وبلاگ رسمي محمد طلوعي

روزها و سال ها
۱۳۸٧/۳/٢٦ ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

این نمایش نامه ای بود برای سریالی چند قسمتی که آن قدر بدقولی کردم و ننوشتم که محمد  یعقوبی طفلکی خسته شد و به دیگری سپردش. حق داشت. حق دارد و چون نویسنده ی بعدی ظاهرن هیچ چیزی از این نوشته و ساختارش را نخواتست، می شود گذاشتش این جا که لااقل جوری زندگی باشد برای این نوشته، گیرم الکن و احول و چلاق.

 

  

 

 

 روزها وسال‌ها

 

 

 

قسمت اول: عزت خانم

محمد طلوعی

بر اساس طرحی از محمد یعقوبی

روز/خارجی/حیاط خانه

حیاط خانه‌ای حوض‌دار و درخت توتی که میوه‌‌‌داده و برگ‌هاش سایه کرده. تختی توی حیاط است وقلیانی آماده که هر وقت پدرخانواده اسماعیل رویش می‌نشیند لیلا دختر کلفت‌‌خانه در آتش‌گردان زغال می‌گیراند و چاقش می‌کند. ایوانی خانه ارسی‌‌های رنگی دارد و شاه‌نشین بزرگی آفتاب‌گیر پشتش است. مطبخ و مستراح در حیاط پشتی است و حمام‌خانه هم سقفش ریخته و اهل خانه به حمام سلامت که سرگذر است می‌روند. اسماعیل کلاه‌پوستی روی سرش است و با قبای شیری نازکی که روپوش کرده بر تخت نشسته و دهنی قلیان دستش است و کلافه به لیلا نگاه می‌‌کند که آتش می‌گرداند. پسر اسماعیل، ایوب از گارمونی صدای ناسازی در می‌آورد.

اسماعیل: اونو بذار کنار پسر حرمت داره. می‌خوای مثل برادرت مطربی هم بیاد رو شرورت.

ایوب: من که از این نمی‌تونم صدا در بیارم.

اسماعیل: نیتشو که داری. همینم حرمت می‌یاره. (به لیلا) گرفته بیارش.

لیلا: (همان‌طور آتش‌گردان را می‌چرخاند) نم‌داره آقا.

اسماعیل: خوبه بیار.

ایوب: (ساز را کنار می‌‌گذارد) همینشم به زور گیر آوردم. ملت خاکه زغال رو گل می‌کنن می‌ذارن تو آفتاب بلکه زغال شه.

لیلا: (زغال را می‌آورد و روی قلیان می‌‌گذارد) بله آقا، همین سکینه، کلفت حاج بلوری با چشمای باباقوری به زغالا نگاه می‌‌گرد انگار جن دیده.

اسماعیل: (قلاج دود را با لذت بیرون می‌‌دهد) یکی بهشون بگه نفتو که ملی کردن نمی‌شه ریخت رو قلیون. مملکت‌داری این‌ج‍وری نمی‌شه با شوروی بریزی رو هم به انگلیس بگی نه. خیرالامور اوسطها (کام می‌گیرد)

ایوب: اینا خیال می‌کنن همین قیر و نفت کم بود وگرنه ایران می‌شه مملکت گل و بلبل.

عماد پسر بزرگ‌تر اسماعیل با بسته‌ای سرخ توی دستش و کلاه‌‌کار خاکستری و کت‌کار تو می‌‌آید. نصفه و نیمه حرف‌‌ها را شنیده. عماد که می‌آید لیلا دورتر می‌ایستد و خودش را مشغول کاری نشان می‌دهد اما انگار ایوب را تماشا می‌‌کند.

عماد: مگه مملکت گل و بلبل نیست؟ (می‌آید لب حوض) سوخته می‌دی تریاک زعفرونی می‌گیری دیگه آقاجون.

اسماعیل: کی حرف تریاکو زد پسر. قلیون زغال نداره. تو چرا از در می‌یای همین‌طور حرف نیمه مونده‌ی آدمو پی می‌‌کنی، نه سلامی نه کلامی.

عماد: سلام به روی ماهتون.

اسماعیل: سلام‌کردنت دیگه یادم رفته بود.

عماد: علیک گرفتن هم یادتون رفته. (به لیلا) آبه اینو چند وقته عوض نکردی؟

لیلا: تابستونه زود بو می‌گیره.

اسماعیل: علیک پسر نوح رو چه بلند بگیری چه آروم نمی‌شنوه، افتاده تو گرداب حایل و بیم موج و  (به لیلا) این داره دود می‌ده، سرم دوار افتاد برش دار دوباره بگردون.

عماد از لب حوض بلند می‌شود و روی تخت می‌نشیند. لیلا زغال‌ها را از سرقلیان برمی‌دارد و در آتش‌‌گردان دوباره می‌‌گرداند.

عماد: تو چرا ساکتی اخوی؟ فقط واسه آقاجونت بلبلی می‌‌کنی؟

اسماعیل: حرمت آدم دست خودشه. خوش‌داری یه لغزی بهت بگه.

عماد: همه که هر چی می‌‌خوان بار ما می‌کنن. اخوی هم روش. (رویش را برمی‌گرداند) اگه دوست داره این‌ورم بزنه. (دست می‌اندازد گردن ایوب) حالا چرا ترشی اخوی. (دستی به گارمون می‌زند) بالاخره از این صدا در آوردی؟ (گارمون را برمی‌دارد و می‌اندازد روی دوشش و دست می‌‌گذارد روی کلاویه و صدایی محزون در می‌آورد)

اسماعیل: استغفرالله (از جایش بلند می‌شود) اینو بیار تو اتاق لیلا.

عماد: (ساز را بی‌صدا می‌کند) خونه خونه شما است حاجی اگه کسی باید بره ماییم نه شما.

اسماعیل: نمی‌رید که. (از تخت پایین می‌آید) چسبیدید بیخ ریش من، بی آبرویی‌تونم می‌ذارن به حساب من. آبشم عوض کن دختر.

لیلا: تازه عوض کردم آقا، توشم بهارنارنج ریخته بودم.

اسماعیل: هرچی ریخته بودی نیومد داشت، یخ بریز بیار بالا. (می‌رود سمت خانه، صدایش را پایین می‌آورد) تو هم از این رسالات کفر با خودت نیار خونه.

عماد: اینا تبلیغ صابون پزیه آقاجون.

لیلا می‌آید و قلیان را برمی‌دارد و دنبال اسماعیل می‌رود.

اسماعیل: (برمی‌‌گردد سمت تخت، لیلا هم دنبالش می‌آید) نمی‌شه هم بهت گفت خر باباته. چیه خیال کردی خرف شدم؟ آره اینا تبلیغ صابون‌پز‌خونه است، صابونشونم به تن‌مون خورده، هم‌چی نیم من هم شوخ از پشت‌مون در‌‌آورده. استغفرالله، از دو فرسخی معلومه اینا چی‌ان پسر، چی‌رو کتمون می‌کنی؟

عماد: چی‌ان آقاجون؟ می‌‌گم که تبلیغ صابون‌پزیه.

اسماعیل: اگه تبلیغ صابونه چرا رو سرخ چاپش کردن آخه پسر؟ هر چی من خودمو می‌زنم به ندیدن تو خیال می‌کنی کورم.

ایوب: دور از جون آقاجون.

عماد: ا، اخوی در حضور حرف هم می‌زنه؟

اسماعیل: حرف نمی‌زنه به از اراجیف تو نیست؟

عماد: والله چی بگم. هر کی هر چی می‌گه شما می‌‌گی اراجیفه. چی بگیم که شما رو خوش بیاد؟

اسماعیل: به جای مرده‌باد بگید زنده‌باد (دوباره راه می‌افتد سمت خانه و لیلا هم پشتش، می‌ایستد) بگید زنده‌باد همینی که هست. (این‌بار مصمم‌تر راه می‌افتد سمت خانه، انگار حرف آخر را زده. لیلا هم زنجیر او است.)

عماد: همین که هست چیه آقاجون؟ (اسماعیل نمی‌ایستد تا جواب بدهد) واقعن چیه آقاجون؟ (اسماعیل می‌رود توی خانه، به ایوب می‌‌گوید) تو می‌دونی چیه؟ (ایوب شانه‌هایش را بالا می‌اندازد) می‌‌خوای بگم چیه؟(صدای گارمونش را در می‌‌آورد)

ایوب: حرفه. اینایی که تو می‌گی حرفه.

عماد: (ساز را بی‌صدا می‌کند) هر چی حرفه مگه بده؟ آقاجون می‌‌گه لیلا رو صیغه کن مگه حرف نیست، ولی بالا پایین می‌کنی می‌بینی حالا که خرما بر نخیله همینم دخیله.

ایوب: چشمتو گرفته؟

عماد: (دو سه تغمه‌ای بین حرف‌هاش می‌زند) آره، با خودم می‌‌گم اگه انصافه دخترکلفت خونه حاج اسماعیل نوری صیغه‌ی پسرش بشه چرا من نه؟

ایوب: گوشه نزن. حالا صیغه‌ی من نشه کی می‌یاد این تحفه رو بگیره.

عماد: خوب که نگاش می‌‌کنم واقعن تحفه‌ای شده واسه خودش. اگه من بگم می‌خوامش چی؟

ایوب: (از روی تخت بلند می‌شود) مال تو. خیال کردی گلومو چسبید؟ آقاجون زورکرده.

عماد: می‌ترسه بری دختر پرورش رو بگیری؟ محلل زنونه برات آورده؟

ایوب: من چه می‌دونم از چی می‌ترسه.

لیلا: (دوان دوان می‌آید توی حیاط) آقا ایوب، آقا ایوب. عزت خانم. عزت خانم.

عماد:حال حاج خانوم به هم خورده؟

لیلا: حاج خانوم که نیستن، رفتن بی‌بی‌شهربانو. آقا یادشون رفت بهتون بگن، برین پیش عزت‌خانم، شب دخیلن، می‌مونن.

عماد: آخه با این حالش چرا این‌قدر دور رفته؟ می‌خواست بره زیارت می‌رفت همین ابن‌باب‌وی. (از جایش بلند می‌شود و گارمون را از روی شانه برمی‌دارد) مگه قرار نبود دکتر دل‌جو بیاد ببیندش؟

لیلا: آقا گفت نمی‌‌خواد.

عماد: جون خودش بود هم این قدر سعد و نحس می‌کرد که کدوم کار اومد داره کدوم کار نیومد. (راه می‌افتد سمت خانه و در راه غرغر می‌‌کند) می‌‌خواد خانم‌جون رو بکشه زیر‌آبی بره دیگه.

لیلا: (با ایوب تنها مانده و نگاهش را می‌اندازد زمین) من خیلی دلم می‌خواست باهاتون بیام یه استخونی سبک کنم ولی نباشم خونه زن نداره، شاید آقا یه کاری داشته باشن.

ایوب: خطبه که نخوندن، آقاجون این‌ج‍وری با هم جایی نمی‌فرستمون.

لیلا: کی می‌‌خونن آقا (با مکث) ایوب؟

ایوب: امروز، فردا.

لیلا: خیال نکنید زوری دارم ضیغه‌تون می‌شم، می‌دونم تا دختر حاجی صمصام بالغ شه ضیغه‌تونم، ولی زوری نیست. من دوستتون دارم.

 

شب/داخلی/شاه‌نشین

تاریک روشنای غروب است و لیلا لاله‌ها را با قبسی بلند روشن می‌‌کند، عماد تو می‌آید و کلید برق را می‌زند. لیلا به نور چراغ نگاه می‌‌کند و باقی لاله‌‌ها را روشن می‌کند.

 عماد: (زیر کرسی‌ای که هنوز برنچیده‌‌اند می‌نشیند) چرا اونا رو روشن می‌کنی؟

لیلا: (به روشن کردن لاله‌ها مشغول است) حاج‌آقا گفتن می‌آن این‌جا چیز بخونن.

عماد: چراغ برق براش نیومد داره؟

لیلا: لابد داره که می‌گن دیگه آقا.

عماد: مگه هرکی هرچی می‌گه درسته؟

لیلا: (کلید برق را می‌رند و چراغ را خاموش می‌کند) والله تو دعوای پدر و پسر کی می‌دونه چی درسته؟ (آخرین لاله را روشن می‌کند) سردتونه؟

عماد: نه.

لیلا: همه‌ی خونه‌ها کرسی‌شون رو برچیدن، واسه حاج‌خانوم بعضی شبا روشنش می‌کنیم.

عماد: زغال از کجا می‌آریم؟

لیلا: الان که کمر سرما شکسته پیدا می‌شه ولی همین‌آقا، زغال نیست. انسیه کلفت حاج بلوری، می‌گفت زمستونی همه‌ی استولاشون رو سوزوندن.

عماد: بشین.

لیلا: بله آقا؟

عماد: بشین کارت دارم.

لیلا: باید برم واسه حاج‌آقا اسفنتین‌شون رو دم کنم.

عماد: دو کلمه بشین بعد هرجا می‌خوای برو.

لیلا: آخه آقا ایوب نیست، چراغ بیرون رو روشن نکردم.

عماد: من راضی تو راضی گور بابای ناراضی؟

لیلا: (لیلا با قبس توی دستش، شبیه معلم‌های ترکه به دست می‌نشید) اگه به خاطر من می‌گید من راضیم آقا.

عماد: معلومه که راضی‌ای، ولی چرا؟

لیلا: جسارته، آقا می‌گن شما دماغ‌تون باد داره، بیش‌تر از سلام و علیک و رفع حاجت هر کی باهاتون حرف بزنه بادتون می‌گیردش.

عماد: (بلند می‌شود و رادیوی بزرگ روی رف را روشن می‌کند، آواز مردانه‌ای شنیده می‌شود ) اینی که تو منه طوفانه، باد نیست.

لیلا: جسارته، همینه. پسرحاجی‌اید. بخوایید بادید بخوایید طوفانید بخوایید نسیمید. اینا واسه پسرحاجی‌ها است مال ما که نیست...

عماد: دوستش داری؟

لیلا: دوستشم دارم، ولی اصلش چیز دیگه‌ایه. کی می‌آد دست منه بی‌پدر مادر رو بگیره از این‌جا ببره؟ این‌طوری یه محرمیتی هست دیگه بیرونم نمی‌کنید.

عماد: (روی صندلی می‌نشیند) دختره صمصام رو بگیره که باید بری؟

لیلا: تا اون موقع هزار چرخ خورده این سیب. شاید دختره به عقل اومد اصلن آقا ایوب رو نخواست.

عماد: منو بگو خیال می‌کردم دارن خامت می‌کنن، نگوخودت یه پا استراتژیستی، برنامه‌ها داری؟

اسماعیل سرفه‌ای می‌کند و در آستانه‌ی در می‌ایستد، لیلا هول می‌‌کند و تند بلند می‌شود و از شعله‌ی لاله‌ای نور می‌گیرد و آخرین لاله را روشن می‌‌کند و از اتاق بیرون می‌رود. اسماعیل سمت رادیو می‌رود و خاموشش می‌کند و بعد دل‌ملشت زیر کرسی می‌نشیند و عینکی به چشم می‌زند و کتابش را باز می‌‌کند. عماد بلند می‌شود و دل دل می‌:ند که از اتاق بیرون برود یا نه و آخر راه می‌افتد که برود.

اسماعیل: (بی‌آن‌که سرش را بالا کند) نشستی زیر پاش صیغه‌ی ایوب نشه؟

عماد: (می‌ایستد) این راضی اون راضی گور بابای ناراضی.

اسماعیل: (همان‌طور غرق کتاب) بشین کارت دارم.

عماد: برم این دختره اسفنتین‌تون رو دم کرده بیارم.

اسماعیل: دو کلمه بشین بعد هرجا می‌خوای برو.

عماد: (می‌آید و روبه‌روی اسماعیل می‌نشیند و زیرلب غر می‌زند) اگه دوباره حرف حجره اومدنه برم دنبال اسفنتین.

اسماعیل: (چوق‌الفی لای صفحه می‌گذارد و کتاب را می‌بندد) برو.

عماد: (بلند می‌شود) به دکتر دل‌جو هم پیغام دادم فردا که حاج‌خانوم از بی‌بی‌شهربانو می‌یاد بیاد ببیندش.

اسماعیل: (عصبانی از جایش بلند می‌شود و براق داد می‌زند) مگه من به تو می‌‌گم چی بکن چی نکن. زنمه، بستمه، اختیارشو دارم. می‌‌خوام اون‌قدر درد بکشه که بمیره. (زیر لب) استغفرالله ربی و اتوب الیه.

عماد: (سرش را پایین می‌‌اندازد) بذارید دکتر ببیندش.

اسماعیل: (زیر لب) استغفرالله ربی و اتوب الیه. استغفرالله ربی و اتوب الیه. استغفرالله ربی و اتوب الیه. (می‌نشیند و کلاه پوستی‌شا را برمی‌دارد و دستش را روی سرش می‌‌گذارد) خوب نیومده، به وقتش چشم.

عماد: (کنار پدرش می‌آید و زانو می‌زند) می‌دونم دوستش دارید آقاجون. این‌جوری از دست می‌ره. آخه تو این حال چرا بار الاغ کردینش فرستادین راه دور.

اسماعیل: خودش اصرار کرد بره. من که هزاربار گفتم نه.

لیلا هراسان تو می‌‌آید.

لیلا: آقا یعقوب اومد. تنها اومد.

اسماعیل: (کلاهش را سر می‌‌کند و بلند می‌شود) یا قیاس‌المستقیسین. چرا اومده؟

عماد هم بلند می‌شود، لیلا که در آستا‌نه‌ی در ایستاده بود راه می‌دهد و ایوب بی‌خیال تو می‌آید.

اسماعیل: چی شد؟

ایوب: هیچ‌چی. چرا هول شدید.

عماد: خوب بترک بگو زبر دیگه اخوی. چی شده؟

ایوب: نه خرک‌چی بود نه قاطرچی‌، ماشین ‌هم پیدا نکردم. آدم می‌خواد بره بی‌بی‌شهربانو که دم غروب راه نمی‌افته. این‌موقع روز یا دزد می‌ره اون‌جا یا بنگی. نبردنم دیگه. بعد مگه قرار نبود فردا آقا بیارید خطبه بخونه؟

روز/داخلی/مطبخ

لیلا روسری پهلوی دوزی سرکرده و نشسته. سکینه، کلفت خانه کناری روبه‌رویش وسمه برایش می‌کشد و آرایشش می‌کند اما این کار را ناشیانه می‌کند و آن‌قدر سرخاب و سفید‌آب به صورتش مالیده که شبیه صورتک‌های چینی شده.

سکینه: خود خانم نیست؟

لیلا: اگه اون بود که می‌فرستاد دنبال ماه‌نو خانم بیاد این‌:ارا رو بکنه، خودمو نمی‌سپردم دست تو.

سکینه: (به او برخورده و خودش را عقب می‌کشد) کلفت مطبخی چه اطواری می‌یاد برای من. ماه‌‌نو هم همینا رو بهت می‌مالید دیگه.

لیلا: (دل‌جویانه) نه این‌:ه بد شده باشه. عروسم دیگه یه چیزی همین‌طوری خوش‌خوشمه می‌‌گم. بیا قوربون دستت تمومش کن.

سکینه: (دل‌چرکین) همین خوبه دیگه چه‌کار کنم؟

لیلا: نمی‌دونم. داشتن می‌دادنت به غفور چه کار کردی؟

سکینه: از این‌کارا نکردن. یه آقایی آوردن یه خطبه خوند فرستادن‌مون تو اتاق.

لیلا: شیرینی نخوردید، ساز و آواز راه ننداختین.

سکینه: (دستی توی صورت لیلا می‌برد) زن غفور شدن که این همه ذوق نداره. آدم باید بختش بلند باشه که مال تو بلنده.

لیلا: تو لااقل زن عقدی شدی، صیغه که نشدی.

سکینه: فرقش چیه، تو هر دود میگی قبلتو، با هر دو شونم یه کاری می‌‌کنن دیگه. (اینه را دست لیلا می‌‌دهد) خوب شد دیگه، نگاه کن.

لیلا: (آینه را با ذوق می‌گیرد و نگاه می‌‌کند) آره خوب شده. (سکینه را می‌بوسد) ایشالله دخترت رو خودم عروس کنم.

روز/خارجی/حیاط پشتی خانه

لیلا، سکینه را از نردبانی که به دیوار حیاط تکیه داده راهی می‌‌کند. سکینه از نردبان بالا می‌رود و نگاهی به لیلا می‌اندازد و پشت دیوار غیب می‌شود.

لیلا: (از پشت دیوار صدا می‌زند) سکینه باجی.

صدای سکینه: دو ساعته پیشتم حالا حرفت یادت اومده؟

لیلا: (صدایش را خفه می‌کند) بعد که رفتم تو اتاق چی باید کنم؟

صدی سکینه: تو نمی‌خواد کاری کنی، خودش می‌دونی چه کنه.

لیلا: (نردبان را از دیوار بر می‌دارد) برات قیماق کنار می‌زارم، فرداب یا بگیر. سکینه. سکینه باجی.

صدا که جواب نمی‌دهد نردبان را به دیوار دیگری تکیه می‌دهد و سمت حیاط اصلی می‌رود. اسماعیل روی تخت نشسته. لیلا که اسماعیل را می‌بیند برمی‌‌گردد و راه مطبخ را می‌رود.

اسماعیل: این قلیون کجا است لیلا؟ یه روز چشم عزت رو دور دیدی عزت احترام ما رو پاک ندید گرفتی؟

لیلا: آوردم حاجی.

 



:: برچسب‌ها: نمایش‌نامه
نمایش آفرینش
۱۳۸۳/٢/۱٥ ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
با صدایی مهیب جهان خلق می شود.صدای هم خوانی بلند می شود(ای مزدا،به راستی،تو آفریدگار اندیشه نیک هستی،و هنگامی که مردمان با اندیشه نیک،هم پرسی کردند،تو برای آنان،این زمین و جهان شادیبخش را بیافریدی،و برای آبادی و رهبری آن،پارسایی را بر نهادی.)اهورا با شاخه ی برَسم (ترکه های گیاه هوم،یا میله هایی باریک از طلا ونقره) در دست وارد صحنه می شود.با شاخه ها به چهار جهت صحنه اشاره می کند و هر طرف را تبرک می کند.اهورا دست هایش را بالا می گیرد و آسمان را تبرک می کند او گاوی سپید با شاخ های طلایی را خلق می کند(امشاسپندان- فرشته ها- او را وارد صحنه می کنند.در واقع گاو صورتی واقعی و پوششی پارچه ای دارد که که بر تن دو انسان پوشیده شده.)تا هر کجا که می خواهد بچرد و هر کاری می خواهد بکند.اهورا بیرون می رود.بعد از خروج اهورا گاو می چرد و بعد گوشه ای می نشیند.اهریمن وارد می شود و صدای هم سرایان خاموش می شود.(در تمام طمان تا حالا هم سرایان همان ورد را تکرار می کردند.)سکوت همه جا را می گیرد و اهریمن به سمت گاو می رود و اشاره ای می کند.گاو ماغ می کشد و می افتد،از دهان اش خون روی صحنه می ریزد.اهریمن بیرون می رود و گروه همسرایان که امشاسپندان هستند وارد صحنه می شوند.آن ها مویه می کنند(ای کژاندیشان،همه شما و همه آنهایی که با خیره سری شما را می ستایند،دارای سرشتی زشت و نادرست و خودستا هستید،و این کردار فریبکارانه است که شما را در هفت کشور،به بدی زبانزد کرده است.) و دور گاو می چرخند.اهورا وارد می شود و صدایی مهیب مویه های امشاسپندان را خاموش می کند.اهورا کنار گاو می نشیند و نوازش اش می کند،امشاسپندان دوره ی گاو را می گیرند و از صحنه بیرون می برنداش. اهورا همان جا که گاو مرده می خوابد.مویه های امشاسپندان آرام آرام دور می شود.اهریمن وارد می شود و عصایش را به زمین می زند، همه جا به غیر از آن جا که اهورا افتاده تاریک می شود(نور موضعی روی او روشن می ماند).صدای رعد و باد و زوزه ی گرگ ها همه جا را می گیرد و اهریمن که در تاریکی دیده نمی شود (چون سر تا پا سیاه پوشیده) بالای سر اهورا می رسد و دورش می گردد.می خواهد دست اش را به خون ریخته ی گاو بر زمین بزند که اهورا دست اش را می گیرد و همه جا روشن می شود.امشاسپندان می خوانند و صدای رعد و باد و باقی صدا ها کمتر شنیده می شود.(کی راستی و پاکی و پارسایی،و کشور پر از کشتزارهای گسترده،و خانمان خوب و آباد،پدیدار خواهد شد؟ چه کسان، ما را در برابر دُروندان تیره دل رامش خواهند داد؟ و چه کسانی،دانش و بینش و اندیشه نیک را در خواهند یافت؟) اهورا و اهریمن در نبرداند.(هر کدام که دیگری را به گوشه ای هل می دهد صدا ها و نور تغییر می کنند) در نهایت اهورا پیروز می شود و و اهریمن فرار می کند. اهورا بر جایی که خون از داهان گاو ریخته می ایستد و با برسم اشاره ای می کند. امشاسپندان گیاه ریواسی (ریواس سرخ رنگ است) که شکل در هم پیچیده ی دو انسان است را می کارند و بیرون می روند.گیاه رشد می کند(همه ی این مرحله رشد با حرکات بازیگران باید شبیه سازی شود)وقتی گیاه به کمال می رسد. مشی (مرد) و مشیانه(زن) از گیاه جدا می شوند و با حیرت به اطراف نگاه می کنند.امشاسپندان می آیند تا به آن ها تلقین کنند(ای اهورا مزدا،کسانی که با کردارشان و با هم به تو پیوسته اند،گوش به سخنان تو دارند،که تو،با گفتار راست و اندیشه نیک،نخستین آموزگار آن هایی.)و آن ها تکرار می کنند.امشاسپندان از صحنه بیرون می روند و مشی و مشیانه در صحنه باقی می مانند ان ها با حیرت همدیگر را لمس می کنند وقتی می خواهند یکدیگر را در آغوش بگیرند ناگهان صدایی مهیب می آید و همه جا تاریک می شود.(نور موصعی روی آن ها می ماند)اهریمن به آن ها نزدیک می شود و به آن ها اشاره می کند تا به او تعظیم کنند. مشی و مشیانه وردی که به آن ها تلقین شده را تکرار می کنند.اهریمن اشاره ای می کند و غولان مشی را با خودشان می برند.مشیانه می خواهد جلوی آن ها را بگیرد و نمی تواند به پای اهریمن می افتد و او را سجده می کند. همه ی صحنه تاریک می شود.

صدای باد و رعد و گرگ ها می آید. مشیانه به هق هق می افتد و بعد بلند گریه می کند. امشاسپندان با فانوس های در دست به طرف مشیانه می روند و او را آرام می کنند.می خوانند(اما اگر آن توانا، به کسی که برای یاری به سوی او آمده است،یاری نکند،او خود به دام دُروند فریبکار خواهد افتاد)فانوس های شان را می گذارند و می روند.مشیانه فانوسی را بر می دارد و در تاریکی به راه می افتد.دیوی تاریک را می بیند که نور چشم اش را می زند راه را از او می پرسد و او اشاره می کند که چیزی می خواهد.مشیانه ماسک زیبایش را به دیو می دهد و دیو راه را نشان می دهد.مشیانه حالا زشت شده. جلوتر دیو دیگری را می بیند و او هم چیزی می خواهد. مشیانه کمراش قوز کرده و سخت راه می رود.او جوانی اش را به دیو داده.جلوتر اهریمن ایستاده سراپا سیاه پوش.او می خواهد جان مشیانه را بگیرد.مشیانه تسلیم می شود.صدایی می آید و همه جا روشن می شود.دیو ها فرار می کند و اهورا به طرف اهریمن می رود.اهریمن جان مشیانه را در مشت می گیرد و و مشیانه می افتد.اهورا با برسم ضربه ای به دست اهریمن می زند و مشیانه جان می گیرد. اهورا فرار می کند. امشاسپندان مشی را به صحنه می آورند و می خوانند(ای مزدا،به راستی،تو آفریدگار اندیشه نیک هستی،و هنگامی که مردمان با اندیشه نیک،هم پرسی کردند،تو برای آنان،این زمین و جهان شادیبخش را بیافریدی،و برای آبادی و رهبری آن،پارسایی را بر نهادی.)مشی و مشیانه تکرار می کنند.آن ها هم دیگر را در آغوش می گیرند و صحنه تاریک می شود.



:: برچسب‌ها: نمایش‌نامه