وبلاگ رسمي محمد طلوعي

 

من از اتفاق در آن جلسه بودم و از اتفاق جمعه‌ی دلگیری بود و از اتفاق با این‌که داستان را تمام‌نخوانده بودم (و همان‌جا به دوستی گفتم فکر نمی‌کنم تا ته داستان را بخوانم) حرف‌زدم و از اتفاق، نظرِ تئوریکِ آدم دیگری را گفتم با ذکر منبع راجع به جایگاه طبقاتی شکل‌گیری داستان میستری و تریلر و به اتفاق باز طبق معمول جلسات گزارش‌نویس جلسه سرسری حرف‌ها را شنیده و سرسری یادداشت‌کرده و سرسری نقلِ قول‌کرده با یک «وی اظهار کرد» سرش. تکمله‌ای حامدحبیبی هم به حرف‌های من که نه رنجاننده است نه آزانده. درواقع به منشا چپ‌گرایانه‌ی آن صاحب نظریه تازیده که با این‌که نقلِ‌قول کننده‌ی جلسه یادش رفته ذکر کند بی‌راه هم نبوده.

با این‌که من تمامِ جلسه را نبودم و به نظرم نوشته‌ی حامدحبیبی خیلی هم تلخ نبوده چند نقدِ زیرپوستیِ حامد این‌وسط درست است.

یک همچین‌جلسه‌ای جای یک همچین حرف‌هایی نیست. بیشتر شیرینی‌خورانِ دوستان و دید و بازدیدِ چندوقت ندیده‌ها است که بیشتر دوستان برای همین دورِ هم جمع می‌شوند اگر جایی شبیه کانون نویسندگان و کافه‌نادری امروز سرِ‌پا بود که آدم همپالکی‌هایش را ببیند شاید این‌قدر همه‌چیز شلوغ نمی‌شد. الان عمله‌های روزمزد هم یک‌سقفی دارند زیرش بروند ما نداریم.

دیگر این‌که تا فضای اجتماعی در ایران آزاد یا به نظر آزادتر می‌شود نویسنده‌هایی که تا دیروز جرات نداشتند زیرِ نوشته‌های منتقدانه‌‌ی باقی دوستان‌شان را لایک کنند مثل مَرغ سر از تخم درمی‌آورند و دورِ هم جمع می‌شوند. این هم اگر سقفی باشد این‌قدر حقارت‌بار و حماقت‌بار و سالوسانه‌ و از سرِ‌ جُبن به نظر نمی‌آید.

دیگرتر این‌که ما فرقه‌هایی داریم در نوشتن و این را دوستانِ سرفرقه هر کدام به تلویح و به صراحت گفته‌اند و فرقه‌گرایی و فرقه‌ای شدن در فضایِ غیررقابتی همین عاقبت را دارد. حتا مثل سیاست‌مدارها هم نیست که بر سر قدرت و ثروت به جانِ‌هم بیافتیم همه‌چیزمان خاله‌بازی است. دوستانِ‌من برای تیراژ دوهزارتای این بازار این همه دندان نشان دادن کمی غیرعاقلانه است حتا دعوتِ‌دوستان به همگرایی هم غیرعاقلانه است. بهتر است هر کسی نان و ماستِ خودش را بخورد و در این تنگیِ سیاست و تنگیِ اجتماع و تنگیِ پول خودش تنگ‌نظری دیگری برای خودش نتراشد.

بعضی‌ها نوشته بودند چون نویسنده مجرد است و زن است و صاحب‌ثروت است انگار آدم‌ها به رونمایی کتابش آمده بودند. این‌ها همه بخشی از اثر نویسنده است. سوزان سونتاگ هم بلاتشبیه با همین تصویری که از خودش می‌ساخت نطریات و نوشته‌ها و کتاب‌هاش را خوش‌آمد می‌کرد. به قولِ ژنت این‌ها همه پاراتکس‌های یک اثر است و چه بخواهیم چه نخواهیم نوشته‌ی هر کسی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. به همه‌ی این‌ها می‌شود به عنوانِ عاملی انتقادی نگاه‌کرد. در همان پرو خیلی‌ها می‌گویند اگر یوسا این‌همه خوش‌تیپ نبود و برای ریاست‌جمهوری کاندید نمی‌شد و برای سینما تهیه‌کنندگی نمی‌کرد هیچ‌وقت نوبل نمی‌برد.

قبلن همین‌جا نوشتم که بیایید دوست باشیم حالا می‌گویم بیایید حیثیت حرفه‌ای هم را به رسمیت بشناسیم. ار روی لحن کامنت‌های بسیاری می‌شود صاحب کامنت را حدس زد یا دقیق شناخت این همه بغض به نوشته‌های حامد حبیبی غیرحرفه‌ای است. رذالت‌های ما را نسبت به هم آشکار می‌کند ما را پیشِ چشمِ بقیه خار می‌کند، سرشکسته می‌کند.

به نظرم ما هنوز از خرده‌زمین‌دارهای دهاتی به شهرنشین‌های مبادیِ آدابِ شهرنشینی تغییر نکرده‌ایم. ما هنوز از کشتِ همسایه که قد کشیده و ما هنوز گندم‌هامان را نکاشته‌ایم دل‌آزرده می‌شویم. تعریضِ من به نوشته‌ی حامد همین یک جمله است.

برسد به دستِ‌ حامدحبیبی، آیدا مرادی‌آهنی، امیرحسین یزدان‌بد، میثم کیانی، حامد اسماعیلیون، محمدحسن شهسواری، پیمان اسماعیلی، پدرام رضایی‌زاده، آراز بارسقیان، امیرحسین خورشید‌فر، علی چنگیزی، سینا دادخواه، سپینود ناجیان، آرش صادق‌بیگی، فروغ کشاورز، آیین نوروزی، احمد پورامینی، مهدی ربی، محمد‌رضا زمانی، علی خدایی، شاهرخ گیوا، مجتبا پورمحسن، حسین سناپور و خیلی‌های دیگری که اسم‌هاشان را دوست دارم.

 

   



:: برچسب‌ها: یادداشت
گفت و گوی خدیجه زمانیان با من در روزنامه‌ی قدس
۱۳٩۱/۱۱/۱٦ ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
 
گفت و گو با محمد طلوعی نویسنده داستان های« قربانی باد موافق» و «من ژانت نیستم»؛

ادبیات باید بدون پشتیبانی دولتی یا جایزه‌های روشنفکری خواننده‌اش را پیدا کند

گروه هنر / زمانیان - محمد طلوعی شاعر، فیلم‌نامه نویس، داستان‌نویس و مترجم ایرانی است. او متولد ۱۳۵۸ در رشت است.

نخستین مجموعه شعرش را با عنوان «خاطرات بندباز» در 1382 منتشر کرد و اولین رمانش با عنوان «قربانی باد موافق» در سال 1386 منتشر شد که توانست نامزد و برنده چندین جایزه ادبی شود. سال گذشته از این نویسنده مجموعه داستان «من ژانت نیستم» توسط نشر افق به چاپ رسید. خواندن این مجموعه داستان بهانه‌ای شد برای گفت و گو با وی که البته سختی‌های خاص خودش را هم داشت!
گفت و گوی ما را با محمد طلوعی در خصوص مجموعه داستان کوتاهش و شرایط این روزهای این نوع ادبی ، بخوانید.

گمان می‌کنید یک نویسنده داستان کوتاه چطور باید بنویسد و از چه مضامینی استفاده کند تا لذت داستان خواندن را به مخاطبش بچشاند، البته اگر از آن دسته داستان نویسانی هستید که مورد توجه بودن کتابتان توسط مخاطب برای شما اهمیت دارد.
- صحبت درباره مضمون، کارِ سختی است یعنی وقتی حرفمان پیرایه‌زدایی شود به بدیهیات می‌رسیم، خوبی، خوب و بدی، بد است. اینها مضمونهای پایه‌ای همه‌‌ دوران‌ها هستند، اینکه این بدیهیات را به کسی توصیه کنیم خیلی بی‌معناست. مضمونها رابطه‌ مستقیمی با تجربه‌های زیستی نویسنده دارند. واقعیت این است که خیلی وقتها خواننده از داستان توقع دارد که جای او زندگی کند جاهایی برود که او هیچ وقت نرفته، کارهایی کند که او هیچ‌وقت نمی‌کند. خواننده مانند آدمی است که شوق سفر دارد، ولی جای بستنِ‌ کوله‌پشتی نقشه جمع می‌کند، نویسنده اما آن مسافری است که وقتی برمی‌گردد با جزئیات و سرِ صبر شرحِ سفرش را می‌دهد.حالا در این سفر، مضمونها بستگی تام به شکلِ زندگیِ نویسنده دارد. این‌طور نیست که خواننده مضمونِ خاصی را طلب کند، در مواقعی به علتِ شرایط اجتماعی، اقبال به مضامینی زیاد می‌شود، ولی به نظرِ من خواننده پیشفرضِ مضمونی ندارد. مضامینی هست که ابدی ازلی‌اند، دوگانه‌های وفادار/خیانت یا رفاقت/ انتقام را می‌شود تا ابد بازسازی کرد و آدمها دوباره بخوانندش. شاید بزرگ‌ترین توانایی نویسنده این باشد که بفهمد چه مضمونی در روحِ زمانه موج می‌زند. چخوف می‌گوید نویسنده باید چیزی را بنویسد که مردم می‌خواهند. درواقع توصیه‌ چخوف مضمونی است، منظورش این است که نویسنده باید مضامینِ مردم‌واری را بازتولید کند، اما بیضایی جمله‌‌ پیشروتری دارد که نقل به مضمونش این است «نویسنده نباید چیزی را بنویسد که مردم می‌‌خواهند، نویسنده باید چیزی را بنویسد که مردم می‌خواهند، اما خودشان هم نمی‌دانند که می‌خواهند.»
به نظرم این یعنی توجه به روحِ زمانه. می‌‌دانم که روحِ زمان خیلی هایدگری است و احتمالا اینجا غلط ‌انداز به نظر می‌رسد، اما چیز بهتری برای صداکردنش ندارم، به نظرم تنها راه ایجاد لذت خواندنِ متن در مخاطب این است که چیزی تولید کنی که نیاز او است. حالا اگر نویسنده به روح زمانه رجوع کند احتمالاً چیزی که می‌نویسد سوای آن شرحِ سفر برای مخاطب امروزش یک‌جور تاریخ‌نگاری اجتماعی برای آینده هم هست.

رسیدن و دریافت همین روح زمان مهم است. چطور می‌توان به این درک رسید؟
- با تعریفِ هایدگری، روح زمانه زمینه‌های بینا گفتمانی مردم است، تاثیر و تاثری که آدمها بر هم و اجتماع می‌گذارند و بازتابِ آن یعنی تاثیری که اجتماع بر آنها می‌گذارد. تاثیر جزءها بر کل و بعد تاثیر کل بر این جزءها. راستش تفسیرِ آسان شده‌ای ندارد، به همین سختی است. روحِ زمانه چیزِ در دسترسی نیست که برای ادراکش بشود به کسی توصیه کرد یا نسخه پیچید. باریک بینی تاریخی می‌خواهد، می‌خواهد نویسنده در زمانه اش کنشگر زندگی کند. به خاطرِ همین است که وقتی نویسنده‌ای حتی دو سال از سرزمینِ مادری اش دور می‌شود بیان و زبانش از روح زمانه مردمانی که از آن سرزمین آمده، دور می‌شود.
درک روحِ زمانه بیشتر از هر چیزی کنشگری نویسنده را می‌خواهد، یعنی نمی شود نویسنده تماشاگر باشد و بعد فکر کند روحِ زمانه اش را درک کرده.

شما تجربه هایی مانند فیلمنامه نویسی، ترجمه و سرودن شعر را در کنار نوشتن داستان داشته‌اید. این تجربه‌ها چقدر به خدمت داستان نویسی شما درآمده است و چقدر در خلق فضاهای داستانی به شما کمک کرده است و به طور کلی یک نویسنده چقدر باید از این تجربیات در داستان نویسی استفاده کند؟
- نمی‌دانم، هر نویسنده‌ای راه‌های خودش را می‌رود، آن‌ کارها که کردم و می‌کنم در زبان و تصویرسازیِ من وقتِ نوشتن تاثیر زیادی داشته، ولی نمی‌دانم بقیه هم باید این‌کار را بکنند یا نه. به نظرم هر نویسنده راهِ خودش را می‌رود.

مهمترین مشکلی که گریبان مضامین داستانهای کوتاه ما را گرفته و بعضی داستانهای مجموعه شما هم از این قاعده مستثنا نبوده شخصی نویسی نویسندگان است و دور شدن از مضامین عام است. به نظر شما چطور می‌توان از این شخصی نویسی و خاص نویسی فرار کرد؟
- شخصی‌نویسی‌ای که می‌گویید را خیلی نمی‌فهمم، راستش درباره داستانهای خودم که اصلا درست نیست. داستانهای من در مجموعه‌ «من ژانت نیستم» تکنیکی را در نوشتن تمرین می‌کرد که پیشتر بارها توسط نویسندگان دیگر تکرار شده حتی در ساختِ بسیاری از داستانهای عامیانه هم دیده می‌شود. در واقع ماکیومنتاری (مستندنمایی جعلی) داستانها ایجاب می‌کرد شخصیت خودم به عنوانِ فاعلِ ‌داستانها حضور داشته باشد. این داستانهای شخصی به معنای چیزی که برای خودم اتفاق افتاده باشد نیست، تنها برای باورپذیری لازم بود خواننده به جایی تکیه کند. نمونه‌اش در داستانهای عامیانه این‌طور است که کسی داستانی پر از عجایب و حیرت و غرایب تعریف می‌کند بعد برای اینکه ما باور کنیم قسم می‌خورد که همه‌اش را خودش با دو چشمش دیده. همین ساخت باعث شد در این مجموعه داستان، راوی و شخصیتِ‌ فاعل خودم باشم. وقتی در داستانِ «راهِ درخشان»، شخصیت قصه می‌میرد و بعد با تنزیلِ روح دوباره زنده می‌شود شما باید این داستان را باور کنید، وقتی در داستان « لیلاج بی‌اوغلو» شخصیت را در خانه‌ای زندانی می‌کنند و مجبور به قماریدن می‌کنند خواننده باید شخصیت‌های عجیبی که به آن خانه می‌‌آیند باور کند، برای همین باورپذیری است که محمد مانیاک که در داستانها اصرار می‌کنم خودِ خودِ ‌من است حضور دارد. حضور من در داستانهای خودم به خاطرِ شخصی کردنِ داستان نیست، روشی است برای باورپذیری فراواقعیت‌هایی که در ساحتِ واقعگرای داستانها روی می‌دهد.

به عنوان نویسنده داستان کوتاه وضعیت داستان کوتاه امروز ایران را چطور ارزیابی می‌کنید؟
خیلی خوب. راستش وضعیت داستانِ کوتاه خیلی از رمان و فیلم‌مان بهتر است. سلیقه‌های متفاوتی واردش شده و از شرِ تسلطِ داستانهای آپارتمانی و استعاری خلاص شده. حالا باید سعی کند با خواننده‌هایش آشتی کند.

این آشتی چطور اتفاق می‌افتد؟
- مشکل اصلی ادبیات ایران این است که خواننده طبیعی ندارد. یعنی کتاب یا باید توسط نهادهای دولتی تولید و تبلیغ شود تا بفروشد یا جایزه بگیرد و نقدهای مفصل درباره آن نوشته شود تا خوانده شود. درواقع ادبیات ما بین نهاد دولت و دستگاه روشنفکری قطبی شده است. به همین خاطر اعتماد عمومی نسبت به آن وجود ندارد. خواننده طبیعی‌ای که نویسنده‌ای را دنبال می‌کند و کتابهایش را می‌خواند در این ادبیات نیست یا اگر هست طرفدار ادبیات عامه پسند است. ما به ادبیات مردم واری نیاز داریم که بدون پشتیبانی دولتی یا جایزه‌های روشنفکری خواننده اش را پیدا کند. گویا نسل جدید نویسنده‌ها لذت مخاطب از متن را درک کرده اند و وارسته از این دسته بندی‌ها دارند خواننده‌های خودشان را می‌سازند. این لذت جویی دوطرفه باب آشتی را در آینده حتماً بازخواهد کرد .

و به نظر شما مهمترین تفاوت بین نویسندگان داستان کوتاه ما با نویسندگان داستان کوتاه کشورهای دیگر در چیست؟
- واقعیت این است که داستان کوتاه‌نویسی در دنیا فقط در آمریکای شمالی معنی دارد. یعنی فقط آنجاست که آدمی با نوشتن داستانِ کوتاه زنده می‌ماند و فقط داستانِ کوتاه می‌نویسد. در اروپا و آمریکا و بقیه‌‌ دنیا، قالبِ ادبی، رمان و داستانِ بلند است،‌در آمریکای شمالی ظاهرا می‌شود داستان کوتاه نوشت و داستان کوتاه نویس ماند و از این راه زندگی کرد. در ایران هم مطابقِ بقیه‌ دنیا داستان کوتاه‌نویسی خیلی کارِ رسمی‌ای نیست. داستان کوتاه‌نویس‌های ما با رمانها و داستانهای بلندشان شناخته می‌شوند.
اینکه سطحِ کیفی داستانهای کوتاه ایرانی با بقیه‌‌ دنیا چه فرقی می‌کند را نمی‌دانم، یعنی اظهار نظرِ این‌جوری احتیاج به نمونه‌گیری و آمار و طبقه‌بندی و اینها دارد، اما قیاسی که بنا به خوانده‌هایم باشد این است که فرق‌مان در همان سفر رفتنِ نویسنده است. با اینکه کهن الگوی داستانهای ایرانی سفر است و بسیاری از بهترین داستانهای کهنِ ایرانی بعد از بار بستنِ شخصیت و بیرون رفتن از خانه و شهر و مملکتش شروع می‌‌شود؛ نویسنده‌‌ امروزِ ایرانی خیلی مشتاقِ دورشدن از خانه‌اش نیست. به خاطر همین تنوعِ‌ منظر و مضمون ندارد. خواننده‌ ایرانی خیلی مشتاق داستانهای نویسنده‌ ایرانی نیست، چون خیلی دور نمی‌بردش.گمان می‌کنم این روند اما در حالِ تغییر است اگر خواننده‌ها این تغییر را باور کنند و داستانِ کوتاه ایرانی بخوانند تصور نمی‌کنم اختلافِ زیادی بین نویسندگان ایرانی با نویسندگان باقی دنیا باشد.

http://qudsonline.ir/NSite/FullStory/News/?Id=99103



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, یادداشت, مقاله
گفت و گوی بهار با من راجع به نوشتن
۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

 

  • گفت‌وگو با محمد طلوعی، داستان‌نویس
  • نوشتن مثل نجاری
  • ادبیات (8) / ثمین نبی‌پور

  • محمد طلوعی، داستان می‌نویسد و داستان چاپ می‌کند. سال‌هاست وبلاگ می‌نویسد. کارگاه داستان‌نویسی دارد. رمان نوشته، شعر منتشر کرده، داستان ‌کوتاهش تازه چاپ شده، جایزه گرفته، اما می‌گوید جایزه دغدغه نوشتنش نیست. برخلاف خیلی از آن‌هایی که دستی بر آتش نوشتن دارند، معتقد است نوشتن، تمرین است و تمرین و تمرین. شاید این نکته برای آن‌هایی که تازه دست به نوشتن بردند، چراغ راهشان باشد.
    شما در انواع و اقسام قالب‌ها می‌نویسید. چه تلقی‌ای از نویسنده بودن و نوشتن دارید؟
    اعتقادم این است که نوشتن کاری مهارتی و متکی بر تکرار است. با تمرین و تکرار است که در نوشتن خوب می‌شوی. برعکس تصور بیشتر آدم‌ها که فکر می‌کنند نوشتن ذوق و استعداد می‌خواهد. از شعر که بگذریم، خصوصا نوشتن داستان به ذخیره واژگان نویسنده و احضار واژه‌ها در لحظه نیاز بستگی دارد. شاید هم به همین دلیل است که در ادبیات، نویسنده 40‌ساله، نویسنده جوان است. به‌نظرم کسی با 10، 15‌سال نویسندگی، نویسنده نمی‌شود. بنابراین خوشحالم که ورزشکار حرفه‌ای مثلا فوتبالیست نیستم که به افسردگی بازنشستگی بعد از اتمام دوره فعالیت حرفه‌ای دچار شوم. نویسنده تازه در30، 40سالگی نویسنده می‌شود. به‌جز نوابغ که آن‌ها هم در قرن بیستم، اغلب محصول قرن نوزدهم بودند، نویسنده جوان به آن معنا که در ورزش حرفه‌ای یا دیگر مشاغل وجود دارد، در ادبیات نیست.
    هم فیلمنامه نوشتید و هم نمایش‌نامه. در چه سطحی؟
    نمایش‌نامه چندتایی نوشتم که در جشنواره تئاتر فجر هم اجرا شده، یعنی در بالاترین سطح بررسی، اما نه بالاترین سطح حرفه‌ای. برای کار حرفه‌ای و اجرا باید کارگردانی داشته باشید که بهتان ایمان داشته باشد. فیلمنامه‌هایم هم چندتایی فیلم شده‌اند. البته خودم را فیلمنامه‌نویس نمی‌دانم به این معنا که از این راه پول درمی‌آورم.
    پس برمی‌گردیم به همان بحثی که گفتید نویسندگی تمرین و تکرار است.
    دقیقا، مثل نجاری که یک نفر ممکن است ماهرترین نجار باشد پس چه احتیاجی دارد سر کلاس برود و انواع چوب و ویژگی‌هایش را یاد بگیرد. استفاده به‌موقع از واژه‌ها و دایره واژگانی، ترکیب واژگان و ابزارهایی که در کلمه‌سازی هست، در همه نویسندگان یکسان نیست و ربط چندانی هم به سواد و سلیقه ندارد. نویسندگی هم مثل نجاری یک کار مهارتی‌ است. بنابراین به نظر من نویسندگی ترکیب صحیح و سالم دو مهارت است: اول داشتن تعداد زیادی واژه، خواندن، ممارست و تجربه که در زمان به‌وجود می‌آید و دوم، احضار به‌موقع کلمات.
    شاید این اتفاقی‌ است که در من ژانت نیستم برای شما افتاده؛ استفاده از واژه‌ها و تجربه‌ها و گذر زمان البته. این را هم بگویم که به‌نظر من ژانت یک مجموعه‌داستان عادی نیست؛ تقریبا تمام داستان‌های کتاب به‌هم مربوطند و یک‌جا تمام نمی‌شوند.
    این مدل نوشتن تبدیل به تجربه خیلی از نویسنده‌ها شده و چیز جدیدی نیست. سلینجر این کار را کرده. گابریل گارسیا مارکز هم در کتاب توفان بزرگ، شخصیت‌ها را می‌پردازد و همه را به رمان صد سال تنهایی می‌برد. جهانی که شخصیت‌ها و آدم‌هایش تکرار می‌شوند یا مکان‌هایی که تکرار می‌شوند در مجموعه‌داستان‌های پیوسته فراوانند.
    من ژانت نیستم برایم مثل آلبوم عکس بود. علاوه بر دیالوگ‌نویسی خوب و نگاه خاص، انگار تصویر جلویم گذاشته بودید از هر داستان و هر شخصیت. دارم فکر می‌کنم چرا چنین برداشتی در ذهنت شکل گرفته.
  •  احتمالا فیلمنامه‌ نوشتنِ من ناخودآگاه تاثیرش را گذاشته. در فیلمنامه برای همه می‌نویسم، نه فقط کارگردان؛ برای بازیگر و طراح صحنه و طراح لباس و نورپرداز و فیلمبردار و بقیه. اما در داستان، من فقط برای خودم می‌نویسم و فکر نمی‌کنم خواننده چه برداشتی کرده. اما به‌هر‌حال، روابط بین رسانه‌ای یا Inter-Media خصوصا بین سینما و ادبیات وجود دارد. ادبیات درونیات و فضای بیرونی شخصیت‌ها را یک‌جا با هم توضیح می‌دهد. سینما اما به‌خاطر محدودیت‌هایش تقریبا امکان ندارد بتواند به همه جوانب با هم بپردازد.
    درباره مجموعه‌داستان به‌طور خاص دو نظر وجود دارد: یا کتاب‌خوان‌ها دوستش دارند یا از آن فراری‌اند. من ژانت نیستم استثنا است از این نظر؟
    چون مجموعه‌داستان به‌هم‌پیوسته است. با خواندنش انگار رمان خواندید. ایرانی‌ها ذاتا روحیه فرجام‌خواهی دارند و می‌خواهند بدانند آخر داستان چه بلایی سر شخصیت‌ها می‌آید. شاید به‌همین دلیل است که آنچه قبل از انقلاب، فیلم‌فارسی بوده، امروز وارد ادبیات ما شده. جالب این‌که قواعد فیلم‌فارسی هم وارد ادبیات امروز ما شده.
    حالا که بحث ارتباط سینما و ادبیات شد، به‌نظرم رسید که امروز خیلی از نویسنده‌ها می‌نویسند به این امید که روزی کتابشان بشود فیلمنامه اقتباسی؛ اتفاقی که اخیرا آن‌قدر تکراری شده که انگار دارد صنعتی مستقل می‌شود.
    در خارج از ایران، آژانس‌ها و مدیران برنامه‌های نویسنده‌ها خیلی به این موضوع فکر می‌کنند. این‌قدر این تاثیر مهم است که گاهی ممکن است به نویسنده‌ای بگویند برای جذابیت بیشتر فیلمنامه احتمالی کتابش، شخصیت داستان را تغییر دهد. اما در ایران، این ماجرا برای ما نویسنده‌ها بیشتر شبیه شوخی‌ است. به‌خاطر ماجرای فروش رایت فیلمنامه به استودیوهای فیلمسازی که در خارج از ایران مطرح است، اصلا به مخیله ما هم نمی‌گنجد. خیلی‌ها نوشته‌هایی را پیش من می‌آورند و از من می‌خواهند فیلمنامه اقتباسی بنویسم. سینما و ادبیات برای من ماجرای عشق و نفرت است.
    فرقش با نوشتن داستان چیست؟
    فرقش این است که فیلمنامه برای خوانده‌شدن نوشته نمی‌شود. برای فیلم شدن نوشته می‌شود. فرق دیگرش این است که در داستان‌نویسی، نویسنده مجبور نیست به جای خواننده‌اش هم فکر کند و خودش را جای او بگذارد. فیلمنامه‌نویس اما باید به جای همه از بازیگر و کارگردان گرفته تا بقیه فکر کند. به نظر من، فیلمنامه‌نویسی به ادبیات ربطی ندارد و بیشتر، شامورتی‌بازی است.
    یک نگاهی به فهرست فیلم‌های ساخته‌شده که بیندازیم، می‌بینیم خیلی‌هاشان اقتباسی‌اند‌ و فیلمنامه اورجینال روزبه‌روز کمتر و کم‌رنگ‌تر می‌شود.
    در خارج از ایران، که خیلی چنین است. حتی الیور استون فیلم آخرش Savagers یا وحشی‌ها را از روی رمانی ساخته که دو سال پیش منتشر شده بود. البته به‌نظر من، این ارتباط ادبیات و سینما و فیلمنامه‌های اقتباسی در نهایت می‌تواند رونق اقتصادی هر دو را به‌دنبال بیاورد. خیلی‌ها که فیلمی را می‌بینند، می‌خواهند کتابش را هم بخوانند. اصلا عار نیست که فیلمی باعث فروش کتابش شود. شاید این اتفاق راه‌حل خوبی باشد.
    قبول دارید که صرفا خوبی و بدی کتاب باعث دیده شدن و نشدنش نمی‌شود؟
    قبول دارم. در ایران آژانس ادبی فعالی نداریم و به اصطلاح، برای کتاب کار خاصی نمی‌کنند. کتاب را تبلیغ نمی‌کنند. کتاب را به چشم خواننده نمی‌رسانند. همه چیز مثل دومینو است. وقتی کتابی دیده نشود، نویسنده مجبور می‌شود خودش برای کتابش داد بزند و شلوغ کند و هرکی بلندتر داد بزند، برنده است. در مواردی هم نویسنده‌ها چیزهایی درباره کتابشان می‌گویند که واقعیت ندارد. در همه جای دنیا این کار دروغ گفتن است. بعضی نویسنده‌ها دغدغه‌شان جایزه است به مخاطب فکر نمی‌کنند. الان اما خیلی‌ها ناراحتند که کتابشان نمی‌فروشد و دیده نمی‌شود.
    بنابراین گه‌گاه این خواننده نداشتن و دیده نشدن نتیجه انتخاب خود نویسنده است؛ نوشتن برای خودش یا مخاطب.
    خیلی از نویسنده‌های ما دل‌شکسته می‌شوند از این‌که کتابشان خوانده و دیده نمی‌شود. این دل‌شکستگی نسلی از نویسندگان ما را نابود کرده. الان برای نویسنده، تعداد خواننده‌هایش مهم است. زمانی بود که جایزه برای نویسنده‌ها مهم بود. خوشبختانه، امروز دیگر این برهه گذشته و رفته.

 http://www.baharnewspaper.com/News/91/10/17/2749.html



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, یادداشت
یادداشت تیمور اقامحمدی روی من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۸/۱٠ ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )
یک پیش‌نهاد جدی برای مخاطبان حرفه‌ای داستان
 

من ژانت نیستم، محمد طلوعی

مجموعه داستان "من ژانت نیستم" نوشته‌ی محمد طلوعی، نشر افق، ۱۳۹۰، کتابی است برای یک دهه داستان‌نویسی. در همه‌ی این سال‌هایی که داستان خوانده و نوشته‌ام، هیچ کتابی از نویسندگان جوان و نوگرا به قدر این اثر، مرا سر ذوق نیاورد. با این‌که در مسافرت بودم و سرم شلوغ تا نیمه‌های شب، تا آخرین برگش را خواندم.
دلایل زیادی برای ادعای خود دارم و دارم یادداشت‌هایم را مرتب می‌کنم تا نقدی در خور بر این کتاب آمده کنم.

و این‌که "من ژانت نیستم"، جزو انگشت‌شمار کتاب‌هایی است که به جوایز ملی و بین‌المللی اعتبار خواهد بخشید، به یقین.
هر چه خوبی است نثار زحمات نویسنده اش.

 http://estekanetalkh.blogfa.com/1391/08



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم

 

اسطوره‌ها و ادبیات/  ایرانِ پیش از اسلام

اسماعیل‌پور، ابوالقاسم. 1387. اسطوره‌ی آفرینش در آیین مانی، ویراست جدید با گفتاری در عرفان مانوی. چاپ چهارم. تهران. نشر کاروان.

اوشیدری، جهانگیر. 1386. دانشنامه‌ی مزدیسنا. چاپ چهارم. تهران. نشر مرکز.

اوشیدری،جهانگیر. 1355. تاریخ پهلوی و زرتشتیان. چاپ دوم. تهران. انتشارات هوخت.

بویس، مری و ایلیر گرشویچ. 1378. ادبیات دوران ایران باستان. ترجمه‌ی یدالله منصوری. تهران. انتشارات فروهر.

بهار، مهرداد. ۱۳۷۶. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران. انتشارات فکر روز.

بهار، مهرداد. 1384. پژوهشی در اساطیر ایران، چاپ پنجم. تهران. نشر آگه.

بهار، مهرداد. 1386. از اسطوره تا تاریخ. گردآوردنده دکتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور. چاپ پنجم. تهران. نشرچشمه.

تفضلی، احمد. 1354. مینوی خرد. تهران. بنیاد فرهنگ.

جعفری، محمود. 1365. ماتیکان یوشت فریان. تهران. انتشارات فروهر.

رضی، هاشم. 1384. دین و فرهنگ ایرانی پیش از عصر زرتشت. چاپ دوم. تهران. انتشارات سخن.

سرخوش کرتیس، وستا. 1376. اسطوره‌های ایرانی. ترجمه‌ی عباس مخبر. چاپ دوم. تهران. نشر مرکز.

صفا، ذبیح‌الله. 2537. مزداپرستی در ایران قدیم. چاپ سوم. تهران. شرکت مولفان و مترجمان ایران.

فرخ، کاوه. 1390. ایران باستان در جنگ. ترجمه‌ی شهربانو صارمی. تهران. نشر ققنوس.

فره‌وشی، بهرام. 1358. فرهنگ زبان پهلوی. تهران. انتشارات دانشگاه تهران.

کرباسیان، ملیحه. 1384. فرهنگ الفبایی موضوعی اساطیر ایران باستان. تهران. نشر اختران.

کریستین‌سن، آرتور امانوئل. ۱۳۸۱. کیانیان. ترجمه‌ی ذبیح‌الله صفا. تهران.انتشارات علمی و فرهنگی.

کمپبل، جوزف. 1387. قهرمان هزارچهره. ترجمه‌ی شادی خسروپناه. چاپ سوم. مشهد. انتشارات گل آفتاب.

کوسلنیکف، آ.آی. 1389. ایران در آستانه‌ی سقوط ساسانیان. ویراسته‌ی ن.و.پیگولفسکایا. ترجمه‌ی محمد رفیق یحیایی. تهران. نشر کندوکاو.

کیا، خجسته. 1375. قهرمانان بادپا، در قصه‌ها و نمایش‌های ایرانی. تهران. نشر مرکز.

کیا، خجسته. 1387. آفرینِ سیاوش. تهران. نشر مرکز.

گویری، سوزان. 1388. آناهیتا در اسطوره‌های ایرانی. تهران. نشر ققنوس.

معین، محمد. 1355. مزدیسنا و ادب فارسی. تهران. انتشارات دانشگاه تهران.

موله،م. 1386. ایران باستان. ترجمه‌ی ژاله آموزگار. چاپ ششم. نشر توس. تهران.

نوابی، ماهیار. 1386. درخت آسوریگ. تهران. انتشارات فروهر.

هینز، جان راسل. 1385. اساطیر ایران. ترجمه‌ی محمدحسین باجلان. چاپ دوم. تهران. انتشارات اساطیر.

یاحقی، محمد جعفر. 1369. فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی. تهران. نشر سروش.

الیاده، میرچا. 1382. رساله‌ای در تاریخ ادیان. ترجمه‌ی جلال ستاری. چاپ سوم. تهران.انتشارات سروش.

الیاده، میرچا. 1384. اسطورۀ بازگشت جاودانه. ترجمه‌ی بهمن سرکاراتی. چاپ سوم. تهران. انتشارات طهوری.

ایران در خواب

ابراهیمی‌حریری،فارس. 1383. مقامه‌نویسی در ادبیات فارسی. چاپ دوم. تهران. انتشارات دانشگاه تهران.

بهار،محمد‌تقی. 1376. سبک شناسی تاریخ تطور نثرفارسی. جلد اول تا سوم. چاپ نهم. تهران. انتشارات مجید.

راوندی،مرتضی. 2536. تاریخ اجتماعی ایران. جلد اول و دوم. چاپ سوم. تهران. انتشارات امیرکبیر.

زرین‌کوب، عبدالحسین. 1373. تاریخ ایران بعد از اسلام. تهران. انتشارات امیرکبیر.

صفا، ذبیح‌الله. ۱۳۸۴. حماسه سرایی در ایران. تهران. انتشارات امیرکبیر.

غنیمی‌هلال، محمد. 1373. ادبیات تطبیقی، تاریخ تحول، اثرپذیری و اثرگذاری فرهنگ و ادب اسلامی. ترجمه‌ی سید محمدمرتضی آیت‌الله‌زاده شیرازی. انتشارات امیرکبیر. تهران.

لمبتون، آن.ک.س. 1363. سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام. ترجمه‌ی یعقوب آژند. انتشارات امیرکبیر. چاپ اول. تهران.

نولدکه، تئودور. ۱۳۸۴. حماسه‌ی ملی ایران. ترجمه‌ی بزرگ علوی. تهران. انتشارات نگاه.

 

بیداری عصر صفوی

آژند،یعقوب. 1385. نمایش در دورة صفوی. تهران. انتشارات فرهنگستان هنر.

فوران،جان. 1378. مقاومت شکننده (تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا انقلاب اسلامی). ترجمه‌ی احمد تدین. چاپ دوم. تهران. موسسه‌ی فرهنگ رسا.

مجتهدی، کریم. 1379. آشنایی ایرانیان با فلسفه‌های جدید غرب. تهران. موسسه‌ی فرهنگی دانش و اندیشه‌ی معاصر و موسسه‌ی مطالعات تاریخ معاصر ایران.

بابایی، سوسن و کارتین باباین و دیگران. 1390. غلامان خاصه، نخبگان نوخاسته‌ی دوران صفوی. ترجمه‌ی حسن افشار. تهران. نشر مرکز.

فرهانی منفرد، مهدی. 1388. مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران. تهران. انتشارات امیرکبیر.

 

انحطاط یا استعلا در عصرِ قاجار

اجلالی،فرزام. 1383. بنیان های حکومت قاجار (نظام سیاسی ایلی و دیوانسالاری مدرن). چاپ دوم. تهران. نشر نی.

امانت، عباس. 1384. قبلۀ عالم، ناصرالدین‌شاه قاجار و پادشاهی ایران (1313-1247). ترجمه‌ی حسن کامشاد. چاپ دوم. تهران. نشر کارنامه.

آدمیت،فریدون و هما ناطق. 1356. افکار اجنماعی و سیاسی اقتصادی در آثار منتشر نشده‌ی دوران قاجار. تهران. اتشارات آگاه.

آدمیت،فریدون. 1351. اندیشه‌ی ترقی و حکومت قانون، عصر سپهسالار. چاپ اول. تهران. انتشارات خوارزمی.

بامداد،مهدی 1378. شرح حال رجال ایران. جلد اول تا سوم. چاپ پنجم. تهران. انتشارات زوار.

بروان، ادوارد. 1381. یک سال در میان ایرانیان. ترجمه‌ی مانی صالحی علامه. تهران. نشر ماه‌ریز.

بروجردی،مهرزاد. 1377. روشنفکران ایرانی و غرب. ترجمه‌ی جمشید شیرازی. تهران. نشر فرزان روز.

حائری،عبدالهادی. 1367. نخستین رویارویی‌های اندیشه‌گران ایران با دو رویه‌ی تمدن و بورژوازی غرب. تهران. انتشارات امیرکبیر.

سرمد،غلامعلی. 1372.  اعزام محصل به خارج از کشور(در دوره‌ی قاجاریه). چاپ اول. تهران. چاپ و نشر بنیاد.

فرمانفرماییان، رکسانه و پیتر ایوری و دیگران. 1389. جنگ و صلح در ایرانِِ دوره‌ی قاجار و پیامدهای آن در گدشته و اکنون. ترجمه‌ی حسن افشار. تهران. نشر مرکز.

فلامکی، محمد منصور. 1371. شکل گیری معماری در تجارب ایران و غرب. تهران. نشر فضا.

فلور، ویلم. 1366. جستارهایی از تاریخ اجتماعی ایران در عصر قاجار. ترجمه‌ی ابوالقاسم سری. جلد اول. چاپ دوم. تهران. انتشارات توس.

قبادیان،وحید. 1381. «سبک ملی». معماری و فرهنگ. سال سوم، شماره‌ی 12. تهران.

کرزن،جرج. 1350. ایران و قضیه ایران. ترجمه‌ی وحید مازندرانی. جلد اول و دوم.  تهران. بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

الگار،حامد. 1369. دین و دولت در ایران، نقش علما در دوره‌ی قاجار. ترجمه‌ی ابوالقاسم سری. چاپ دوم. تهران. انتشارات توس.

لمبتن،آن. 1375. ایران عصر قاجار (و ترجمه و گفتاری در باب ایران شناسی). ترجمه‌ی سیمین فصیحی. مشهد. انتشارات جاودان خرد.

محبوبی اردکانی،محمود. 1354.  تاریخ موسسات تمدنی جدید در ایران. جلد اول و دوم. تهران. انتشارات دانشگاه تهران.

محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه. 1379. روزنامه‌ی خاطرات. به کوشش ایرج افشار. چاپ پنجم. تهران. انتشارات امیرکبیر.

مستوفی،عبدالله. 1384. تاریخ اجتماعی و اداری دوره‌ی قاجاریه از آقامحمدخان تا آخر ناصرالدین شاه، شرح زندگانی من. جلد اول تا سوم. چاپ پنجم. تهران. انتشارات زوار.

میرزا صالح شیرازی. 1347. سفرنامه میرزا صالح شیرازی به لندن. با مقدمه اسماعیل رائین و تصحیح محمد شهرستانی. تهران. انتشارات روزن.

واتسن،رابرت گرانت. 1348. تاریخ ایران در دوره‌ی قاجار. ترجمه‌ی وحید مازندرانی. چاپ دوم. تهران. انتشارات امیرکبیر.

 

مشروطه با ما چه کرد/ ما چگونه ما شدیم

احمدی، حمید. 1389. قومیت و قوم‌گرایی در ایران، افسانه و واقعیت. تهران. نشر نی.

استعلامی،محمد. 1354. ادبیات دوره‌ بیداری و معاصر. تهران. انتشارات دانشگاه ابوریحان بیرونی.

ایوانف،س. 1357. انقلاب مشروطیت ایران. ترجمه‌ی آذر تبریزی. بی‌جا. انتشارات شبگیر،ارمغان.

آجدانی،لطف‌الله. 1386. روشنفکران ایرانی در عصر مشروطیت. چاپ اول. تهران. نشر اختران.

آجودانی،ماشاالله. 1385. یا مرگ یا تجدد، دفتری در شعر و ادب مشروطه. چاپ سوم. تهران. نشر اختران.

آجودانی،ماشاالله. 1386. مشروطه‌ی ایرانی. چاپ هشتم. تهران. نشر اختران.

آدمیت،فریدون. 1340. فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت. تهران. انتشارات سخن.

آدمیت،فریدون. 2535. ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران. جلد اول و دوم. تهران. انتشارات پیام.

آشوری،داریوش. 1376. ما و مدرنیت. تهران. موسسه‌ی فرهنگی صراط.

آفاری،ژانت. 1377. انجمن‌های نیمه‌سری زنان در نهضت مشروطه. ترجمه‌ی جواد یوسفیان. تهران. نشربانو.

براون، ادوارد. 1380. انقلاب مشروطیت ایران. ترجمه‌ی مهری قزوینی. تهران. انتشارات کویر.

بهنام، جمشید. 1375. ایرانیان و اندیشۀ تجدد. تهران. انتشارات فرزان.

بیگدلو، رضا. 1380. باستانگرایی در تاریخ معاصر ایران. چاپ اول. تهران. نشر مرکز.

جعفری، مسعود. 1386. سیر رمانتیسم در ایران، از مشروطه تا نیما. تهران. نشر مرکز.

جعفریان، رسول. 1385. درک شهری از مشروطه، مقایسه‌ی حوزه‌ مشروطه‌خواهی اصفهان و تبریز. تهران. موسسه مطالعات تاریخ معاصر.

حائری،عبدالهادی. 1364. تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق. چاپ دوم. تهران. انتشارات امیرکبیر.

روجردی، مهرزاد. 1378. «بحثی در باب تعابیر ملی گرایانه از هویت ایرانی». ترجمه‌ی علی صدیق زاده. کیان. سال 9 شماره 47. تهران.

سعیدی،گلناز. 1384. انقلاب اول روسیه و عصر مشروطه، تحولات ایران و آسیای میانه. تهران. نتشارات امیرکبیر.

شادمحمدی، مریم. 1384. «نهضت ترجمه و آغاز حیات فکری نوین در عصر قاجار». مطالعات ترجمه. شماره 10. تهران.

شایگان،داریوش. 1372. آسیا در برابر غرب. تهران. انتشارات امیرکبیر.

عیسوی، چارلز. 1362. تاریخ اقتصاد ایران عصرقاجار(1332-1215 ه.ق). ترجمه‌ی یعقوب آژند. چاپ اول. تهران. نشر گستره.

غنی نژاد،موسی. 1377. تجددطلبی و توسعه در ایران معاصر. تهران. نشر مرکز.

قدس، رضا. 1375. «ناسیونالیزم ایرانی و رضا شاه». فرهنگ توسعه. سال 5 شماره 23. تهران.

کچوئیان، حسین. 1387. تطورات گفتمان‌های هویتی ایران، ایرانی در کشاکش با تجدد و مابعد تجدد. تهران. نشر نی.

کاتم،ریچارد. 1371. ناسیونالیزم در ایران. ترجمه‌ی فرشته سرلک. تهران. نشر گفتار.

مخبر، عباس. 1377. «نقد ادبی در ایران (از مشروطیت تا امروز)». نگاه نو. شماره 37. تهران.

مرادی‌مراغه‌ای، علی. 1384. عبور از استبداد مرکزی، بررسی انجمن‌های شورایی عصر مشروطیت با تاکید بر نمونه‌ی تبریز،رشت و اصفهان. چاپ اول. تبریز. نشر اوحدی.

ملکزاده،مهدی. 1363. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران. جلد اول تا سوم. چاپ دوم. تهران. انتشارات علمی.

ناطق، هما. 1988. ایران در راه‌یابی فرهنگی. لندن. مرکز چاپ و نشر پیام.

ناظم‌الاسلام کرمانی. 1363. تاریخ بیداری ایرانیان. به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی. تهران. انتشارات آگاه و نوین.

همایون کاتوزیان،محمدعلی. 1379. دولت و جامعه در ایران، انقراض قاجار و استقرار پهلوی. ترجمه‌ی حسن افشار. چاپ اول. تهران. نشر مرکز.

همایون‌کاتوزیان،محمدعلی. 1372. استبداد، دموکراسی و نهضت ملی. تهران. نشر مرکز.

همایون‌کاتوزیان،محمدعلی. 1390. ایران، جامعه‌‌ی کوتاه مدت. ترجمه‌ی عبدالله کوثری. تهران. نشر نی.

هنرمند،منوچهر. 1347. دیالکتیک ناسیونالیته ایرانی در تاریخ ادبیات فارسی. بی‌جا. بی‌‌نا.

 

نمایش، هنری ایرانی یا فرنگی

استعلامی،محمد. 2535. بررسی ادبیات امروز ایران. تهران. انتشارات امیرکبیر.

امجد، حمید. 1387. تیاتر قرن سیزدهم. چاپ سوم. تهران. نشر نیلا.

آخوندزاده،میرزافتحعلی. 1349.  تمثیلات. ترجمه‌ی محمدجعفرقرچه‌داغی. تهران. انتشارات خوارزمی.

آخوندزاده،میرزافتحعلی. 1351.  مقالات. گردآورنده باقر مومنی. تهران. نشر آوا.

آرین پور،یحیی. 1374. از نیما تا روزگاران ما. جلد اول تا سوم. چاپ اول. تهران. انتشارات زوار.

آرین پور،یحیی. 1387. از صبا تا نیما. جلد اول و دوم. چاپ نهم. تهران. انتشارات زوار.

آژند،یعقوب. 1363. ادبیات نوین  ایران. تهران. انتشارات امیرکبیر.

آژند،یعقوب. 1373. نمایش‌نامه نویسی در ایران (از آغاز تا 1320 ه.ش). چاپ اول. تهران. نشر نی.

بکتاش، مایل. 1356. «میرزاآقا تبریزی، پیشقدم نمایشنامه‌نویسی در زبان فارسی». فصلنامه‌ی تئاتر. شماره‌ی1. تهران.

بکتاش،مایل. و فرخ غفاری. 1350. تئاتر ایرانی. شیراز. نشریات سازمان جشن هنر.

بیضایی، بهرام. 1361. «مقدمه‌ای بر نمایش شرقی». ارگ. دفتر دوم. تبریز.

بیضایی،بهرام. 1379. نمایش در ایران. چاپ دوم. تهران. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

حاج‌علی عسکری، علی. بی‌تا. تاریخچه تئاتر گیلان (1289-1357). تهران. چاپخانه طلاکوب.

خاکی،محمدرضا. خبری،محمدعلی. 1381. «پژوهش در روند آداپتاسیون در تآتر ایران». مدرس هنر. شماره‌ی دوم. تهران.

رادی، اکبر. 1366. «سایه روشن یک چهره». نقش قلم، ویژه‌ی فرهنگ،هنر و ادبیات. شماره‌ی 2و3. رشت.

رنجبری فخری،محمود. 1383. نمایش در تبریز به روایت اسناد. تهران. اسناد کتابخانه‌ی ملی جمهوری اسلامی ایران.

سپهران، کامران. 1388. تئاترکراسی در عصر مشروطه (1304-1285). تهران. انتشارات نیلوفر.

گوران، هیوا. 1360. کوشش‌های نافرجام، سیری در صدسال تیاتر ایران. تهران. آگاه.

مرتضائیان آبکنار، حسین. 1387. معرفی و بررسی آثار داستانی و نمایش از 1250 تا 1300 شمسی. تهران. فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

ملک‌پور، جمشید. 1385. تاریخ ادبیات نمایشی در ایران. جلد اول تا سوم. چاپ دوم. تهران. انتشارت توس.

مویدالممالک فکری ارشاد. 1379. حکام قدیم، حکام جدید. به کوشش حمید امجد. تهران. نشر نیلا.

مهاجر،مهران و محمد نبوی. 1381. واژگان ادبیات و گفتمان ادبی. چاپ اول. تهران. انتشارات آگه.

میثمی، جولی اسکات. 1372. «دوران ترجمه و اقتباس ادبی در ایران». ترجمه‌ی مجیدماکان. نشردانش. شماره‌ی 3. تهران.

میرزارضاخان طباطبائی نائینی. 1366. روزنامۀ تیاتر. به کوشش محمد گلبن و فرامرز طالبی. تهران. نشر چشمه.

میرزا‌آقاتبریزی. 1356. پنج نمایشنامه. به‌کوشش ح.صدیق. چاپ دوم. تهران. نشر آینده.

ناظرزاده‌کرمانی، فرهاد. 1385. درآمدی بر نمایش‌نامه شناسی. چاپ دوم. تهران. انتشارات سمت.

نوشین، عبدالحسین. 1371. هنر تئاتر. چاپ سوم. تهران. انتشارات اساطیر.

 

تعزیه بازسازی هویتِ ایرانی

بکتاش،مایل. 1367. «تعزیه و فلسفة آن». تعزیه، هنر بومی پیشرو ایران. به کوشش پیتر چلکووسکی. ترجمه‌ی داود حاتمی. تهران. انتشارات علمی و فرهنگی.

بیضایی،بهرام. 1341. «تعزیه شمر و عباس». آرش. شماره 5. تهران.

بی‌نام. 1364. «معماری تکیه دولت». مسکن و انقلاب. شماره‌‌ی 34-33. تهران.

سرسنگی، مجید. 1389. محیط تئاتری و رابطه‌ی بازیگر و تماشگر در نمایش دینی. تهران. نشر افراز.

شهیدی،عنایت‌الله. 1379. پژوهشی در تعزیه و تعزیه‌خوانی از آغاز تا پایان دوره‌ی قاجاریه در تهران. با همکاری و نظارت علمی علی بلوکباشی. تهران. دفتر پژوهش‌های فرهنگی و کمیسیون ملی یونسکو در ایران.

صالحی‌راد،حسن. 1380. مجالس تعزیه، جلد اول و دوم. تهران. انتشارات سروش.

عزیزی، محمود. 1388. تعزیه از نگاه مستشرقان. تهران. فرهنگستان هنر

عناصری،جابر. 1365. تعزیه- نمایش مصیبت. تهران. جهاددانشگاهی.

عناصری،جابر. 1366. درآمدی بر نمایش و نیایش در ایران. تهران. جهاددانشگاهی.

فروغ،مهدی. 1343. «تکیه دولت». هنر و مردم. شماره ی 29. تهران.

مجیدی خامنه،فریده.1380. «تکیه دولت؛ خاستگاه احیاء تعزیه». گلستان قرآن. شماره‌ی 60. تهران.

ملک‌پور ،جمشید. 1366. سیر تحول مضامین در شبیه‌خوانی. تهران. انتشارات جهاددانشگاهی.

ممنون،پرویز. بی تا. «نخستین تعزیه ها درایران». رودکی. شماره ی 13. تهران.

همایونی،صادق. 1380. تعزیه در ایران. چاپ دوم. شیراز. انتشارات نوید شیراز.

یارشاطر،احسان. 1367. «تعزیه و آیین‌های سوگواری در ایران قبل از اسلام». تعزیه، هنر بومی پیشرو ایران. به کوشش پیتر چلکووسکی. ترجمه‌ی داود حاتمی. تهران. انتشارات علمی و فرهنگی.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت
آدم های یک نویسنده
۱۳٩۱/۸/٦ ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

ما کشوری استعماری نبودیم هیچ‌وقت، حتا هیچ‌وقت کشوری نیمه‌استعماری نبودیم (طبق تحلیل‌های چپ‌های دهه‌ی چهل) ما کشوری هستیم با سنت‌ها و آدابِ پیوسته دست‌خوشِ تغییر در جنگِ سنت و تجدد. درواقع ما بیشتر شبیه ژاپنیم تا هند (واقعن اگر ژاپن در جنگ 1905 با روسیه شکست می‌خورد حالا وضعی بهتر از امروز ما داشت؟) بنابراین سوآل‌ها و جواب‌های ما در هستی‌شناسی‌مان هیچ شبیهِ هندی‌ها نیست یا پیچیده‌تر از آن هندیِ مهاجر به ترینیداد. یعنی مثلن اگر قرار باشد بفهمیم یک آدمی چه‌طور می‌نویسد احتمالن موراکامی نزدیک‌تر است به ما تا نایپل ولی این کتابِ جدید نایپل مطمئنم کرد که این‌طوری نیست. یعنی سوآل و جوابِ‌ ما جنسش بیشتر خودشناسی است تا تطبیق، ایده‌آل ما نیست ‌که شبیه بهترین نوشته‌های امریکایی‌ها بشویم، همه‌مان دل‌مان می‌خواهد خودمان باشیم چه این را به زبان بیاوریم چه نیاوریم.

خواندنِ «آدم‌های یک نویسنده، شیوه‌های نگرش و احساس» و.س.نایپل را به جد توصیه می‌کنم، برای آدم‌هایی که جاه‌طلبی ادبی دارند و دنبال بازاری بین‌المللی برای نوشته‌شان می‌گردند. هرچه قدر کتابِ «از دو که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم» موراکامی در سطح حرکت می‌کند و گلوبالیسمِ امریکایی‌پسند را در نوشتن ترویج می‌کند این‌کتابِ نایپل شیوه‌های رسیدن به خودشناسی نویسنده و جورچین‌های هویت‌سازِ او را آشکار می‌کند. هرچه‌قدر کتابِ موراکامی به دردِ نقلِ‌قول توی کافه می‌خورد این کتابِ تنها خواندن است. هرچه‌قدر می‌شود توصیه‌های ساده‌ی موراکامی را به کار بست و سیگار ترک کرد و روزی 5 کیلومتر دوید این کتاب غیرِکاربردی است. فقط با این قیاس‌ها بود که می‌توانستم ارزش کتاب را نشان بدهم.

آدم‌های یک نویسنده، شیوه‌های نگرش و احساس

و.س.نایپل

ترجمه‌ی پری آزرم‌وند (مختاری)

1391/ نشر هرمس



:: برچسب‌ها: یادداشت
یادداشت مهری بهرامی روی من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۸/۱ ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من ژانت نیستم “مجموعه داستان نود صفحه‌ای‌ست که انتشارات افق در سال۱۳۹۰ درتعداد  ۲۰۰۰ نسخه به چاپ رسانده‌است. این مجموعه داستان، شامل هفت داستان کوتاه است، نوشته محمد طلوعی نویسنده جوانی که داستان را به خوبی می‌شناسد و تجربیاتی بی نظیر را (با توجه به تاریخ تولدش” ۱۳۵۸″) در داستان‌ها به تصویر می‌کشد. او قادر است در جاهایی مخاطب را میخکوب کند .

ویژگی خاص اثر را باید نثر روان وصیقلی شده داستانها دانست .لحن مناسب با هر راوی و روایت ،خواننده را ماهرانه به درون هر داستان کشیده وباعث پیشبرد جریان داستانی می‎شود .این نثر و لحن یکدست، بنا برنیاز هر روایت ، تا انتها و بسته شدن داستان حفظ می‌شود. نویسنده، هوشمندانه جزئیات را به کار می‌گیرد وبا چاشنی به اندازه نیاز هر داستان، بدون گسترش وعاری از اضافات، داستان را به سرانجام می‌رساند .در کلیت اثر آن‌چه حفظ می‌شود پویایی داستان‌ها با راویان متفاوت است که ریتم متعادل خود را همواره حفظ می‌کند.

” پروانه” اولین داستان این مجموعه است. واگویه‌های راوی(هنرمند)ی است با دغدغه‌های فکری خاص او. طرح این داستان هرچند بکر نیست اما باید توجه داشت، طرح دراولویت نیاز داستان نیست. آنچه داستان اصلی‌ست، شخصیت است ونگرش او به اتفاق داستانی. زبان و نثر یکدست ،حرکت‌های رفت و برگشتی به قبل و بعد از اتفاق داستانی نرم و روان پیش می‌رود وداستان را پویا و زنده تا انتها نگه می‌دارد. نمادین شدن پروانه و پیله ، کندوکاو مخاطب را درمحوری کردن شخصیت راوی برمی‌انگیزد، هر چند باز به نظر کلیشه می‌آید.

“داریوش خیس”داستان دوم این مجموعه ،داستانی با زیر لایه های عمیق .هرچند داستان در سطح وسیع به نظر نمی‌رسد، اما به شدت درگیر کننده است .( نقد کامل داستان درسایت )

“نصف تنور محسن” داستان سوم مجموعه، داستان طرح و توطئه، مجهول گذاشتن ماجرای اصلی و به این واسطه ایجاد تعلیق ،اوج و گره‌گشایی می‌کند. لحن راوی به لحن محسن( شخصیت داستان) نزدیک است. قوت داستان در توطئه‌ها و دور زدن آدم‌ها است که مدام تکرار می‌شود. این داستان گرچه در سطح گسترش می‌یابد، اما آنچنان به قصه پای بند است که شخصیت‌ها تشخص پیدا نمی‌کنند. مثال؛ شخصیت یک معتاد وصبوری‌هایش بعد از ترک مواد اغراق‌آمیز است. راوی زیبا و روان روایت می‌کند با اوج و فرودهای به موقع.

“تولد رضا دلدارنیک” داستان چهارم مجموعه، داستانی متوازن، بالانس شده با شروع عالی. گذر خوب و استفاده بهینه از پاساژهای مناسب برای رفتن به گذشته (مثل دیزالوسینمایی)، استفاده عالی از موتیف‌ها، پیوند عناصر، چیدمان شخصیت‌های داستانی با استخوان‌بندی محکم. داستان، ایثار مادر را مجهول می‌گذارد اما به موقع و بدون بار اضافی. داستانی کامل که همه چیز در خود داستان پاسخ داده می‌شود.( هارمونی زیبای “ژ” در  ژور، ژاله، مژده در سراسر داستان زیباست.)

“من ژانت نیستم”داستان پنجم مجموعه، داستان یک تمنا، هویت و گم گشتگی  است. داستان از مجموعه تضادهای درونی و فضاهای متضاد، آدم‌های متفاوت حرف می‌زند. آدم‌های متفاوت  از نسل‌های گوناگون و تمناهایشان وارد داستان می‌شوند. مرزها ،مکان‌ها و آدم‌ها متغیر و گذرا هستنند . استفاده خوب از تقابل جنگ و هویت ،خیال و واقعیت  و…ویژگی خاص اثر است.نظر گاه راوی ، منحصر به فرد و دلپذیر مخاطب را با خود تا انتها می‌برد.

“لیلاج بی اوغلو “داستان ششم مجموعه، داستان روایت در روایتی فراتر و بازی در بازی است. جهان داستانی که برصفحه‌ی نرد می‌گذرد، تقابل دو دنیای تقدیر و بازی را به تصویر می‌کشد. داستان، پیچش‌های خاص خود را دارد. شخصیت‌های زیاد، اسامی نامتعارف و خاص اقلیم داستان، فضاهای ناشناس و حتی بازی خاص (نرد) بار سنگینی بر داستان می‌شوند. نیاز داستان به ارجاعات درون متن برای تحلیل همه نشانه‌ها و ناشناخته‌ها، داستان را گیج می‌کند. پتانسیل فراوان موجود در داستان، قابل درک و چینش کامل نمی‌شود. اما در این که نویسنده (محمد طلوعی ) رندانه با این داستان خواسته بگوید از پس هر کاری برمی‌آید برای اهل دلش، شکی نیست !!

“راه درخشان” داستان هفتم مجموعه، تلفیقی از رئال و سورئال. راوی از موقعیت رئال، داستان را شروع می‌کند، این روند بین دنیای مردگان و زندگان خوب طی نمی‌شود. فاصله‌ها و پاساژها کامل نیستنند. ضعف داستان، استفاده از اضافاتی چون کتاب و اعداد وارقام است که انگار نویسنده ناگزیر به آن‌ها متوسل شده است. آرش و دوتا بودنش، پتانسیل عالی داستان است اما در مرز مالیخولیای راوی تصنعی می‌شود و به تمامی استفاده نمی‌شود. ولی باید اعتراف کرد که محمد طلوعی داستان را با تمام ضعف‌هایش در انتها خوب جمع می‌کند.

http://balkon.ir/weblog/?p=964



:: برچسب‌ها: من ژانت نیستم, یادداشت
یادداشت روزنامه‌ی فرهیختگان روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/٦/٥ ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من راوری هستم

فرهیختگان: داستان‌های این مجموعه به دانه‌های تسبیحی می‌مانند که نویسنده یک‌یک لمس‌شان کرده و خودش را در شمایل راوی اول شخص، نخ گردآورنده تمام داستان‌ها معرفی می‌کند. گرچه هریک داستانی مستقل هستند، ولی جغرافیای داستانی واحدی دارند: دغدغه هویت.


«پروانه»، داستان چهار‌شنبه‌های نوازنده تاری است که در رویای پروانه شدن معشوق به سر می‌برد. پیله‌ای که راوی دور مژده می‌بیند هرچند که ربطی به نوع پوشش‌ افراد ندارد، «هیکلی که توی اتاق آمد پیله‌ای دورش بود، پیله‌ای که زیر روبنده و چادر عربی پیدا بود چه برسد به آن پیراهن گل‌بهی با شکوفه‌های زرد.» ولی نمی‌توان تاثیر جامعه در خَلقش را نادیده گرفت. گره‌گشایی قدم به قدم طرح، زبان یکدست و روایت غیرخطی که در دیگر داستان‌های مجموعه نیز وجود دارد، خواننده را از کسل شدن باز می‌دارد.
همچنین در این کتاب، «جای» و «گاه» معقول داستانی در ارتباط هرچه بیشتر مخاطب و اثر، نقشمند است. «داریوش خیس»، دغدغه‌‌ای است که با دیالوگ داریوش، درون راوی گر می‌گیرد: من کی‌ام؟ شیوه پرداختن به این محتوا باید به گونه‌ای باشد که کلیشه بودنش به چشم نیاید. طرح ساده، زبان روان، چاشنی کردن کمی طنز و از همه مهم‌تر بی‌ادعا بودن لحن روایت باعث شده که نویسنده بتواند از پس این داستان برآید. هرچند که به نظر می‌رسد تمام افراد و نام‌ها می‌توانند به نفع راوی و دختر و داریوش کنار بروند.
با گذر از نقد‌هایی که در زمینه «نثر» و ویرایش بر مجموعه وارد است (غلط‌ها، «را»ی مفعولی و...)، نویسنده‌‌ دایره واژگان مناسب راوی و حرفه‌اش را شکار و به کار گرفته است. «نصف تنور محسن» با داشتن فرمی خوب و راوی اول شخص ناظری که خود با مریم وارد بازی می‌شود، از زبان شفافی بهره جسته. هرچند شاید نیازی نبود به اصرار، برخی واژه‌ها مثل نام تخصصی سندروم، وینفری اپرا و... را در این داستان از زبان کسی که فقط می‌دانیم تار می‌زند و خانه‌اش آیفون تصویری دارد بخوانیم؛ راوی‌ای که برای تصویر شخصیت محسن سطح زبانی‌اش را تا خود محسن نصفه پایین می‌آورد. درنهایت می‌پذیریم لات آسمان‌جلی که به ظاهر بی‌رویا است، برای رسیدن به رویایش، موانع را کنار می‌زند و ترسی از ماری که روی اموال تاریخی‌اش در زیرزمین خانه‌اش چمبره زده، ندارد. اینکه هر آدم به دنبال خود حقیقی‌اش می‌گردد نه خود واقعی.
طلوعی طنز را هم به خدمت می‌گیرد، البته هرچند گاه در حد طنز کلامی باقی می‌ماند و از تاثیرگذاری روایت می‌کاهد ولی شیوه خوبی است برای اشاره به سختی زندگی و شاید طرح این سوال که آیا سنگ همراه راوی که نماد رنج است روزی دفع می‌شود و انسان از درد رهایی می‌یابد؟! در داستان «تولد رضا دلدارنیک» نویسنده باز مثل داستان پروانه به سراغ زندگی مشترک می‌رود، البته این‌طور که به‌نظر می‌آید مژده این کتاب نمی‌تواند مژده‌ای بر پایان تنها‌یی‌ محمد باشد. راوی از عطر به‌عنوان نشانه‌ای درون ارجاع استفاده می‌کند و با ریز شدن در دغدغه نوستالوژیک راوی، باز می‌پردازد به درگیری او برسر یافتن خود.
ایجازی که در این مجموعه، خواننده را سرکیف می‌آورد ایجاز مخل نیست. البته از کسی که در وادی شعر بیکار نبوده، جز این نمی‌توان انتظار داشت. «من ژانت نیستم» در دنیایی که از تمام پدیده‌های ماکسیمالیستی فاصله گرفته نمونه خوبی از یک داستان کوتاه به‌شمار می‌آید. نویسنده حرفش را در این داستان می‌زند، انسان و هویتی که با آن تا لحظه مرگ و حتی بعد از آن (داستان راه درخشان) کلنجار خواهد رفت. هویتی که شاید روی سیکلی نامعلوم گم شده باشد. «وقتی من به دو دور شدم و دختر ماجرا را برایش تعریف کرد، خنده‌هاش درست مثل آقایی توی عکس شد. بعد آنها دست توی بازوی هم راه افتادند. آقایی و ژانت، خیابان ولی‌عصر، شصت سال بعد».
نویسنده گویی قصد دارد برگ برنده‌اش را از طریق عبارت پنهان «من راوی هستم» در تمام داستان‌ها برای خواننده رو کند: تجربه شخصی. تجربه‌ای که البته نویسنده با تیزهوشی برای مخاطب، زیست شده جلوه‌اش می‌کند تا اصل حقیقت‌مانندی به‌عنوان اولین اصل در ساحت داستانی، به شکلی صحیح رعایت شود. «لیلاج بی‌اوغلو» یکی از خوش‌خوان‌ترین داستان‌های این مجموعه است. راوی در زندان قمار نشسته و به صورت موازی با حادثه داستانی‌ای که موجد عنصر تعلیق است، هربار با فلاش‌بکی پای حریفی را به میان می‌کشد. داستان با ریتم مناسب پیش می‌رود و شخصیت‌پردازی به‌گونه‌ای است که خواننده احساس نیاز به اطلاعات بیشتر را پیدا نمی‌کند. ولی بیشترین سهم از امتیاز این داستان مربوط می‌شود به حضور تاریخ، که به طرزی هم عیان و هم پنهان در داستان نمود می‌یابد. با ورود هر حریف، برگ‌هایی از تاریخ ورق می‌خورد، چراکه نویسنده صرفا به اشاره به ترک‌ها بسنده نمی‌کند. «گفت ارثیه خانوادگی است و از پدر پدر پدر پدربزرگش تا حالا در خانواده مانده، ترک‌ها هم مثل ما می‌توانند یک‌جایی در تاریخ غور کنند و گم بشوند‍.»
در این مجموعه، داستان‌ها با گیره‌هایی به عینیت چسبانده شده‌اند. مانند تصویرهای داریوش خیس یا پایان‌بندی لیلاج بی‌اوغلو؛ حتی در تنها داستانی که ذهنیت، فراتر از افکار شخصی پرداخت شده است (راه درخشان). «بیرون از دنیای رفاقت ما، مرده‌شوری میت بی‌صاحبی را شسته بود و تا صبح نشسته بود کنارش.» بی‌شک انتخاب داستان «راه درخشان» به‌عنوان پایان راهی که خیلی هم درخشان به‌نظر نمی‌آید(!)‌ انتخابی هوشمندانه است. طلوعی از غروب هویت محمد  (یکی از شخصیت‌های داستان) و خانواده و جامعه‌اش در غسالخانه‌ سخن می‌گوید. دردی که حتی پس از مرگ ظاهری یا واقعی رهایش نکرده و انگار این سنگ(کلیه) قصد افتادن ندارد!
«من ژانت نیستم» مجموعه‌ای است که همانند طرح روی جلدش با خطوطی ساده و قلمی صمیمی و با نشاط خلق شده و برخلاف جمله آدرنو که افسردگی، امتداد تفکر است؛ از انرژی و حیاتی سود می‌جوید که کمتر دیده و خوانده می‌شود.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/46891/44/



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت رامبد خانلری روی کتاب "من ژانت نیستم"
۱۳٩۱/٤/٢٦ ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

من محمد طلوعی هستم

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت.

مجموعه داستان «من ژانت نیستم»، نوشته محمد طلوعی، مشتمل بر هفت داستان «پروانه»، «داریوش خیس»، «نصف تنور محسن»، «تولد رضا دلدار نیک»، «من ژانت نیستم»، «لیلاج بی‌اوغلو» و «راه درخشان» است. طلوعی داستان‌ها را به شیوه خودش روایت می‌کند؛ شیوه‌ای که قبل از این هم توسط دیگران استفاده شده بود اما در این مجموعه آنقدر لذت‌بخش و هوشمندانه به‌کار گرفته شده که می‌شود گفت طلوعی آن را از آن خودش کرده است. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این مجموعه یکدست بودن آن است، نه از نظر فرم و محتوا که از نظر کیفیت. تقریباً عادتم شده بود مجموعه‌ها را تا نیمه بخوانم و رها کنم چون داشتم مطمئن می‌شدم نویسنده‌ها تمام رمق‌شان را در ثلث ابتدایی کار خرج می‌کنند اما «من ژانت نیستم» برهان خلفی شد بر فرضی که فکر می‌کردم حکم شده است. «راه درخشان» می‌تواند در بین خوب‌ها خوب‌ترین باشد همان‌طور که شش داستان دیگر از دیدگاه و سلیقه‌های دیگر.
دنیای طلوعی، دنیای قصه‌های موازی تخت و روان است. از قصه‌ای به قصه دیگر می‌چرخد و به مخاطب نشان می‌دهد که چطور می‌توان از دو یا سه موقعیت موازی که در ظاهر ارتباطی هم با یکدیگر ندارند کارکردی واحد گرفت. نویسنده‌ آنچه را که قصد دارد شرح دهد، به بهترین شکل ممکن دراماتیزه می‌کند و همین قصه‌ها را باور پذیر می‌کند. طلوعی با نوشتن قصه‌هایی مثل «داریوش خیس»، «تولد رضا دلدارنیک» و «من ژانت نیستم» خطر می‌کند چرا که این قصه‌ها می‌توانند خاطره‌هایی شخصی باشند که داستان ساختن از آنها ضرورتی نداشته باشد اما طلوعی با سه راهکار: شخصی زدایی، ساختن فضا و موقعیت‌های دراماتیک و بیان جزئیات از آنها داستان ناب می‌سازد تا جایی که لبخند آقایی را در عکس‌های دوران جوانی می‌بینی و رایحه تراکس به مشامت می‌رسد و به این فکر کنی دانمارکی‌ها به مستضعف چه می‌گویند. «پروانه» از جنس خودش است، بی‌قال‌وقیل، رها از گشتارها و چرخش‌های خاص محمد طلوعی، هرچند که همین‌جا هم نگاه دراماتیک طلوعی به واقعیت‌های کم‌اهمیت و نظام علت و معلولی او نمود پیدا می‌کند. داستان تمیز و بی‌نقص روایت می‌شود هرچند طرح پیچیده و بکری ندارد اما دلنشین است. در «داریوش‌خیس» وارد دنیای محمد طلوعی می‌شوید؛ دنیایی که در تمام لحظه‌های روایت لبخندی را گوشه لبتان نگه می‌دارد که شاید هیچ‌وقت به صدا نیفتد، دنیایی که خود طلوعی هم به قدرتش ایمان دارد چرا که راوی از طلوعی بودنش ابایی ندارد؛ هم‌پوشانی چند واقعه از مقاطع زمانی مختلف که روی هم چفت شده‌اند، بی‌آنکه گره‌ای بیرون زده باشد. طلوعی رشته کلاف را از آن سرِ کم‌اهمیت‌ترش به دستت می‌دهد و بین مقاطع می‌لغزد، جذاب و دوست‌داشتنی و در بیان نکات دراماتیک بسیار هوشمندانه عمل می‌کند. در «نصف تنور محسن» قصه‌ای روایت می‌شود که پیچش و اکسترمم دارد، نویسنده به این آگاه است و از لوندی کلامی پرهیز می‌کند و درنهایت با پارادوکس جالبی که برای به اصطلاح قهرمان قصه‌اش می‌سازد قصه را باورپذیر می‌کند. اپرا و شخصیتی که طلوعی از محسن ساخته همین پارادوکس است که مهم‌ترین کارکرد این پارادوکس می‌تواند عینی شدن تصویری باشد که محسن در حال تماشای اپراست فارغ ار اینکه چه قیافه‌ای می‌تواند داشته باشد. عینی شدن این تصویر نشان از این دارد که طلوعی قصه‌اش را خوب روایت کرده و کاراکتر محسن را برای خواننده ساخته است. «تولدرضا دلدار نیک» اوج دنیای محمد طلوعی است. نویسنده بر طرحش سوار است، می‌داند که با این قصه باید به کجا‌ها رفت، موقعیت‌ها را روایت می‌کند و از این‌ یکی به آن یکی می‌لغزد، نرم و سبک. نهایت کارکرد را از شخصیت‌ها می‌گیرد، حتی بیشتر از پتانسیل‌شان. این قصه با این واقعیت ساده پیش می‌رود که بو، خاطره را بهتر از هر چیزی زنده می‌کند اما درنهایت به این می‌رسیم که محمد طلوعی خاطره را بهتر از بو زنده می‌کند، هرچند آن خاطر متعلق به تو نباشد. یکی از بهترین تصویرهای مجموعه از همین قصه و همانی است که در پشت کتاب هم آورده شده است: مادری که وسط کلاس در حضور هم‌کلاسی‌های متعجب پسرش دندان‌های او را مسواک می‌زند. «من ژانت نیستم» داستان خوبی است اما اسم مناسبی برای مجموعه نیست؛ به نظرم اسم مجموعه به اندازه درون‌مایه‌اش بکر نیست. در این داستان شخصیت آقایی به تمیزی مادر رضا دلدار نیک و به همان قدرت ساخته می‌شود، آنقدر که کالبد و شخصیت پیدا می‌کند و با تمام‌شدن داستان تمام نمی‌شود. طلوعی در این داستان به محمد طلوعی «قربانی باد موافق» نزدیک می‌شود چرا که به سراغ فراموش‌شده‌ها می‌رود و درست و بجا از آنها بهره می‌جوید. آقایی هم مثل طلوعی داستان‌سرای قابلی است. دوئل طلوعی و آقایی جذابیتی است که ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند. «لیلاج‌بی‌اوغلو» منحصربه‌فرد روایت می‌شود؛ طرح داستان پیچیده و پرکشش است و از همان ابتدا خواننده را درگیر می‌کند. از رشت و تهران و موقعیت‌های مکانی قبلی خبری نیست. طلوعی برای این قصه‌ تمام تعلقات و نقاط قوت را کنار می‌گذارد، حتی شهرتش را چراکه محمد مانیاک می‌خواهد از دلبستگی جدیدی پرده‌برداری کند. قصه شبیه کمیک‌های سری مارول (Marvel) روایت می‌شود: ابر قهرمانی که در هر مرحله با ضدقهرمانی روبه‌رو می‌شود که ویژگی‌های منحصر به‌فردی دارد البته فارغ از مفهوم کلیشه‌ای قهرمان و ضدقهرمان. انتخاب شخصیت‌ها و ویژگی‌هایشان هوشمندانه است و این هوشمندی همان حربه‌ای است که خواننده را درگیر قصه می‌کنند. طلوعی جذابیت را مهم‌ترین عامل الگوریتم «لیلاج‌بی‌اوغلو» فرض کرده است و با استفاده بجا از شخصیت‌ها و کارکرد مناسبی که از آنها می‌گیرد به این فرض رسیده است. راوی و روایتش از بهترین‌‌هایی است که تا به حال با آنها برخورد داشته‌ام. حتی کری‌خوانی‌های راوی هم داستانی است و هم منحصربه‌فرد و این یعنی زمان و انرژی زیادی که طلوعی روی این داستان گذاشته است تا اثرش برازنده باشد که هست. درنهایت «راه‌درخشان» که مشابه بسیار دارد؛ داستان‌هایی با طرح قبض روح که به دفعات با آنها برخورد داشته‌ایم. طلوعی احساس پیچیده و ناشناس پشت این طرح را منتقل می‌کند و شاید همین نقطه قوت «راه درخشان» باشد. در این داستان علاوه‌بر موقعیت‌های موازی، دنیای موازی هم وجود دارد. طلوعی در این قصه با تدبیر عمل می‌کند چرا که طرح داستان دستش را باز گذاشته که چاشنی کار را زیاد کند اما او از هر عنصری به اندازه‌اش بهره می‌جوید، تعادل اصلی‌ترین چاشنی این داستان است. این تعادل در استفاده از جغرافیای رشت طی داستان‌های قبلی هم به نظر آمده بود و این یعنی طلوعی دانسته داستان می‌نویسد. خواننده با پایان قصه بیگانه نیست چراکه طلوعی با قصه‌اش این فعل را برای خواننده ساخته است.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, من ژانت نیستم
مرثیه‌ای برای چشمه‌های ما
۱۳٩۱/٤/٢٤ ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

مرثیه‌ای برای چشمه‌های ما

آن‌چه با خودمان می‌کنیم و سانسور با ما

 

حکومت‌ها از ابزار سانسور برای تهدید و ارعاب روشن‌فکران استفاده می‌کنند، سانسور وسیله‌ای برای اعمال فشار بر عقیده‌ و آرمان‌ روشن‌فکران است و جلوگیری از سانسور به هر شکل و هر مقدار جزو خواسته‌های اولیه‌ی روشن‌فکر. حکومت‌‌ها برای اعمال سانسور همیشه ترس افکار عمومی داخلی و جهانی را دارند و در اعمال سانسور در برهه‌‌های مختلف دچار سخت‌گیری و تساهل می‌شوند. مثل مجوز چاپ دادن به گفت‌وگو در کاتدرال یوسا در دهه‌ی 60، خمیر کردنش، دوباره مجوز دادنش در دهه‌ی 80. سانسور حکومتی دستوری و بی‌ظرافت است و گاهی می‌شود با برخوردی استعاری از زیرش در رفت، دیگر این‌که وقتی سانسور از طرف حکومت اعمال می‌شود، متن سانسور شده می‌تواند به قضاوتِ  روشن‌فکری گذاشته شود و از راه‌های متفاوت، منع سانسور صورت بگیرد (حداقلش این‌که کتابی در دویست نسخه بدون مجوز ارشاد چاپ می‌شود و دست به دست می‌گردد که خیلی از اهل ادبیات می‌کنند)  ولی وقتی این سانسور از طرف روشن‌فکری اعمال می‌شود چه باید کرد، التجای متن در سانسور روشن‌فکری کجا است؟

وقتی حکومتی سانسور را به دست روشن‌فکری می‌دهد دیگر لازم نیست برای افکار عمومی لاپوشانی کند، لازم نیست توضیح بدهد که چرا فلان کتاب بعد از سه سال ماندن در ارشاد مجوز نمی‌گیرد یا فلان نمایش اجرا نمی‌شود؛ روشن‌فکری خودش به ابزاری برای تحدید خودش بدل می‌شود.

 

‌برداشت گله‌وار از روشن‌فکری را باید در دوره‌ای که روشن‌فکری وارد ایران شد نقد کرد، دوره‌ای که منورالفکرها در عین زبان‌دانی و اطلاع از آداب‌ورسوم کشورهای بیگانه و دستی در ادب و علم داشتن، معارض حکومت تلقی می‌‌شدند (هم از طرف خودشان و هم از طرف حکومت) و اولین ‌کاری که کردند (قبل از هر کاری برای به‌وجود آوردن تشکیلات مدنی، آگاه‌کردنِ مردم از امورِ دنیا، بهسازی ساختارِ حکومت)  فراموش‌‌خانهراه انداختند و اولین‌کاری که حکومت کرد تعطیل کردن فراموش‌خانه‌ی آن‌ها و تاسیس فراموش‌خانه‌ی خودش بود.1  شاید هم‌چنان باید دستگاه حکومت مستبد را دلیل وجودی دستگاه روشن‌فکری دانست که انسجامی گاه‌به‌گاه را برای حفظ منافع مشترک بین روشن‌فکران ایجاب می‌کند و تنها تقابلی جفتی می‌سازد بین دو دستگاه؛ فارغ از این‌‌که روشن‌فکری مشی فردی دارد و اگر ولتر هوادار پیدا می‌کند و روسو پی‌رو به خاطر فردیت آن‌ها است در دوره‌ای که دستگاه حکومت و به‌طبع جامعه در حال هم‌سان‌سازی آدم‌‌ها است که دستگاه روشن‌فکری هم وقتی دستگاه می‌شود هم‌سان‌ساز است.

دستگاه روشن‌فکری اما چیزی بیشتر از کانون نویسندگان، انجمن صنفی روزنامه‌نگاران یا خانه‌ی سینما است. دستگاه روشن‌فکری کلیتی شامل تولیدکنندگان کالای فرهنگی‌هنری و مصرف‌کنندگان کالای فرهنگی‌هنری است. به‌خاطر فقر عمومی و سرانه‌ی پایینی که خرج فرهنگ می‌شود، همین‌طور محدود بودن بازار تقاضا؛ تولیدکننده‌ی کالای فرهنگی‌هنری ایرانی، مصرف‌کننده‌ی بخش‌های دیگر هم هست و مثلن نویسنده مخاطب بالقوه‌ی سینما است و تآتر مخاطبان هنرهای تجسمی دارد (این مساله در روشن‌فکری‌ اروپایی هم باب است، شاید به خاطر دلایل اقتصادی، فرهنگی مشابه یا گرته برداری ما از روشن‌فکری اروپایی) این مساله دایره‌ی روشن‌فکری را تحدید می‌کند و هم‌چنین سلیقه‌ای عام و بسته به دوره را ترویج می‌‌دهد. آن‌چه مورد مقبولیت عام قرار بگیرد با سرعت به هنرهای دیگر نشت می‌‌کند و با همان سرعت مشی پوپولیستی پیدا می‌کند و دوباره روشن‌فکر/هنرمند یگانه‌ای باید پیدا شود که مورد مقبولیت قرار بگیرد و تکثیر شود. در دوره‌‌‌های شکوفایی اقتصادی (مثل چیزی که در دهه‌ی درخشان چهل اتفاق افتاد) این نشت چیز بدی هم نیست. مکتب سقاخانه، سینمای موج‌نوی ایران، کارگاه نمایش، جنگ‌‌های ادبی، موسیقی پاپ همه محصول همین‌ دوره‌ی نشت است که هنوز در مواردی نمونه‌های درخشان خلق اثر هنری است و دیگر نقد درزمانی لازم نیست تا از بین خاک‌گرفتگی‌ها و شکاف بینانسلی و انقطاع بعد از انقلاب کشفش کنیم اما در دوره های فقر، این دور و دوره‌ی محدودِ مخاطب و تولیدکننده، دستگاهِ روشن‌فکری نحیفی می‌سازد که دایم از جایگاه لرزانِ خودش می‌ترسد و در مقابلِ‌ دستگاه دولت جاباز می‌کند و امتیاز می‌دهد که اختیاراتِ آن مخالفِ همزاد را بگیرد و البته پولِ سهمی بیشتر از لوله‌های نفت که برای فرهنگ می‌ماند.

دستگاه روشن‌فکری در تعارض با حکومت و شرایطِ قطبی شده‌ی اجتماع هر چیزی که فضای حداقلی روشن‌فکری موجود را مخدوش کند یا شائبه‌ی خدشه در آن باشد، حذف می‌‌کند. با این شرایط هیچ نقدی بر اثری که بخشی از دستگاه روشن‌فکری یا بخش هویت‌سازِ آن باشد صورت نمی‌گیرد. در این تقابل،  فکرِ نهادین روشنفکری، یعنی آزادی اظهار نظر و عقیده است که محدود و محدودتر می‌شود و در آخر خودمان از این‌که نقدی بر هم‌پالکی و دوست‌مان کنیم می‌ترسیم. حتا وقتی از موضعی کاملن روشن‌فکرانه سعی در نقد دوستِ روشن‌فکرمان داریم دایم می‌ترسیم انگِ دولتی بودن بهمان نچسبد و این روشن‌فکری خودسانسورگرِ تابوساز تنها کیشِ شخصیت می‌آفریند تا از آن در جنگی که با دستگاه حکومت دارد استفاده کند. 

  1. تا  پای ملکم‌خان و همراهانش به پاریس رسید  عضوِ لژ ماسونی دوستی‌حقیقی Sincere Amitie شدند و شعبه‌اش را در تهران زدند. ناصرالدین‌شاه هم بعد از مشکوک شدن به آدم‌های فراموش‌خانه (که به اختلاف در خانه‌ی میرزا جعفرقراجه‌داغی ،مترجم نمایش‌های آخوندزاده، یا در خانه‌ی جلال‌الدین‌میرزا، پسر پنجاه‌وهشتم فتح‌علی‌شاه،  یا هر دو برگزار می‌شد) فراموش‌خانه‌ی ملکم را تعطیل کرد و به کریم‌شیره‌ای سردسته‌ی صنف نمایش‌گران و دلقکان دستور داد فراموش‌خانه باز کند. در آن‌خانه ابزار لهو بود و آلات قبیح، به در و دیوار فحش نوشته بودند که فلان فلان فلان کسی که چیزی از فعلی که در این خانه کرده به کسی بگوید و با همین مسما فراموش‌خانه شد.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت
قیام و قعود برای قیدار
۱۳٩۱/٤/٢ ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

قیام و قعود برای قیدار

چرا باید از رمانی بد گفت یا به احترامش بلند شد. چرا باید دایم با واکنشِ پیش از نقدمان سراغِ رمان‌ها برویم. این بازی را قبلن یک بار سرِ داستانی دیگر انجام داده‌ایم (برای آن‌هایی که یادشان نیست، کافه پیانو و اظهاراتِ آدم‌ها رویش را مرور کنند) وقتش است که جای خم و راست شدن، سرِ صبر بنشینیم و منتظر واکنش‌های بعد از نقدمان بمانیم.

رمان‌ها بچه‌های نویسنده‌ها نیستند، حتا حاصل تفکراتِ انتزاعی آن‌ها نیستند، یعنی فقط به آن‌ها ربط ندارند. نتیجه‌ی تجربه‌ی زیست‌شان هستند در زمان و مکان، در همین امروز که می‌خوانیم‌شان یا همین دیروز که می‌نوشتندشان. رمان‌ها سیر تدریجی اندیشه‌ی نویسنده‌هاشان حتا نیستند که بشود با یک رمان تکفیر شان کرد یا با رمانی دیگر پیغمبر. رمان‌ها فقط رمان‌اند، نوشته‌هایی برای سرگرم کردن‌مان و گاهی فراموش کردنِ روزمرگی‌هامان. رمان‌ها قرار است فرهیخته‌تر از سینما و تلوزیون باشند، به فلسفیدنِ ما کمک کنند، جهانی تازه را روبری‌مان بگذارند، زندگی‌های دیگری را نشان‌مان بدهد اما این‌ها آرمانِ رمان است. همه‌ی رمان‌ها نمی‌توانند همه‌ی این‌ها را با هم داشته باشند و قیدار امیرخانی یکی از همین رمان‌ها است.

نویسنده‌ای حرفه‌ای کتابی نوشته، همه‌ی حرف‌های جهان را نزده، همه‌ی حرف‌های خودش را هم نزده، در صفحاتِ کتابش داستانی را بد یا خوب تعریف کرده. چیزی از عرش نیاورده که بی‌غلط باشد و این همه قیاد و قیود از بن بی‌ربط است. چه آن‌ها که به احترام کتاب می‌ایستند چه آن‌هایی که بد می‌گویند فقط و فقط به نیازِ واکنشِ آنی‌شان پاسخ می‌دهند. به نیازِ واکنشی‌شان در جامعه‌ی قطبی شده.  ‌

قیدارِ امیرخانی می‌تواند کتابِ متوسطی باشد، هم در کارهای امیرخانی هم در جریان ادبی امروز این هیچ‌چیزی از احساسِ تیز و هوشِ اجتماعیِ نویسنده‌اش کم نمی‌کند. قرار نیست همه‌ی کتاب‌های یک نویسنده شاهکار باشد (لااقل به نظر دوست‌داران نویسنده) و قرار نیست نویسنده تنها با یک کتابش تعریف شود، این نگاهِ‌ متفرعنِ شاهکارپسندِ منتقد مآبِ خواننده‌های ما و از آن‍‌‌طرف روحیه‌‌ی طبع‌آزمای تجربه‌گرای نویسندگان‌مان فقط نشانِ مسیرِ‌غیرِطبیعیِ کتاب و کتاب‌خوانی در مملکت‌مان است.

رابطه‌ی نویسنده/خواننده یک رابطه‌ی واسازانه است. نویسنده سلیقه‌ی مخاطب را می‌سنجد و چیزهای که او می‌خواهد را می‌نویسد (یا به قول بیضایی چیزهایی که خواننده می‌خواهد و خودش نمی‌داند را می‌نویسد) و خواننده مسیرِ نوشته‌های نویسنده را اصلاح می‌کند. اگر مسیری طبیعی وجود داشته باشد اگر خواننده‌ای طبیعی وجود داشته باشد، نویسنده می‌داند باید جوری بنویسد که خواننده‌اش را راضی نگه‌دارد و این راضی‌نگه‌داشتنِ خواننده فروش کتابش را تضمین می‌کند (و علی‌الاصول زنده ماندنِ نویسنده را چون حیات و مماتش بسته به دوست داشتنِ‌مخاطبش است که کتاب بعدی نویسنده را بخرد یا نه) همین است که مثلن در فرنگ آدم‌ها به این راحتی عناصر نوشته‌هاشان، نظرگاه‌ نوشته‌هاشان، مضامینِ نوشته‌هاشان را عوض نمی‌کنند، چون از نخوانده ماندن و به طبعِ آن بی‌پولی می‌ترسند. تنها در جامعه‌ای که خواننده‌ی غیرطبیعی دارد نویسنده‌های غیرطبیعی زندگی می‌کنند. (خواننده‌ها‌ی غیرطبیعی آن‌هایی هستند که کتاب به آدرس‌شان پست می‌شود، کتاب را پشت ویترین نمی‌بینند، نویسنده را تعقیب نمی‌کنند که چی نوشته) حالا که امیرخانی آمده تا کتابِ طبیعی با خواننده‌ی طبیعی تولید کند باید آمادگی ناخوش‌آمدگی آدم‌ها را داشته باشد، نمی‌شود از خواننده‌ی طبیعی خواست که سلیقه‌اش را با نوشته‌های یک نویسنده هم‌سان کند. امیرخانی باید به خواننده‌ی طبیعی‌اش عادت کند و نیازهای او را بسنجد یا بسازد، و ماها باید یاد بگیریم اگر جامعه‌ای قطبی شد، اگر سیاه و سفید این‌قدر مطلق شد، خاکستری بمانیم و سعی کنیم طیف‌های بینایی یک نوشته، یک نویسنده را ببینیم و قیدار را فقط یک رمان ببینیم که قرار است در مسیری طبیعی خوانده شود یا نخوانده بماند.

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, رمان
یادداشت احمدپورامینی روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

مجموعه داستان من ژانت نیستم نوشته‌ی محمد طلوعی
کتاب آدم‌های غایب

 نشر افق، این بار از محمد طلوعی نویسنده‌ی رمان قربانی باد موافق، مجموعه داستانی روانه‌ی بازار نشر کرده است. مجموعه‌ای از هفت داستان که هر کدام از یک سو، قصه‌ی خود را روایت می‌کنند و از سوی دیگر، نمای بزرگ‌تر و جامع‌تری از وضعیت و سرگذشت یک خانواده‌ی رو به زوال ارائه می‌دهند.
زادگاه خانواده‌ی طلوعی، شهر رشت است. پدربزرگ خانواده، «آقایی»، سال‌ها پیش در پاریس، شاگرد خیاطی زنانه بود و بعد از سه سال با دیپلم خیاطی به رشت برگشته و برای خودش مغازه‌ای دست و پا کرده بود. «ضیا» پدر خانواده است که اختلافات سالیان دور با همسرش را از سر گذرانده و «محمد» و «سارا» هم دو فرزندشان هستند. در طول کتاب نیز اقوام و آشنایان دور و نزدیک‌شان حضوری گاه پررنگ و گاه سایه‌وار دارند. محمد پسر خانواده، راوی همه‌ی داستان‌هاست که بعدها ساکن تهران شده است (تشابه اسمی نویسنده و راوی قصه‌ها چه‌بسا منجر به واقعی‌تر شدن فضای کتاب شده). او سعی می‌کند با کاوش در زیر و بم خاطرات و گذشته‌ها، به بازشناسی خود و اعضای خانواده‌اش بپردازد. شخصیتی که با مسئله‌ی بحران هویت خود و خانواده روبه‌روست و در هر مکان و موقعیتی که باشد، شهر رشت و مناسبات خانوادگی و فامیلی‌شان، در ذهنش تداعی می‌شوند؛ حتی وقتی شرایط زمانه و نیازهای اقتصادی او را به شهر استانبول می‌کشد تا بوراک ترک‌تبار، او را به عنوان یک نرّاد حرفه‌ای، در قمارخانه‌ی خانوادگی‌اش اجیر کند.
بحران‌های هویتی برای راوی در داستان داریوشِ خیس بسیار برجسته می‌شوند؛ آن‌جا که راوی در رویارویی با جوانی متوهم، به یاد می‌آورد که چگونه در سال‌های اوایل دهه‌ی شصت، همه‌ی اعضای خانواده‌اش، به خصوص خاله‌ها سعی داشته‌اند هویت واقعی خود را کنار بزنند و تصویری جدید از خود بسازند.
هر چه پیش‌تر می‌رویم ابعاد بیش‌تری از مناسبات خانوادگی طلوعی‌ها آشکار می‌شود و یادآوری‌های ذهنی راوی از گذشته‌ها و لحن اندوهگین او به شکل فزاینده‌ای این فضای نوستالژیک را تشدید می‌کنند. گویا که او با حالتی بغض کرده که حاصل شکست‌ها و ناکامی‌هایش در زندگی‌ست، غمگینانه درد دل می‌کند و بر گذشته‌های از دست رفته حسرت می‌خورد. روابط انسانی در خانواده‌اش در طول سال‌ها همواره دچار تنش بوده؛ تنش‌هایی مانند درگیری همیشگی پدر و مادر بر سر طلاق که از دانمارک نرفتن مادر شروع شده بود، قهر بودن راوی با پدر، به هم خوردن روابط راوی با نامزدش مژده بر سر اختلافات طبقاتی که اوج این کشمکش را نیز در مراسم خواستگاری راوی از مژده می‌بینیم. گرفتار شدن راوی در وضعیتی آزارنده، آن هم در حضور جمع، باعث می‌شود که زمان کودکی خود را در جشن تولد دوستش رضا به خاطر بیاورد. او همیشه دارایی خانواده‌اش را در مقایسه با ثروت آن‌ها ناچیز می‌دیده و این مسئله این بار هم به شکل مضحکی به بی‌فرجام ماندن مراسم و قطع رابطه‌ی همیشگی‌اش با مژده می‌انجامد.
سیر قهقرایی و رو به اضمحلال راوی در راه درخشانِ او در سفر به اصفهان پایان می‌پذیرد. زمانی که او بعد از یک حادثه‌ی خیابانی به غسال‌خانه‌ی قبرستان منتقل می‌شود و با مرده‌شویی که در حال شستن میت اوست و بسیار شبیه دوستش آرش است، مشغول صحبت می‌شود.

http://www.ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=534

 



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت کاوه فولادی نسب روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

در فاصله سکوت‌های طولانی

نویسنده‌ای که می‌خواهد مجموعه‌داستانی منتشر کند، همیشه یکی از دغدغه‌هایش این است که از میان داستان‌هایش کدام‌ها را انتخاب کند تا کتابش، مجموعه‌ای یک‌دست و همگن باشد.

-«من ژانت نیستم» نام مجموعه‌داستانی است نوشته محمد طلوعی که نشر افق به‌تازگی منتشر کرده است. طلوعی پیش‌تر رمان «قربانی باد موافق» را نوشته است. «من ژانت نیستم» را نمی‌توان مجموعه‌ای از داستان‌های به‌هم پیوسته دانست، اما این را هم نمی‌توان نادیده گرفت که در این مجموعه‌داستان نخ‌های باریک و نامرئی‌ای وجود دارند که داستان‌ها را به‌هم پیوند می‌دهند: راوی اول‌شخصی که در همه داستان‌ها حضور دارد و آدمی است بسیار تنها و همیشه در تردید و ترس از سرنوشت به سر می‌برد، سفری که راوی به ترکیه داشته، سفری که در کودکی راوی، پدر و مادرش قرار بوده به دانمارک داشته باشند، پدربزرگی که خیاط بوده و جوانی‌اش در پاریس و میان‌سالی‌اش در رشت و تهران گذشته، علاقه راوی به موسیقی و تار نواختنش و.... هرکدام از این موضوعات در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» ممکن است در یکی از داستان‌ها مورد اشاره‌ای ضمنی قرار گرفته و بعد تبدیل به موضوع اصلی داستانی دیگر شده باشند. طلوعی در داستان‌هایش توجه زیادی به جزئیات دارد و درست به همین دلیل، حقیقت‌مانندی داستان‌های او یکی از شاخص‌ترین ویژگی‌های آنهاست. این ویژگی باعث می‌شود که خواننده خود را با داستان هم‌داستان ببیند و به‌راحتی با شخصیت‌ها و آنچه بر آنها می‌گذرد ارتباط برقرار کند. داستان‌های این مجموعه هیچ‌کدام خطی نیستند و راوی اول‌شخص‌شان آن‌قدر ذهن پیچیده و درگیری دارد که مدام در زمان به عقب و جلو می‌رود و جریان خطی روایت را برهم می‌زند. همین ویژگی البته تبدیل به چشم اسفندیار داستان‌های «داریوش خیس» و «راه درخشان» می‌شود. هر هفت داستان مجموعه «من ژانت نیستم» زبانی ساده و روان و البته بسیار غنی دارند. طلوعی در داستان‌های این مجموعه‌اش وقتی می‌خواهد درباره مقوله‌ای (مثلا بازی تخته‌نرد یا خیاطی یا اعتیاد به مواد مخدر یا هرچیز دیگر) صحبت کند، با تسلط کامل و با استفاده از واژه‌های مخصوص همان مقوله درباره‌اش صحبت می‌کند و از این حیث مجموعه‌اش دایره واژگان گسترده‌ای دارد و در این دورانی که بخش مهمی از نویسنده‌های ایرانی دارند به سمت زبان عملکردگرای ژورنالیستی یا دست‌کم شبه‌ژورنالیستی حرکت می‌کنند، این کم امتیازی نیست. این زبان پویا و جهان داستانی جذابی که در مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» خلق شده، دلایلی هستند که باعث می‌شوند «سلام کتاب» برای این هفته این کتاب را پیشنهاد کند.

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/35615/40/



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت امیرحسین خورشیدفر روی کتاب من ژانت نیستم
۱۳٩۱/۱/٢۱ ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 صدای تازه

 امیرحسین خورشیدفر 
محمد طلوعی چند سال پیش رمان «قربانی باد موافق» را نوشت. پروژه‌ای بلندپروازانه برای کتاب اول یک نویسنده. از نظر طبع‌آزمایی‌های تکنیکی این رمان از توجه بی‌نصیب نماند اما آنقدرها رمان موفقی نبود. هرچند وقتی بعدتر نویسنده‌های دیگری سراغ این جور تجربه‌ها رفتند معلوم شد طلوعی دستاورد بهتری داشته. اما اولین مجموعه داستان محمد طلوعی نمایانگر یک جهش بزرگ در کارنامه داستان‌نویسی اوست. در «من ژانت نیستم» او نویسنده‌ای است با نثری مخملی، ظریف و انعطاف‌پذیر و شخصی که روی صحنه‌ها و لحن‌های مختلف سرمی‌خورد. نه کهنه از مد افتاده است و نه زمخت و تازه. طلوعی نویسنده‌ای تیزبین است. راوی داستان‌ها اطراف خود را با خونسردی و طنز تصویر می‌کند. نمونه‌اش داستان عالی «داریوش خیس»، «داریوش اقبالی کمی شبیه داریوش اقبالی خواننده بود. به خاطر همین شباهت، مثل او لباس می‌پوشید، مثل او راه می‌رفت، مثل او از زیرچشم به آدم‌ها نگاه می‌کرد و رفته بود اسمش را توی شناسنامه عوض کرده بود. گذاشته بود داریوش اقبالی.»
پیشنهاد من به خواننده‌های حرفه‌ای داستان فارسی مجموعه داستان «من ژانت نیستم» محمد طلوعی است.

http://ofoqco.com/shownewspr.asp?ID=531



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه, یادداشت, من ژانت نیستم
یادداشت من بر پنجاه سالگی علی رضا پنجه ای عزیز
۱۳٩٠/۸/۳٠ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

معلمِ اول


امروز شانزده سال از آن روز می‌‌گذرد، یعنی می‌توانم سنم را به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم کنم از آن روزی که به دفترش رفتم.یعنی او دقیقن معلمِ نیمی از زندگی من بوده.روزی که به دفترش توی شهردارِی رشت رفتم،شعری گفته بودم با قافیه‌ی بهار می‌‌آید یک چیزهایی توی همین مایه‌ها. شعر ناقصِ بی دست و صورتی بود، بیشتر آهنگ بود تا مضمون و بدیع و عروض.چیزی نبود که چیزی باشد فقط قربانِ فاخته را که معلم تاریخ‌مان بود ذِله کرده بودم بس که هر جلسه‌ی کلاس تاریخش بلند می‌شدم و از همین‌جور شعرهای ناشعر می‌خواندم و او هم که خسته شده بود فرستادم پیشِ علی‌رضا پنجه‌ای.یعنی گفت شعرم را ببرم نشانش بدهم که لابد یک‌جوری علی‌رضای پنجه‌ای ناشعرم را بکوبد توی سرم که از هرچه شعر و شاعری بیزار شوم.شانزده سالِ پیش، خوش خوشانِ یک روزِ آخر بهاری که امتحان‌های ثلث سوم را داده بودم، درست وقتی نصفِ حالا سن داشتم دفتر شعرم را زیرِ بغل زدم که علی‌رضای پنجه‌ای را ببینم. علی‌رضای پنجه‌ای که فقط یک اسم نبود، کورسویی بود از جهانی دیگر،درِ بازی بود به دنیایی که همه‌چیز و همه‌کس اش با دنیایی که تویش بودم فرق داشت. زیر کتاب‌خانه‌ی ملیِ رشت، افشار رئوف را دیدم و دستِ او را هم گرفتم بردم.من و افشار با هم باشگاه ورزشی می‌رفتیم و او حتا همان ناشعرهایی که من می‌گفتم را هم نگفته بود(بعدها مجتبا پورمحسن را هم یک روزی همین‌جور اتفاقی بردیم پیشِ علی‌رضای پنجه‌ای) از پله‌های ساختمانِ شهرداری که بالا رفتیم و روی تخته‌کوبی‌ها که پا گذاشتیم هرجور تصوری از علی‌رضای پنجه‌ای داشتم جز آنی که دیدم. علی‌رضا پنجه‌ای مردِ سی و چند ساله‌ای بود،میانه بالا با صورتی گرد،سبیلی که آب‌خورهاش را تاب داده بود و جای شکستگی روی ابروش.لبخند جزو همیشگی صورتش بود و در میهمان‌نوازی و بذلِ دانسته‌هاش یگانه بود.(فعل‌های ماضی فقط برای شرح آن عمرِ رفته نیست،در نعتِ استاد است که هنوز لبخند و میهمان‌نوازی و جای شکستگیِ رووی ابروش را نگه داشته،هر چند الگوی تاسی پیش‌رونده‌ی مردانه موهاش را تنک کرده و شکم اش گلابی شده.نمی‌خواهم چیزی بنویسم شبیه مراثی،علی‌رضا پنجه‌ای هنوز زنده است،تازه در آستانه‌ی پنجاه سالگی است و هنوز شعرهاش جوان‌تر از سال‌هایی است که بر او گذشته) من و افشار رئوف رفتیم لرزان و دست به سینه نشستیم و بعد از معرفی و دادنِ آدرسِ قربان فاخته که ما را فرستاده و صاحب‌امتیاز مجله‌ای بود که پنجه‌ای سردبیرش،دست و پامان را دراز کردیم و چای خوردیم.علی‌رضای پنجه‌ای گفت «خوب یه چیزی بخون» من با کمی خشکی دهان و ترسِ تازه‌کارها که شعر می‌گویند،به دهانِ افشار نگاه کردم و به دست‌های پنجه‌ای و یکی از ناشعرهام را خواندم و وقتی تمام شد منتظر ماندم.معلمِ اولِ من،علی‌رضا پنجه‌ای(از همین لحظه‌ها بود که معلمیِ آقای پنجه‌ای بر من شروع شد همین وقت که ناشعرم را می‌شنید،همین وقت که صبوری می‌کرد،همین وقت که قندان را از جلویش برنمی‌داشت پرت نمی‌کرد سمتِ من همین‌ وقت که ساعتِ اداری تمام شده بود و به خاطر ما دو تا نوجوان روی صندلی‌اش نشسته بود) سرش را گرفت سمتِ افشار و گفت «تو چیزی نداری بخونی؟»

افشار گفت دفعه‌ی دیگر می‌آورد و راست گفت دفعه‌ی بعد با شعر آمد چون علی‌رضای پنجه‌ای بعدِ شنیدن ناشعرِ من و دیدنِ وضع افشار برای ما از شعر گفت.از سعدی از نیما از نصرتِ رحمانی از محمد حقوقی از رمبو از پاسترناک از ناظم حکمت از نرودا و حتا یک دو جمله از خودش نخواند.برای ما از شعر گفت بی این‌که خودش را توی سرِ ما بکوبد،برای ما از شعر گفت بدونِ آن‌که استادی‌اش را به رخِ ما بزند و راست گفت دفعه‌ی بعد افشار با شعر آمد و راست گفت ناشعر بعدیِ من بهتر از ناشعرِ قبلی‌ام بود.

علی‌رضا پنجه‌ای که حالا نیمی از عمرِ من بر من منتِ معلمی دارد، اولین درس اش را همان‌جا و همان‌وقت به من داد،گوش‌دادن،صبوری کردن و مناسبِ حال و در وسعِ شنونده حرف‌زدن(هر چند که من نه بعدها نه هنوز این درس‌ها را به کمال نیاموختم).

ولی این‌ همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او معلمی‌اش نیست،برای من او شاعرِ یگانه‌ای است،شاعری یگانه چون کشفِ شخصیِ من است،کسی به من پیشنهادش نداده،کسی برایم شعرهاش را نخوانده.من کاشفِ علی‌رضا پنجه‌ای بودم در خلوتِ خودم.

ولی این همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او چون معلم من است و چون برای من یگانه است،نیست،شعرِ علی‌رضا پنجه‌ای همیشه استیلا گریز بوده،چه استیلای قدرتِ زمانه،چه استیلای روشنفکری،چه استیلای شکل‌های قالب شده‌ی شعری.من با علی‌رضا پنجه‌ای بود که بیژن کلکی را شناختم،با او بود که یدالله رویایی را شناختم،با او هوشنگ چالنگی را با او بهرام اردبیلی را با او بیژن جلالی را با او منوچهرِ آتشی(امروز این‌ها اسم‌هایی آشنایند برای شاعران و ناشاعران ولی من از روزهایی حرف می‌زنم که هژمونیِ شاملو در شعر هر جورِ دیگری را از شاعری تکفیر می‌کرد،نه این که شاملو بخواهد یا جریانی را رهبری کند که باقی جریان‌های شعر را نابود کند.شعر آدمِ بلندبالایی داشت که در آستانه ایستاده بود و جلوی هر جور نوری را می‌گرفت)با علی‌رضای پنجه‌ای،شعرش و توصیه‌هایی که برای ما شاعران جوان داشت،من شعری را شناختم که استیلا ناپذیر بود.

ولی این همه‌ی علی‌رضا پنجه‌ای نیست.یعنی همه‌ی او چون معلم من است و چون برای من یگانه است،و چون در شعر و عمل استیلا ناپذیر است،نیست.علی‌رضا پنجه‌ای تمامِ عمرش را برای فرهنگ کوشیده،شاعر روزنامه‌نگار،سردبیر هنری،مشاورِ فرهنگی و هزار جور صفت و مضافی که به فرهنگ بچسبد،بوده است.علی‌رضا پنجه‌ای در آستانه‌ی پنجاه سالگی از جمیع بسیاری از آدم‌ها که کارِ فرهنگی کرده‌اند پرکارتر بوده و در این عمرِ فرهنگی که درازتر باد،همیشه،همه‌جا گوش داده،صبور بوده و به اندازه‌ی وسع ِ شنونده‌هایش حرف‌ زده است.



:: برچسب‌ها: یادداشت, شعر
مرگ مظفری
۱۳٩٠/٥/۱٠ ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

مرگِ مظفری

محمدعلی‌شاه بارها التزام به رعایت مشروطه داد اما مجلس را به توپ بست، آزادی‌خواهان را اعدام کرد و سلطنت مطلقه را دوباره برگرداند.

محمدعلی شاه تربیتِ روسی داشت، نیروهای مشروطه‌طلب تندروی می‌کردند، انگلیسی‌ها در امور داخلی دخالت می‌کردند، اما همة این‌ها نبود که مشروطه را حداقل در تهران متوقف کرد.

امین‌السلطان اتابکِ اعظم که از عصر ناصرالدین‌شاه وزیر اعظم بود ترور شد، ناصرالملک قره‌گوزلو برای اعدام به باغِ شاه احضار شد و با وساطت تبعید شد. نیروهای معتدل کنندة اجتماعی یکی یکی از میدان بیرون می‌رفتند، توسط شاه یا نیروهای مشروطه‌طلب فرقی نداشت، با حذفِ آن‌ها تقابلِ بینِ شاه و نیروهای انقلابی حتمی بود. 

محمدعلی شاه دستورِ به توپ بستنِ مجلس را صادر کرد و یک سالی طول کشید تا مشروطه دوباره برقرا شد.

خلافِ آن‌چه امروز هست، همه‌چیزِ ایرانِ آن روز تهران نبود. مردم از رشت و تبریز و اصفهان و شیراز به تهران آمدند و مشروطه را دوباره برگرداند. مردمِ باقی ایران که نه سفارت‌خانه‌های خارجی در آن‌ها به اندازة تهران موثر بودند، نه تجدد و تجددستیزی به اندازة تهران صف‌بندی داشت. آدم‌های معمولی برای جوری که می‌خواستند زندگی کنند، برای شکلی از زندگی که فکر می‌کردند بهتر است، خون دادند و جنگیدند و همان‌جور زندگی کردند.

روایت‌های پیشِ رو روایت‌های رسمی و اداری وزارت امور خارجة انگلستان است از تهران به لندن که حوادث تهران را از سفیران انگلستان در تهران به وزیر امورخارجه‌شان گزارش می‌دهد. در این روایت‌ها تهران همه جای ایران نیست. نقطة کوچکی است که در آن مشروطه تعطیل مانده.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادواردگری

از طهران به تاریخ 17 دسامبر 1906/25 آذر 1285

تا کنون شاه زنده است و دیروز حالش بهتر بود، دیشب ولیعهد وارد تهران گردید.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادواردگری

از طهران به تاریخ 30 ژانویه 1907 /10 بهمن 1285

تلگرافی به شما اطلاع داده شد که شاه در هشتم همین ماه قریب به نصف شب از دنیا رفت. چون مدتی بود که می‌دانستند آن اعلیحضرت علاج‌پذیر نیست و مایوس از حیات او شده بودند و نیز پسرش نیابت سلطنت می‌کرد لهذا در رحلت وی هیچ اغتشاش و بی‌نظمی در شهر رخ نداد.

روز دیگر جسدش را به تکیه دولت که ایام محرم تعزیه‌داری می‌کنند برده امانت گذاردند چه که در دم آخر وصیت کرده بود که نعش وی را به کربلا برده آن‌جا دفن نمایند ولی چون مردم او را پدر آزادی ایرانیان می‌شناسند راضی نگشتند جسدش را از ایران خارج شده و بعلاوه مبلغ کثیری پول برای مخارج حرکت جنازه‌اش صرف شود.

روز دهم ژانویه 1907هیات دیپلماتیکی خارجه از طرف دولت متبوعه خویش به صدر اعظم تبلیغ تعزیت و تسلیت نمودند و روز سیزدهم همان ماه ایشان را با لباس رسمی برای تبریک و تهنیتِ جلوسِ پادشاه تازه به درباره دعوت کردند و قرار شد احتراماتی که می‌خواهند به جنازة شاه متوفی نمایند نیز در همان روز باشد.

در همان روز ما سفرا در یک اطاقِ کوچکی که با تصویرات سلاطین دولت خارجه زینت یافته بود، پذیرایی شدیم. هیات سفرا به واسطه بی‌مناسبی محل و ضیق مکان در یک دایره بسیار کوچکی فشرده شدند. اعلیحضرت که داخل اطاق گردید و در جای خود قرار گرفت سفیر عثمانی زبان به تهنیت و تبریک گشود و بعد وزیر دربار سفرا را معرفی کرد و هرکدام که معرفی می‌شد شاه با جزئی حرکت سر به وی اظهار التفات می‌نمود. وقتی که شاه از اطاق خارج شد ما نیز بیرون آمده به تکیه دولت که شاه متوفی را در آنجا دفن کرده بودند رفتیم. سفیر عثمانی پس از چند لحظه توقف مقابل مقبره ایستاده و ما نمایندگان عیسوی در قب او قرار گرفتیم. مشارالیه به خواندن فاتحه مشغول شد و چون ختم نمود همگی مراجعت کردیم.

در بیستم ژانویه 1907، مطابق پنجم ذیحجه 1324 رسومات تاجگذاری پادشاه جدید به عمل آمد و به محمدعلی شاه موسوم گردید.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادوارد گری

از قلهک 23 می 1907 /2 خرداد 1286

با کمال افتخار شرح وقایع و اتفاقاتی که در ماه گذشته در این مملکت روی داده و مستر چرچیل ثبت کرده است معروض می‌دارم.

تاکنون نتوانسته‌اند وسایلی برای پیشرفت امور دولت به چنگ آورند. مجلس از اطراف گرفتار حمله واقع شده است. درباریان تماما مخالفت می نمایند و مردم شهر بواسطة این‌که نان مانند سابق به حالت گرانی باقی است رضایت ندارند. از طرف دیگر ضعف مجلس بواسطة مناقشة مابین دونفر از روسای آن که عاقبت منجر به استعفا دادن هر دو گردید مشوف و باب همه گونه فواید برای دشمنانش مفتوح شد. مهمتر مسئله‌ای که در این وقت دست‌آویز گردید متمم قانون اساسی بود که تمام رعایای ایران را بدون رعایت مذهب در حکم قانون متساوی‌الحقوق ضمانت می‌کرد. عدة بسیاری از طلاب به ریاست اقا سید محمد و آقا سید جمال‌الدین واعظ مردم را آگاه و متذکر می‌ساختند به این‌که آزادی و مساوات از قوانین اسلام است و هر که جز این بگوید به مملکت خیانت نموده و مسلمان نیست. نمایندة پارسیان در نزد من خیلی اظهار امیدواری می‌کرد که در خصوص تساوی حقوق اقدامات قطعی خواهد شد ولی این مطلب هنوز در بوتة اجمال باقی است. شاه موقع را مغتنم دانسته از امضای متمم قانون اساسی امتناع دارد و مدعی است که مواد آن بایستی از نظر مجتهدین کربلا بگذرد. از فرستادن آن به نزد علمای کربلا چه نتیجه حاصل خواهد شد معلوم نیست؟ در این روزها از طرف مجتهدین کربلا رسما به سید جمال‌الدین پیغام فرستاده و فورا طبع به همه‌جا توزیع گردید. مفاد آن امر به مردم بود که به توسط مجلس از شاه مطالبة تجدد نمایید.

حس استقلال و حفظ ملیت نمودن  و ممانعت از ظلم و ذیحق بودن در اداره کردن امور خویش هر روزه مابین مردم به طور سرعت تولید می‌شود. در هر شهری یک مجلسی منعقد است که بدون مشورت با حاکم یا مجلس مرکزی طهران متصدی امورات می‌شوند. حکامی که طرف نفرت مردم واقع بودند پی در پی بیرون شده‌اند. حکومت مرکزی و مجلس طهران فهمیده‌اند که قوة ممانعت و جلوگیری را ندارند، لهذا خطر یک بی‌نظمی عمومی به نظر حتمی‌الوقوع می‌آید. آثار هیجان در دفع ظلم و مقابله با اولیای امور در تمامِ ولایات مشهود است. اگر به هر جهتِ قطعة شمال مسافرت نمایند چون به هر نقطه از آن وارد شوند خواهند دید که زبانِ مردم آن‌جا آزادتر و سلوکِ ایشان نسبت به پادشاه و حاکمِ آن محل مخالف‌تر می‌باشد. ملاطفت با اتباع خارجه و یا تنفر از آ‌ن‌ها مربوط به عدم مراوده و یا آمد وشد ایشان است با حکومت حاضره.

 

سر اسپرینگ رایس به سر ادوارد گری

از قلهک 13 سپتامبر 1907 /21 شهریور 1286

آقا

با کمال افتخار معروض می‌دارم که اتابک درسی‌ام ماه گذشته هنگام شب به ملاقات من آمد و مفصلا از اوضاع سیاسی گفت‌وگو نمود.

مفهوم بیاناتش این بود که شاه از ضدیت دست خواهد کشید و مخالفت را متروک می‌دارد، مجلس با دولت موافقت خواهد نمود و چندی نمی‌گذرد که دولت خواهد توانست بی‌نظمی که سراسر مملکت را فرا گرفته مرتفع سازد. من وی را بدین‌گونه مشعوف و در حال وجد و امیدواری هیچگاه ندیده بودم.

روز دیگر اتابک با وزرا حضور شاه شرفیاب گشته مجتمعا استدعا نمودند که یا استعفای ایشان را پذیرفته یا از روی واقعیت متعهد گردد که با هیات دولت و مجلس اتفاق و همراهی فرماید. پس از اخذ تعهد کتبی همگی به مجلس رفتند و در آن روز مذاکرات مجلس کلیتا مبنی بر اتفاق و رضایت‌بخش بود. اتابک دستخط شاه را قرائت نمود و گفت اکنون دولت و مجلس می‌توانند داخل در کار شده جدا به عمل اصلاحات بپردازند. جزئی ایراد و مخالفتی خواست به ظهور رسد ولیکن از آن جلوگیری گردید. اکثریت مجلس همراهی خود را با دولت اظهار داشت. خلاصه اتابک از مجلس برخاست و به اتفاق آقای سیدعبدالله مجتهد بزرگ بیرون آمد. چون به درب خارجی صحن عمارت رسیدند به محض جدا شدن از یکدیگر اتابک هدف گلوله و در سر تیر مقتول گردید. یکی از حمله‌کنندگان که گرفتار آمد دستگیر کننده را مجروح ساخته فرار کرد و دیگری چون خویشتن را محصور یافت خود را به ضرب گلوله هلاک نمود.

 

مستر مارلینگ به سر ادواردگری

از طهران به تاریخ 7نوامبر 1907 /14آبان 1286

آقا

با کمال افتخار ترجمه مفصلی از قانون اساسی که مجلس تصویب و در هشتم ماه اکتبر 1907  به صحه شاه توشیح یافته در لف همین عریضه معروف حضور آن جناب می‌دارم.

این قانون اختیارات و اقتدار پادشاهی را کاملا تنزل می‌دهد.

 

مستر مارلینگ به سرادوارد گری

از طهران، به تاریخ یازدهم دسامبر 1907 /18آذر 1286

بی‌نظمی چنان رخ داده که اسباب خوف و هراس شده است. دیروز در یکی از مساجد عمده میتینگ عمومی تشکیل یافت و در سرزنش شاه و درخواست طرد و نفی مصلحت‌گزار و وکیل وی یعنی سعدالدوله و نیز امیربهادر نطق‌های آتشین ایراد نمودند.

هیات وزرا استعفا دادند ولی شاه استعفای ایشان را نپذیرفت. امروز صبح جمعیت با هیجانی در خارج مجلس اجتماع داشتند اما عده‌ای از اشخاص مسلح به امر شاه بدانجا آمده و آن‌ها متفرق شدند. کلنل لیاخوف درخواست مجلس را در فرستادن قزاق برای حفظ نظم رد نمود.

 

مستر مارلینگ به سرادواردگری

از طهران، 17 دسامبر 1907 /24 آذر 1286

عده زیادی از اشرار مسلح به شهر وارد و در میان توپخانه مجتمع گردیدند. قشون و توپچیان آنان را حمایت و محافظت می‌کنند.

یک نفر از حامیان مجلس را به قتل رسانیدند و به یک سید مشروطه‌خواهی چنان حمله کرند که مشرف به هلاکت است.

انجمن‌ها با اسلحه در اطراف عمارت مجلس مجددا اجتماع نموده‌اند. ترس آن است که قبل از به آخر رسیدن روز، اغتشاش و انقلاب عظیمی به ظهور رسد، ترامواهای اسبی از حرکت بازمانده و تمام دکاکین بسته گردید.

 

مستر مارلینگ به سرادواردگری

از طهران 23 ژون 1908 / دوم تیر1287

تقریبا در ساعت شش قبل از ظهر امروز شاه بیست نفر قزاق برای دستگیر نمودن هشت نفر که در مسجد جنب مجلس بودند فرستاد.

تسلیم نمودن این اشخاص قبول نگردید و تیری هم از مجلس انداخته شد. سپس جنگ شروع شد و تا به حال هم مداومت دارد و عده مقتولین هم از قراری که می‌گویند زیاد است.

قشون شاه توپ استعمال می‌نمایند.

قشون شاه مردم را از عمارت و مجلس و مسجد خارج نموده و انجمن آذربایجان را منهدم نموند.

شاه سید عبداللـه و شیخ الرئیس و تقریبا ده نفر دیگر از روسای مشروطیون را دستگیر نموده است. از بریگاد قزاق چهل نفر مقتول گردیده‌اند. عده مقتولان طرف مقابل از قراری که می‌گویند خیلی قلیل است ولی عده صحیح هنوز معلوم نگردیده است. قانون نظامی در شهر اعلان گردیده و انجمن‌ها متفرق شدند.

عده‌ای از دکاکین و خانه‌ها که خانه‌ ظل‌السلطان و عمارت مجلس هم در جزء آن‌ها است غارت شده است. من به اتاشه میلیتر که امشب در طهران توقف خواهد نمود دستورالعمل دادم که اگر ممکن می‌شود نگذارد که کسی در سفارت تحصن اختیار نمایند. ماژراستوکس راپورت می‌هد که تا به حال اقدامی نشده است و شهر هم خاموش است.

 

کتاب آبی

گزارش‌های محرمانة وزارت امور خارجة انگلیس دربارة انقلاب مشروطة ایران

جلد اول

17 دسامبر 1906-28 نوامبر 1908

به کوشش احمد بشیری

نشر نو



:: برچسب‌ها: یادداشت
زنهارِ بازمانده‌ی پمپی
۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد طلوعی ( نظرات )

 

زنهارِ بازمانده‌ی پمپی

 

آدم‌های پمپی هرکدام به همان حالی که بودند، در آغوش معشوقه‌ای به حالِ خوردن، به حالِ رقصیدن سنگ شدند. مثلِ عذابِ وعده داده شده‌ ولی چند نفری هم از آن مهلکه جان بردند، خودشان را بستند به مشکی و پریدند توی آب با آن که شنا نمی‌دانستند من یکی از آن‌هام.

 

من شاعر بودم. هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد باشم. من منتقد بودم، هنوز هم گاهی چیزهایی را نقد می‌کنم، خیلی خودِ آن چیز مهم نیست، نقد سنگی است که با آن زبانم و حواسم را تیز می‌کنم. گاهی حتا چیزهایی را نقد می‌کنم که نمی‌شود مثل فیلم یا کتاب دید، بعضی وقت‌ها که زورم به کسی نمی‌رسد خودم را نقد می‌کنم. این مقدمه‌ها را گفتم که خودم را یادتان بیاورم و بستگی‌ام را به چیزی که جلوتر می‌خواهم بگویم.

 

شعرِ دهه‌ی هفتاد شهر پمپی بود و شاعر/منتقدها آتش‌فشانی بودند که خاکسترشان کلِ آدم‌های شهر را گرفت. بی‌استعاره آن‌چیزی که شعر دهه‌ی هفتاد را نابود کرد (نه تاریخ یا پیوستارش با شعر قبل از خودش یا بعد از خودش، نتایجی را که باید آن شور و حالِ شاعرانه به دهه‌ی بعد با خودش می‌آورد) حضورِ بی شمارِ شاعر/منتقدها بود. شاعرانی که خودشان را تئوریزه می‌کردند، خودشان را تبلیغ می‌کردند، خودشان را خوش‌آمد می‌کردند. یکی از آن جمله قصارها که دیگر یادم نمی‌آید از کی است می‌گوید «ادبیات چیزی نیست جز نقد ادبی» و چه به این جمله معتقد باشیم چه نباشیم سخت است کتمان کنیم که نقدِ ادبی (لااقل در دوره‌ای خاص) وری از ادبیات را مقبول می‌کند. منتقدها جوری از ادبیات را محبوب یا نامحبوب می‌کنند با یادداشت نوشتن‌هاشان، با مصاحبه‌هاشان، با گزارش‌هاشان.

 

شاعر/منتقدها سعی می‌کردند جوری از شعر را که می‌پسندند، جوری از شعر را که می‌گویند با ضربِ جلسه‌ها و کتاب‌ها و مصاحبه‌ها مقبول کنند و این خاکستری بود که در هوای پمپی پراکندند. اگر بینِ منتقد و خالق فاصله نباشد، اگر منتقد به روحِ اجتماعی که از آن می‌‌آید وصل نباشد همین آتش‌فشان هر جا و دوباره فعال می‌شود و ماها دوباره لخت توی اتاق‌خواب‌هامان، وسطِ جلسه‌های نقد و  بررسی، پشتِ لپ‌تاپ‌هامان وقتی نقد می‌نویسیم سنگ می‌شوم.

 

اما چرا این خاطره‌ی بد را یاد‌‌آوردم؟ دوستانِ نویسنده‌ی من دوباره دوره افتاده‌اند نویسنده/منتقد شده‌اند و دارند خودشان را تبلیغ می‌کنند، جورِ نوشتن‌شان را تبلیغ می‌کنند. به مشام من بوی خاکستر می‌آید و این‌ها را می‌نویسم. دوستانِ من این رابطه‌ی دوگانه‌ی نویسنده/منتقد همیشه جای جدل بوده، نویسنده در عینِ خلق منتقد هم هست و به محضِ توقفِ مرحله‌ی نوشتن در بازنویسی‌ها و ویراستاری معمولن با ورِ انتقادی‌اش سراغِ نوشته می‌رود اما این هشدارِ من جدی‌تر از وجوه‌ِ چندگانه‌ی یک آدم است، جدی‌تر از آن است که بخواهم منکر توانایی‌هایی تئوریک شما باشم یا بخواهم درسی بدهم من از پمپیِ فرار کرده‌ام.

 

در دنیا آدم‌های هستند که از راه فلسفیدن راجع به داستان زندگی می‌کنند و پول درمی‌‌آوردند ما این‌جا با داستان نوشتن هم پول درنمی‌آوریم ولی می‌توانیم لااقل از آن لذت ببریم. کارِ نقد را به منتقد بگذارید، نه چون نقد نوشتن به قول بارت نوشتنِ دست دوم است چون این نقد نوشتن‌هاتان، تئوریزه کردن‌هاتان، در جلسه‌ی نقد و بررسی، سخنرانی کردن‌هاتان همه‌مان را سنگ می‌کند. از مافیا و این‌چیزها نترسید. من نمی‌خواهم وعده بدهم که اگر کارتان درست باشد بعد از بیست سال سی سال ما را می‌فهمند (می‌خواهم آن‌وقت صد سال سیاه نفهمند) ولی این به استقبالِ خطر رفتن، این کوشش موسع در ساختنِ سلیقه‌ی مخاطب که قبل‌ها بارها نشان‌داده فوقش ده سال دوام بیاورد (چون آن نسل کتاب‌خوان امروز هیچ معلوم نیست ده سال دیگر با زن و بچه و اولویتِ سبدِ خرید و  تورم و این‌چزها اصلن کتاب‌خوان بماند) نابودیمان را تسریع می‌کند. ما جوری از نوشتن و کتاب خواندن را به ادبیات آورده‌ایم که به مرور در طول سال‌ها با تربیت‌های بطئی مقبول می‌شود نه دفعتی و یک‌باره با جلسه‌های نقد و نشست‌های ادبی.

 

دوستان من لطفن هوای پمپی‌ را داشته باشید. این نوشته خطاب به کسی نیست اما دوست دارم این‌ها بخوانند. امیرحسین یزدان‌بد، حامد حبیبی، مهدی ربی، پیمان اسماعیلی، سارا سالار، علی چنگیزی، فارس باقری، آراز بارسقیان، آرش صادق‌بیگی، پدرام رضایی‌زاده، علی صالحی، محمدرضا عبداللهی، سلمان باهنر، شاهرخ گیوا.

 

 دوستانی که یادم می‌آید را اضافه می‌کنم و بابت کم‌حواسی‌ام شرمنده. نداکاووسی‌فر، سینا دادخواه، مریم منصوری، سپینود ناجیان و یکی دیگر از بازماندگان پمپی مجتبا پورمحسن.

 

 



:: برچسب‌ها: یادداشت, داستان کوتاه