وبلاگ رسمي محمد طلوعي

یادداشت من بر پنجاه سالگی علی رضا پنجه ای عزیز
۱۳٩٠/۸/۳٠ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

معلمِ اول


امروز شانزده سال از آن روز می‌‌گذرد، یعنی می‌توانم سنم را به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم کنم از آن روزی که به دفترش رفتم.یعنی او دقیقن معلمِ نیمی از زندگی من بوده.روزی که به دفترش توی شهردارِی رشت رفتم،شعری گفته بودم با قافیه‌ی بهار می‌‌آید یک چیزهایی توی همین مایه‌ها. شعر ناقصِ بی دست و صورتی بود، بیشتر آهنگ بود تا مضمون و بدیع و عروض.چیزی نبود که چیزی باشد فقط قربانِ فاخته را که معلم تاریخ‌مان بود ذِله کرده بودم بس که هر جلسه‌ی کلاس تاریخش بلند می‌شدم و از همین‌جور شعرهای ناشعر می‌خواندم و او هم که خسته شده بود فرستادم پیشِ علی‌رضا پنجه‌ای.یعنی گفت شعرم را ببرم نشانش بدهم که لابد یک‌جوری علی‌رضای پنجه‌ای ناشعرم را بکوبد توی سرم که از هرچه شعر و شاعری بیزار شوم.شانزده سالِ پیش، خوش خوشانِ یک روزِ آخر بهاری که امتحان‌های ثلث سوم را داده بودم، درست وقتی نصفِ حالا سن داشتم دفتر شعرم را زیرِ بغل زدم که علی‌رضای پنجه‌ای را ببینم. علی‌رضای پنجه‌ای که فقط یک اسم نبود، کورسویی بود از جهانی دیگر،درِ بازی بود به دنیایی که همه‌چیز و همه‌کس اش با دنیایی که تویش بودم فرق داشت. زیر کتاب‌خانه‌ی ملیِ رشت، افشار رئوف را دیدم و دستِ او را هم گرفتم بردم.من و افشار با هم باشگاه ورزشی می‌رفتیم و او حتا همان ناشعرهایی که من می‌گفتم را هم نگفته بود(بعدها مجتبا پورمحسن را هم یک روزی همین‌جور اتفاقی بردیم پیشِ علی‌رضای پنجه‌ای) از پله‌های ساختمانِ شهرداری که بالا رفتیم و روی تخته‌کوبی‌ها که پا گذاشتیم هرجور تصوری از علی‌رضای پنجه‌ای داشتم جز آنی که دیدم. علی‌رضا پنجه‌ای مردِ سی و چند ساله‌ای بود،میانه بالا با صورتی گرد،سبیلی که آب‌خورهاش را تاب داده بود و جای شکستگی روی ابروش.لبخند جزو همیشگی صورتش بود و در میهمان‌نوازی و بذلِ دانسته‌هاش یگانه بود.(فعل‌های ماضی فقط برای شرح آن عمرِ رفته نیست،در نعتِ استاد است که هنوز لبخند و میهمان‌نوازی و جای شکستگیِ رووی ابروش را نگه داشته،هر چند الگوی تاسی پیش‌رونده‌ی مردانه موهاش را تنک کرده و شکم اش گلابی شده.نمی‌خواهم چیزی بنویسم شبیه مراثی،علی‌رضا پنجه‌ای هنوز زنده است،تازه در آستانه‌ی پنجاه سالگی است و هنوز شعرهاش جوان‌تر از سال‌هایی است که بر او گذشته) من و افشار رئوف رفتیم لرزان و دست به سینه نشستیم و بعد از معرفی و دادنِ آدرسِ قربان فاخته که ما را فرستاده و صاحب‌امتیاز مجله‌ای بود که پنجه‌ای سردبیرش،دست و پامان را دراز کردیم و چای خوردیم.علی‌رضای پنجه‌ای گفت «خوب یه چیزی بخون» من با کمی خشکی دهان و ترسِ تازه‌کارها که شعر می‌گویند،به دهانِ افشار نگاه کردم و به دست‌های پنجه‌ای و یکی از ناشعرهام را خواندم و وقتی تمام شد منتظر ماندم.معلمِ اولِ من،علی‌رضا پنجه‌ای(از همین لحظه‌ها بود که معلمیِ آقای پنجه‌ای بر من شروع شد همین وقت که ناشعرم را می‌شنید،همین وقت که صبوری می‌کرد،همین وقت که قندان را از جلویش برنمی‌داشت پرت نمی‌کرد سمتِ من همین‌ وقت که ساعتِ اداری تمام شده بود و به خاطر ما دو تا نوجوان روی صندلی‌اش نشسته بود) سرش را گرفت سمتِ افشار و گفت «تو چیزی نداری بخونی؟»

افشار گفت دفعه‌ی دیگر می‌آورد و راست گفت دفعه‌ی بعد با شعر آمد چون علی‌رضای پنجه‌ای بعدِ شنیدن ناشعرِ من و دیدنِ وضع افشار برای ما از شعر گفت.از سعدی از نیما از نصرتِ رحمانی از محمد حقوقی از رمبو از پاسترناک از ناظم حکمت از نرودا و حتا یک دو جمله از خودش نخواند.برای ما از شعر گفت بی این‌که خودش را توی سرِ ما بکوبد،برای ما از شعر گفت بدونِ آن‌که استادی‌اش را به رخِ ما بزند و راست گفت دفعه‌ی بعد افشار با شعر آمد و راست گفت ناشعر بعدیِ من بهتر از ناشعرِ قبلی‌ام بود.

علی‌رضا پنجه‌ای که حالا نیمی از عمرِ من بر من منتِ معلمی دارد، اولین درس اش را همان‌جا و همان‌وقت به من داد،گوش‌دادن،صبوری کردن و مناسبِ حال و در وسعِ شنونده حرف‌زدن(هر چند که من نه بعدها نه هنوز این درس‌ها را به کمال نیاموختم).

ولی این‌ همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او معلمی‌اش نیست،برای من او شاعرِ یگانه‌ای است،شاعری یگانه چون کشفِ شخصیِ من است،کسی به من پیشنهادش نداده،کسی برایم شعرهاش را نخوانده.من کاشفِ علی‌رضا پنجه‌ای بودم در خلوتِ خودم.

ولی این همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او چون معلم من است و چون برای من یگانه است،نیست،شعرِ علی‌رضا پنجه‌ای همیشه استیلا گریز بوده،چه استیلای قدرتِ زمانه،چه استیلای روشنفکری،چه استیلای شکل‌های قالب شده‌ی شعری.من با علی‌رضا پنجه‌ای بود که بیژن کلکی را شناختم،با او بود که یدالله رویایی را شناختم،با او هوشنگ چالنگی را با او بهرام اردبیلی را با او بیژن جلالی را با او منوچهرِ آتشی(امروز این‌ها اسم‌هایی آشنایند برای شاعران و ناشاعران ولی من از روزهایی حرف می‌زنم که هژمونیِ شاملو در شعر هر جورِ دیگری را از شاعری تکفیر می‌کرد،نه این که شاملو بخواهد یا جریانی را رهبری کند که باقی جریان‌های شعر را نابود کند.شعر آدمِ بلندبالایی داشت که در آستانه ایستاده بود و جلوی هر جور نوری را می‌گرفت)با علی‌رضای پنجه‌ای،شعرش و توصیه‌هایی که برای ما شاعران جوان داشت،من شعری را شناختم که استیلا ناپذیر بود.

ولی این همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او چون معلم من است و چون برای من یگانه است،و چون در شعر و عمل استیلا ناپذیر است،نیست.علی‌رضا پنجه‌ای تمامِ عمرش را برای فرهنگ کوشیده،شاعر روزنامه‌نگار،سردبیر هنری،مشاورِ فرهنگی و هزار جور صفت و مضافی که به فرهنگ بچسبد،بوده است.علی‌رضا پنجه‌ای در آستانه‌ی پنجاه سالگی از جمیع بسیاری از آدم‌ها که کارِ فرهنگی کرده‌اند پرکارتر بوده و در این عمرِ فرهنگی که درازتر باد،همیشه،همه‌جا گوش داده،صبور بوده و به اندازه‌ی وسع ِ شنونده‌هایش حرف‌ زده است.



:: برچسب‌ها: یادداشت, شعر
ناشناس در این آدرس
۱۳۸٩/٦/٢٢ ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

ناشناس در این آدرس

مردی در تعقیب من است

که من نیستم

سایه‌ی من نیست

مامور اطلاعات نیست

بارانی سیاه و کلاه سیاه و دستکش سیاه ندارد

ولی هرکاری می‌کنم توی دفتری می‌نویسد

 

حتمن نوشته در راه انقلاب به تو فکر می‌کنم

خانه‌ات را عوض کن



:: برچسب‌ها: شعر
From The Forgotten Kisses of the Last Tryst
۱۳۸٩/٦/٦ ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

From The Forgotten Kisses of the Last Tryst

From your hands no fist,
from your throat no splashing cry.
Roaming with your own rebellious steps
You are more revolutionary than Che Guevara.
It suffices that you smile,
pour your wrath out through your teeth
or with a mere gesture prostrate all the bayonets.

Girl of a thousand years
in my bosom’s revolution,
I could have sent you kisses
packed in cartridge belt boxes,
or through letters which would never arrive.
Let them all say armed movements
Are doomed to defeat
You but take your gun out and fire me.

Mohammad Tolouei

tr. Farzaneh Doosti

http://www.poemhunter.com/mohammad-tolouei/poems/

آدرس ترجمه ی شعرهای من در Poemhunter



:: برچسب‌ها: شعر, انگلیسی
این دانه‌ی فلفل عطر تو را دارد بلاتشبیه
۱۳۸٩/۳/۳ ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این دانه‌ی فلفل عطر تو را دارد بلاتشبیه

 

دست‌هام را کرده‌ام توی جیبم و سوت می‌زنم

تنها کاری که برمی‌آید ازم

پری‌داری می‌‌کنی

طایفه‌ای را بسته‌ای به تختم

طایفه‌ای را گذاشته‌‌ای توی عکس‌هات

توی خیابان یکی‌‌ صدات را دارد                یکی صورتت

یکی مثل تو رد می‌شود از خیابان

زنجیر می‌کردیم به دماوند بهتر از این بود هزار پری باشی دور و برم

 

کف دستم نوشتی دوستم داری

طلسمی که به هر چه زدم  پر از شبیه تو شد



:: برچسب‌ها: شعر
خط
۱۳۸٩/۳/٢ ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این دانه ی فلفل عطر تو را دارد بلا تشبیه



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۸/۱۱/٢٦ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

زیباترین حریق جهان

با شعله‌ی لب‌هات

در من بگیر و بسوزان هر آن‌چه هست



:: برچسب‌ها: شعر
دو شعر از کنستانتین کاوافی
۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

تکراری

 

این روزهای خسته‌ی تکرار

این قطار وامانده‌ی روزهای شبیه هم تکراری.

اتفاق‌های همانند که همان‌اند

و باز همان‌ساعت‌ها سر راه‌مان می‌آیند

 

ماه که می‌گذرد ماه بعد

فهم آینده‌ چه آسان است

همان کسالت درگذشته

فردا جایی می‌رودکه اصلن شبیه فردا نیست.

 

 

استغاثه

 

دریا، دریانورد را به ته کشید

مادرش، از ترس مباداهای سرنوشت

شمع بلندی روشن کرد پای مادر مقدس

گوش خوابانده به صدای باد

دعا می‌خواند که زودتر برگردد

 

مادر استغاثه می‌کند،

شمایلِ مغموم گوش می‌دهد

این زاری برای کسی است که برنمی‌گردد.

 

 

 

 

برگردان

فرزانه دوستی

محمد طلوعی

 



:: برچسب‌ها: شعر, ترجمه
پیغمبری که خواب گنگ ها را تعبیر می کرد
۱۳۸۸/٢/٢٢ ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

پیغمبری که خواب گنگ‌ها را تعبیر می‌کرد

 

صبح در روشویی شناورم

تخته‌پاره‌ای                     جعبه‌ای که موم‌اندود کند مادرم

 

چرا یاد مادرم این دریا را به گریه نمی‌اندازد

چرا دستش را لای موهام نمی‌برد

 

این سنگ به بستگی‌اش مانده

وقتی نمانده انتخاب ما را جدا کند

تخته‌پاره‌ات را بچسب

کشتی شکسته‌ای که ندارد هوای یار                               از بخت بد غرق هم نمی‌شود

      

 

 



:: برچسب‌ها: شعر
مفتاح در‌های بسته‌ای وقتی که لب‌هات را می‌مزی
۱۳۸٧/۱۱/٢٦ ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

مفتاح درهای بستهای وقتی که لبهات را میمزی

 

شمشیر می‌کشی و بیداد می‌کنی

از خیل سواران پشتهای

که کشتهای به اشارهی انگشت

در زمزمه‌هات چانهبازاری میکند خالچانهات

با عطر شبگیر شانه‌ات آغوش که می‌دهی

خنجر کند شده با زنانگی‌ات می‌جنگی

حصار حصین گرد ارض موعود

جنگ بر سر تو بود نه هیکل داود

که با اراده‌ی سخن در لب‌هات هیکل‌ها می‌ریخت و می‌سازید

در خط‌های دستم دنبال مردی می‌گردی که نیست

هروله می‌کند در سعی صدا کردنت

به زبان نمی‌آید و نمی‌‌افتد از دهن

اسمت که مفتاح همه‌ی درهای بسته است

فتح‌الفتوح نمایان

 

قصد تو کرده‌ام با لشکری به عدد ریگ

شمشیر بین ما است بیت‌المقدس من

جنگی که می‌کشدم در آغوشت

وگرنه عشق ما را نمی‌گذاشت

 

 

 



:: برچسب‌ها: شعر
کرگدن
۱۳۸٧/۸/۱٥ ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

تمرینی برای ترانه گفتن

 

 

هیچ وقت همه‌ی کارهات رو با یه آدم انجام نده

همه‌ی غروب‌هات رو با اون تماشا نکن

کتاب‌هات رو با اون نخون

سفرهات رو با اون نرو

لنگه‌ی اسفنج حمومت رو براش نخر

 

وقتی بره

تو همه‌ی غروب‌هایی که می‌بینی هست

تو همه‌ی کتاب‌هات هست

حتی وقتی تو حموم لختی و زیر شرشر آب سوت می‌زنی هست

کافیه به اسفنجت نگاه کنی

 

 

شعرهات رو تنها بگو

سفرهات رو تنها برو

مثل یه کرگدن

سرت رو بنداز زیر و تنها غروب رو تماشا کن.



:: برچسب‌ها: شعر
جهود توام که شنبه‌ها تعطیلی ناخن‌خشک لاک صورتی
۱۳۸٧/٥/٢٩ ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

جهود توام که شنبه‌ها تعطیلی ناخن‌خشک لاک صورتی

نیمی از شهر با نیم دیگرش دعوا می‌‌کند

شب بی‌خیال ماه شده

جمعه‌شبی که صبح باید کارت زد

از پله‌های اداره بالا رفت

هفته‌ای را دوباره تا پنج‌شنبه پرونده مهر کرد‌

روی تخت نشسته‌ای و به انگشت کوچک پات لاک می‌زنی



:: برچسب‌ها: شعر
سربازی در مرخصی دو ساعته
۱۳۸٧/۱/٢٦ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

در انتظار پنج شماره‌ی انفجار نارنجک

 اسم تو را از هزارویک می‌شمارم تا بکشم یا کشته شوم

 در پست‌های شبانه اسمت را روی کیوسک نگهبانی می‌کنم

روی تخت آسایشگاه

 روی قنداق تفنگم

هر صبح‌گاه به پرچم و آب و خاک و اسمت قسم می‌‌خورم

همه‌ی این‌ها دو سال طول می‌‌کشد

بعد اسمت، مثل همه‌ی اسم‌ها می‌شود

لبت مثل همه‌ی لب‌ها

شعرم مثل همه‌ی شعرها



:: برچسب‌ها: شعر
اصلاحات دوم/ sertao tonario mare
۱۳۸٦/۱٢/۱٢ ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

گردش دور ستاره‌های دوگانه لاینحل مانده بگذار زمین بی‌مدار بگردد دور چشم‌هات کوپرنیک را اصلاح کنید از پری‌های ننه دریا تو را یادم بود از پسرهای عمو صحرا می‌رمیدی در این بیایان چه می‌کنی؟ تا کجای انقلاب کنارت بیایم تا بدانی از من چه می‌خواهی؟ شاملو را اصلاح کنید کتاب‌های درسی چین را اصلاح کنید از روی دیوار چین ماه پیدا است از بالای برج‌العرب در همه‌ی چال‌آب‌ها اگر من تویش نیستم چه باک، نمانده کسی از این خیال شب‌مانده مائوهای اندی‌وارهول را اصلاح کنید چه را اصلاح کنید بفهمد از آن همه رویا فقط تو مانده‌ای و گلوله‌ای که به خودم شلیک می‌کنم اصلاحات را اصلاح کنید به جای اندکی صبر سحر نزدیک است زیر هر عکسی بنویسید این نیز بگذرد

 



:: برچسب‌ها: شعر
جای پاهای زنی روی برف که با مردی ندیدنی می‌رقصید
۱۳۸٦/۱۱/۸ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

شوقت،کرشمه‌ات ابروهات را توی صندوق گذاشته‌ای

زنی که نیستی چرا این‌همه سرخاب می‌کنی

آدم‌برفی من

روی ردی از جای پا می‌رقصی

هر قدمی که برمی‌داری دو تا به پس

معلوم نیست دور می‌روی             دورتر می‌روی

زنی که توی تو آب شده

خیال لیوانی درعطش ظهر تابستان

سراب شدی هنوز نرفته

تنگم بگیر

جبهه‌ی هوای پرفشاری از آفریقا می‌رسد

معجزه‌‌ای از جایی بعید

که بیشتر دوام کنی

آب شدی آدم برفی توی سی‌وهفت درجه‌ی بغلم

خیال می‌کنم از اول نبودی

زنی برای رقص قرض می‌‌کنم



:: برچسب‌ها: شعر
توی خیابانی که یادم نیست بغلت کردم
۱۳۸٦/٥/٢٤ ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
توی خیابانی که یادم نیست بغلت کردم

یادم بی‌چتر بیرون رفت بی موبایل

بی‌کلید که برگردد

یادم رفت ببیند هم‌میهن بخرد یا شرق

ترس گم شدن ندارد

هر دری را باز کند خانه‌اش

هر زنی را بغل کند زنش

یادم از فراموشی‌اش هر روز که می‌بیندت آشنایی می‌دهد

شما همان خانمی نیستید که نیستید

زیر چتر من نبودید دیروز

 زنی نیستید که زنی بود توی زنی توی زنی توی یک دست عروسک روسی

آن‌قدر جلوی کیوسک روزنامه می‌ماند

تا حیران از بغلش بیرون بیایی

کسی با یادی که نیست چه می‌تواند کند

 



:: برچسب‌ها: شعر
باطل‌السحرت را بخوان و غیب شو
۱۳۸٦/٤/٢٢ ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
باطل‌السحرت را بخوان و غیب شو

به نستعلیق فلس‌هات را درآر پری آّب‌های عمیق

جلوت و خلوت ندارد این شهر

همه چشم شده برای تکبیر و آفرین

فتبارک الله به این ابرو

نافت فاصله‌ی دو سر نون

بگو کجا گم کردی طلسمت را رعناتر از الف‌های سه‌‌نقطه

به شکسته نستعلیق صدای راه رفتنت توی اتقلاب چه می‌شود

میان چشم این همه چشم

به نقش زنی که ساغری دارد و می‌پیچد دورم

در تعلیق لبی که تا ابد طعمش را جامی دارد

دستی توی هوا

همیشه نزدیک و دور همیشه

بکن ورق را و بپوش

پری شدی از بس لخت ماندی توی ایستگاه اتوبوس

درهای بهشت بسته است

نه جهنمیدنی

نه امید جنبیدنی در این نقش‌ها

به تحشیه‌ی بدخطی نوشته‌اند

ساقیان لاابالی در طواف

همین باید باطل السحرت باشد

بخوان و غیب شو

 

 



:: برچسب‌ها: شعر
همین میز صبحانه باقی مانده برای دعواهامان
۱۳۸٦/۳/۱٧ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
همین میز صبحانه باقی مانده برای دعواهامان

دریا سر جایش بود زن سر جایش

صبحانه روی میز آماده بود

و خواب تو مثل گرمی چای توی فنجانم            فقط نان نداشتیم

تا از سر کوچه برگردم

خوابت خانه را جمع کرده بود و توی صدفی ریخته بود

حالا که دم گوشم گرفتمش

چه‌ پیچی بود توی موهات

هربار که دم می‌کردیش با ختمی

خواب به خواب می‌رفتم

چرا این همه گرم بودی توی گلوم

را سوزاندی و پشت پیچ گم شدی

انگار هزار سال توی بیگودی بودی برای همین امروز

مردی که صبح‌ها پی نان می‌رود شب‌ها گوش می‌گذارد به خواب تو در صدفی پیچاپیچ

چرا این همه جوش می‌زنی توی گلوم

طره هرز شد از پیچیدن دور انگشتت

انگشتی که از دسته‌ی فنجان گرفتی

از لب‌هام گرفتی

 از موجی که به ساحل می‌بردم

همه لال می‌شوند توی این صدف

تو تعریف کن چه می‌کردی

 



:: برچسب‌ها: شعر
بحرالغرایبی است این کسی که توی من است
۱۳۸٦/۳/٢ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

بحرالغرایبی است این کسی که توی من است

 

اردی‌بهشتی که توت‌ ببارد خیابان انقلاب

دستی توی دست من کم است

غور می‌کند میان ماندن و رفتن

در من نپیچ

در من کسی نیست که کسی باشد

سایه‌ام هم پشت سرم بد گفته

اگر دست انداخته دور کمرت

به هر چیزی غروب‌های بهار گیر می‌کند

تا دورتر رفته باشد

دستت انداخته‌

ریسه می‌رود زیر نور لامپ‌های صد

می‌خندد که گفتی

عاقبت توت ‌ها روی درخت گندیدن است

و بلیتش را مزمزه می‌کند

در بادگیرهای یزد

در پروانه‌های به منجیل خوش آمدید

حتی شهری پاک شده از نقشه‌ها

به ماندنش دل نبند

روی بازوش خال‌کوبیده

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

 



:: برچسب‌ها: شعر
زنی گرفته ام ندیدنی
۱۳۸٦/٢/٧ ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
زنی گرفته‌ام ندیدنی

لیوان‌های فراموش شده

چهارگوشه‌ی اتاق را می‌گیرند

مثل سربازان فاتح نادر بر دروازه‌های دهلی

من از آن همه تاراج لیوان‌ها و فنجان‌ها را برداشته‌ام

و فراموشی‌ام را یادم می‌رود کجا می‌‌گذارم

در را که پشت سرمی‌بندم

سربازهای نیم‌خورده

تفاله‌‌های چای گشت می‌زنند

رد قهوه‌ها سنگر می‌بندند

و دختری که خط‌‌لب‌های گل‌بهی‌اش را  همه‌جا گذاشته روی دست می‌برند

خانه اما زنی دارد که دختر را از لب‌‌های لیوان برمی‌دارد

دختر را از دستمال‌‌های مچاله‌ پای تخت

دختر را از موهای توی شانه

خیانتی را  کنار خیانتی مرتب می‌کند

و دستکش‌هاش را آویزان کرده و رفته

وقتی کلید به در می‌اندازم

 



:: برچسب‌ها: شعر
بیا سر قانون حیات شرط ببندیم
۱۳۸٦/۱/۱٧ ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
بیا سر قانون حیات شرط ببندیم

 

خال می‌شود و قیقاج می‌رود

 

کفتری که صاحبش توبه‌کار شده

 

از ترس شاهین چنگ تیز کرده

 

روبه‌روی شاهین چنگ تیز کرده

 

کفه‌های این ترازو برابر است

 

من

 

تاب عقوبتم را ندارم

 

هی چرخ می‌زنم

 

چرخ می‌زنم

 

یا صاحبم توبه‌اش را بشکند

 

یا دختری که به خواستگاری‌اش رفته‌اند نه بگوید

 

هی دان‌نپاش روی هره، بام، خرپشته

 

عکس قانون حیات

طوقی با شاهین‌ها پرواز می‌‌کند

 

هم‌جنس با هر کسی که من نباشد

 



:: برچسب‌ها: شعر
رویای شاعری که مایاکوفکسی نشد اما مثل او مرد
۱۳۸٦/۱/۱٢ ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

رویای شاعری که مایاکوفکسی نشد اما مثل او مرد

به رویایی چنگ می‌زتم که نیست

به تنی که نیست

زنی که زندگی می‌کند

زندگی می‌کرد

زندگی می‌کرده توی سر من

وقتی شفیره‌اش را بشکافد

مثل شلیک گلوله‌ای به شقیقه‌ام در سی و دو سالگی

پرواز می‌کنم.

 



:: برچسب‌ها: شعر
شب
۱۳۸٥/۱٢/٢۱ ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

شب نخوابیده

شب هرگز نخوابیده

از پنجره‌های زیادی

دخترهای زیادی را دید زده

که ابروهاشان را برمی‌دارند برای صبحی که می‌آید

شب منتظر لحظه‌ای است

که هرگز نمی‌بیند

تنها گریه‌های شب دختران

خنده‌های شب دختران

معلومش می‌کند

از پشت کدام پنجره برود

پشت کدام پنجره منتظر بماند

 



:: برچسب‌ها: شعر
کلمه
۱۳۸٥/۱٢/٢٠ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
کلمه

 

از همان روز که لب‌های تو را می نوشت

 

من دهان نداشتم که داد بزنم          عطش داشتم

 

نخوانده ماندن از نوشته نشدن غم‌انگیزتر است

 

برای سنگی که گوشه‌ای افتاده

 

توی بیابانی که کلمات

نه دیواری را بالا می‌برد

 

نه من را کسی برای کشتن هابیل برمی‌دارد

 

اتفاقات از سر جهان می‌گذرد

 

منتظر نشسته‌ام

روی صندلی ازلی که هنوز کلمه بود

 

و به هیئت زنی ظاهر شدی

 

جرات نداشتم نگاهت کنم

 

می‌ترسیدم دستی ببیندام و بنویسد سنگ

 

و من که هنوز کلمه بودم

 

توی بیابانی بیافتم که تو نیستی

 

آن‌قدر نشستم

که سنگ به من رسید.

 



:: برچسب‌ها: شعر
وردهای هزار سال سوم غول چراغ
۱۳۸٥/۱٢/٤ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
وردهای هزار سال سوم غول چراغ

 

من و این چراغ بی‌خیال شده‌ایم

 

نه او پی روشنی است نه من سراغ تو

 

کدام موج را بگیرم که از تو رد نشود

 

وردی برای برگشتنت بلدم که نمی‌خوانم

 

بخند و بگو دروغ می‌گویم

 

می‌گویم خوابی که دیدنش را ترک کرده‌ام

 

تنی که از یادش رفته‌ام

 

دری که باز مانده تا بیایی

 

وجهان به شکل اولش برمی‌گردد

 

به بی شکلی اولش

 



:: برچسب‌ها: شعر
وردهای هزار سال دوم غول چراغ
۱۳۸٥/۱۱/٢٦ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
وردهای هزار سال دوم غول چراغ

 

کسی به کاریت نمی‌گیرد جنی

 

نوازشی که خواب‌هات را بجنباند نیست

 

نه موجی

 

نه قل‌قل افتادن از اوجی

 

جهان به خوبی تمام شده

 

تو مانده‌ای و خودت توی این قوطی

 

کافی‌ بود روزی ده دقیقه تمرین کنی

 

دست از راه فتیله بیرون ببری و چراغ خودت را بمالی

 

تو که می‌توانستی هر کاری بکنی

 

چرا عاجز شده‌ای از یک قوطی‌بازکن برقی

 

توی این هزار سال کارهای جهان همه عوض شده

 

از این قیلوله‌ی مدام به کدام خواب ابدی پناه می‌بری؟

 



:: برچسب‌ها: شعر
وردهای هزار سال اول غول چراغ
۱۳۸٥/۱۱/۱٩ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
وردهای هزار سال اول غول چراغ

 

در من کسی در می‌زند

 

سه‌سمیر باز شو

 

نمی‌شود که چهل دزد توی بیابان بخوابند

 

دیوانه‌ای که در را باز می‌کند

 

نمی‌پرسد کدامتان بودید

 

شلوار همه را می‌کند نگاه می‌کند کی مرد است کی زن

 

زن‌ها را می‌برد توی اتاقش تا صبح کف پایشان را می‌لیسد

 

می‌ترسم نگذارد بروم قاطی مردها

 

از بس که بوی تو را گرفته‌ام دختر

 

چرا جادو نمی‌کنی

 

چرا دست‌هات را باز نمی‌کنی/کلید همه‌ی درهای چفت

 

این غول خموده توی چراغ

 

چراغ غنوده توی دست‌های تو

 

دست‌های تو دور آغوش من

 

:کسی بگوید من همان غولم یا نه

 

چمباتمه توی چراغ نشسته‌ام و زیر لب می‌خوانم

 

خدای درهای باز

 

خدای درهای بسته

 

مرا از این آستانه بگذران.

 



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۳/٢/۳ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

نه شعر تو بود

نه شعر هیچ کس

افتاده به پشت، لاکپشت بخت بر گشته

شعر مرا می خواند و در هر بندمی گرفت

یکی به پشت افتاده

یکی به پشت اش خنجر

به پشت سرش نگاه می کند

که جای پای تو را باد می برد با خودش

رد تو را موج می شوید

لاکپشت شعر تو را می خواند

با ترجیع بند

کمک کنید،برگردم.

خاطرات بند باز/نشر سیم سا/1382



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
 
۱۳۸۳/۱/۳۱ ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

از بوسه های فراموش شده آخرین دیدار

 

نه مشت می شوی در دستانت

نه فریادی که از گلویت بپاشد

با قدم های عصیان گر همیشگی

مثل خودت که راه می روی

از چه گوارا انقلابی تری

کافی است لبخند بزنی

تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد

یا اشاره ی کوچکی

که سرنیزه ها به خاک می افتند

دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من

می شود بوسه ها را

در صندوق های فشنگ برایت فرستاد

یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند

بگذار همه بگویند

جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند

تو تفنگ ات را بردار و

به من شلیک کن.

خاطرات بند باز/ چاپ 1382 / نشر سیم سا



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
 
۱۳۸۳/۱/۱٥ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**تشنه تر از آنم که هل من تائب، هل من مستغفر بخوانم**

بهرام که گور می گرفت همه عمر

گور پدرش

من بهرام شهرام سرم نمی شود

این گور به گور شدن

تشنه ترم می کند

یک روز پرلاشز

یک روز امام زاده طاهر

یا بی نام و نشان های میدان خراسان

این بولدوزر که رد می شود نمی داند

فرقی ندارد

بهرام سوارش باشد

یا گور بیافتد به چاله ی سجع

این جا آدم مدام تشنه اش می شود

وزبانه های آتش از دهان من سرریز می شوند

- تصویر شاعرانه ای است که زن ام به خاطر این شغل غر نزند -

و گرنه من

فقط نفت این آتش ها را جور می کنم

بقیه اش با صاحب قبر است

که باران رحمتی بر سرش ببارد و آتش را خاموش کند.



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۳/۱/۱٤ ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**کدام نیسان شاه سیاه پوشان را به رم برد**

دو پیر بر سر دوراه ایستاده بودند

یکی به راست اشاره کرد

یکی به سنگلاخ

بادی نبود سبداش را بپراند

از سر شهرهای شنیده

به تواتر مثلا این راه به رم می رسد

آن راه به رم

وقتی همه ی راه ها هم مقصداند،پیرها این جا چه می کنند

یکی گفت: از این طرف به رم می رسی

کمتر و بیشتر می رسی

آخرین نفری که رد شده کارت پستال فرستاده

تواتر شنیدن حکم دید را دارد

پیر یسار خودش ندیده

اما عاقله مرد آن یکی راه را نشان می دهد

روی تابلو نوشته

آهسته برانید که رم نزدیک است

وقتی همه جا تابلو دارد این پیرها چه کاره اند

شاه سیاه پوشان در سبد معطل نشسته از کدام راه برود

دوره ی نظامی است دیگر

همه به زور اسلحه راه می روند

شمشیر که می کشد

دو پیر در رداهای شان غیب می شوند

و شاه منتظر نیسانی است

تا از کدام راه برود.



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۳/۱/۱٢ ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**شبی که در مونپارناس غیب ات زد، تا صبح روی بام نشستم**

از پنجره ی اتاق ام چه ها که نمی بینم

دستی به شب نرسیده پس می کشد

دامن اش را

از روی شهرهای ندیده می پرد

دست دور کمر کسی

که منگ

یا مست می زند

پنجره ی اتاق دید درستی ندارد

باید روی بام بروم

تا وقتی هوس کند از شهر برود

لباس زیراش را ببینم

نمی خواهد دامن اش را بکند

کافی است بطری مونتراشه اش راتمام کند

وبپرد.



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۳/۱/٢ ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

**اگر در قصر شیرین نمیری کنار دانوب پیدایت می کند**

چشم هایش را در دستمالی پیچید

توی آب انداخت

و چیز هایی که دیده بود

همه را فراموش کرد

*

دهان زن را دوخته اند

از بیستون صدایی اگر بیاید

جیغ کشیدن نمی تواند

ای تیشه های بی بازو

شعرهای منتظر

از دست شاعران خسته بریزید

عشق محال است که فرهاد می شود

زن جیغ کشیدن نمی تواند

اگر میان معرکه ی خسرو

فرهاد سر زده و بی خبر بیاید

*

در رستورانی کنار دانوب

قرقاولی برشته ایستاده روی میز شعر می خواند

از درخت شنیده

درخت از آب

و مرد که چشم هایش را به سفید رود انداخته

زیتون های گیلاس مارتینی اش را می چشد

دیر است

برای او که بجنبد و از جادوی شعر فرار کند.



:: برچسب‌ها: شعر
 
۱۳۸۱/۱٠/٢۸ ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
برای آزاتک

همیشه دیر می رسیم
نه
من دیر رسیده ام به گردن خودم
دختری توی گلویم راه می رود
- نیفتی
و من که دیر رسیده ام داد می زنم
دختری در ستون گم شده ها تو نیستی که باید نگهت دارم
عکس ات را روی دل ام گذاشته ام بپوسد
زیر همان کسی که در ستون دیگری پیدا شده
مژده به اقوام و آشنایان
من پیدا شدم



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٥ ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

4

وقتی هنوز آمبولانس نرفته
جنازه ات روی بند راه می رود
چه طور می شود
به این کارآگاه سمج فهماند
که خواب دیده ای
اتفاقی نیفتاده
تو هنوز زیر تاهای این ملحفه ی سفید خوابیده ای
و من به چیزی مثل تو فکر می کنم
که بیاید و این بند را
از دست هایم باز کند.



:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
3
پوست رویاهایش ترک می خورد
پوست رویاهایم
در پیراهن بلند اش قد می کشد هر روز
دخترکی که خواب هایش را بربند پهن می کند
و پوست اش ترک می خورد
دست تکان می دهد روی بند
مثل بندباز ماهری که می خواهد بیافتد
و خواب ها
با صدا می دویدند و پایین نمی افتادند
*
کوچه شلوغ بود
وقتی رسیدم
کارآگاه ماهری آورده بودند
که ثابت کند قتل عمد بوده
نبود
خواب کسی پایین افتاده بود
همین.





:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢۱ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

2
خواستی از این بند
چیزی شبیه یک بند درست کنی
می شد دست دراز کنی و جمع اش کنی
یک گلوله بند رخت
که هیچ شباهتی به خواب های تو که بلند است ندارد
فقط یک گلوله است
که از خواب های تو گذشته
و نعشی در کوچه
برایت دست تکان می دهد.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
خاطرات بندباز
۱۳۸۱/۱٠/٢٠ ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

1
از خواب هایم که هر صبح دست تکان می دهند یکی کم است
وقتی اتفاق افتاد
هیچ صدایی نیامد (انگار فرشته ای افتاده باشد)
از گوشه ی لب اش
پیراهن های خیس سر می رفت
وچیزهای غریبی مثل گیره های لباس
روی تن اش می جنبید
به احتمال زیاد
از آن بالا افتاده بود
که پیراهن بلند اش هنوز
روی بند مانده بود
مثل یک پیراهن بلند.




:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
ابلومف
۱۳۸۱/۱٠/٩ ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
واقعا نمی تونستم این چند وقت چیزی تایپ کنم.این شد که چیز جدیدی نبود.




تو اتفاق عجیبی افتاده بودی
از بالای این همه پنجره
ین شعر بیست و دو ساله (نگفته بماند که بهتر است)پرت می شود
در روزنامه ای صبح (شرح می دهند)و عصر (تفسیر می کنند) اختلال حواس تایید شده
گاهی به جای خانه سینما می رفت(جای خالی تو را بلیط می خریدم نترس)
و دست روی دست می گذاشته(چرا گذاشتم؟) تا فیلم تمام شود
...........نشسته در پنجره ی عقبی
شعر (از بالای تو افتاده ام مگر)
از کدام پنجره دست تکان می داد؟
یادم نیست
یادم رفت (ببیند چه خبر است)
به احترام شعرها ی نگفته
کسی را در قطعه ی هنرمندان دفن نمی کنند
...


ادامه ی این شعر را گم کرده ام.




باقی طرح فیلم نامه ی نصرت را شاید فردا بنویسم


:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز
شعری برای هیچ
۱۳۸۱/٩/٢٧ ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

نزدیکی کردن و آینه ها شنیع اند.

مدت هاست خیال می کنم باید شعری برای هیچ بگویم.شعری برای هیچ چیز یا هیچ کس.اما نه می توانم بنویسم،نه به شعر هیچ فکر کنم،حتی سر نخ این فکر را گم کرده ام.اما امروز درست وقتی که باید همه ی این فکرها را فراموش کرده باشم چیزی پیدا شد.شعری که نمی دانم کی گفته ام یا اصلا مای کی هست،توی دفتر من نوشته شده و این باعث شده خیال کنم فکرهایم در آینه ای تکثیر می شود.آینه ای که وقتی تویش نگاه می کنم همه ی چیزهای گذشته را نشان می دهد.


شعری برای هیچ
شعری برای مرد توی فنجان قهوه
که تلخ نشسته
ریخته
لرد بسته
و شکل لب های تو بر فنجان
انگشتان تو برای نوشیدن بر دسته اش
دست های تو در دست کسی انگار
و مرد از حوادث پیش رو چیزی نمی داند
نمی پرسد
از قصد پنهان این شعر
قصد تن تو در لرد قهوه
شعری که لباس اش را تکه تکه می کند به هیچ می رسد
چراغ را خاموش کن و بخواب
نپرس این شعر کدام فال توست یادم نیست.


:: برچسب‌ها: شعر
آخرین دیدار
۱۳۸۱/٩/٢۱ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )



از بوسه های فراموش شده ی آخرین دیدار

نه مشت می شوی در دستانت
نه فریادی که از گلویت بپاشد
با قدم ها عصیان گر همیشگی
مثل خودت که راه می روی
از چه گوارا انقلابی تری
کافیست لبخند بزنی تا از بین دندان هایت خشم ات بیرون بریزد
یا اشاره ی کوچکی
که سرنیزه ها به خاک می افتند
دخترک هزار ساله در انقلاب آغوش من
می شود بوسه ها را در صندوق فشنگ برایت فرستاد
یا نامه هایی که هرگز به دست ات نمی رسند
بگذار همه بگویند
جنبش های مسلحانه محکوم به شکست اند
تو تفنگ ات را بردار و
به من شلیک کن.






:: برچسب‌ها: شعر, خاطرات بندباز