وبلاگ رسمي محمد طلوعي

گفت و گوی خدیجه زمانیان با من در روزنامه‌ی قدس
۱۳٩۱/۱۱/۱٦ ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
 
گفت و گو با محمد طلوعی نویسنده داستان های« قربانی باد موافق» و «من ژانت نیستم»؛

ادبیات باید بدون پشتیبانی دولتی یا جایزه‌های روشنفکری خواننده‌اش را پیدا کند

گروه هنر / زمانیان - محمد طلوعی شاعر، فیلم‌نامه نویس، داستان‌نویس و مترجم ایرانی است. او متولد ۱۳۵۸ در رشت است.

نخستین مجموعه شعرش را با عنوان «خاطرات بندباز» در 1382 منتشر کرد و اولین رمانش با عنوان «قربانی باد موافق» در سال 1386 منتشر شد که توانست نامزد و برنده چندین جایزه ادبی شود. سال گذشته از این نویسنده مجموعه داستان «من ژانت نیستم» توسط نشر افق به چاپ رسید. خواندن این مجموعه داستان بهانه‌ای شد برای گفت و گو با وی که البته سختی‌های خاص خودش را هم داشت!
گفت و گوی ما را با محمد طلوعی در خصوص مجموعه داستان کوتاهش و شرایط این روزهای این نوع ادبی ، بخوانید.

گمان می‌کنید یک نویسنده داستان کوتاه چطور باید بنویسد و از چه مضامینی استفاده کند تا لذت داستان خواندن را به مخاطبش بچشاند، البته اگر از آن دسته داستان نویسانی هستید که مورد توجه بودن کتابتان توسط مخاطب برای شما اهمیت دارد.
- صحبت درباره مضمون، کارِ سختی است یعنی وقتی حرفمان پیرایه‌زدایی شود به بدیهیات می‌رسیم، خوبی، خوب و بدی، بد است. اینها مضمونهای پایه‌ای همه‌‌ دوران‌ها هستند، اینکه این بدیهیات را به کسی توصیه کنیم خیلی بی‌معناست. مضمونها رابطه‌ مستقیمی با تجربه‌های زیستی نویسنده دارند. واقعیت این است که خیلی وقتها خواننده از داستان توقع دارد که جای او زندگی کند جاهایی برود که او هیچ وقت نرفته، کارهایی کند که او هیچ‌وقت نمی‌کند. خواننده مانند آدمی است که شوق سفر دارد، ولی جای بستنِ‌ کوله‌پشتی نقشه جمع می‌کند، نویسنده اما آن مسافری است که وقتی برمی‌گردد با جزئیات و سرِ صبر شرحِ سفرش را می‌دهد.حالا در این سفر، مضمونها بستگی تام به شکلِ زندگیِ نویسنده دارد. این‌طور نیست که خواننده مضمونِ خاصی را طلب کند، در مواقعی به علتِ شرایط اجتماعی، اقبال به مضامینی زیاد می‌شود، ولی به نظرِ من خواننده پیشفرضِ مضمونی ندارد. مضامینی هست که ابدی ازلی‌اند، دوگانه‌های وفادار/خیانت یا رفاقت/ انتقام را می‌شود تا ابد بازسازی کرد و آدمها دوباره بخوانندش. شاید بزرگ‌ترین توانایی نویسنده این باشد که بفهمد چه مضمونی در روحِ زمانه موج می‌زند. چخوف می‌گوید نویسنده باید چیزی را بنویسد که مردم می‌خواهند. درواقع توصیه‌ چخوف مضمونی است، منظورش این است که نویسنده باید مضامینِ مردم‌واری را بازتولید کند، اما بیضایی جمله‌‌ پیشروتری دارد که نقل به مضمونش این است «نویسنده نباید چیزی را بنویسد که مردم می‌‌خواهند، نویسنده باید چیزی را بنویسد که مردم می‌خواهند، اما خودشان هم نمی‌دانند که می‌خواهند.»
به نظرم این یعنی توجه به روحِ زمانه. می‌‌دانم که روحِ زمان خیلی هایدگری است و احتمالا اینجا غلط ‌انداز به نظر می‌رسد، اما چیز بهتری برای صداکردنش ندارم، به نظرم تنها راه ایجاد لذت خواندنِ متن در مخاطب این است که چیزی تولید کنی که نیاز او است. حالا اگر نویسنده به روح زمانه رجوع کند احتمالاً چیزی که می‌نویسد سوای آن شرحِ سفر برای مخاطب امروزش یک‌جور تاریخ‌نگاری اجتماعی برای آینده هم هست.

رسیدن و دریافت همین روح زمان مهم است. چطور می‌توان به این درک رسید؟
- با تعریفِ هایدگری، روح زمانه زمینه‌های بینا گفتمانی مردم است، تاثیر و تاثری که آدمها بر هم و اجتماع می‌گذارند و بازتابِ آن یعنی تاثیری که اجتماع بر آنها می‌گذارد. تاثیر جزءها بر کل و بعد تاثیر کل بر این جزءها. راستش تفسیرِ آسان شده‌ای ندارد، به همین سختی است. روحِ زمانه چیزِ در دسترسی نیست که برای ادراکش بشود به کسی توصیه کرد یا نسخه پیچید. باریک بینی تاریخی می‌خواهد، می‌خواهد نویسنده در زمانه اش کنشگر زندگی کند. به خاطرِ همین است که وقتی نویسنده‌ای حتی دو سال از سرزمینِ مادری اش دور می‌شود بیان و زبانش از روح زمانه مردمانی که از آن سرزمین آمده، دور می‌شود.
درک روحِ زمانه بیشتر از هر چیزی کنشگری نویسنده را می‌خواهد، یعنی نمی شود نویسنده تماشاگر باشد و بعد فکر کند روحِ زمانه اش را درک کرده.

شما تجربه هایی مانند فیلمنامه نویسی، ترجمه و سرودن شعر را در کنار نوشتن داستان داشته‌اید. این تجربه‌ها چقدر به خدمت داستان نویسی شما درآمده است و چقدر در خلق فضاهای داستانی به شما کمک کرده است و به طور کلی یک نویسنده چقدر باید از این تجربیات در داستان نویسی استفاده کند؟
- نمی‌دانم، هر نویسنده‌ای راه‌های خودش را می‌رود، آن‌ کارها که کردم و می‌کنم در زبان و تصویرسازیِ من وقتِ نوشتن تاثیر زیادی داشته، ولی نمی‌دانم بقیه هم باید این‌کار را بکنند یا نه. به نظرم هر نویسنده راهِ خودش را می‌رود.

مهمترین مشکلی که گریبان مضامین داستانهای کوتاه ما را گرفته و بعضی داستانهای مجموعه شما هم از این قاعده مستثنا نبوده شخصی نویسی نویسندگان است و دور شدن از مضامین عام است. به نظر شما چطور می‌توان از این شخصی نویسی و خاص نویسی فرار کرد؟
- شخصی‌نویسی‌ای که می‌گویید را خیلی نمی‌فهمم، راستش درباره داستانهای خودم که اصلا درست نیست. داستانهای من در مجموعه‌ «من ژانت نیستم» تکنیکی را در نوشتن تمرین می‌کرد که پیشتر بارها توسط نویسندگان دیگر تکرار شده حتی در ساختِ بسیاری از داستانهای عامیانه هم دیده می‌شود. در واقع ماکیومنتاری (مستندنمایی جعلی) داستانها ایجاب می‌کرد شخصیت خودم به عنوانِ فاعلِ ‌داستانها حضور داشته باشد. این داستانهای شخصی به معنای چیزی که برای خودم اتفاق افتاده باشد نیست، تنها برای باورپذیری لازم بود خواننده به جایی تکیه کند. نمونه‌اش در داستانهای عامیانه این‌طور است که کسی داستانی پر از عجایب و حیرت و غرایب تعریف می‌کند بعد برای اینکه ما باور کنیم قسم می‌خورد که همه‌اش را خودش با دو چشمش دیده. همین ساخت باعث شد در این مجموعه داستان، راوی و شخصیتِ‌ فاعل خودم باشم. وقتی در داستانِ «راهِ درخشان»، شخصیت قصه می‌میرد و بعد با تنزیلِ روح دوباره زنده می‌شود شما باید این داستان را باور کنید، وقتی در داستان « لیلاج بی‌اوغلو» شخصیت را در خانه‌ای زندانی می‌کنند و مجبور به قماریدن می‌کنند خواننده باید شخصیت‌های عجیبی که به آن خانه می‌‌آیند باور کند، برای همین باورپذیری است که محمد مانیاک که در داستانها اصرار می‌کنم خودِ خودِ ‌من است حضور دارد. حضور من در داستانهای خودم به خاطرِ شخصی کردنِ داستان نیست، روشی است برای باورپذیری فراواقعیت‌هایی که در ساحتِ واقعگرای داستانها روی می‌دهد.

به عنوان نویسنده داستان کوتاه وضعیت داستان کوتاه امروز ایران را چطور ارزیابی می‌کنید؟
خیلی خوب. راستش وضعیت داستانِ کوتاه خیلی از رمان و فیلم‌مان بهتر است. سلیقه‌های متفاوتی واردش شده و از شرِ تسلطِ داستانهای آپارتمانی و استعاری خلاص شده. حالا باید سعی کند با خواننده‌هایش آشتی کند.

این آشتی چطور اتفاق می‌افتد؟
- مشکل اصلی ادبیات ایران این است که خواننده طبیعی ندارد. یعنی کتاب یا باید توسط نهادهای دولتی تولید و تبلیغ شود تا بفروشد یا جایزه بگیرد و نقدهای مفصل درباره آن نوشته شود تا خوانده شود. درواقع ادبیات ما بین نهاد دولت و دستگاه روشنفکری قطبی شده است. به همین خاطر اعتماد عمومی نسبت به آن وجود ندارد. خواننده طبیعی‌ای که نویسنده‌ای را دنبال می‌کند و کتابهایش را می‌خواند در این ادبیات نیست یا اگر هست طرفدار ادبیات عامه پسند است. ما به ادبیات مردم واری نیاز داریم که بدون پشتیبانی دولتی یا جایزه‌های روشنفکری خواننده اش را پیدا کند. گویا نسل جدید نویسنده‌ها لذت مخاطب از متن را درک کرده اند و وارسته از این دسته بندی‌ها دارند خواننده‌های خودشان را می‌سازند. این لذت جویی دوطرفه باب آشتی را در آینده حتماً بازخواهد کرد .

و به نظر شما مهمترین تفاوت بین نویسندگان داستان کوتاه ما با نویسندگان داستان کوتاه کشورهای دیگر در چیست؟
- واقعیت این است که داستان کوتاه‌نویسی در دنیا فقط در آمریکای شمالی معنی دارد. یعنی فقط آنجاست که آدمی با نوشتن داستانِ کوتاه زنده می‌ماند و فقط داستانِ کوتاه می‌نویسد. در اروپا و آمریکا و بقیه‌‌ دنیا، قالبِ ادبی، رمان و داستانِ بلند است،‌در آمریکای شمالی ظاهرا می‌شود داستان کوتاه نوشت و داستان کوتاه نویس ماند و از این راه زندگی کرد. در ایران هم مطابقِ بقیه‌ دنیا داستان کوتاه‌نویسی خیلی کارِ رسمی‌ای نیست. داستان کوتاه‌نویس‌های ما با رمانها و داستانهای بلندشان شناخته می‌شوند.
اینکه سطحِ کیفی داستانهای کوتاه ایرانی با بقیه‌‌ دنیا چه فرقی می‌کند را نمی‌دانم، یعنی اظهار نظرِ این‌جوری احتیاج به نمونه‌گیری و آمار و طبقه‌بندی و اینها دارد، اما قیاسی که بنا به خوانده‌هایم باشد این است که فرق‌مان در همان سفر رفتنِ نویسنده است. با اینکه کهن الگوی داستانهای ایرانی سفر است و بسیاری از بهترین داستانهای کهنِ ایرانی بعد از بار بستنِ شخصیت و بیرون رفتن از خانه و شهر و مملکتش شروع می‌‌شود؛ نویسنده‌‌ امروزِ ایرانی خیلی مشتاقِ دورشدن از خانه‌اش نیست. به خاطر همین تنوعِ‌ منظر و مضمون ندارد. خواننده‌ ایرانی خیلی مشتاق داستانهای نویسنده‌ ایرانی نیست، چون خیلی دور نمی‌بردش.گمان می‌کنم این روند اما در حالِ تغییر است اگر خواننده‌ها این تغییر را باور کنند و داستانِ کوتاه ایرانی بخوانند تصور نمی‌کنم اختلافِ زیادی بین نویسندگان ایرانی با نویسندگان باقی دنیا باشد.

http://qudsonline.ir/NSite/FullStory/News/?Id=99103



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, یادداشت, مقاله
رابطه حافظه و روایت در من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

کسب و کار پرسود
 رابطه حافظه و روایت در «من ژانت نیستم»

نویسنده: پویا رفویی

 

اگر قرار باشد در ارزیابی سطحی نگر و خام دستانه و در عین حال نه بی طرفانه – با اشرافی محدود و بسنده به بخشی از آثار در دسترس- نسبت حافظه و روایت را مستمسکی برای مواجهه ای انتقادی قرار دهیم، احتمالا«من ژانت نیستم»، مجموعه هفت داستان از محمد طلوعی، نمونه درخور تاملی خواهد بود. نخست اینکه اکثر داستان ها از نظر ساخت و شیوه روایت از سطح مطلوبی برخوردارند. دوم اینکه در هر هفت داستان، حافظه و فرآیند یادآوری، عامل تعیین کننده ای است. از اولین داستان، «پروانه» تا داستان آخر، «راه درخشان» روایت به نیت یادآوری مهم ترین استراتژی داستان نویس است. مسلما در داستان نویسی و سایر هنرهای روایی، حافظه و توسل به یادآوری امکان پذیر، مجاز و در مواردی ضروری است. اما روایت به نیت یادآوری، از سندرم های داستان نویسی چند ساله اخیر است. به عبارتی، داستان به شکل ظرفی تصور می شود که می توان به محض آمادگی آن را با محتوای حافظه انباشت. داستان «پروانه» با انتظار کشدار راوی برای تماس «مژده» موقعیتی را فراهم می آورد تا شرح ماوقع را با نظمی خطی و جز به جز دنبال کنیم. در«داریوش خیس» کاملابا مکانیسم حافظه به هیات فضایی خالی روبه رو هستیم. مهم تر آنکه زمان روایت با جلوه های زندگی نسل دهه شصتی ها در هم تنیده است. داستان «تنور محسن» با جمله ای در زمان مضارع آغاز می شود: «محسن خوابیده توی تختش و گریه می کند.» و نوید داستانی را می دهد که چندان به بازگفت خاطرات سپری شده نمی پردازد، ولی دو سطر بعد با جمله «این مال خیلی قبل است باید از اینجا تعریف کنم» دوباره با همان روال ثابت روبه رو می شویم. «تولد رضا دلدار نیک»، «من ژانت نیستم» و «راه درخشان» منهای «لیلاج بی اوغلو» داستان یکی به آخر مانده همگی مبتنی بر روایت حافظه-محور، شکل گرفته اند. ولی مکانیسم یادآوری در «لیلاج بی اوغلو» به نحو دیگری است که در ادامه به آن می پردازیم.
    گفتیم که نقل حافظه را می توان به یکی از سندرم های داستان نویسی جدید ایران تعبیر کرد. راوی در بدو روایت مخاطب را برای شنیدن شرح یادها و خاطرات خود تحریک می کند و در ادامه با احضار و فراهم آوردن جنبه هایی از زندگی سپری شده در دورانی معین جذابیت و کشش لازم برای تعقیب داستان را زمینه چینی می کند. اذعان باید کرد که در این شیوه، داستان های محمد طلوعی نمونه ای مثال زدنی محسوب می شود. اما از این نکته نباید غفلت کرد که داستان نویسی مدرن، میانه خوبی با این شیوه ندارد. داستان نویسی ایران نیز در دهه پیش – فارغ از قدرت و ضعف های خود- عنایتی به بازگویی مکنونات ذهنی نداشت. داستان، ظرف یک و نیم قرن گذشته، بیش از یادآوری حول محور خلق وضعیت هایی نضج می گیرد که در برخی موارد، نویسنده در مقایسه با راوی از اشراف و تسلط چندانی برخوردار نیست. اتفاقا این میل شدید و مهارنشدنی به یادآوری و نقل خاطره، که غالبا با تجربه نسلی دهه شصتی ها گره خورده است، خبر از دشواری ها و هراس های ناشی از شرایطی می دهد که آدم ها حس می کنند روزگارشان به سرآمده و تا وقت هست باید هرچه سریع تر روایتی دست و پا کرد. حال آنکه یکی از دلایل وجودی قصه در جهان مدرن، فراموشی و حتی صیانت از فراموشی است. در این نگره اخیر، داستان نویس با کلنجار بسیار می کوشد تا گذشته به شکل محتوای حافظه درنیاید. «حرف بزن حافظه» ناباکف نمونه ای از داستانی است که راوی برخلاف سایر آدم ها برای نقل کودکی و نوجوانی اش دچار مشکل است. پروست خود به تنهایی مظهر نوعی نویسنده ای است که به تداعی، یادآوری و هر حافظه خودمختار و نیت مند انسانی تشکیک وارد می کند. دست بر قضا داستان، عبارت از ماجرایی است که از دستبرد حافظه دور مانده است. ایده برگسونی حافظه که گونه ای ادراک محدود به ذهن تلقی می شد، در آغاز قرن بیستم منبع الهام داستان نویسان بسیاری شد. از این رو، حافظه بر خلاف اسمش نه فقط چیزی حفظ نمی کند، که در وضعیت هایی خاص، به دستکاری، حذف و سرکوب نیز می پردازد.
    آنتونیو نگری در مقاله ای با عنوان «در ستایش فراموشی رخداد»، از وضعیتی سخن می گوید که شروع دورانی تازه در ذهن شاهدان عصرپیشین، به شکل مجموعه ای از ناکامی و روزشمار شکست ها ظاهر می شود. نگری با استفاده از تعبیری اسپینوزایی «فراموشی مولد»، پرهیز از یادآوری را به مهم ترین و سخت ترین کنش مقاومت تعبیر می کند. از منظر دوران ها لزوما با برآورده شدن همه حسرت ها و آرزوها به پایان نمی رسند. درست در هنگامه دوران های تازه است که ذهن بر خلاف بدن، با یادآوری از لزوم مواجهه با شرایط تازه سرباز می زند. فراموشی مولد که مصادیق آن در داستان ها و رمان های معاصر به چشم می خورد، با خلق وضعیت های تازه سد راهی است برای به جریان درآمدن حافظه. نگری چنین استدلال می کند که با تسلیم رخداد به حافظه، رخداد، خصیصه ای روایی پیدا می کند و روایت طعمه مناسبی برای اعمال سلطه است. همیشه امکانات روایت سازی فاتحان و برندگان بیشتر از شکست خوردگان است. بر این منوال، رخداد به شکل روایت درمی آید، نام گذاری می شود، در ادامه طبقه بندی و قوام یافته به شکل یکی از اهرم های اعمال قدرت بر بدن ها در می آید. بنابراین فراموشی مولد، تلاش برای صیانت از وجه روایت ناپذیر و ناگفته رخداد در آستانه دوران های تازه است. در غیراین صورت شگفتی و تکینگی رخداد به محض تبدل آن به روایت، در دو قطب نوستالژی و فتیشیزم طیف بندی می شود. نوستالژی، مکانیسم «زیستن های بدون بودن» و فتیشیزم، در طرف دیگر مکانیسم «بودن های بدون زیستن» خواهد بود. فراموشی مولد را نباید با انفعال اشتباه گرفت. اتفاقا این یادآوری هیستریک است که شبه فعالیت را به جای امتداد رخداد جا می زند و در واقع با فراموشی مولد راه برای خلق وضعیت های تازه و امکان پذیری کنش باز می شود. هیچ عصری برای شروع پیدا کردن آنقدر صبر نمی کند تا حسرت ها و ناکامی های همه ساکنان عصر قبلی یک به یک برآورده شود.
    در نگاهی سطحی، خام دستانه و در عین حال نه بی طرفانه، روحیه حاکم بر اغلب راویان داستان های اخیر، حکایت از موجوداتی می کند که به جز یادآوری و بسته بندی محتواهای حافظه هیچ تاثیر دیگری ایجاد نمی کنند. هرچند نقد ادبی نیز از این مقوله مستثنا نیست. با این تفاوت که اگر مرکز ثقل فعالیت گسل های حافظه در عرصه داستان نویسی دهه 60 است، در نقد ادبی مرکز ثقل دهه 40 فرض می شود. خاطره داستان های دهه 60 با انگاره های نقد دهه 40، شاید در زمره مهم ترین ویژگی های ادبیات دوران ما باشد. هر قدر داستان نویسی تمایل بیشتری به فتیش هایی مثل اشیا، اتفاقات، برنامه های رسانه های جمعی، طرز لباس پوشیدن، غذاها و... پیدا می کند، نقد ادبی بیشتر پذیرای نوستالژی دهه 40 می شود. انتخاب این مرکز ثقل ها تصادفی و بی دلیل نیست، شرح دقیق و جامع آن در حوصله این نوشته نیست، ولی به همین بسنده می کنیم که وقتی رخداد جلوه نام ناپذیر و نشناختنی خود را بروز می دهد، حافظه-محوران به ناچار تطبیق قبل و بعد را مبنای کار خود قرار می دهند. بر این منوال نقد ادبی به گفتمانی ماقبل رخداد و داستان به گفتمانی پسارخدادی تحول پیدا می کند. ادبیات، با آفریدن وضعیت هایی سراسر برساخته و حتی جعلی امکان ولادت بدن ها، ادراک ها و احساس های تازه ای را فراهم می کند، که با تجربه آن اکنون به شکل تاریخی از منظر آینده درمی آید. آنچه قرار است داستان باشد یا داستان بشود، پیش از هر چیز خلق چیزی است که هیبت آن در حافظه نمی گنجد. به این ترتیب چه بسا موقعیتی فراهم آید که سخن خاموشان به جلوه درآید.
    داستان «لیلاج بی اوغلو»، همانطور که پیشتر نیز گفتیم تنها داستان مجموعه «من ژانت نیستم» است که از شیوه شایع انتقال محتوای حافظه تبعیت نمی کند. اتفاقات داستان در ترکیه به وقوع می پیوندد، راوی با بردهای پیاپی خود در تخته نرد، به کانون توجه حریفان و رقیبان مدعی تبدیل شده است. اما با هر بردی، زندگی سخت تر می شود تا جایی که به زندانی میزبان خود مبدل می شود. در جایی از داستان راوی تخته نرد را برای ترک های میزبان خود اختراع ایرانیان معرفی می کند و در ادامه تخته نرد و راوی طوری به هم پیوند می خورند که راوی به نیت باخت و نجات از وضعیت بغرنجی که در آن گرفتار شده، به میدان بازی وارد می شود.
    «لیلاج بی اوغلو»، در پس زمینه جهان قماربازان و تنش هایی که سیر داستان اقتضا می کند، برای راوی در حکم تنگناست. در اینجا نه نیازی به یادآوری است، نه با مرور وقایع کاری از پیش می رود. در واقع، تخته نرد با بردهای متوالی به شکل مخمصه ای درآمده که نه می توان برآن فایق آمد نه می توان نادیده اش گرفت. اما با استفاده از مجهول معاون یا با تکنیک مدد غیبی ناگهان سروکله «زن موکاهی» خانه روبه رو پیدا می شود و بحران راوی با بحرانی تازه تر- مراقبت از شیرخوارگان استانبول- ختم می شود. این فرآیند در داستان «راه درخشان» به نحو دیگری تکرار می شود. مطابق با سیر روایتی که می خوانیم، سطح حافظه راوی آنقدر وسعت می یابد که برای تداوم ماجرا مرده ها با زنده ها تن خود را معاوضه می کنند. «آدم زنده می تواند با شروط معین و عقد معین روحش را به کالبد مرده ای وارد کند و در ظاهر بمیرد. اما ایامی که شمارش باید در حین معاوضه جسم روشن شود، در کالبد جدید زندگی کند.». «راه درخشان» از جنبه ای مستقل از مناسبات حاکم بر داستان، می تواند استعاره ای از نفس داستان های حافظه-محور نیز محسوب شود. رابطه داستان نویس و راوی را در چنین معامله ای می توان بازنگری کرد. از ملزومات عقد معامله میان تن مرده و زنده، یکی هم این است که «روح معاوضه شده»، اصل مال و «حساب روزهای زندگی شده در کالبد جدید» فرع مال به حساب می آید. آرش در«راه درخشان» موجودی است که زندگی اش دونیم شده و از قرار در هیات مرده شور، با راوی مرده به معاوضه/معامله روح هایشان می پردازند. به عبارتی آنکه زندگی اش نیمی از یک زندگی بیش نبوده، تن خود را به کسی می بخشد که برای نقل خاطره سفرش (به اصفهان) یک زندگی نیز برایش کفایت نمی کرده است. البته این قاعده را می توان تعمیم داد و به این نتیجه رسید که زندگان گرفتار در زندگی ناتمام، بهترین کاری که می توانند بکنند این است که روح و حیات خود–آخرین چیزهایی را که دارند- به مردگان تفویض کنند تا آنها با طیب خاطر خاطره سفر خود را برای ما نقل کنند. نتیجتا زندگان خریداران مرده اند و زندگان فروشندگان زنده. انگار که سودای داستان، کسب و کار پرسود مردگان پرحرف و زندگان ساکت باشد.
    *اثری از خوان میرو

 

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2658837    



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, مقاله
گفت و گوی بهار با من راجع به نوشتن
۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

 

  • گفت‌وگو با محمد طلوعی، داستان‌نویس
  • نوشتن مثل نجاری
  • ادبیات (8) / ثمین نبی‌پور

  • محمد طلوعی، داستان می‌نویسد و داستان چاپ می‌کند. سال‌هاست وبلاگ می‌نویسد. کارگاه داستان‌نویسی دارد. رمان نوشته، شعر منتشر کرده، داستان ‌کوتاهش تازه چاپ شده، جایزه گرفته، اما می‌گوید جایزه دغدغه نوشتنش نیست. برخلاف خیلی از آن‌هایی که دستی بر آتش نوشتن دارند، معتقد است نوشتن، تمرین است و تمرین و تمرین. شاید این نکته برای آن‌هایی که تازه دست به نوشتن بردند، چراغ راهشان باشد.
    شما در انواع و اقسام قالب‌ها می‌نویسید. چه تلقی‌ای از نویسنده بودن و نوشتن دارید؟
    اعتقادم این است که نوشتن کاری مهارتی و متکی بر تکرار است. با تمرین و تکرار است که در نوشتن خوب می‌شوی. برعکس تصور بیشتر آدم‌ها که فکر می‌کنند نوشتن ذوق و استعداد می‌خواهد. از شعر که بگذریم، خصوصا نوشتن داستان به ذخیره واژگان نویسنده و احضار واژه‌ها در لحظه نیاز بستگی دارد. شاید هم به همین دلیل است که در ادبیات، نویسنده 40‌ساله، نویسنده جوان است. به‌نظرم کسی با 10، 15‌سال نویسندگی، نویسنده نمی‌شود. بنابراین خوشحالم که ورزشکار حرفه‌ای مثلا فوتبالیست نیستم که به افسردگی بازنشستگی بعد از اتمام دوره فعالیت حرفه‌ای دچار شوم. نویسنده تازه در30، 40سالگی نویسنده می‌شود. به‌جز نوابغ که آن‌ها هم در قرن بیستم، اغلب محصول قرن نوزدهم بودند، نویسنده جوان به آن معنا که در ورزش حرفه‌ای یا دیگر مشاغل وجود دارد، در ادبیات نیست.
    هم فیلمنامه نوشتید و هم نمایش‌نامه. در چه سطحی؟
    نمایش‌نامه چندتایی نوشتم که در جشنواره تئاتر فجر هم اجرا شده، یعنی در بالاترین سطح بررسی، اما نه بالاترین سطح حرفه‌ای. برای کار حرفه‌ای و اجرا باید کارگردانی داشته باشید که بهتان ایمان داشته باشد. فیلمنامه‌هایم هم چندتایی فیلم شده‌اند. البته خودم را فیلمنامه‌نویس نمی‌دانم به این معنا که از این راه پول درمی‌آورم.
    پس برمی‌گردیم به همان بحثی که گفتید نویسندگی تمرین و تکرار است.
    دقیقا، مثل نجاری که یک نفر ممکن است ماهرترین نجار باشد پس چه احتیاجی دارد سر کلاس برود و انواع چوب و ویژگی‌هایش را یاد بگیرد. استفاده به‌موقع از واژه‌ها و دایره واژگانی، ترکیب واژگان و ابزارهایی که در کلمه‌سازی هست، در همه نویسندگان یکسان نیست و ربط چندانی هم به سواد و سلیقه ندارد. نویسندگی هم مثل نجاری یک کار مهارتی‌ است. بنابراین به نظر من نویسندگی ترکیب صحیح و سالم دو مهارت است: اول داشتن تعداد زیادی واژه، خواندن، ممارست و تجربه که در زمان به‌وجود می‌آید و دوم، احضار به‌موقع کلمات.
    شاید این اتفاقی‌ است که در من ژانت نیستم برای شما افتاده؛ استفاده از واژه‌ها و تجربه‌ها و گذر زمان البته. این را هم بگویم که به‌نظر من ژانت یک مجموعه‌داستان عادی نیست؛ تقریبا تمام داستان‌های کتاب به‌هم مربوطند و یک‌جا تمام نمی‌شوند.
    این مدل نوشتن تبدیل به تجربه خیلی از نویسنده‌ها شده و چیز جدیدی نیست. سلینجر این کار را کرده. گابریل گارسیا مارکز هم در کتاب توفان بزرگ، شخصیت‌ها را می‌پردازد و همه را به رمان صد سال تنهایی می‌برد. جهانی که شخصیت‌ها و آدم‌هایش تکرار می‌شوند یا مکان‌هایی که تکرار می‌شوند در مجموعه‌داستان‌های پیوسته فراوانند.
    من ژانت نیستم برایم مثل آلبوم عکس بود. علاوه بر دیالوگ‌نویسی خوب و نگاه خاص، انگار تصویر جلویم گذاشته بودید از هر داستان و هر شخصیت. دارم فکر می‌کنم چرا چنین برداشتی در ذهنت شکل گرفته.
  •  احتمالا فیلمنامه‌ نوشتنِ من ناخودآگاه تاثیرش را گذاشته. در فیلمنامه برای همه می‌نویسم، نه فقط کارگردان؛ برای بازیگر و طراح صحنه و طراح لباس و نورپرداز و فیلمبردار و بقیه. اما در داستان، من فقط برای خودم می‌نویسم و فکر نمی‌کنم خواننده چه برداشتی کرده. اما به‌هر‌حال، روابط بین رسانه‌ای یا Inter-Media خصوصا بین سینما و ادبیات وجود دارد. ادبیات درونیات و فضای بیرونی شخصیت‌ها را یک‌جا با هم توضیح می‌دهد. سینما اما به‌خاطر محدودیت‌هایش تقریبا امکان ندارد بتواند به همه جوانب با هم بپردازد.
    درباره مجموعه‌داستان به‌طور خاص دو نظر وجود دارد: یا کتاب‌خوان‌ها دوستش دارند یا از آن فراری‌اند. من ژانت نیستم استثنا است از این نظر؟
    چون مجموعه‌داستان به‌هم‌پیوسته است. با خواندنش انگار رمان خواندید. ایرانی‌ها ذاتا روحیه فرجام‌خواهی دارند و می‌خواهند بدانند آخر داستان چه بلایی سر شخصیت‌ها می‌آید. شاید به‌همین دلیل است که آنچه قبل از انقلاب، فیلم‌فارسی بوده، امروز وارد ادبیات ما شده. جالب این‌که قواعد فیلم‌فارسی هم وارد ادبیات امروز ما شده.
    حالا که بحث ارتباط سینما و ادبیات شد، به‌نظرم رسید که امروز خیلی از نویسنده‌ها می‌نویسند به این امید که روزی کتابشان بشود فیلمنامه اقتباسی؛ اتفاقی که اخیرا آن‌قدر تکراری شده که انگار دارد صنعتی مستقل می‌شود.
    در خارج از ایران، آژانس‌ها و مدیران برنامه‌های نویسنده‌ها خیلی به این موضوع فکر می‌کنند. این‌قدر این تاثیر مهم است که گاهی ممکن است به نویسنده‌ای بگویند برای جذابیت بیشتر فیلمنامه احتمالی کتابش، شخصیت داستان را تغییر دهد. اما در ایران، این ماجرا برای ما نویسنده‌ها بیشتر شبیه شوخی‌ است. به‌خاطر ماجرای فروش رایت فیلمنامه به استودیوهای فیلمسازی که در خارج از ایران مطرح است، اصلا به مخیله ما هم نمی‌گنجد. خیلی‌ها نوشته‌هایی را پیش من می‌آورند و از من می‌خواهند فیلمنامه اقتباسی بنویسم. سینما و ادبیات برای من ماجرای عشق و نفرت است.
    فرقش با نوشتن داستان چیست؟
    فرقش این است که فیلمنامه برای خوانده‌شدن نوشته نمی‌شود. برای فیلم شدن نوشته می‌شود. فرق دیگرش این است که در داستان‌نویسی، نویسنده مجبور نیست به جای خواننده‌اش هم فکر کند و خودش را جای او بگذارد. فیلمنامه‌نویس اما باید به جای همه از بازیگر و کارگردان گرفته تا بقیه فکر کند. به نظر من، فیلمنامه‌نویسی به ادبیات ربطی ندارد و بیشتر، شامورتی‌بازی است.
    یک نگاهی به فهرست فیلم‌های ساخته‌شده که بیندازیم، می‌بینیم خیلی‌هاشان اقتباسی‌اند‌ و فیلمنامه اورجینال روزبه‌روز کمتر و کم‌رنگ‌تر می‌شود.
    در خارج از ایران، که خیلی چنین است. حتی الیور استون فیلم آخرش Savagers یا وحشی‌ها را از روی رمانی ساخته که دو سال پیش منتشر شده بود. البته به‌نظر من، این ارتباط ادبیات و سینما و فیلمنامه‌های اقتباسی در نهایت می‌تواند رونق اقتصادی هر دو را به‌دنبال بیاورد. خیلی‌ها که فیلمی را می‌بینند، می‌خواهند کتابش را هم بخوانند. اصلا عار نیست که فیلمی باعث فروش کتابش شود. شاید این اتفاق راه‌حل خوبی باشد.
    قبول دارید که صرفا خوبی و بدی کتاب باعث دیده شدن و نشدنش نمی‌شود؟
    قبول دارم. در ایران آژانس ادبی فعالی نداریم و به اصطلاح، برای کتاب کار خاصی نمی‌کنند. کتاب را تبلیغ نمی‌کنند. کتاب را به چشم خواننده نمی‌رسانند. همه چیز مثل دومینو است. وقتی کتابی دیده نشود، نویسنده مجبور می‌شود خودش برای کتابش داد بزند و شلوغ کند و هرکی بلندتر داد بزند، برنده است. در مواردی هم نویسنده‌ها چیزهایی درباره کتابشان می‌گویند که واقعیت ندارد. در همه جای دنیا این کار دروغ گفتن است. بعضی نویسنده‌ها دغدغه‌شان جایزه است به مخاطب فکر نمی‌کنند. الان اما خیلی‌ها ناراحتند که کتابشان نمی‌فروشد و دیده نمی‌شود.
    بنابراین گه‌گاه این خواننده نداشتن و دیده نشدن نتیجه انتخاب خود نویسنده است؛ نوشتن برای خودش یا مخاطب.
    خیلی از نویسنده‌های ما دل‌شکسته می‌شوند از این‌که کتابشان خوانده و دیده نمی‌شود. این دل‌شکستگی نسلی از نویسندگان ما را نابود کرده. الان برای نویسنده، تعداد خواننده‌هایش مهم است. زمانی بود که جایزه برای نویسنده‌ها مهم بود. خوشبختانه، امروز دیگر این برهه گذشته و رفته.

 http://www.baharnewspaper.com/News/91/10/17/2749.html



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, یادداشت

نقد فرزانه دوستی روی کتاب من ژانت نیستم در کتاب ماه ادبیات

داستان‌های «من ژانت نیستم» از وجهی دیگر هم بازنمون مفهوم تمامیت خانه‌اند: خانه به‌مثابه وجودی عمودی. باشلار می‌نویسد خانه یکی از نیازهای خودآگاه عمودی ماست و این عمودیت، با دوقطبی بودنِ زیرزمین و اتاق زیرشیروانی تضمین می‌شود. دوقطبیت سقف/زیرزمین علاوه بر کارکردهای فضایی و تقابل‌های استعاری روشنی/تاریکی، آشکار/پنهان، منطق/تخیل فضایی واقعا عمودی می‌سازد و رویاپرداز در حرکت از خاطرات تاریک و گنگ زیرزمین خانه به محل سکونت خرد و آگاهی در طبقات بالاتر می‌رسد. باشلار با نقل قول از یونگ این‌ مفهوم را به بهترین شکل بیان می‌کند: «در اتاق زیرشیروانی، هراس‌ها به آسانی به منطق درمی‌آیند، حال آنکه هراس‌های زیرزمین حتا برای انسانی شجاع‌تر از انسان یونگ «منطق‌گرایی» سرعت عمل و وضوح کمتری دارد و قطعیت ندارد. در اتاق زیرشیروانی، تجارت در روز می‌تواند ترس‌های شبانه را نابود کند. در زیرزمین، تاریکی بر روز و شب حاکم است و حتا آن‌هنگام که شمع روشنی در دست داریم، سایه‌های رقصنده بر دیوارهای تاریک را می‌بینیم» (باشلار،60). باشلار این ساختار عمودی را محل پیوند روان‌شناسی و پدیدارشناسی می‌داند.


http://www.farzanehdoosti.com/news.php?lang=fa&id=224



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, مقاله
یادداشت تیمور اقامحمدی روی من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۸/۱٠ ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
یک پیش‌نهاد جدی برای مخاطبان حرفه‌ای داستان
 

من ژانت نیستم، محمد طلوعی

مجموعه داستان "من ژانت نیستم" نوشته‌ی محمد طلوعی، نشر افق، ۱۳۹۰، کتابی است برای یک دهه داستان‌نویسی. در همه‌ی این سال‌هایی که داستان خوانده و نوشته‌ام، هیچ کتابی از نویسندگان جوان و نوگرا به قدر این اثر، مرا سر ذوق نیاورد. با این‌که در مسافرت بودم و سرم شلوغ تا نیمه‌های شب، تا آخرین برگش را خواندم.
دلایل زیادی برای ادعای خود دارم و دارم یادداشت‌هایم را مرتب می‌کنم تا نقدی در خور بر این کتاب آمده کنم.

و این‌که "من ژانت نیستم"، جزو انگشت‌شمار کتاب‌هایی است که به جوایز ملی و بین‌المللی اعتبار خواهد بخشید، به یقین.
هر چه خوبی است نثار زحمات نویسنده اش.

 http://estekanetalkh.blogfa.com/1391/08



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم
مصاحبه محسن حکیم معانی با من در رادیو ایران صدا
۱۳٩۱/۸/٢ ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

فایل صوتی مصاحبه ی مفصل محسن حکیم معانی عزیز با من روی کتاب "من ژانت نیستم" در رادیو ایران صدا

با مهمانی محمود حسینی زاد عزیز

http://www.iranseda.ir/player/?g=1021019



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم
یادداشت مهری بهرامی روی من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۸/۱ ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من ژانت نیستم “مجموعه داستان نود صفحه‌ای‌ست که انتشارات افق در سال۱۳۹۰ درتعداد  ۲۰۰۰ نسخه به چاپ رسانده‌است. این مجموعه داستان، شامل هفت داستان کوتاه است، نوشته محمد طلوعی نویسنده جوانی که داستان را به خوبی می‌شناسد و تجربیاتی بی نظیر را (با توجه به تاریخ تولدش” ۱۳۵۸″) در داستان‌ها به تصویر می‌کشد. او قادر است در جاهایی مخاطب را میخکوب کند .

ویژگی خاص اثر را باید نثر روان وصیقلی شده داستانها دانست .لحن مناسب با هر راوی و روایت ،خواننده را ماهرانه به درون هر داستان کشیده وباعث پیشبرد جریان داستانی می‎شود .این نثر و لحن یکدست، بنا برنیاز هر روایت ، تا انتها و بسته شدن داستان حفظ می‌شود. نویسنده، هوشمندانه جزئیات را به کار می‌گیرد وبا چاشنی به اندازه نیاز هر داستان، بدون گسترش وعاری از اضافات، داستان را به سرانجام می‌رساند .در کلیت اثر آن‌چه حفظ می‌شود پویایی داستان‌ها با راویان متفاوت است که ریتم متعادل خود را همواره حفظ می‌کند.

” پروانه” اولین داستان این مجموعه است. واگویه‌های راوی(هنرمند)ی است با دغدغه‌های فکری خاص او. طرح این داستان هرچند بکر نیست اما باید توجه داشت، طرح دراولویت نیاز داستان نیست. آنچه داستان اصلی‌ست، شخصیت است ونگرش او به اتفاق داستانی. زبان و نثر یکدست ،حرکت‌های رفت و برگشتی به قبل و بعد از اتفاق داستانی نرم و روان پیش می‌رود وداستان را پویا و زنده تا انتها نگه می‌دارد. نمادین شدن پروانه و پیله ، کندوکاو مخاطب را درمحوری کردن شخصیت راوی برمی‌انگیزد، هر چند باز به نظر کلیشه می‌آید.

“داریوش خیس”داستان دوم این مجموعه ،داستانی با زیر لایه های عمیق .هرچند داستان در سطح وسیع به نظر نمی‌رسد، اما به شدت درگیر کننده است .( نقد کامل داستان درسایت )

“نصف تنور محسن” داستان سوم مجموعه، داستان طرح و توطئه، مجهول گذاشتن ماجرای اصلی و به این واسطه ایجاد تعلیق ،اوج و گره‌گشایی می‌کند. لحن راوی به لحن محسن( شخصیت داستان) نزدیک است. قوت داستان در توطئه‌ها و دور زدن آدم‌ها است که مدام تکرار می‌شود. این داستان گرچه در سطح گسترش می‌یابد، اما آنچنان به قصه پای بند است که شخصیت‌ها تشخص پیدا نمی‌کنند. مثال؛ شخصیت یک معتاد وصبوری‌هایش بعد از ترک مواد اغراق‌آمیز است. راوی زیبا و روان روایت می‌کند با اوج و فرودهای به موقع.

“تولد رضا دلدارنیک” داستان چهارم مجموعه، داستانی متوازن، بالانس شده با شروع عالی. گذر خوب و استفاده بهینه از پاساژهای مناسب برای رفتن به گذشته (مثل دیزالوسینمایی)، استفاده عالی از موتیف‌ها، پیوند عناصر، چیدمان شخصیت‌های داستانی با استخوان‌بندی محکم. داستان، ایثار مادر را مجهول می‌گذارد اما به موقع و بدون بار اضافی. داستانی کامل که همه چیز در خود داستان پاسخ داده می‌شود.( هارمونی زیبای “ژ” در  ژور، ژاله، مژده در سراسر داستان زیباست.)

“من ژانت نیستم”داستان پنجم مجموعه، داستان یک تمنا، هویت و گم گشتگی  است. داستان از مجموعه تضادهای درونی و فضاهای متضاد، آدم‌های متفاوت حرف می‌زند. آدم‌های متفاوت  از نسل‌های گوناگون و تمناهایشان وارد داستان می‌شوند. مرزها ،مکان‌ها و آدم‌ها متغیر و گذرا هستنند . استفاده خوب از تقابل جنگ و هویت ،خیال و واقعیت  و…ویژگی خاص اثر است.نظر گاه راوی ، منحصر به فرد و دلپذیر مخاطب را با خود تا انتها می‌برد.

“لیلاج بی اوغلو “داستان ششم مجموعه، داستان روایت در روایتی فراتر و بازی در بازی است. جهان داستانی که برصفحه‌ی نرد می‌گذرد، تقابل دو دنیای تقدیر و بازی را به تصویر می‌کشد. داستان، پیچش‌های خاص خود را دارد. شخصیت‌های زیاد، اسامی نامتعارف و خاص اقلیم داستان، فضاهای ناشناس و حتی بازی خاص (نرد) بار سنگینی بر داستان می‌شوند. نیاز داستان به ارجاعات درون متن برای تحلیل همه نشانه‌ها و ناشناخته‌ها، داستان را گیج می‌کند. پتانسیل فراوان موجود در داستان، قابل درک و چینش کامل نمی‌شود. اما در این که نویسنده (محمد طلوعی ) رندانه با این داستان خواسته بگوید از پس هر کاری برمی‌آید برای اهل دلش، شکی نیست !!

“راه درخشان” داستان هفتم مجموعه، تلفیقی از رئال و سورئال. راوی از موقعیت رئال، داستان را شروع می‌کند، این روند بین دنیای مردگان و زندگان خوب طی نمی‌شود. فاصله‌ها و پاساژها کامل نیستنند. ضعف داستان، استفاده از اضافاتی چون کتاب و اعداد وارقام است که انگار نویسنده ناگزیر به آن‌ها متوسل شده است. آرش و دوتا بودنش، پتانسیل عالی داستان است اما در مرز مالیخولیای راوی تصنعی می‌شود و به تمامی استفاده نمی‌شود. ولی باید اعتراف کرد که محمد طلوعی داستان را با تمام ضعف‌هایش در انتها خوب جمع می‌کند.

http://balkon.ir/weblog/?p=964



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, یادداشت
معرفی امیرحسین یزدان بد/ "من ژانت نیستم" در شبکه ی صدای آشنا
۱۳٩۱/٧/۳٠ ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

پادکست بخشی از داستان "داریوش خیس" با صدای امیرحسین عزیز و معرفی مجموعه داستان "من ژانت نیستم"  از دقیقه ی 41 به بعد

 http://www.sedayeashna.ir/sections.php?section=podcast&do=podcast&id=14088



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم
مقاوله ی ادبیات و سینما
۱۳٩۱/٧/٥ ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

محمد طلوعی در گفت‌وگو با هنرآنلاین
سینما به تکنسین‌ها بها می‌دهد نه به خالقان

 

یک داستان‌نویس و فیلمنامه‌نویس معتقد است، سینما به تکنسین‌ها بیشتر بها می‌دهد تا به خالقان و نویسنده در سینما، ارزش و جایگاه چندانی ندارد.

محمد طلوعی که پیشتر رمان ˝قربانی باد موافق˝ و مجموعه داستان ˝من ژانت نیستم˝ را روانه بازار کتاب کرده بود، به طور همزمان رمان ˝آناتومی افسردگی˝ و مجموعه داستان ˝کتاب پدر˝ را منتشر می کند.

طلوعی در گفت‌وگو با هنر آنلاین عنوان کرد: "کتاب پدر" یک مجموعه به هم پیوسته با شخصیت های ثابت است که به موضوع هویت می پردازد. پدر، شخصیت اصلی این مجموعه است. داستان ها در بستر تاریخی اتفاق می افتد و داستان های نسل خودمان است از دهه 60 تا امروز. موضوع اصلی این مجموعه داستان درباره هویت سازی در نسل های امروزی و تلاش های یک انسان برای ساختن و شناختن هویت خود است.

طلوعی گفت: "کتاب پدر" از سوی انتشارات افق منتشر خواهد شد. این مجموعه داستان به هم پیوسته؛ دارای شش داستان کوتاه با عناوین" نجات پسردایی، کولی، دختر دایی فرنگیس،مسواک بی موقع، تابستان 63، MADE IN DENMARK و انگشترالماس" است شیوه روایت داستان های این مجموعه اول شخص "پدر" است و در شیوه روایتم سعی کرده ام که از اول شخص فاصله بگیرم و  داستان ها را به سمت سوم شخص سوق دهم.

وی ادامه داد: این داستان‌ها تم مشترک دارند و قهرمان آنها خودم هستم، ولی قصه‌ها حول شخصیت پدرم شکل می‌گیرد. فکر می‌کنم این مجموعه 120 صفحه ای تا نمایشگاه کتاب سال آینده عرضه شود.

طلوعی درباره دومین رمانش که آن را برای انتشار به نشر افق سپرده است، گفت: "آناتومی افسردگی" یک رمان شهری مدرن و امروزی است که به افسردگی نسل جوان در زندگی شهری می‌پردازد. داستان حول سه شخصیت اصلی شکل می گیرد و سه بخش دارد که هر بخش به یکی از این شخصیت‌ها اختصاص پیدا کرده است.

وی افزود: یک پسر و دختر جوان و یک مرد پیر شخصیت های اصلی این رمان را تشکیل می دهند. پیرمردی از خارج به ایران بازگشته تا در وطن خودش بمیرد و دختر و پسر جوانی که شرایط لازم برای زندگی کردن را ندارند و برای زندگی کردن راه های متعددی را انتخاب می کنند.

به گفته طلوعی تفاوت رمان "آناتومی افسردگی" با "قربانی باد موافق" در این است که رمان "قربانی باد موافق" یک رمان تاریخی است اما "آناتومی افسردگی" درباره اتفاقات امروز است و حتی شخصیت پیرمرد هم بسیار مدرن و امروزی است و اصلا در گذشته و دنیای نوستالوژی سیر نمی کند و پیوسته در حال چت و اسکایپ کردن با نوه هایش است. این کتاب 200 صفحه ای قرار است از سوی نشر افق منتشر شود.

این نویسنده درباره همکاری دیگری که با افق دارد، گفت: مسئولیت داستان‌های یک مجموعه به نام "داستان شهر" را برعهده دارم که جلد نخست آن با نام "داستان اصفهان" با آثاری از اصغر عبداللهی، علی خدایی، کیهان خانجانی، آرش صادق‌بیگی و من به نمایشگاه کتاب سال 91 می‌رسد.

طلوعی اضافه کرد: همچنین کتاب «داستان رشت» با آثاری از دیگر نویسندگان کشورمان سال آینده برای دریافت مجوز به ارشاد فرستاده می‌شود. نویسندگان داستان‌های هر شهر لزوما اهل آن شهر نیستند، ولی اتمسفر داستان‌ها به گونه‌ای است که به همان شهرها مرتبط است.نکته اصلی در این داستان ها این است که لوکیشن این شهرها محور داستان است و براین اساس این داستان در لوکیشنی خارج از این شهر نمی تواند اتفاق بیفتد. درواقع داستان ها با شهر رابطه جدا نشدنی دارند.

وی افزود: درحال حاضر مشغول گردآوری داستان های تهران هستم اما هنوز این مجموعه کامل نشده است. مجموعه داستان های شهر دربرگیرنده داستان های هفت شهر اصفهان، رشت، تهران، مشهد، شیرزا، آبادان، تبریز است.

وی درباره کارهای ترجمه‌اش گفت: دو مجموعه داستان "خانه‌های کنار دریا" و "مثلثات عشق" از جان چیور را به انتشارات نیک داده‌ام که هنوز مجوز نگرفته است. مجموعه شعر "بقیه را به اهل هادس می‌گویم" در برگیرنده شعرهای جان کاوافی است که این شعرها را به همراهی فرزانه دوستی ترجمه کرده ام، این کتاب از سوی انتشارات رخداد نو منتشر خواهد شد.


این نویسنده که هم داستان کوتاه می نویسد وهم رمان ترجیح می دهد بیشتر داستان کوتاه بنویسد. او می گوید: من داستان کوتاه را بیشتر می پسندم؛ برای همین سعی می کنم که رمان را به بخش های کوچک تری تقسیم کنم. به نظرم نگاه داشتن پیوستگی ذهنی در یک رمان کار بسیار دشواری است. حتی اگر خط قصه را بشود نگاه داشت، نگاه داشتنِ حس کار، دشوار است. بنابراین سعی می کنم یک رمان را به واحدهای کوچکتری تقسیم کنم که که لااقل از لحاظ حسی پیوسته باشد.

وی ادامه داد: البته من داستان های کوتاهم را نیز مثل رمان در یک مدت زمان طولانی می نویسم و به عنوان مثال در طول یک سال بیشتر روی یک داستان کوتاه کار می کنم واین باعث می شود که داستان کوتاهی که می نویسم وسیع باشد؛ یعنی هر اطلاعاتی که به داستان مربوط است و در دنیای ذهنی من به داستان وصل است به دنیای داستان نیز وصل شود.

طلوعی که دانش آموخته سینماست و تاکنون چندین فیلمنامه نیز به رشته تحریر درآورده است درباره نوشتن برای سینما می گوید: به نظر من نوشتن برای سینما در ایران کار بسیارسطح پایینی است و یک نویسنده به عنوان خالق، اصلا ارج و قربی ندارد و حتی پولی که بابت این کار دریافت می کند از دریافتی یک کارگر صحنه کمتر است. اما چون درآمد نوشتن برای سینما بیشتر از درآمد نوشتن برای ادبیات است، نویسنده به این سمت گرایش پیدا می کنند.

به گفته این نویسنده این موضوع تنها در سینمای ایران صدق نمی کند و نویسنده هایی که با سینمای هالیوود همکاری می کنند نیز، همین حس را دارند. اصولا سینما به تکنیسن ها بیشتر بها می دهد تا خالقان.

به زودی کارگاه داستان نویسی خلاق این نویسنده در خانه هنر سنجاقک برگزار خواهد شد. به گفته طلوعی او در این دوره کار کردن حواس در نوشتن، زمان‌پذیری، مکان‌پذیری، ایجاد تنوع زیستی، تجربه انکاری، انباشتگی تصویری داستان و ... را تدریس می کند.

محمد طلوعی متولد ۱۳۵۸ رشت است. او دانش آموختهٔ سینما ازدانشگاه سوره و ادبیات نمایشی از پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. او نخستین مجموعه شعر خود را با عنوان "خاطرات بندباز" را در ۱۳۸۲ منتشر کرد. نخستین رمان او، "قربانی باد موافق" در سال ۱۳۸۶ منتشروبرندهٔ پنجمین جایزه ادبی "واو" و همچنین نامزد هشتمین جایزه کتاب سال شهید حبیب غنی‌پورشد.
از طلوعی تاکنون مجموعه شعر"خاطرات بندباز"، رمان "قربانی باد موافق"، مجموعه داستان "من ژانت نیستم"، ترجمه "ارفه" نوشته تدهیوز ترجمهٔ مشترک با آزاده شاهمیری، "تئاتربودگی"- مجموعه مقالاتی درباره چیستی تئاتر- ترجمه مشترک با فرزانه دوستی ،''موبی دیک'' تلخیص فارسی رمان هرمان ملویل منتشر شده است. او تالیف چندین نمایشنامه و فیلمنامه را نیز در کارنامه کاری خود دارد.



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم
http://etemadnewspaper.ir/Released/91-06-13/219.htm
 
درونیات خواننده را هدف می‏گیرم
 


احمد پورامینی

محمد طلوعی که در سال 82 مجموعه شعر «خاطرات بندباز» را منتشر کرده بود، در سال 86 با رمان «قربانی باد موافق» پا به عرصه‏ داستان‏نویسی گذاشت. وی در حوزه‏ ترجمه‏ آثار نمایشی هم فعال بوده، فیلمنامه‏نویسی و داستان‏نویسی تدریس می‌کند و دبیر بخش روایت‏های داستانی مجله‏ داستان همشهری است. آخرین اثر او، مجموعه داستان «من ژانت نیستم»، سال گذشته از سوی نشر افق منتشر شد. درباره‏ این کتاب با وی به گفت‌وگو نشستیم.

اولین چیزی که در مجموعه داستان شما جلب‌توجه می‌کند، پیوندی‏ است که این هفت داستان با هم دارند و مجموعه رفتارها و کنش‏های راوی مشترک داستان‌ها تصویر جامعی از جهان درونی و بیرونی وی به دست می‌دهد، گرچه در عین‏حال مستقل از هم نیز خوانده می‏شوند. اینها محصول دوره‏ خاصی از زندگی شخصی یا حرفه‏یی شما هستند؟

این مجموعه در زمانی طولانی نوشته شده، مثلا داستانی از سال 80 هم در آن هست. برخی را قبل از اینکه رمانم را چاپ کنم نوشته‌ام. معمولا چند مجموعه و رمان را با هم می‌نویسم. به این صورت خودم را از تکرار کردن خود حفظ می‌کنم و معمولا برای اینکه بدانم چه می‌نویسم، خط مشترکی را برای داستان‌ها در ذهنم ترسیم می‌کنم. مثلا با خودم قرار می‌گذارم. این داستان‌ها در مکان مشترکی اتفاق بیفتند، تم یا راوی مشترکی داشته باشند یا راجع به آدم خاصی باشند. مثلا چند سال است داستان‌هایی می‌نویسم که در کشورهای اطراف اتفاق می‌افتند و اسمش را پیش خودم گذاشته‌ام همسایه‌ها.

بهتر نبود اسمی برای مجموعه انتخاب می‏شد که این پیوستگی را بازتاب می‏داد؟ دست‏کم اسمی که با وضعیت راوی داستان‌ها مرتبط باشد که شخصیت محوری‏ است. عبارت «من ژانت نیستم» را به نوعی می‏توان از زبان دختر غریبه در همین داستان فرض کرد.

سنت اسم‏گذاری روی مجموعه‌ها را رعایت کردم، اسم یکی از داستان‌ها را گذاشتم روی مجموعه. راستش خودم می‌خواستم اسم دیگری بگذارم ولی با ویراستارم مشورت کردم و این اسم را گذاشتم. به نظرم اعجابی در این اسم هست و شاید همان پیوستگی را القا می‌کند، البته به این فکر نکرده بودم که اسم مجموعه باید از دهان چه کسی در بیاید. دفعه بعد حتما فکرش را می‌کنم.

آنچه به لحاظ ساختاری جلب‌توجه می‌کند، طرح‌های نسبتا مشابهی ا‏ست که داستان‌ها دارند. هر یک از موقعیتی واقعی شروع می‏شود که برای شروع داستان کوتاه مناسب می‏نمایند. اینها آغازی می‏شوند که راوی در گذشته‌ها کنکاش کند و در جهان ذهنی خود خواننده را به این سو و آن سو بلغزاند. قصد قیاس ندارم و با تسامح نام بورخس را می‏برم. حتی می‏خواهم قدمی فراتر بگذارم و بگویم تخیل‏پردازی در این داستان‌ها هم نقطه‏ شروع‏شان واقعیت است.

شبیه بورخس بودن برای من خیلی خوب است، حتی اینکه خیلی دور و به تسامح کسی را یاد بورخس بیندازم، اما راستش فکر می‌کنم بیشتر تحت تاثیر جان چیور باشم. ماکسیمالیسم ذهنی چیور را دارم. حتی پیوند زندگی روزمره با تخیل را از او گرفته‌ام ولی قبول ندارم طرح‌ها مشابهند یا همه‌شان از یک موقعیت واقعی به خیال و گذشته می‌رسند، بعضی‌شان دقیقا الگویی عکس این دارند.

هر چه هست، اتفاقا کمک کرده به یکدست شدن داستان‌ها و اصلا تکراری نیست. مجموعه‌هایی سراغ داریم که حداقل چند داستان‏شان تکرار یکدیگرند و فقط اسامی آدم‏ها و فضاها عوض می‏شوند و تا نیمه نرسیده ملال‌آور می‏شوند. ولی اینجا هر چه جلوتر می‏رویم، راوی شما حرف برای گفتن دارد و ابعاد مختلفی از ذهنیت و شخصیت خود را روایت و برملا می‌کند.

روایت اول شخص را برای همین دوست دارم چون می‌تواند بین عینیات و ذهنیات بلغزد. دوست دارم شخصیتم بتواند راجع به همه کائنات حرف بزند. مثل خودمان که به‏موقع هم پزشکیم، هم به بقیه توصیه‌های عاطفی می‌کنیم، هم می‌گوییم کی باید دلار خرید و فروخت. آدم امروزی آدم همه‌چیزدان چندپهلویی شده که فقط با این اول‌شخص وراج می‌تواند خودش را از شر زندگی روزمره خلاص کند.

شما خیلی خوب به جزییات می‏روید که شاید خیلی نویسنده‌ها به آن توجه نمی‌کنند، یا گاهی به جزییات ناکارآمدی می‏پردازند که خواننده را پس می‏زند. در داستان‌های شما به کارگیری جزییات آگاهانه و هدفمند است و در به‏تصویرکشیدن روان ازهم‏گسیخته‏ راوی و برساختن واقعیت داستانی از آنها بهره می‌گیرید.

ما در جزییات زندگی می‌کنیم، جزییات ما را می‌سازند و از هم سوا می‌کنند. جزییات روزمره ساده و جزییات پیچیده روانی. وقتی آدم‌ها را در کلیات ببینیم، همه مثل هم می‌شوند، حتی در سجایا و خباثت‌ها. نیکی و بدی هم کلیت‌های کلیشه‌یی می‌سازند. واقعیت داستانی این است که آدم‌ها شبیه‌اند مگر در جزییات، کار داستان نشان دادن همین تفاوت‌های کوچک است. راستش هنوز نمی‌دانم چقدر باید از این جزییات استفاده کرد، کاملا غریزی انجامش می‌دهم. هرجا از جزیی‏پردازی خسته می‏شوم، سراغ چیز دیگری می‌روم یا وقتی در بازنویسی‌ها متوجه طول این جزییات می‌شوم، تعدیلش می‌کنم. هنوز در مشتم نیست.

نویسنده‏ این داستان‌ها پشتوانه‏ قابل توجهی به لحاظ دانش ادبی و نیز ساختارها و امکان‏های نحوی زبان فارسی دارد و این امر را در ارکان و اجزای داستان‌ها می‌توان دید. شما با ادبیات کلاسیک فارسی به‏ویژه متون نثر آشنایید و این برای نویسنده‏ جوان امروزی کم نیست.


تحت تاثیر خیلی‌ها هستم؛ دوره‌های زبانی و بیانی مختلف. اولین تاثیرهایم از شعر است؛ شعر داستانگوی فارسی، شعر عرفانی با داستان‌های تمثیلی‏اش، غزل که در کلام و توانایی‌های کلام فارسی یگانه است، ادبیات مشروطه و شعر نو. حوزه نثر متنوع‌تر است، نثر متون پهلوی تا نثر امروز روی من تاثیر گذاشته، به‏خصوص نثر دوره قاجار که بسیار درخشان است. کلمه‌ها از زبان‌های مختلف وارد می‌شدند و زبان فارسی باید آنها را در خودش حل می‌کرد. بیشترین امکان ترکیب‌سازی، مصدرسازی، پیشوند و پسوندسازی زبان فارسی در همین‌دوره بوده. گونه‌های جدید نوشتن مثل نمایشنامه، نثر روزنامه‌یی، رمان‏ها و اپرت‌ها در این دوره باب شده و امکانات زیادی از زبان را آزاد کرده‌اند. من تحت تاثیر داستان‌‌گویی شمیم‌بهار، اصغر عبداللهی، رضا فرخفال و علی خدایی هستم. یک‌جور داستان که با خودش قرار گذاشته چیزی برای تعریف کردن داشته باشد و متافیزیک داستان را ساخته، ترکیب عناصر در داستان‌شان مهم است و جوری از متافیزیک داستانی را طرح می‌کنند که درونیات خواننده را هدف گرفته.

داستان‌های شما در بستر زمان اتفاق می‏افتند. «قربانی باد موافق» هم این‏طور بود، البته آنجا به اقتضای فضای داستان، وقایع تاریخی مستندتری به کار گرفته شده بود. اینجا هم راوی به نوعی خود و پیرامونش را در بستر زمان می‏شناسد، درگیر گذشته است و خود را از آن جدا نمی‏بیند. تفکر در بستر زمان مقوله‏ مهمی‏ است و فکر می‌کنم فارغ از ساز و کار داستان‏نویسی، جامعه‏ ما نیاز دارد به این‏طور تفکر کردن. شما چطور با این مساله در داستان‌های خود مواجه می‏شوید؟


داستان‌های من داستان آدمیزاد واقعی امروز است که در شرایط امروزی زندگی می‌کند و قرار است بازتاب همین امروز برای فردا باشد. یعنی اگر 20 سال دیگر کسی این داستان را بخواند، یادش بیاید یا باور کند داستان زمانه خودش بوده. آن‌جور بی‌زمان و بی‌مکانی که اغلب داستان‌های دهه 40 و 50 نوشته می‌شدند (جز ادبیات اقلیمی) باعث شده در داستان‌ها هیچ نفهمیم آن روزها چطور بوده. منظورم این نیست که داستان وظایف جامعه‌شناسانه دارد، اما معتقدم زمانمند است و باید بتواند دوره‌یی را که در آن زیسته بازنمایی کند.

شما جهانی کاملا فردی را به تصویر می‏کشید؛ جهان فردی راوی را: سردی حاکم بر روابط خانواده، تنش پدر و مادر، قهر راوی با مژده و تردیدهایش به آینده و... حتی در مسائلی مثل فقر، اختلاف طبقاتی و بحران هویتی و... هم که عام‏تر هستند، فردی برخورد می‏شود و نمی‏توانیم بگوییم این راوی نسلی را نمایندگی می‌کند. اما خواننده‏ هم‏نسل من و شما خیلی راحت با آنها انس می‌گیرد و این فضا را مال خود می‌کند. داستان‌ها به محض خوانده شدن توسط خواننده، دایره‏ شمول گسترده‏تری به خود می‌گیرند و در ذهن جاری و ساری می‏شوند.

هنوز نمی‌دانم خوب است که داستان برای نسلی تصویرساز باشد یا باید برای آدم‌های دوره‌های مختلف نوشته شود. البته اینکه داستانی در همه د‌وران‌ها فهمیده شود، حرف مزخرفی است. بسیاری از داستان‌ها را امروز می‌خوانیم چون ارزش تاریخ ادبیاتی دارند، داستان‌هایی از همین 20، 30 سال پیش هست که دیگر ارزش داستانی ندارند، ارزش‌های امروزی داستان‌نویسی را تاب نمی‌آورند اما می‌خوانیم‌شان و برایشان شأنی قائلیم چون در روزگار خود پیشرو بودند. نمی‌دانم این خواننده نسلی که می‌گویی خوب است یا بد. فکر وقتی را می‌کنم که این نسل خواننده من نباشد و اینکه آن روز داستانم شأنی دارد یا نه، ولی خوشحالم که داستان آدم‌هایی را می‏نویسم که هم را می‏فهمیم.

راوی شما با مقوله‏ بحران هویت که در داستان دوم اوج می‌گیرد، همواره درگیر است و این را نه‌فقط در خود بلکه در تک‏تک اعضای خانواده حتی اقوام نزدیکش ردگیری می‌کند. شما این را در قالب موقعیت‏های داستانی ویژه و بکر به تصویر کشیده‏اید و نمایش داده‏اید. بحران هویت در داستان شما صرفا یک ژست یا چیزی از این دست نیست و به آن نگاهی بنیادین شده.

این چالش عمده انسان ایرانی بعد از صفویه با خودش است. مجد و فر از دست رفته و شکست از تکنولوژی که دائم هویت انسان ایرانی را به چالش می‌کشند. ما در مقطع حساسی از جهان جا ماندیم، درست وقتی می‌توانستیم در صف جلو باشیم عقب افتادیم و اثر این زخم بر روح عمومی باقی مانده. حتی اگر تک‌تک آدم‌ها به آن فکر نکنند، در ناخودآگاه فرهنگ‌مان باقی مانده. خودبزرگ‌بینی و خوارپنداری در جامعه‏ ما هم ناشی از همین شکست تاریخی ا‏ست. من مصلح اجتماعی نیستم، قصد هم ندارم با داستانم این گسست و شکست را اصلاح کنم ولی می‌خواهم این مایی که هستیم را نشان بدهم و هیچ مقاله و تحقیقی به اندازه یک داستان نمی‏تواند این روح عمومی را شرح کند.

در هر دو کتاب شما جغرافیای رشت برجسته است و به نوعی هویت‏بخش داستان‌های شماست. شاید از این پس باید رشت را هم جزو شهرهایی به حساب آورد که مثل تهران، اصفهان و شهرهای جنوبی کم‏کم در داستان معاصر ما جایگاه خاصی پیدا می‌کنند و داستان‌های منطبق با شرایط بومی و اقلیمی خود تولید می‌کنند. مقوله‏ شهر در درجه‏ اول و بعد خود رشت چه جایگاهی در داستان‌های شما دارند؟

رشت شهر کودکی و جوانی من است. در رشت شاعر بودم، اما هیچ وقت نویسنده نبودم. قبل از اینکه من و آدم‌های نسل من بنویسیم، رشت شهری داستانی بود حتی قبل‌تر از برادران حسام. وقتی حرف ادبیات اقلیمی می‌زنیم، فقط جنوب و شمال می‌ماند و بیشتر ادبیات اقلیمی شمال هم در رشت می‌گذشته. اینکه حافظه آدم‌های امروزی داستان‌های آن ‌موقع را به یاد نمی‌آورد جفاست در حق رشت. اتفاقا رشت همیشه شهری داستانی بوده، چون دروازه ایدئولوژی و تکنولوژی بوده. اما اینکه شهر برایم مهم است برمی‌گردد به اهمیت مکان در داستان؛ زمان و مکان است که داستان را می‌سازد. عناصر دیگر تحت تاثیر این دو عنصرند، حتی زبان داستان.

و کارهای بعدی؟

مجموعه داستان به هم‌پیوسته دیگری به اسم کتاب پدر. مجموعه‏یی هم جمع کرده‌ام از نویسنده‌های مختلف که قهرمانش شهر اصفهان است. کتاب تهران و رشت را هم دارم جمع می‌کنم.


:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم
یادداشت روزنامه‌ی فرهیختگان روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/٦/٥ ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من راوری هستم

فرهیختگان: داستان‌های این مجموعه به دانه‌های تسبیحی می‌مانند که نویسنده یک‌یک لمس‌شان کرده و خودش را در شمایل راوی اول شخص، نخ گردآورنده تمام داستان‌ها معرفی می‌کند. گرچه هریک داستانی مستقل هستند، ولی جغرافیای داستانی واحدی دارند: دغدغه هویت.


«پروانه»، داستان چهار‌شنبه‌های نوازنده تاری است که در رویای پروانه شدن معشوق به سر می‌برد. پیله‌ای که راوی دور مژده می‌بیند هرچند که ربطی به نوع پوشش‌ افراد ندارد، «هیکلی که توی اتاق آمد پیله‌ای دورش بود، پیله‌ای که زیر روبنده و چادر عربی پیدا بود چه برسد به آن پیراهن گل‌بهی با شکوفه‌های زرد.» ولی نمی‌توان تاثیر جامعه در خَلقش را نادیده گرفت. گره‌گشایی قدم به قدم طرح، زبان یکدست و روایت غیرخطی که در دیگر داستان‌های مجموعه نیز وجود دارد، خواننده را از کسل شدن باز می‌دارد.
همچنین در این کتاب، «جای» و «گاه» معقول داستانی در ارتباط هرچه بیشتر مخاطب و اثر، نقشمند است. «داریوش خیس»، دغدغه‌‌ای است که با دیالوگ داریوش، درون راوی گر می‌گیرد: من کی‌ام؟ شیوه پرداختن به این محتوا باید به گونه‌ای باشد که کلیشه بودنش به چشم نیاید. طرح ساده، زبان روان، چاشنی کردن کمی طنز و از همه مهم‌تر بی‌ادعا بودن لحن روایت باعث شده که نویسنده بتواند از پس این داستان برآید. هرچند که به نظر می‌رسد تمام افراد و نام‌ها می‌توانند به نفع راوی و دختر و داریوش کنار بروند.
با گذر از نقد‌هایی که در زمینه «نثر» و ویرایش بر مجموعه وارد است (غلط‌ها، «را»ی مفعولی و...)، نویسنده‌‌ دایره واژگان مناسب راوی و حرفه‌اش را شکار و به کار گرفته است. «نصف تنور محسن» با داشتن فرمی خوب و راوی اول شخص ناظری که خود با مریم وارد بازی می‌شود، از زبان شفافی بهره جسته. هرچند شاید نیازی نبود به اصرار، برخی واژه‌ها مثل نام تخصصی سندروم، وینفری اپرا و... را در این داستان از زبان کسی که فقط می‌دانیم تار می‌زند و خانه‌اش آیفون تصویری دارد بخوانیم؛ راوی‌ای که برای تصویر شخصیت محسن سطح زبانی‌اش را تا خود محسن نصفه پایین می‌آورد. درنهایت می‌پذیریم لات آسمان‌جلی که به ظاهر بی‌رویا است، برای رسیدن به رویایش، موانع را کنار می‌زند و ترسی از ماری که روی اموال تاریخی‌اش در زیرزمین خانه‌اش چمبره زده، ندارد. اینکه هر آدم به دنبال خود حقیقی‌اش می‌گردد نه خود واقعی.
طلوعی طنز را هم به خدمت می‌گیرد، البته هرچند گاه در حد طنز کلامی باقی می‌ماند و از تاثیرگذاری روایت می‌کاهد ولی شیوه خوبی است برای اشاره به سختی زندگی و شاید طرح این سوال که آیا سنگ همراه راوی که نماد رنج است روزی دفع می‌شود و انسان از درد رهایی می‌یابد؟! در داستان «تولد رضا دلدارنیک» نویسنده باز مثل داستان پروانه به سراغ زندگی مشترک می‌رود، البته این‌طور که به‌نظر می‌آید مژده این کتاب نمی‌تواند مژده‌ای بر پایان تنها‌یی‌ محمد باشد. راوی از عطر به‌عنوان نشانه‌ای درون ارجاع استفاده می‌کند و با ریز شدن در دغدغه نوستالوژیک راوی، باز می‌پردازد به درگیری او برسر یافتن خود.
ایجازی که در این مجموعه، خواننده را سرکیف می‌آورد ایجاز مخل نیست. البته از کسی که در وادی شعر بیکار نبوده، جز این نمی‌توان انتظار داشت. «من ژانت نیستم» در دنیایی که از تمام پدیده‌های ماکسیمالیستی فاصله گرفته نمونه خوبی از یک داستان کوتاه به‌شمار می‌آید. نویسنده حرفش را در این داستان می‌زند، انسان و هویتی که با آن تا لحظه مرگ و حتی بعد از آن (داستان راه درخشان) کلنجار خواهد رفت. هویتی که شاید روی سیکلی نامعلوم گم شده باشد. «وقتی من به دو دور شدم و دختر ماجرا را برایش تعریف کرد، خنده‌هاش درست مثل آقایی توی عکس شد. بعد آنها دست توی بازوی هم راه افتادند. آقایی و ژانت، خیابان ولی‌عصر، شصت سال بعد».
نویسنده گویی قصد دارد برگ برنده‌اش را از طریق عبارت پنهان «من راوی هستم» در تمام داستان‌ها برای خواننده رو کند: تجربه شخصی. تجربه‌ای که البته نویسنده با تیزهوشی برای مخاطب، زیست شده جلوه‌اش می‌کند تا اصل حقیقت‌مانندی به‌عنوان اولین اصل در ساحت داستانی، به شکلی صحیح رعایت شود. «لیلاج بی‌اوغلو» یکی از خوش‌خوان‌ترین داستان‌های این مجموعه است. راوی در زندان قمار نشسته و به صورت موازی با حادثه داستانی‌ای که موجد عنصر تعلیق است، هربار با فلاش‌بکی پای حریفی را به میان می‌کشد. داستان با ریتم مناسب پیش می‌رود و شخصیت‌پردازی به‌گونه‌ای است که خواننده احساس نیاز به اطلاعات بیشتر را پیدا نمی‌کند. ولی بیشترین سهم از امتیاز این داستان مربوط می‌شود به حضور تاریخ، که به طرزی هم عیان و هم پنهان در داستان نمود می‌یابد. با ورود هر حریف، برگ‌هایی از تاریخ ورق می‌خورد، چراکه نویسنده صرفا به اشاره به ترک‌ها بسنده نمی‌کند. «گفت ارثیه خانوادگی است و از پدر پدر پدر پدربزرگش تا حالا در خانواده مانده، ترک‌ها هم مثل ما می‌توانند یک‌جایی در تاریخ غور کنند و گم بشوند‍.»
در این مجموعه، داستان‌ها با گیره‌هایی به عینیت چسبانده شده‌اند. مانند تصویرهای داریوش خیس یا پایان‌بندی لیلاج بی‌اوغلو؛ حتی در تنها داستانی که ذهنیت، فراتر از افکار شخصی پرداخت شده است (راه درخشان). «بیرون از دنیای رفاقت ما، مرده‌شوری میت بی‌صاحبی را شسته بود و تا صبح نشسته بود کنارش.» بی‌شک انتخاب داستان «راه درخشان» به‌عنوان پایان راهی که خیلی هم درخشان به‌نظر نمی‌آید(!)‌ انتخابی هوشمندانه است. طلوعی از غروب هویت محمد  (یکی از شخصیت‌های داستان) و خانواده و جامعه‌اش در غسالخانه‌ سخن می‌گوید. دردی که حتی پس از مرگ ظاهری یا واقعی رهایش نکرده و انگار این سنگ(کلیه) قصد افتادن ندارد!
«من ژانت نیستم» مجموعه‌ای است که همانند طرح روی جلدش با خطوطی ساده و قلمی صمیمی و با نشاط خلق شده و برخلاف جمله آدرنو که افسردگی، امتداد تفکر است؛ از انرژی و حیاتی سود می‌جوید که کمتر دیده و خوانده می‌شود.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/46891/44/



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت رامبد خانلری روی کتاب "من ژانت نیستم"
۱۳٩۱/٤/٢٦ ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من محمد طلوعی هستم

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت.

مجموعه داستان «من ژانت نیستم»، نوشته محمد طلوعی، مشتمل بر هفت داستان «پروانه»، «داریوش خیس»، «نصف تنور محسن»، «تولد رضا دلدار نیک»، «من ژانت نیستم»، «لیلاج بی‌اوغلو» و «راه درخشان» است. طلوعی داستان‌ها را به شیوه خودش روایت می‌کند؛ شیوه‌ای که قبل از این هم توسط دیگران استفاده شده بود اما در این مجموعه آنقدر لذت‌بخش و هوشمندانه به‌کار گرفته شده که می‌شود گفت طلوعی آن را از آن خودش کرده است. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت. تقریباً عادتم شده بود مجموعه‌ها را تا نیمه بخوانم و رها کنم چون داشتم مطمئن می‌شدم نویسنده‌ها تمام رمق‌شان را در ثلث ابتدایی کار خرج می‌کنند اما «من ژانت نیستم» برهان خلفی شد بر فرضی که فکر می‌کردم حکم شده است. «راه درخشان» می‌تواند در بین خوب‌ها خوب‌ترین باشد همان‌طور که شش داستان دیگر از دیدگاه و سلیقه‌های دیگر.
دنیای طلوعی، دنیای قصه‌های موازی تخت و روان است. از قصه‌ای به قصه دیگر می‌چرخد و به مخاطب نشان می‌دهد که چطور می‌توان از دو یا سه موقعیت موازی که در ظاهر ارتباطی هم با یکدیگر ندارند کارکردی واحد گرفت. نویسنده‌ آنچه را که قصد دارد شرح دهد، به بهترین شکل ممکن دراماتیزه می‌کند و همین قصه‌ها را باور پذیر می‌کند. طلوعی با نوشتن قصه‌هایی مثل «داریوش خیس»، «تولد رضا دلدارنیک» و «من ژانت نیستم» خطر می‌کند چرا که این قصه‌ها می‌توانند خاطره‌هایی شخصی باشند که داستان ساختن از آنها ضرورتی نداشته باشد اما طلوعی با سه راهکار: شخصی زدایی، ساختن فضا و موقعیت‌های دراماتیک و بیان جزئیات از آنها داستان ناب می‌سازد تا جایی که لبخند آقایی را در عکس‌های دوران جوانی می‌بینی و رایحه تراکس به مشامت می‌رسد و به این فکر کنی دانمارکی‌ها به مستضعف چه می‌گویند. «پروانه» از جنس خودش است، بی‌قال‌وقیل، رها از گشتارها و چرخش‌های خاص محمد طلوعی، هرچند که همین‌جا هم نگاه دراماتیک طلوعی به واقعیت‌های کم‌اهمیت و نظام علت و معلولی او نمود پیدا می‌کند. داستان تمیز و بی‌نقص روایت می‌شود هرچند طرح پیچیده و بکری ندارد اما دلنشین است. در «داریوش‌خیس» وارد دنیای محمد طلوعی می‌شوید؛ دنیایی که در تمام لحظه‌های روایت لبخندی را گوشه لبتان نگه می‌دارد که شاید هیچ‌وقت به صدا نیفتد، دنیایی که خود طلوعی هم به قدرتش ایمان دارد چرا که راوی از طلوعی بودنش ابایی ندارد؛ هم‌پوشانی چند واقعه از مقاطع زمانی مختلف که روی هم چفت شده‌اند، بی‌آنکه گره‌ای بیرون زده باشد. طلوعی رشته کلاف را از آن سرِ کم‌اهمیت‌ترش به دستت می‌دهد و بین مقاطع می‌لغزد، جذاب و دوست‌داشتنی و در بیان نکات دراماتیک بسیار هوشمندانه عمل می‌کند. در «نصف تنور محسن» قصه‌ای روایت می‌شود که پیچش و اکسترمم دارد، نویسنده به این آگاه است و از لوندی کلامی پرهیز می‌کند و درنهایت با پارادوکس جالبی که برای به اصطلاح قهرمان قصه‌اش می‌سازد قصه را باورپذیر می‌کند. اپرا و شخصیتی که طلوعی از محسن ساخته همین پارادوکس است که مهم‌ترین کارکرد این پارادوکس می‌تواند عینی شدن تصویری باشد که محسن در حال تماشای اپراست فارغ ار اینکه چه قیافه‌ای می‌تواند داشته باشد. عینی شدن این تصویر نشان از این دارد که طلوعی قصه‌اش را خوب روایت کرده و کاراکتر محسن را برای خواننده ساخته است. «تولدرضا دلدار نیک» اوج دنیای محمد طلوعی است. نویسنده بر طرحش سوار است، می‌داند که با این قصه باید به کجا‌ها رفت، موقعیت‌ها را روایت می‌کند و از این‌ یکی به آن یکی می‌لغزد، نرم و سبک. نهایت کارکرد را از شخصیت‌ها می‌گیرد، حتی بیشتر از پتانسیل‌شان. این قصه با این واقعیت ساده پیش می‌رود که بو، خاطره را بهتر از هر چیزی زنده می‌کند اما درنهایت به این می‌رسیم که محمد طلوعی خاطره را بهتر از بو زنده می‌کند، هرچند آن خاطر متعلق به تو نباشد. یکی از بهترین تصویرهای مجموعه از همین قصه و همانی است که در پشت کتاب هم آورده شده است: مادری که وسط کلاس در حضور هم‌کلاسی‌های متعجب پسرش دندان‌های او را مسواک می‌زند. «من ژانت نیستم» داستان خوبی است اما اسم مناسبی برای مجموعه نیست؛ به نظرم اسم مجموعه به اندازه درون‌مایه‌اش بکر نیست. در این داستان شخصیت آقایی به تمیزی مادر رضا دلدار نیک و به همان قدرت ساخته می‌شود، آنقدر که کالبد و شخصیت پیدا می‌کند و با تمام‌شدن داستان تمام نمی‌شود. طلوعی در این داستان به محمد طلوعی «قربانی باد موافق» نزدیک می‌شود چرا که به سراغ فراموش‌شده‌ها می‌رود و درست و بجا از آنها بهره می‌جوید. آقایی هم مثل طلوعی داستان‌سرای قابلی است. دوئل طلوعی و آقایی جذابیتی است که ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند. «لیلاج‌بی‌اوغلو» منحصربه‌فرد روایت می‌شود؛ طرح داستان پیچیده و پرکشش است و از همان ابتدا خواننده را درگیر می‌کند. از رشت و تهران و موقعیت‌های مکانی قبلی خبری نیست. طلوعی برای این قصه‌ تمام تعلقات و نقاط قوت را کنار می‌گذارد، حتی شهرتش را چراکه محمد مانیاک می‌خواهد از دلبستگی جدیدی پرده‌برداری کند. قصه شبیه کمیک‌های سری مارول (Marvel) روایت می‌شود: ابر قهرمانی که در هر مرحله با ضدقهرمانی روبه‌رو می‌شود که ویژگی‌های منحصر به‌فردی دارد البته فارغ از مفهوم کلیشه‌ای قهرمان و ضدقهرمان. انتخاب شخصیت‌ها و ویژگی‌هایشان هوشمندانه است و این هوشمندی همان حربه‌ای است که خواننده را درگیر قصه می‌کنند. طلوعی جذابیت را مهم‌ترین عامل الگوریتم «لیلاج‌بی‌اوغلو» فرض کرده است و با استفاده بجا از شخصیت‌ها و کارکرد مناسبی که از آنها می‌گیرد به این فرض رسیده است. راوی و روایتش از بهترین‌‌هایی است که تا به حال با آنها برخورد داشته‌ام. حتی کری‌خوانی‌های راوی هم داستانی است و هم منحصربه‌فرد و این یعنی زمان و انرژی زیادی که طلوعی روی این داستان گذاشته است تا اثرش برازنده باشد که هست. درنهایت «راه‌درخشان» که مشابه بسیار دارد؛ داستان‌هایی با طرح قبض روح که به دفعات با آنها برخورد داشته‌ایم. طلوعی احساس پیچیده و ناشناس پشت این طرح را منتقل می‌کند و شاید همین نقطه قوت «راه درخشان» باشد. در این داستان علاوه‌بر موقعیت‌های موازی، دنیای موازی هم وجود دارد. طلوعی در این قصه با تدبیر عمل می‌کند چرا که طرح داستان دستش را باز گذاشته که چاشنی کار را زیاد کند اما او از هر عنصری به اندازه‌اش بهره می‌جوید، تعادل اصلی‌ترین چاشنی این داستان است. این تعادل در استفاده از جغرافیای رشت طی داستان‌های قبلی هم به نظر آمده بود و این یعنی طلوعی دانسته داستان می‌نویسد. خواننده با پایان قصه بیگانه نیست چراکه طلوعی با قصه‌اش این فعل را برای خواننده ساخته است.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم
نقد و بررسی من ژانت نیستم در خانه فرهنگ گیلان
۱۳٩۱/٤/۱٩ ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

جمع خوانی داستان

عصر چهارشنبه‌ی ما

نقد و بررسی مجموعه داستان «من ژانت نیستم» در خانه فرهنگ گیلان

چهارشنبه 21 تیرماه 1391

رشت، انتهای ساغریسازان، خانه فرهنگ گیلان



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, من ژانت نیستم
نقد مرضیه سبزعلیان روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

ردپای نویسنده در «من ژانت نیستم»
محمد طلوعی در داستان های خود به نقد روانکاوانه جامعه می پردازد به صورت آشکاری خود را وارد داستان می کند

 

مجموعه داستان «من ژانت نیستم» نوشته محمد طلوعی از مجموعه رمان های بزرگسال انتشارات افق است که داستان های آن اغلب در فضای رئال روایت می شود و موقعیت های سوررئال را شکل می دهد.
    محمد طلوعی نویسنده رمان تحسین شده «قربانی باد موافق» با نگاهی جزیی نگر، شخصی و گاه مالیخولیایی یادگارها و رویاهایی از گذشته و حال را با نثری هنرمندانه در این رمان روایت می کند.
    طلوعی در مجموعه جدیدش زندگی آمیخته با مالیخولیای یک خانواده را از گذشته تا امروز بازگو می کند.
    در بخشی از این رمان می خوانیم: «مادر رضا آدم سخت گیری بود. یک بار به خاطر این که رضا مسواک نزده مدرسه آمده بود، شال و کلاه کرد آمد مدرسه و وسط کلاس دندان های رضا را مسواک کرد. هیچی نگفت، حتی از خانم اجازه نگرفت تو بیاید. با لیوان نارنجی گلداری که روی شیشه ویترین روشویی بود آمد توی کلاس، روی مسواک قدِ بند انگشت خمیردندان مالید و کرد توی دهنِ رضا.....»
    به نظر می رسد محمد طلوعی و اطرافیانش در سطر سطر من ژانت نیستم حضور داشته باشند. نویسنده بصراحت در نخستین داستان مجموعه با عنوان پروانه، رد پایش را آشکار می کند: [ابوترابی گفت: «رفته اند خرید جناب طلوعی.» ( ص13)]نویسنده، گویی به نشانه اعتراض به گسترش نقد روانکاوانه که با سرک کشیدن به پستوهای زندگی فردی نویسنده، اتفاقات و رویدادهای خلق شده در داستان هایش را ربط می دهند به این که نویسنده با رویاپردازی و داستان گویی در حال فرافکنی عقده های روانی خود است، با لجاجت و اصرار تقریبا در همه داستان ها به خواننده گوشزد می کند که این راوی خود منم.
    داستان های مجموعه من ژانت نیستم بیشتر از آن که مضمون محور باشد، فرم محور است و نویسنده توجه ویژه ای به فرم و شیوه روایت داشته است.
    ناکامی، واماندگی آدم ها در برابر جبر روزگار، بحران هویت و... محورهای اصلی و بن مایه های مشترک مضمونی داستان های این مجموعه را شکل می دهد که با زاویه دید اول شخص راوی و در فضایی رئال روایت شده اند، هر چند گاهی در موقعیت هایی مانند داستان «راه درخشان» روایت تا فضایی نزدیک سوررئال پیش می رود.
    بن مایه های مشترک مضمونی را می توان دو به دو و حتی گاهی بیشتر در داستان ها دید. به عنوان مثال مضمون ناکامی در داستان های «پروانه»، «تولد رضا دلدارنیک» و داستان «داریوش خیس» از یک جنس هستند یا مضمون واماندگی آدم ها در برابر جبر و تسلیم شدن در برابر زمانه را(اگر نگوییم در تمام داستان ها) می توان در بیشتر داستان های این مجموعه و در بسیاری از جملات آن دید: «جبر زمونه این جوری مون کرده داداش.» (ص 27) و «عموجان، با بخت چه می شود کرد؟» (ص65)از سوی دیگر میل به رمان نویسی در مجموعه داستان کوتاه من ژانت نیستم گویی هنوز دست از سر طلوعی برنداشته است. هر چند هر یک از داستان ها مستقل از دیگری بخوبی توانسته جای خودش را در مجموعه پیدا کند اما در نهایت تمام هفت داستان مجموعه تکه هایی از پازلی را تشکیل می دهد که در قالب یک روایت واحد با عنوان من ژانت نیستم می تواند در روح مخاطب تزریق شود. شاید ترکیب «داستان های دنباله دار» مناسب ترین واژه برای نامگذاری این مجموعه باشد. در این صورت خواننده می پذیرد در داستان های پروانه وتولد رضا دلدارنیک هر دو مژده یک نفر هستند که قرار نیست ماجرای تازه ای را با پرداخت داستانی متفاوت روایت کنند بلکه تنها قرار است در 2 روایت مجزا، اطلاعات بیشتری از کم و کیف رابطه مژده با راوی ها به مخاطب بدهند.
    همچنین، «آقایی» خیاط زنانه دوز من ژانت نیستم را می توان در تولد رضا دلدارنیک هم دید. «کت سرمه ای سه دکمه ام را آقایی در سال های کسادی زنانه دوزی دوخته بود.»(ص43) و فراتر از همه این کاراکترها در همه داستان ها راوی اول شخصی داریم که بچه رشت است و مدام از ناراحتی کلیه می نالد.
    شخصیت های این مجموعه آدم هایی هستند که عمدتا با روان پریشی خاص و ذهنی آشفته به سراغ یادگارها و خاطرات روزهای کودکی و نوجوانی می روند و در پس یک حس نوستالژیک قوی، داستان را روایت می کنند.
    در نگاه سطحی به نظر می رسد نویسنده در روایت این خاطرات گاهی رشته کلام از دستش در رفته و داستان را با چیزی و کسی شروع می کند و بعد خواننده را به فضا و موقعیت داستانی می برد که هیچ ارتباط منطقی با مقدمه داستان ندارد اما طلوعی خیلی خوب توانسته از عهده این روایت با نگاه مالیخولیایی راوی برآید و داستان را پیش ببرد.
    در داستان هایی مثل نصف تنور محسن و تولد رضا دلدار نیک این رشته کلام از دست رفته نویسنده بیشتر خودش را نشان می دهد. از طرفی در این دو داستان یک پای منطق داستانی لنگ می زند و رابطه علی و معلولی در داستانی خوب جفت وجور نشده است.
    در داستان نصف تنور محسن، نمی شود روی آدمی که سندرم کلین لوین دارد و گاهی 3 هفته پشت سر هم می خوابد آنقدر حساب باز کرد که بدون هماهنگی با او نقشه دزدی از خانه اربابی را کشید و روز و لحظه آخر خبرش کرد، حالابماند شخصیتی که راوی و کسی که بزنگاه داستان با او شکل می گیرد همیشه در حاشیه متن بوده و در طول داستان، حتی در حد قیمت گرفتن عتیقه ها و دیدن عکس ها با محسن همراه نمی شود.
    یکی دیگر از ویژگی های من ژانت نیستم را می توان جزئی نگری نویسنده در زبان و روایت دانست.
    نگاهی که علاوه بر توصیف گاه لحظه به لحظه یک موقعیت داستانی (مانند«دور دو فرمان زد، دنده یک گذاشت و...»(ص81)، از واژگانی استفاده می کند که به جزئی از کل یک حرفه یا ماجرا اشاره دارد و خوب هم از آب در آمده است. (واقعا چی بهتر از اندازه کردن دور کاور بزرگ دخترهای پاریسی. (ص54) و یا به سیاق سال های جنگ دو انگشتی دست زد. (ص 43)
    زبان نویسنده، آمیخته به طنز و کنایه است که گاه به آسیب های اجتماعی روز اشاره می کند. «لابد پدر و مادرم درگیر طلاق هر ساله شان بودند... ما احتمالادر تهران بودیم تا موشکی توی سرمان بخورد و پدر و مادرمان بی بچه هایشان راحت تر بتوانند تصمیم بگیرند.» (ص55)
    نویسنده در استفاده از اسم ها آنقدر دست دلبازی به خرج داده که آدم از سر و کول من ژانت نیستم آویزان شده است. این تعدد شخصیت ها در داستان های (لیلاج بی اوغلو و داریوش خیس) موجب شده نویسنده مجال شخصیت پردازی را از دست بدهد.
    از طرفی شخصیت ها گاه بیش از حد منفعل هستند و با گارد باز جلو می روند و گاه مطیع جبر وسرنوشت می شوند (راه درخشان) و گاه گوش به فرمان آدم های دیگر داستان، (نصف تنور محسن). این منفعل بودن ها، کشمکش داستانی را در جهت خواندنی تر شدن اثر از بین برده است.

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2461325
    



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مقاله, من ژانت نیستم
یادداشت احمدپورامینی روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

مجموعه داستان من ژانت نیستم نوشته‌ی محمد طلوعی
کتاب آدم‌های غایب

 نشر افق، این بار از محمد طلوعی نویسنده‌ی رمان قربانی باد موافق، مجموعه داستانی روانه‌ی بازار نشر کرده است. مجموعه‌ای از هفت داستان که هر کدام از یک سو، قصه‌ی خود را روایت می‌کنند و از سوی دیگر، نمای بزرگ‌تر و جامع‌تری از وضعیت و سرگذشت یک خانواده‌ی رو به زوال ارائه می‌دهند.
زادگاه خانواده‌ی طلوعی، شهر رشت است. پدربزرگ خانواده، «آقایی»، سال‌ها پیش در پاریس، شاگرد خیاطی زنانه بود و بعد از سه سال با دیپلم خیاطی به رشت برگشته و برای خودش مغازه‌ای دست و پا کرده بود. «ضیا» پدر خانواده است که اختلافات سالیان دور با همسرش را از سر گذرانده و «محمد» و «سارا» هم دو فرزندشان هستند. در طول کتاب نیز اقوام و آشنایان دور و نزدیک‌شان حضوری گاه پررنگ و گاه سایه‌وار دارند. محمد پسر خانواده، راوی همه‌ی داستان‌هاست که بعدها ساکن تهران شده است (تشابه اسمی نویسنده و راوی قصه‌ها چه‌بسا منجر به واقعی‌تر شدن فضای کتاب شده). او سعی می‌کند با کاوش در زیر و بم خاطرات و گذشته‌ها، به بازشناسی خود و اعضای خانواده‌اش بپردازد. شخصیتی که با مسئله‌ی بحران هویت خود و خانواده روبه‌روست و در هر مکان و موقعیتی که باشد، شهر رشت و مناسبات خانوادگی و فامیلی‌شان، در ذهنش تداعی می‌شوند؛ حتی وقتی شرایط زمانه و نیازهای اقتصادی او را به شهر استانبول می‌کشد تا بوراک ترک‌تبار، او را به عنوان یک نرّاد حرفه‌ای، در قمارخانه‌ی خانوادگی‌اش اجیر کند.
بحران‌های هویتی برای راوی در داستان داریوشِ خیس بسیار برجسته می‌شوند؛ آن‌جا که راوی در رویارویی با جوانی متوهم، به یاد می‌آورد که چگونه در سال‌های اوایل دهه‌ی شصت، همه‌ی اعضای خانواده‌اش، به خصوص خاله‌ها سعی داشته‌اند هویت واقعی خود را کنار بزنند و تصویری جدید از خود بسازند.
هر چه پیش‌تر می‌رویم ابعاد بیش‌تری از مناسبات خانوادگی طلوعی‌ها آشکار می‌شود و یادآوری‌های ذهنی راوی از گذشته‌ها و لحن اندوهگین او به شکل فزاینده‌ای این فضای نوستالژیک را تشدید می‌کنند. گویا که او با حالتی بغض کرده که حاصل شکست‌ها و ناکامی‌هایش در زندگی‌ست، غمگینانه درد دل می‌کند و بر گذشته‌های از دست رفته حسرت می‌خورد. روابط انسانی در خانواده‌اش در طول سال‌ها همواره دچار تنش بوده؛ تنش‌هایی مانند درگیری همیشگی پدر و مادر بر سر طلاق که از دانمارک نرفتن مادر شروع شده بود، قهر بودن راوی با پدر، به هم خوردن روابط راوی با نامزدش مژده بر سر اختلافات طبقاتی که اوج این کشمکش را نیز در مراسم خواستگاری راوی از مژده می‌بینیم. گرفتار شدن راوی در وضعیتی آزارنده، آن هم در حضور جمع، باعث می‌شود که زمان کودکی خود را در جشن تولد دوستش رضا به خاطر بیاورد. او همیشه دارایی خانواده‌اش را در مقایسه با ثروت آن‌ها ناچیز می‌دیده و این مسئله این بار هم به شکل مضحکی به بی‌فرجام ماندن مراسم و قطع رابطه‌ی همیشگی‌اش با مژده می‌انجامد.
سیر قهقرایی و رو به اضمحلال راوی در راه درخشانِ او در سفر به اصفهان پایان می‌پذیرد. زمانی که او بعد از یک حادثه‌ی خیابانی به غسال‌خانه‌ی قبرستان منتقل می‌شود و با مرده‌شویی که در حال شستن میت اوست و بسیار شبیه دوستش آرش است، مشغول صحبت می‌شود.

http://www.ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=534

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت کاوه فولادی نسب روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

در فاصله سکوت‌های طولانی

نویسنده‌ای که می‌خواهد مجموعه‌داستانی منتشر کند، همیشه یکی از دغدغه‌هایش این است که از میان داستان‌هایش کدام‌ها را انتخاب کند تا کتابش، مجموعه‌ای یک‌دست و همگن باشد.

-«من ژانت نیستم» نام مجموعه‌داستانی است نوشته محمد طلوعی که نشر افق به‌تازگی منتشر کرده است. طلوعی پیش‌تر رمان «قربانی باد موافق» را نوشته است. «من ژانت نیستم» را نمی‌توان مجموعه‌ای از داستان‌های به‌هم پیوسته دانست، اما این را هم نمی‌توان نادیده گرفت که در این مجموعه‌داستان نخ‌های باریک و نامرئی‌ای وجود دارند که داستان‌ها را به‌هم پیوند می‌دهند: راوی اول‌شخصی که در همه داستان‌ها حضور دارد و آدمی است بسیار تنها و همیشه در تردید و ترس از سرنوشت به سر می‌برد، سفری که راوی به ترکیه داشته، سفری که در کودکی راوی، پدر و مادرش قرار بوده به دانمارک داشته باشند، پدربزرگی که خیاط بوده و جوانی‌اش در پاریس و میان‌سالی‌اش در رشت و تهران گذشته، علاقه راوی به موسیقی و تار نواختنش و.... هرکدام از این موضوعات در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» ممکن است در یکی از داستان‌ها مورد اشاره‌ای ضمنی قرار گرفته و بعد تبدیل به موضوع اصلی داستانی دیگر شده باشند. طلوعی در داستان‌هایش توجه زیادی به جزئیات دارد و درست به همین دلیل، حقیقت‌مانندی داستان‌های او یکی از شاخص‌ترین ویژگی‌های آنهاست. این ویژگی باعث می‌شود که خواننده خود را با داستان هم‌داستان ببیند و به‌راحتی با شخصیت‌ها و آنچه بر آنها می‌گذرد ارتباط برقرار کند. داستان‌های این مجموعه هیچ‌کدام خطی نیستند و راوی اول‌شخص‌شان آن‌قدر ذهن پیچیده و درگیری دارد که مدام در زمان به عقب و جلو می‌رود و جریان خطی روایت را برهم می‌زند. همین ویژگی البته تبدیل به چشم اسفندیار داستان‌های «داریوش خیس» و «راه درخشان» می‌شود. هر هفت داستان مجموعه «من ژانت نیستم» زبانی ساده و روان و البته بسیار غنی دارند. طلوعی در داستان‌های این مجموعه‌اش وقتی می‌خواهد درباره مقوله‌ای (مثلا بازی تخته‌نرد یا خیاطی یا اعتیاد به مواد مخدر یا هرچیز دیگر) صحبت کند، با تسلط کامل و با استفاده از واژه‌های مخصوص همان مقوله درباره‌اش صحبت می‌کند و از این حیث مجموعه‌اش دایره واژگان گسترده‌ای دارد و در این دورانی که بخش مهمی از نویسنده‌های ایرانی دارند به سمت زبان عملکردگرای ژورنالیستی یا دست‌کم شبه‌ژورنالیستی حرکت می‌کنند، این کم امتیازی نیست. این زبان پویا و جهان داستانی جذابی که در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» خلق شده، دلایلی هستند که باعث می‌شوند «سلام کتاب» برای این هفته این کتاب را پیشنهاد کند.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/35615/40/



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت امیرحسین خورشیدفر روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 صدای تازه

 امیرحسین خورشیدفر 
محمد طلوعی چند سال پیش رمان «قربانی باد موافق» را نوشت. پروژه‌ای بلندپروازانه برای کتاب اول یک نویسنده. از نظر طبع‌آزمایی‌های تکنیکی این رمان از توجه بی‌نصیب نماند اما آنقدرها رمان موفقی نبود. هرچند وقتی بعدتر نویسنده‌های دیگری سراغ این جور تجربه‌ها رفتند معلوم شد طلوعی دستاورد بهتری داشته. اما اولین مجموعه داستان محمد طلوعی نمایانگر یک جهش بزرگ در کارنامه داستان‌نویسی اوست. در «من ژانت نیستم» او نویسنده‌ای است با نثری مخملی، ظریف و انعطاف‌پذیر و شخصی که روی صحنه‌ها و لحن‌های مختلف سرمی‌خورد. نه کهنه از مد افتاده است و نه زمخت و تازه. طلوعی نویسنده‌ای تیزبین است. راوی داستان‌ها اطراف خود را با خونسردی و طنز تصویر می‌کند. نمونه‌اش داستان عالی «داریوش خیس»، «داریوش اقبالی کمی شبیه داریوش اقبالی خواننده بود. به خاطر همین شباهت، مثل او لباس می‌پوشید، مثل او راه می‌رفت، مثل او از زیرچشم به آدم‌ها نگاه می‌کرد و رفته بود اسمش را توی شناسنامه عوض کرده بود. گذاشته بود داریوش اقبالی.»
پیشنهاد من به خواننده‌های حرفه‌ای داستان فارسی مجموعه داستان «من ژانت نیستم» محمد طلوعی است.

http://ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=531



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
نقد مهدی شریفی روی من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

هویت داستان و داستان هویت

نگاهی به مجموعه داستان «من ژانت نیستم» نوشتهٔ «محمد طلوعی»

ساده‌انگاری است اگر داستان خلاصه ‌شود در چند عنصر پیش‌ِ پا افتاده و خیال خامی ا‌ست که با داشتن طرحی از یک قصه و درگیرکردن چند شخصیت به داستان‌نویسی فکر کرد. این تصور درست مثل آن است که خرواری از چرخ‌دنده و پیچ و‌مهره و آهن‌پاره‌ را با ماشین صفر پدرمان یکی بدانیم.

داستان را نگاه داستان‌نویس به دنیای پیرامونش می‌سازد و پیش از این‌، جوشش خیالی که از دل تاریخ و مردمان گرداگرد او شکل گرفته، موجبات خلق داستان را فراهم می‌آورد.

حال و در این روزها که داستان‌‌های کوتاه شرح حال بلندی شده‌اند بر شخصیت‌هایی توخالی و تلاش نویسنده‌ها صرف نگارش از سایه‌های الینه‌‌شده‌‌ای می‌شود که در این جامعه شناسنامه‌ای ندارند، «من ژانت نیستم» غنیمت بزرگی به حساب می‌آید. «محمدطلوعی» درست در روزهایی که قفسه‌های‌ داستان کوتاه پر شده از کاراکترهای سردرگمی که حتی فکرشان هویت ندارد، ثابت می‌کند که بی‌هویتی و درماندگی جوان این نسل را هم می‌توان با هویت جامعهٔ خود به داستان و ادبیات کشاند.

شاید تعلق‌‌داشتن به ورای یک فرهنگ خاص نقطه‌ای آرمانی برای یک اثر باشد، اما این نمی‌تواند بهانهٔ خوبی باشد برای معنا نشدن اثر در جامعه و هویت تاریخی خود یا همان «ما»ی جمعی که شریعتی در جایی افراد را بدان وابسته می‌داند[۱].

داستان‌های این مجموعه را تماماً مردی روایت می‌کند که در عین وحدت شخصیت، وحدت زبان و یگانگی (برخی) روابط، در موقعیت‌های متفاوتی قرار گرفته‌ و گویی «طلوعی» هیچ ابایی ندارد که حتی گاهی او را با نام واقعی خود در داستان بگنجاند (همچون داستان‌های «پروانه» و «تولد رضادل‌دار نیک»).

مرد داستان‌های او به زندگی مشترک روی نمی‌آورد و در بیشترین تلاشش (داستان پروانه) پس از درگیری اولیه با تعهدات زندگی مشترک، دچار تردید می‌شود و در پایان، این تعلیق که «مژده» (نامزد مرد داستان) با او زیر یک سقف خواهد رفت یا نه، پاسخی پیدا نمی‌کند. روح سردرگم و در جست‌وجوی هویتش را هم در داستان‌های «داریوش خیس» و «من ژانت نیستم» می‌توان پیدا کرد و «لیلاج بی‌اغلو» و «نصف تنورمحسن» هم طعنه‌ای است به نقش او در بازی‌های بی‌هدف زندگی‌اش. گلاویزشدن با چیزی که نه اسمش سرنوشت حتمی‌ است نه بی‌هدفی و پوچ زیستن. جای ‌گرفتن داستان «راه درخشان» در پایان کتاب نیز نشانی دارد بر بی‌پایانی روح جست‌وجوگر این مرد، که نه می‌تواند دلیلی بر به قتل رسیدنش پیدا کند و نه می‌تواند به درستی بگوید بعد از حرکات عجیب آرش، روح به تنش برگشته ‌است یا نه. تنها می‌داند که باید به دنبال مستراح بگردد و با همان سنگ‌ کلیه‌ای که بیشتر وقت‌ها به سراغش می‌آید، دست‌وپنجه نرم کند.

«من ژانت نیستم» سیاه‌نما و تلخ نیست، که برعکس، در عین هم‌نوا بودن محتوایش با نسلِ امروزی داستان‌های کوتاه، گیرا و دل‌نشین است.

در شرح نقاط قوت این اثر، یادآوری‌ چند نکته ضروری است که اگرچه شاید برای اهل داستان چندان تازگی نداشته باشد، اما بازگو کردنشان می‌تواند نشانه‌ای باشد بر این‌که این مجموعه را نه فقط بر مبنای احساسات شخصیِ کسی که به تازگی چند داستان خوب خوانده، که با دلیل و منطق می‌توان دوست داشت و از خواندنش لذت برد.

مخاطب در مواجهه با یک داستان، پس از فهم دنیای مخلوق نویسنده -‌از کوچک‌ترین جزء ساختاری تا منطق نهفته در روابط‌- خواسته یا ناخواسته به مرحلهٔ تطبیق تخیل با واقعیت پامی‌گذارد. و در اینجاست که به هر میزان تخیلات نویسنده را باورپذیرتر بداند «لذت» بیشتری از اثر خواهد برد. توصیهٔ اساتید داستان به نوشتن از تجربیات شخصی نیز دلیلی ندارد جز ملموس‌شدن و واقع‌نمایی داستان.

البته «باورپذیری» نه به این معناست که مخاطب حتماً آنچه را می‌خواند، پیش‌ترها دیده یا شنیده باشد، بلکه یعنی بتواند خود را جای شخصیت‌ها و در موقعیت‌های آنان تصور کند و همانند آنان رفتار کند. پس اگر به عنوان مثال -‌آن‌چنان‌که در داستان «لیلاج بی‌اغلو» می‌خوانیم‌- خود را تخته‌نردبازی قهار تصور کرد که در بند یک قمارباز اجیرشده، دل‌مشغولی‌هایش، واکنش‌هایش و انتظاراتش همان‌گونه باشد که طلوعی برای «محمد» داستانش نگاشته است. یا اگر پسربچه‌ای است که بارزترین نشانهٔ ثروت را داشتن بوگیر توالت می‌داند، همان‌گونه فکر کند و با مادرش حرف بزند که نویسندهٔ «تولد رضا دلدارنیک» در هنگام دیالوگ‌نویسی می‌اندیشیده است.

پس با توجه به این نکته باید گفت نه فقط انتخاب «موقعیت» مناسب داستانی، که در کنار آن توان نویسنده درجهت خلق تعامل و کنش مناسب برای شخصیت‌ها نیز اهمیت فراوانی در سطح داستان دارد.

«من ژانت نیستم» سرشار از واقعیت است. مخاطب همگام با هفت داستان این مجموعه، چه زمانی‌که در تهران باشد و سر و کارش بیفتد با دزد عتیقه‌های خانهٔ اربابی (نصف تنور محسن) و چه از سر دل‌سیری دختری شبیه به ژانت را دنبال کند محض این‌که بفهمد او ژانت هست یا نه (من ژانت نیستم) و چه حتی در نقطه‌ای غریب‌ و دورافتاده‌تر در ترکیه روبه‌روی آدم‌هایی عجیب و نامتعارف زندگی‌اش را بریزد روی صفحهٔ بازی (لیلاج بی‌اغلو)، در عین حال که عجیب‌ترین موقعیت‌ها را همراه با شخصیت‌ها تجربه می‌کند اما بی‌تردید خود را لابه‌لای واقعیت‌هایی غیرقابل انکار می‌یابد.

اما این همهٔ هنر محمد طلوعی در خلق داستان‌هایش نیست. توان انتخاب موقعیت‌های خوب و پیش‌برد داستان‌ با کنش‌های باورپذیر، شاید تنها پنجاه‌درصد از لوازم یک داستان خوب را فراهم کرده باشد.

پنجاه ‌درصد دیگر سهم «روایت» است. روایت همچون لباسی بر پیکر داستان است و به قدری تأثیرگذار که می‌تواند ایده‌ٔ خوب را بد و ایدهٔ به شدت دست‌مالی شده‌ را خوب و متفاوت جلوه دهد.

اگر راه دوری نرویم و مجموعه‌های منتشر شده در همین نشر (نشر افق) را جست‌وجو کنیم، به داستان‌هایی برمی‌خوریم که علی‌رغم داشتن ایده‌های ناب -‌شاید از سر ذوق‌زدگی نویسنده‌- همنشین خسته‌کننده‌ترین داستان‌های سال‌های اخیر شده‌اند.

نقطه‌های شروع و پایان‌ در همهٔ داستان‌ها و انتخاب هوشمندانهٔ نویسنده در شرح و نظم وقایع و ترکیب جزئیات در جای مناسب روی‌ هم رفته روایتی کم‌نقص را شکل داده است.

طلوعی نثر پخته‌ای دارد که بی‌ارتباط با تجربهٔ او در حوزهٔ نظم و نثر نیست. این نثر قابل قبول زمانی‌ که در کنار زبان داستانی طنز‌آلود و صمیمی راوی قصه می‌نشیند و ترکیبی از کشمکش‌های درونی و بیرونی را روایت می‌کند نتیجه‌اش چیزی جز تسلیم خواننده در مقابل توانایی نویسنده نیست.

هرچند در فرایند خواندن داستان‌ها گاهی بیش‌ از اندازه رنگ «گل‌بهی» لباس‌ها و در و دیوارها، زیادی بودن بعضی‌ توصیفات و اطلاعات‌، مغلق بودن برخی مرکب‌های توصیفی شیفته‌وارانه و ترکیب‌های عطفی طولانی، که به سهل‌انگاری‌های ویرایشی می‌ماند‌ و … این ظرفیت را داشته ‌باشند که بخواهیم صدایمان را به اعتراض بلند کنیم، اما «محمدطلوعی» نمره‌اش در داستان نویسی آن‌قدر بالا و قابل قبول هست که نخواهیم لذت این عیش را به بهانه‌های ناچیزی از این دست منغص کنیم.


[۱] هر فردی وابسته به یک “ما”، به یک جامعه، به یک محتویات فرهنگی، به یک تاریخ و به یک مذهب است و همه شخصیت انسانی او عبارت است از مجموعه اندوخته‌های معنوی او که به نام مذهب و به نام اخلاق در تاریخ او و در جامعه او فراهم آمده … مجموعه آثار ۲۵، انسان بی‌خود، دکتر علی شریعتی.

 

http://firooze.net/articles/1452



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مقاله, من ژانت نیستم
نقد عباس عبدی روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 در عین چیرگی

مجموعه داستان محمد طلوعی با نام « من ژانت نیستم » توسط نشر افق منتشر شده است. نشر افق از محمد طلوعی رمان « قربانی باد موافق » را نیز در سال 86 منتشر کرد که در زمان خود مورد توجه قرار گرفت.

 « من ژانت نیستم » در برگیرنده هفت داستان طلوعی است. همه داستان‌ها از منظر اول شخص روایت شده‌اند و از آن‌جا که راوی، به صراحت متن، در چند داستان محمد طلوعی نام دارد و نزدیکی مشخصات دیگر او، دوستان و روابط، زبان و لحن  روایت‌ها، جنسیت راوی، سن و سال حدس زدنی او، آدرس‌های تکرار شونده، و کنش‌ها، علائق فرهنگی و هنری او و...در اکثر قریب به اتفاق داستان‌ها ( به جز داستان آخر که راوی مرده است ) این شبهه را دامن می‌زند که داستان‌ها نوعی حدیث نفس نویسنده هم هستند. امری که نه تنها به خودی خود اشکالی ندارد بلکه در موارد عدیده به درک بهتر فضای کم و بیش مشترک بعضی از داستان‌ها کمک می‌کند؛ مثلاً در داستان‌های « پروانه» و «تولد رضا دلدارنیک» و «داریوش خیس» که با مقاطع مهمی‌از زندگی راوی آشنا می‌شویم. این امر اما به همان دلایل، تکرار بعضی برش‌های داستانی ( امتناع مادر راوی از رفتن به دانمارک و تبعات آن ) کارآکترهای غیر اصلی ( آقایی خیاط ) آدرس‌هایی که داده می‌شوند ( اطراف جیحون و رودکی و کوکاکولا ) در بیشتر داستان‌ها به عنوان نخ ارتباطی داستان‌های مجموعه خود را می‌نمایانند در داستان آخر، داستانی که در آن راوی مرده است و دارد شرح کشته شدن خود را طی سفری به اصفهان روایت می‌کند، اجازه نمی‌دهد این داستان خاص با همه زیبایی ظرفیت‌های بالقوه خود را پیش روی خواننده مجموعه بگذارد.

 گشایش فضاهای تازه در ادبیات داستانی، در حدودی که طلوعی به آن نائل شده غبطه برانگیز و ستودنی است. داستان‌های « من ژانت نیستم » ما را با راوی جوانی روبرو می‌کند که همواره هوش و هوشیاری قابل توجهی از خود نشان می‌دهد، در تنگناهای حوادث گلیم خود را به موقع و شیرین از آب بیرون می‌کشد و همواره ( حتی وقتی نقل کودکی های اوست )  بیش از آن که احساساتی عمل کند به  عقل چاره‌اندیش و شاید فرصت طلب تکیه دارد. تصاویری که از کارآکترهای فرعی نیز ارائه می‌شود باورپذیر و موقعیت‌های آنان به‌جا، کنش‌گر و پیش‌برنده اند. ارجاعات راوی ( نویسنده ) در اغلب موارد کمک کننده و البته در مواردی هم ناروشن ( حداقل برای من! ) اند اما همه حاکی از قلم گریزپای طلوعی‌اند. قلمی که از روایت ساده‌تر ماجراها دور می شود و معمولاً همین جاهاست که نویسنده ناگهان سرش را تا گردن از دیوار متن بالا می‌آورد و روبه خواننده لبخندکی می‌زند. هم در این لحظات است که به نظر می‌رسد مخاطب متن، گروه خاصی ( شاید نویسنده‌های دیگر ) هستند؛ کسانی که به لحاظ ورزیدگی‌های احتمالی، شانس این را دارند ضمن خوانش متن به سطوح مورد توجه و علاقه نویسنده برسند و با لذت کامل‌تری از متن مواجه شوند.

 گمانم این نوع نوشتن، ناشی از لذتی است که نویسنده خود نیز از نوشته خود انتظار دارد یا به آن مشتاق است. حاصل بازی یا بازیگوشی‌های حین نوشتن! من خود به شخصه به این نوع نوشتن علاقمندم یا بهتر است بگویم علاقمند بودم. به نظرم چنین بازی‌ها و بازیگوشی‌هایی بیشتر در دوره‌های اولیه داستان‌نویسی او اتفاق می افتد. جایی که نویسنده قادر نیست مهار محکمی به فوران میل داستان‌گویی خود بزند و با همه ابعاد ذهن و احساس هنری خود پا به عرصه روایت داستان می‌گذارد. خوشبختانه تسلط طلوعی به تکنیک‌های داستان‌نویسی و ریتم تند روایت‌های او اجازه نمی‌دهد این انحراف احتمالی میدان چندانی برای عرضه پیدا کند و پیش از آن که به محدوده خطر احتمال کسالت خواننده قدم بگذارد  همه چیز به سرعت روی پنج خط پررنگ حامل روایت بر می‌گردد.    

 تجربه می‌گوید آثار داستانی ایرانی اغلب دقیقاً از محل نقاط قدرت خود ضربه می‌بینند. گاهی نویسنده به دلیل داشتن قابلیت‌های خاص در بعضی وجوه روایت و تاکید و استفاده بیش از حد از آن‌ها، خواننده را منکوب و مقهور قدرت خود می‌کند تا جایی که احتمالاً از متن فاصله می‌گیرد و اگر روایت از زاویه دید اول شخص بیان شده باشد این دوری ممکن است به رابطه او با خود نویسنده نیز تسری پیدا کند.

 داستان‌های مجموعه، بلااستثناء، حاکی از چیرگی نویسنده در استفاده از اصطلاحات و تعبیرهای معطوف به موضوع داستانند. نویسنده بر آن چه می نویسد اشراف کامل دارد و صحنه حوادث و حزئیات مرتبط با آن را خوب می‌شناسد. تکنیک های معاصر سازی روایت ها نیز به خوبی بکار گرفته و موثر واقع شده اند. منفردزاده و پنجه ای و نجدی و کلکی و شهنازی و... به نرمی وارد و به موقع از متن بیرون می‌روند.  اگر صحنه بازی تخته‌نرد توصیف می‌شود همه اصطلاحات، شگردها و فرهنگ شفاهی پیرامون این بازی به متن راه داده می‌شود و اگر صحنه مرده شور خانه آمده، یا کلاس آموزش موسیقی و آواز خوانی همراه با تار و سه تار مد نظر بوده راوی چنان خبرگی از خود نشان می‌دهد که گویی خود شخصاَ و دقیقاً به چنان تجربه‌ای دسترسی داشته و دارد اطلاعات وسیع و کاملاً حرفه‌ای خود را به رخ می‌کشد. امری که گرچه گاهی حضور نویسنده را بسیار پر رنگ تر از راوی به خواننده تحمیل می‌کند، اما خوشبختانه معمولاَحضوری است سرگرم کننده که اغلب با نکته‌دانی بیرون متنی هم همراه است. نگاه کنید به نمونه‌ها:

           « تخته‌نرد عتیقه‌ای بود. روی در نرد با عناب خونی به نستعلیق نوشته بود عمل طراز شیرازی و سنه‌ی هزار و دویست و پنجاه و پنج زیرش با گردوی رگه‌داری منبت شده بود. بوراک پرسید: چی نوشته؟ براش خواندم. سری تکان داد. جعبه را باز کردم گل‌ها واشدند و مرغ‌ها پرکشیدند. مهره‌ها عاج و آبنوس بودند نوک انگشت اشاره در گودی مهره‌ها جا می‌شد و ماهوت زیر مهره روی گل‌بوته‌های منبت صفحه می‌لغزید...»

« اگر آدم بشنود، ببیند، بساود و برای حواسش حایلی نباشد که مرگ چیز خوبی است. شاید دیرترک می‌توانستم آن ور دیوار را هم ببینم. اگر آدم را زیر خاک نکنند و آدم در هوای آزاد نگندد، زندگی بعد از مرگ خیلی بهتر از زندگی پیش از مرگ است. شکم خیره آدم را به کاری وانمی‌دارد و زیر شکم به بدترهاش. شسته و آماده‌ی دفن دودل بودم مردگی کنم و از شر بیست و یک گرم وزن روحم خلاص شوم یا راهی برای زندگی پیدا کنم...اسم کتاب مواریث زندگان است، چاپ هزار و سیصد وسیزده مطبعه سیروس. حواس من دوربین می‌شد و این یعنی بند روح داشت ول تر می‌رفت و هر آن ترس این بود  به چیزی گیر کند و بر نگردد. »

 « تنهاراهرویی را بلد بود که از حیاط سه پله می‌خورد و به کنسرت هال چهارشنبه‌ها می‌رسید. پس به اشاره‌ی پنهان او برای رفتن توجهی نکرد و سرجایم نشستم و دشتی سوزناکی زدم که بر مژگان و شمع و گل و دل کباب بی‌دل گریه می‌کرد و مژده وصل می‌داد. »

  با وجود این حرکت سراسری در کتاب، حرکت روی لبه جذب و دفعی خواننده عام، به شخصه همه داستان‌ها و به طور اخص داستان « نصف تنور محسن » را بیش از بقیه  دوست داشتم. به نظرم آن‌چه گاه این‌جا و آن‌جا گفته و نوشته‌ام و  در این مرحله معیار اصلی داستان خوب می‌دانم، یعنی قابلیت گشایش حداقل راه‌‌ها و عرصه‌های تازه پیش روی داستان نویسی نوپای ما، با « من ژانت نیستم » محمد طلوعی به نیکی اتفاق افتاده‌است.

این هم تکه‌ای زیبا از داستان « راه درخشان» مجموعه برای حسن ختام این یادداشت، از آن تکه‌ها که نمونه‌هایش در کتاب طلوعی کم نیستند:

« دلم می‌خواست  روی پل نیایش بایستم و پلاک‌های زوج ماشین‌ها را از فرد جدا کنم، دلم می‌خواست‌ روی پل عراق رشت بایستم و ماهی‌های نقره‌ای زیر سایه‌ی بال حواصیل‌ها را نگاه کنم. دلم می‌خواست روی پل چوبی اصفهان بایستم و در خشکی کف زاینده رود جوانه‌های تازه کتان ببینم. میل پل داشتم، مثل راه رفتن روی لبه پل. »

 منتظر می‌مانم تا شاهد موفقیت‌های بیشتر این کتاب و آثار بعدی طلوعی باشم.  

http://sharghnewspaper.ir/News/90/12/28/27444.html

http://abdi.blogsky.com/

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, مقاله, من ژانت نیستم
من ژانت نیستم
۱۳٩٠/۱/٢٩ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

دست به آسمانیم که به نمایشگاه برسد



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, من ژانت نیستم