وبلاگ رسمي محمد طلوعي

قیام و قعود برای قیدار
۱۳٩۱/٤/٢ ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

قیام و قعود برای قیدار

چرا باید از رمانی بد گفت یا به احترامش بلند شد. چرا باید دایم با واکنشِ پیش از نقدمان سراغِ رمان‌ها برویم. این بازی را قبلن یک بار سرِ داستانی دیگر انجام داده‌ایم (برای آن‌هایی که یادشان نیست، کافه پیانو و اظهاراتِ آدم‌ها رویش را مرور کنند) وقتش است که جای خم و راست شدن، سرِ صبر بنشینیم و منتظر واکنش‌های بعد از نقدمان بمانیم.

رمان‌ها بچه‌های نویسنده‌ها نیستند، حتا حاصل تفکراتِ انتزاعی آن‌ها نیستند، یعنی فقط به آن‌ها ربط ندارند. نتیجه‌ی تجربه‌ی زیست‌شان هستند در زمان و مکان، در همین امروز که می‌خوانیم‌شان یا همین دیروز که می‌نوشتندشان. رمان‌ها سیر تدریجی اندیشه‌ی نویسنده‌هاشان حتا نیستند که بشود با یک رمان تکفیر شان کرد یا با رمانی دیگر پیغمبر. رمان‌ها فقط رمان‌اند، نوشته‌هایی برای سرگرم کردن‌مان و گاهی فراموش کردنِ روزمرگی‌هامان. رمان‌ها قرار است فرهیخته‌تر از سینما و تلوزیون باشند، به فلسفیدنِ ما کمک کنند، جهانی تازه را روبری‌مان بگذارند، زندگی‌های دیگری را نشان‌مان بدهد اما این‌ها آرمانِ رمان است. همه‌ی رمان‌ها نمی‌توانند همه‌ی این‌ها را با هم داشته باشند و قیدار امیرخانی یکی از همین رمان‌ها است.

نویسنده‌ای حرفه‌ای کتابی نوشته، همه‌ی حرف‌های جهان را نزده، همه‌ی حرف‌های خودش را هم نزده، در صفحاتِ کتابش داستانی را بد یا خوب تعریف کرده. چیزی از عرش نیاورده که بی‌غلط باشد و این همه قیاد و قیود از بن بی‌ربط است. چه آن‌ها که به احترام کتاب می‌ایستند چه آن‌هایی که بد می‌گویند فقط و فقط به نیازِ واکنشِ آنی‌شان پاسخ می‌دهند. به نیازِ واکنشی‌شان در جامعه‌ی قطبی شده.  ‌

قیدارِ امیرخانی می‌تواند کتابِ متوسطی باشد، هم در کارهای امیرخانی هم در جریان ادبی امروز این هیچ‌چیزی از احساسِ تیز و هوشِ اجتماعیِ نویسنده‌اش کم نمی‌کند. قرار نیست همه‌ی کتاب‌های یک نویسنده شاهکار باشد (لااقل به نظر دوست‌داران نویسنده) و قرار نیست نویسنده تنها با یک کتابش تعریف شود، این نگاهِ‌ متفرعنِ شاهکارپسندِ منتقد مآبِ خواننده‌های ما و از آن‍‌‌طرف روحیه‌‌ی طبع‌آزمای تجربه‌گرای نویسندگان‌مان فقط نشانِ مسیرِ‌غیرِطبیعیِ کتاب و کتاب‌خوانی در مملکت‌مان است.

رابطه‌ی نویسنده/خواننده یک رابطه‌ی واسازانه است. نویسنده سلیقه‌ی مخاطب را می‌سنجد و چیزهای که او می‌خواهد را می‌نویسد (یا به قول بیضایی چیزهایی که خواننده می‌خواهد و خودش نمی‌داند را می‌نویسد) و خواننده مسیرِ نوشته‌های نویسنده را اصلاح می‌کند. اگر مسیری طبیعی وجود داشته باشد اگر خواننده‌ای طبیعی وجود داشته باشد، نویسنده می‌داند باید جوری بنویسد که خواننده‌اش را راضی نگه‌دارد و این راضی‌نگه‌داشتنِ خواننده فروش کتابش را تضمین می‌کند (و علی‌الاصول زنده ماندنِ نویسنده را چون حیات و مماتش بسته به دوست داشتنِ‌مخاطبش است که کتاب بعدی نویسنده را بخرد یا نه) همین است که مثلن در فرنگ آدم‌ها به این راحتی عناصر نوشته‌هاشان، نظرگاه‌ نوشته‌هاشان، مضامینِ نوشته‌هاشان را عوض نمی‌کنند، چون از نخوانده ماندن و به طبعِ آن بی‌پولی می‌ترسند. تنها در جامعه‌ای که خواننده‌ی غیرطبیعی دارد نویسنده‌های غیرطبیعی زندگی می‌کنند. (خواننده‌ها‌ی غیرطبیعی آن‌هایی هستند که کتاب به آدرس‌شان پست می‌شود، کتاب را پشت ویترین نمی‌بینند، نویسنده را تعقیب نمی‌کنند که چی نوشته) حالا که امیرخانی آمده تا کتابِ طبیعی با خواننده‌ی طبیعی تولید کند باید آمادگی ناخوش‌آمدگی آدم‌ها را داشته باشد، نمی‌شود از خواننده‌ی طبیعی خواست که سلیقه‌اش را با نوشته‌های یک نویسنده هم‌سان کند. امیرخانی باید به خواننده‌ی طبیعی‌اش عادت کند و نیازهای او را بسنجد یا بسازد، و ماها باید یاد بگیریم اگر جامعه‌ای قطبی شد، اگر سیاه و سفید این‌قدر مطلق شد، خاکستری بمانیم و سعی کنیم طیف‌های بینایی یک نوشته، یک نویسنده را ببینیم و قیدار را فقط یک رمان ببینیم که قرار است در مسیری طبیعی خوانده شود یا نخوانده بماند.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, رمان
بخشی از یک رمان بلند پروازانه
۱۳۸۳/۱/۱٠ ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این وقت سال هوا کمی گرم می شود و درخت ها مثل این که خیال کنند قرار است اتفاقی بیافتد جا به جا می شوند.کمی از جایی که بار قبل در خیابان ..؟.. نشان کرده ام عقب و جلو رفته اند.این گرمای بین نوامبر و دسامبر همه را به اشتباه می اندازد.راستی آن جا هم هنوز همین طور است،درخت به هنوز بی وقت گل می دهد.

می توانست شروع خوبی برای نامه ای باشد به دختری که هیچ وقت نشد بغل اش بخوابی و بخواهی همه چیز را یادش بیاندازی یا قراری بگذاری اما برای طبیب که حالا حتما رعشه اش بیشتر شده و ترجیح می دهد با بطری کنیاک اش را بالا ببرد،شروع خوبی نیست.خوب نیست که آدم یاد کسی بیاورد که وقتی درباره ی گل های به درخت مطب اش چه می گفته،که آن ها که می افتند توی آب هر کدام معشوقه ای هستند که از کف آدم رفته اند بی آن که کاری با آن ها کرده باشی.خوب نیست آدم یاد کسی بیاورد که پیر شده،پس این چیزها را نمی نویسد.به جای آن از اوضاع روز حرف می زند از اسپوتنیک که حالا بالای سر آدم های یک جایی هست،حتما هست و می شود وقتی از بالای چند هزار کیلومتری برلین که می گذرد آتش بازی را در الکساندر پلاتس دید.هر چند که این جا در لایپزیک کسی آتش بازی نمی کند اما از آن همه ارتفاع اگر دوربین های اسپوتنیک زاویه ی دید را مثلا نیم درجه پایین بیاورند حتما تا ورشو را می بینند.در نامه برای دکتر از اسپوتنیک می نویسد که از بالای سر او هم می گذرد و از اخبار روز پراودا که از موج فارسی رادیو مسکو می شنود.چیزهایی که با فاصله ای کم خبراش به همه می رسد برای آدم های پیر بهتر است،خیال می کنند در جریان زندگی قرار دارند.

بلیط سبز دو و نیم مارکی را زیر ناخن اش می کشد و به شلوار فاستونی مامور ایستگاه نگاه می کند که خط اتویش بین چروک ها گم شده و مامور هیچ خیال اش نیست.هر چه قدر بگویند این چیزها نشانه ای از بورژوازی است به کت اش نمی رود و هر صبح ریش می تراشد و با اتوی سنگینی که از بازار دست دوم خیابان هرست خریده و بیشتر از گرما سنگینی اش پارچه را صاف می کند لباس هایش را اتو می کند و شلواراش را خط می اندازد،این عادت را از وقتی به اردوگاه لهستانی ها می رفت با خودش نگه داشته،از وقتی مردهای پر مو و برهنه ی لهستانی لباس های اعانه را گرفتند و فردایش همه با خط های صاف شلوار و ریش تراشیده در اردوگاه از کپل دخترها نیشگون می گرفتند.مامور ایستگاه حالا رفته تا سوت حرکت را برای قطار دو و سی دقیقه ی ماینتز بکشد و تا وقتی قطار دو و چهل و پنج هانوفر برسد ربع ساعت وقت دارد.می تواند از جایش تکان نخورد و یقه ی پالتوی پشم اش را بالا بکشد و خیال کند در اتاقی پر از دود نشسته و سوادا و ابوالقاسم خان درباره ی ایجاد انگیزه برای همراهی کشاورزان با انقلاب بزرگ کارگری حرف می زنند و سیگار می کشند، یا بلند شود و از کیوسک روبروی باجه ی بلیط فروشی توتون بخرد و سیگاری بپیچد و یاد بیاورد که سوادا گوشه ی چشم راست اش جای زخمی بود یا گوشه ی چپ.



:: برچسب‌ها: رمان