباب بی‌دل گریه می‌کرد. سه ساعت که تمام شد، ابوترابی از توی کیف کوچک بغلی‌اش چک امضا شده‌ای در وجه‌ام بابت سه ساعت همنوازی هفتگی را دستم داد و من از همان راهی که بلد بودم بیرون رفتم. پشت درخت کوچه‌ی آفاق منتظر ماندم و تا ساعت نه شب خودم را به صنمی مشغول کردم که به خدمت شیخ صنعان در آمده بود. نهار نخورده بودم و دل پیچه داشتم، وقتی متوجه‌ی ضعفم شدم که بانک‌ها بسته بودند و نمی‌شد چک را نقد کرد و بوی باقلاپلویی که در هوا می‌گشت مدام ماموریتم را تهدید می‌کرد. حوصله‌ام که سررفت به چیزهای دیگری هم فکر کردم؛ به این که بهتر است به مختاری بگویم که می‌روم توی آموزشگاهش درس می‌دهم و به پنجاه درصد حق آموزشگاه راضی می‌شوم یا بار بعدی که آمدم پیش ابوترابی ساز خودم را با سازش عوض کنم و دیگر آن طرف‌ها پیدایم نشود، بعد یاد کرایه خانه افتادم و از این فکر منصرف شدم، اما باز مریم بیرون نیامد. خیال کردم شاید وقتی مشغول خیالاتم بودم درست از روبه رویم گذشته و ندیده‌امش البته حساب این را هم کردم که آخرین اتوبوس‌ها راه افتاده‌اند و به جز بلیط و چک توی جیبم هیچ پولی ندارم، پس حتما او از جلویم رد شده بود و من ندیده بودم. آن شب، تلفن نکرد، حتی صبح فردا هم تلفن نکرد بپرسد رفته‌ام پیش مختاری یا نه. لباس پوشیدم و خودم را به اولین باجه تلفن رساندم و سکه را توی تلفن انداختم اما شماره‌شان یادم نیامد. این همه وقت شماره را از روی حافظه‌ی تلفن می‌گرفتم و حفظ نشده بودم. دوباره برگشتم خانه و قبض اخطار دوم تلفن را که پستچی بین این رفت و آمد لای در انداخته بود برداشتم. تلفن که یک‌طرفه بود، این قبض اخطار دیگر برای چی بود. دکمه‌ی حافظه را زدم و شماره‌اش را با ماژیک روی آرنجم نوشتم. برگشتم به باجه تلفن و شماره گرفتم، مادرش گوشی را برداشت و گفت که مریم کار پیدا کرده و مگر من نمی‌دانستم. گفتم چرا می‌دانم ولی کار واجبی داشتم و شماره‌ی جایی که کار می‌کند فراموشم شده، گفت شماره را روی بسته‌ی چینی‌ای که دیروز برای جهاز مریم خریده نوشته و می‌رود که بیاورد، داشت به شیوه‌ی خودش می‌گفت چرا بعد از سه سال عقد نمی‌آیم مریم را نمی‌برم سر خانه زندگی خودم. وقتی دوباره گوشی را برداشت گفت که البته جهاز مریم تکمیل است و این چندپارچه چینی را برای سنگ تمام گذاشتن خریده، مثل فیلم ها گفتم کسی پشت سرم منتظر است، اما از وقتی رفته بودم شماره را از خانه بردارم و بیاورم هیچ کس توی کیوسک نیامده بود چون سکه‌ای که یادم رفته بود همان طور کف قلک مانده بود. شماره را گفت و تند خداحافظی کردم. نمی‌خواستم تلفن کنم چون بعدش دعوایمان می‌شد و مریم می‌گفت آن‌قدر بی‌عارم که خودش مجبور شده برود دنبال کار. خیال کردم تلفن می‌زنم و اگر مریم گوشی را برداشت انگشتم را می‌کنم توی دهانم و با صدای کج می‌گویم با ابوترابی کار دارم و قرار چهارشنبه را به‌هم می‌زنم؛ می‌گویم زنم اجازه نمی‌دهد با وجود آن وجیهه‌ای که در خانه‌تان کلفتی می‌کند به آن‌جا آمد و رفت کنم یا با همان دهان کج به مریم می‌گویم از طرف مرده شورخانه زنگ می‌زنم و کی باید برای بردن متوفایش بیایم. می‌خواستم طوری که بفهمد و نداند که من هستم آزارش بدهم. می‌خواستم بداند که زن عقدی من است و باید بداند کجا پیله‌اش را پاره کند و بیرون بیاید، نه پیش این ابوترابی لب گور که اگر بخواهد هم نمی‌تواند کاری کند. شماره را که گرفتم، بعد از سه بوق خود ابوترابی گوشی را بر داشت و گفت: "منزل ابوترابی."
انگشتم را توی دهانم کردم و گفتم : "اگر امکان دارد می خواهم با مریم خانم صحبت کنم."
ابوترابی گفت:" رفته‌اند خرید جناب محیط"
بی‌هوا گوشی را گذاشتم و فهمیدم که به جای انگشت کردن توی دهان بهتر بود مثل جاهل‌ها حرف بزنم، یا شاگرد شوفرها، آن طوری نمی‌فهمید که منم. سلانه راه افتادم سمت خانه و منتظر شدم که مریم از خرید یرگردد. از وقتی که گوشی را گذاشتم تا امروز که سه‌شنبه است منتظرم مریم زنگ بزند و بگوید رفته‌ام دفتر مختاری یا نه؟ از سه روز پیش نرفته‌ام، اما اگر بپرسد برای این که دعوایمان نشود می‌گویم رفته‌ام.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
من ژانت نیستم
۱۳۸٥/۱٢/٢٤ ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من ژانت نیستم

آقایی 1961 در پاریس خیاط بوده، البته درست‌ترش شاگرد خیاط است اما اصرار عجیبی داشت که هیچ وقت شاگردی نکرده و به خاطر استعداد ذاتی‌اش، بعد از امتحان مختصری فرستاده‌اندش بخش اندازه‌گیری و واقعا چی بهتر از اندازه گرفتن دور کاروربزرگ دخترهای پاریسی در سال‌های طلایی دهه‌ی شصت. این را در خنده‌های پهن آقایی در عکس‌های سال‌های فرانسه بودنش می‌شود دید. سه سال بعد آقایی با یک دیپلم خیاطی برگشت رشت و بالای عکاسی متروپل خیاطی ترمه‌اش را باز کرد و تا سال‌ها تنها خیاط اسم و رسم‌دار زن‌های اعیان رشت بود. آن‌موقع هم هنوز در عکس‌ها می‌خندید. چی بهتر از اندازه گرفتن دور کاروربزرگ زن‌های اعیان رشتی در سال‌های طلایی دهه‌ی چهل.

 

اما من وقتی آقایی را یاد می‌آورم که موشک‌باران‌های سال 65 است، وقتی همه از تهران فرار می‌کردند و می‌رفتند شمالی، شرقی جایی؛ آقایی خانه‌ی اجدادیش را فروخت و آمد تهران چهارراه کوکاکولا خانه‌ای اجاره کرد. هنوز دوتا از عموهام ازوداج نکرده بودند، به آن‌ها گفت مخیرید هر کجا باشید و پول فروش خانه را بین‌شان قسمت کرد، اما خودش وسط موشک‌باران‌ها تهران بود و در خانه‌ی کوچکش خیاطی زنانه‌ی ترمه‌اش را هنوز داشت، اما دیگر خودش اندازه‌ی کسی را نمی‌گرفت، خانم‌جان این کار را می‌کرد و شاید به خاطر همین بود که دیگر نمی‌خندید. من و خواهرم آن‌روزها تهران چی می‌کردیم را هنوز نفهمیده‌ام، لابد پدر و مادرم درگیر طلاق‌ هرساله‌شان بودند که هنوز بعد از سی‌سال سرباز می‌کند و می‌رسد به ماها که اگر نبودیم از هم جدا می‌شدند. ما احتمالا تهران بودیم که موشکی توی سرمان بخورد و پدر و مادرم بی بچه‌هاشان راحت‌تر بتوانند تصمیم بگیرند.

 

آن‌روزها من با کوپن برای پدربزرگم سیگار سومار می‌گرفتم و هر روز از داستان‌های پاریسی پدربزرگم رونوشت برمی‌داشتم، دفتری که اسمش را گذاشته بودم عجایب‌المخلوقات و دُرر‌الحکم. اسمش حتما پیشنهاد آقایی بوده چون به جز فرانسه خرده‌سوادی هم عربی داشت و لابد قراربود داستان‌های عجیبی بگوید که نشد چون دفتر وقت موشک‌باران توی خانه بود و موشک درست خورد وسط خیاط‌خانه‌ی ترمه‌ی آقایی و اثری از چرخ ژرلاند پدالی باقی نگذاشت؛ ما پناهگاه بودیم بنابراین پدر و مادرم هنوز با هم زندگی می‌کنند.

 

دیروز دختری را توی خیابان دیدم که اگر آقایی زنده بود صدایش می‌کرد ژانت. دختری که موهای جلویش را کوتاه کرده بود و توی صورتش ریخته بود و روسری ساتن شیری رنگی را با دست جلوی سینه نگه داشته بود که نسُرد. ژانت هم‌خانه‌ی آقایی بود. نمره‌ی بیست و پنج، طبقه‌ی دوم.  کلود مارنه. سنت دنی. پاریس. فرانسه. پشت یکی از نامه‌هایی که یادگاری نگه داشته بود این آدرس نوشته بود. فکر می‌کنم به خاطر همین عکس خندان خودش و ژانت را توی این پاکت گذاشته بود. دختر از میدان ولی‌عصر تا چهارراه جلوی من بود و حتی سرعت قدم‌هاش همانی بود که آقایی می‌گفت. نرسیده به طالقانی دوبار صدایم در سرم پیچید که بگویم ژانت وایستا. اما فقط یک‌بار گفتم ژانت و وقتی دختربرنگشت مطمئن شدم ژانت نیست. جلوی تآترشهر این‌پا و آن‌پا کردم که کجا می‌رود ولی او هم ایستاد و این‌پا و آن‌پا کرد. ژانت در فروشگاه کوچکی فروشنده‌ی لباس زیر زنانه بود و من هم منتظر بودم دختر برود سمت فروشگاه مادام و مترش را بیاندازد دور گردنش و اندازه‌ی دور کاروربزرگ تازه‌عروس‌هایی که برای شب عروسی‌شان سوتین سفارشی می‌خواهند را بگیرد. ژانت هیچ‌جور مشروبی نمی‌خورد، هر کسی هم برایش هدیه می‌آورد هر صبح می‌برد می‌گذاشت پشت در، به خاطر همین جلوی خانه‌ی پدربزرگم در سنت‌دنی یکی از نوشگاه‌های کلوشاق‌های پاریسی بود. پدربزرگم هر صبح باید از روی یکی دوتا دائم‌الخمر به آب رسیده رد می‌شد و احتیاط می‌کرد روی‌شان پا نگذارد و هر شب که با شاخه گل شمعدانی که از ردیف پرچین‌های همسایه چیده بود برمی‌گشت از ژانت تقاضای ازدواج می‌کرد و ژانت رد می‌کرد. اگر هر بار بهانه‌ی تقاضایش و دلایل رد کردن ژانت را نوشته بود کتابی می‌شد که اسمش را می‌گذاشت هزار و یک شب نه شنیدن، اما ننوشته بود و ژانت که از تقاضاهایش خسته شده بود یک صبحی بعد از گذاشتن بطری مونتراشه‌ی پدربزرگم پشت در دیگر برنگشته بود. آقایی بطری‌اش را پشت در شناخته بود و با خودش توآورده بود و تا روزی که موشک خورد وسط خیاط‌خانه‌اش همان‌طور سربسته نگه‌اش داشته بود. دختر ایستاده بود و هنوز کسی که منتظرش بود نمی‌آمد، بلیط تآتر نمی‌خرید یا سمت فروشگاه مادام نمی‌رفت، رفتم جلو و گفتم: سلام ژانت.

 

دختر گفت سلام.

 

پرسیدم شما ژانتید. دختر گفت نه. گفتم پس چرا وقتی گفتم سلام ژانت جواب دادید؟ دختر گفت چه کار باید می‌کرده من از سر خیابان مدام به او می‌گویم ژانت، لابد یک ژانتی مثل او جایی هست که من ول‌کن نیستم. مردی رسید و دست انداخت دور بازوی دختر که نشان می‌داد مالکیتی درمیان است. بی‌‌خودی یک‌قدم عقب رفتم و بعد که فهمیدم کار بزدلانه‌ای کردم برگشتم سرجایم ولی برای این‌که مرد دستش بیاید که ترسیده‌ام کافی بود. براق شدن و گفت امری بود. و رو به دختر پرسید، چیزی گفت؟ مرد عین عکس‌های آقایی بود در آپارتمان خیابان سنت دنی، فقط نمی‌خندید که وقتی من به دو دور شدم و دختر ماجرا را برایش تعریف کرد، خنده‌هایش درست مثل آقایی توی عکس شد. بعد آن‌ها دست توی بازوی هم راه افتادند. آقایی و ژانت توی خیابان ولی‌عصر شصت سال بعد.

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
آخرین وسوسه ی مسیح
۱۳۸۱/۱٠/۱٥ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
آخرین وسوسه ی مسیح


سرش را روی شانه ی کسی گذاشته بود انگار یا روی صندلی و دهانش می جنبید.داشت گوشت تن مسیح را می جوید که توی شراب خیس خورده بود.داشت فکر می کرد که این تکه ای از انگشتان مسیح است که خون می چکیده از آن بر جلجتا.بیرون آورد و توی سطل انداخت،خمیازه ای کشید و گوش هایش انگار تیزتر شده باشند صدای باد بلندتر شد.از پیچ که گذشت سرش را برداشته بود و انگشت مسیح توی سطل افتاده بود.
اصلا قرار نبود این طور بشود.باید خم می شد که برداردش.برنداشت.نشست و نگاه کرد توی چشم هایش.
- ببخشید این گل از توی کتاب شما افتاد.
و گل را که برداشت انگار خون از انگشتان کسی بیاید.قطره قطره روی زمین می ریخت و مسیح که انگار توی جمعیت ایستاده بود روی صلیب کسی را تماشا می کرد که از دستش خون می چکید- که البته خشک شده از بس لای کتاب مانده- و داد می کشید و سنگ می انداخت و می گفت:"عاقبت این ملحدها به یهوه همین است.باید آن بالا باشند."
سرش را که دوباره تکیه داد کسی خم می شد چیزی را بردارد و خونی که توی صورت اش می دوید،عرق که دست هایش را خیس کرد و دهانش طعم انگشتانی را می داد که دور انداخته بود.نجویده.هنوز تازه از بوی خون.
یهودا هم بود.البته این بار در هیئتی محترم.پرسال تر از آن چه در کتاب مقدس آمده.شکمی بر آمده داشت که دست اش را رویش گذاشته بود و می خندید و پیچ جاده سرش را به می زند به شیشه می خواهد سرش را بگیرد که سنگ دیگری می خورد به شانه اش و کسی داد می زند؛ یک بار مرگ برای این سگ کم است.یهودا است لابد،با آن صدای خش دار.هر چه نگاه می کند کسی جز خودش توی اتوبوس نیست که بیدار باشد و راننده می خواهد زودتر برسد.زن ها منتظر نمی مانند تا مردشان سالم برسد.
-مواظب باشید.خشک شده می ریزد.
و از انگشت اش انگار خون می ریزد روی لباس اش که حالا بالا گرفته تا نشان ام بدهد.می گویم:"قشنگ است."
نمی داند انگشت اش را می گویم.
*
سرش را جلو می برد تا فطیر را توی دهان اش بگذارند.خون توی دهان اش آمد.خواست برود بالا بیاورد.نرفت.نشست و نگاه کرد توی چشم هاش.
-ببخشید از انگشت تان خون می آید.
خندید.
-نه،گل است.لای کتاب مانده خشک شده.
و سرش را که روی صندلی افتاد راننده پایش را روی ترمز گذاشت.بی دلیل ایستاده بودیم.یک طرف کوه بود،یک طرف نبود.کسی گفت پنچر شدیم.راننده پیاده شده بود و می لندید زن اش منتظر است.سرش را جلو بر تا توی سطل بالا بیاورد.نتوانست.نمی توانست بالاتر برود.آسمان هم ارتفاعی دارد که تمام می شود. و آن هایی که پایین ایستاده بودند و نمی رفتند،منتظر بودند تا بمیرد مثل کفتارها.
اصلا قرار نبود این طور بشود.باید را ه اش را می گرفت و می رفت.نرفت.یغنی نتوانست،به خودش گفته بود آخرین بار.
-انگشتان شما مثل گوشت تن مسیح است.دم اش را دارد.به آدم جان می دهد.
و کسی انگار توی صدایش دوید که عاقبت این ملحدها به یهوه همین است.صدای خود مسیح بود که داد می زد و خشم اش تکثیر می شد در جلجتا و یهودا که خم شده بود تا سنگ بردارد،داد می زد:"یک بار مرگ برای این سگ کم است."
و می لندید زن ها که منتظر نمی مانند این بمیرد.
راننده که سوار شد،شاگرد گفت:"سگ رفت زیر ماشین."
می خواهد سرش را بگذارد روی شیشه.سرد است،بر می دارد.یک طرف کوه است آن طرف نیست.فهمیده قصه ی تصلیب بهانه بود.بلند می شود که برود.می گویم:"ببخشید این گل از توی کتاب شما افتاد."


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه