روزها و سال ها

این نمایش نامه ای بود برای سریالی چند قسمتی که آن قدر بدقولی کردم و ننوشتم که محمد  یعقوبی طفلکی خسته شد و به دیگری سپردش. حق داشت. حق دارد و چون نویسنده ی بعدی ظاهرن هیچ چیزی از این نوشته و ساختارش را نخواتست، می شود گذاشتش این جا که لااقل جوری زندگی باشد برای این نوشته، گیرم الکن و احول و چلاق.

 

  

 

 

 روزها وسال‌ها

 

 

 

قسمت اول: عزت خانم

محمد طلوعی

بر اساس طرحی از محمد یعقوبی

روز/خارجی/حیاط خانه

حیاط خانه‌ای حوض‌دار و درخت توتی که میوه‌‌‌داده و برگ‌هاش سایه کرده. تختی توی حیاط است وقلیانی آماده که هر وقت پدرخانواده اسماعیل رویش می‌نشیند لیلا دختر کلفت‌‌خانه در آتش‌گردان زغال می‌گیراند و چاقش می‌کند. ایوانی خانه ارسی‌‌های رنگی دارد و شاه‌نشین بزرگی آفتاب‌گیر پشتش است. مطبخ و مستراح در حیاط پشتی است و حمام‌خانه هم سقفش ریخته و اهل خانه به حمام سلامت که سرگذر است می‌روند. اسماعیل کلاه‌پوستی روی سرش است و با قبای شیری نازکی که روپوش کرده بر تخت نشسته و دهنی قلیان دستش است و کلافه به لیلا نگاه می‌‌کند که آتش می‌گرداند. پسر اسماعیل، ایوب از گارمونی صدای ناسازی در می‌آورد.

اسماعیل: اونو بذار کنار پسر حرمت داره. می‌خوای مثل برادرت مطربی هم بیاد رو شرورت.

ایوب: من که از این نمی‌تونم صدا در بیارم.

اسماعیل: نیتشو که داری. همینم حرمت می‌یاره. (به لیلا) گرفته بیارش.

لیلا: (همان‌طور آتش‌گردان را می‌چرخاند) نم‌داره آقا.

اسماعیل: خوبه بیار.

ایوب: (ساز را کنار می‌‌گذارد) همینشم به زور گیر آوردم. ملت خاکه زغال رو گل می‌کنن می‌ذارن تو آفتاب بلکه زغال شه.

لیلا: (زغال را می‌آورد و روی قلیان می‌‌گذارد) بله آقا، همین سکینه، کلفت حاج بلوری با چشمای باباقوری به زغالا نگاه می‌‌گرد انگار جن دیده.

اسماعیل: (قلاج دود را با لذت بیرون می‌‌دهد) یکی بهشون بگه نفتو که ملی کردن نمی‌شه ریخت رو قلیون. مملکت‌داری این‌ج‍وری نمی‌شه با شوروی بریزی رو هم به انگلیس بگی نه. خیرالامور اوسطها (کام می‌گیرد)

ایوب: اینا خیال می‌کنن همین قیر و نفت کم بود وگرنه ایران می‌شه مملکت گل و بلبل.

عماد پسر بزرگ‌تر اسماعیل با بسته‌ای سرخ توی دستش و کلاه‌‌کار خاکستری و کت‌کار تو می‌‌آید. نصفه و نیمه حرف‌‌ها را شنیده. عماد که می‌آید لیلا دورتر می‌ایستد و خودش را مشغول کاری نشان می‌دهد اما انگار ایوب را تماشا می‌‌کند.

عماد: مگه مملکت گل و بلبل نیست؟ (می‌آید لب حوض) سوخته می‌دی تریاک زعفرونی می‌گیری دیگه آقاجون.

اسماعیل: کی حرف تریاکو زد پسر. قلیون زغال نداره. تو چرا از در می‌یای همین‌طور حرف نیمه مونده‌ی آدمو پی می‌‌کنی، نه سلامی نه کلامی.

عماد: سلام به روی ماهتون.

اسماعیل: سلام‌کردنت دیگه یادم رفته بود.

عماد: علیک گرفتن هم یادتون رفته. (به لیلا) آبه اینو چند وقته عوض نکردی؟

لیلا: تابستونه زود بو می‌گیره.

اسماعیل: علیک پسر نوح رو چه بلند بگیری چه آروم نمی‌شنوه، افتاده تو گرداب حایل و بیم موج و  (به لیلا) این داره دود می‌ده، سرم دوار افتاد برش دار دوباره بگردون.

عماد از لب حوض بلند می‌شود و روی تخت می‌نشیند. لیلا زغال‌ها را از سرقلیان برمی‌دارد و در آتش‌‌گردان دوباره می‌‌گرداند.

عماد: تو چرا ساکتی اخوی؟ فقط واسه آقاجونت بلبلی می‌‌کنی؟

اسماعیل: حرمت آدم دست خودشه. خوش‌داری یه لغزی بهت بگه.

عماد: همه که هر چی می‌‌خوان بار ما می‌کنن. اخوی هم روش. (رویش را برمی‌گرداند) اگه دوست داره این‌ورم بزنه. (دست می‌اندازد گردن ایوب) حالا چرا ترشی اخوی. (دستی به گارمون می‌زند) بالاخره از این صدا در آوردی؟ (گارمون را برمی‌دارد و می‌اندازد روی دوشش و دست می‌‌گذارد روی کلاویه و صدایی محزون در می‌آورد)

اسماعیل: استغفرالله (از جایش بلند می‌شود) اینو بیار تو اتاق لیلا.

عماد: (ساز را بی‌صدا می‌کند) خونه خونه شما است حاجی اگه کسی باید بره ماییم نه شما.

اسماعیل: نمی‌رید که. (از تخت پایین می‌آید) چسبیدید بیخ ریش من، بی آبرویی‌تونم می‌ذارن به حساب من. آبشم عوض کن دختر.

لیلا: تازه عوض کردم آقا، توشم بهارنارنج ریخته بودم.

اسماعیل: هرچی ریخته بودی نیومد داشت، یخ بریز بیار بالا. (می‌رود سمت خانه، صدایش را پایین می‌آورد) تو هم از این رسالات کفر با خودت نیار خونه.

عماد: اینا تبلیغ صابون پزیه آقاجون.

لیلا می‌آید و قلیان را برمی‌دارد و دنبال اسماعیل می‌رود.

اسماعیل: (برمی‌‌گردد سمت تخت، لیلا هم دنبالش می‌آید) نمی‌شه هم بهت گفت خر باباته. چیه خیال کردی خرف شدم؟ آره اینا تبلیغ صابون‌پز‌خونه است، صابونشونم به تن‌مون خورده، هم‌چی نیم من هم شوخ از پشت‌مون در‌‌آورده. استغفرالله، از دو فرسخی معلومه اینا چی‌ان پسر، چی‌رو کتمون می‌کنی؟

عماد: چی‌ان آقاجون؟ می‌‌گم که تبلیغ صابون‌پزیه.

اسماعیل: اگه تبلیغ صابونه چرا رو سرخ چاپش کردن آخه پسر؟ هر چی من خودمو می‌زنم به ندیدن تو خیال می‌کنی کورم.

ایوب: دور از جون آقاجون.

عماد: ا، اخوی در حضور حرف هم می‌زنه؟

اسماعیل: حرف نمی‌زنه به از اراجیف تو نیست؟

عماد: والله چی بگم. هر کی هر چی می‌گه شما می‌‌گی اراجیفه. چی بگیم که شما رو خوش بیاد؟

اسماعیل: به جای مرده‌باد بگید زنده‌باد (دوباره راه می‌افتد سمت خانه و لیلا هم پشتش، می‌ایستد) بگید زنده‌باد همینی که هست. (این‌بار مصمم‌تر راه می‌افتد سمت خانه، انگار حرف آخر را زده. لیلا هم زنجیر او است.)

عماد: همین که هست چیه آقاجون؟ (اسماعیل نمی‌ایستد تا جواب بدهد) واقعن چیه آقاجون؟ (اسماعیل می‌رود توی خانه، به ایوب می‌‌گوید) تو می‌دونی چیه؟ (ایوب شانه‌هایش را بالا می‌اندازد) می‌‌خوای بگم چیه؟(صدای گارمونش را در می‌‌آورد)

ایوب: حرفه. اینایی که تو می‌گی حرفه.

عماد: (ساز را بی‌صدا می‌کند) هر چی حرفه مگه بده؟ آقاجون می‌‌گه لیلا رو صیغه کن مگه حرف نیست، ولی بالا پایین می‌کنی می‌بینی حالا که خرما بر نخیله همینم دخیله.

ایوب: چشمتو گرفته؟

عماد: (دو سه تغمه‌ای بین حرف‌هاش می‌زند) آره، با خودم می‌‌گم اگه انصافه دخترکلفت خونه حاج اسماعیل نوری صیغه‌ی پسرش بشه چرا من نه؟

ایوب: گوشه نزن. حالا صیغه‌ی من نشه کی می‌یاد این تحفه رو بگیره.

عماد: خوب که نگاش می‌‌کنم واقعن تحفه‌ای شده واسه خودش. اگه من بگم می‌خوامش چی؟

ایوب: (از روی تخت بلند می‌شود) مال تو. خیال کردی گلومو چسبید؟ آقاجون زورکرده.

عماد: می‌ترسه بری دختر پرورش رو بگیری؟ محلل زنونه برات آورده؟

ایوب: من چه می‌دونم از چی می‌ترسه.

لیلا: (دوان دوان می‌آید توی حیاط) آقا ایوب، آقا ایوب. عزت خانم. عزت خانم.

عماد:حال حاج خانوم به هم خورده؟

لیلا: حاج خانوم که نیستن، رفتن بی‌بی‌شهربانو. آقا یادشون رفت بهتون بگن، برین پیش عزت‌خانم، شب دخیلن، می‌مونن.

عماد: آخه با این حالش چرا این‌قدر دور رفته؟ می‌خواست بره زیارت می‌رفت همین ابن‌باب‌وی. (از جایش بلند می‌شود و گارمون را از روی شانه برمی‌دارد) مگه قرار نبود دکتر دل‌جو بیاد ببیندش؟

لیلا: آقا گفت نمی‌‌خواد.

عماد: جون خودش بود هم این قدر سعد و نحس می‌کرد که کدوم کار اومد داره کدوم کار نیومد. (راه می‌افتد سمت خانه و در راه غرغر می‌‌کند) می‌‌خواد خانم‌جون رو بکشه زیر‌آبی بره دیگه.

لیلا: (با ایوب تنها مانده و نگاهش را می‌اندازد زمین) من خیلی دلم می‌خواست باهاتون بیام یه استخونی سبک کنم ولی نباشم خونه زن نداره، شاید آقا یه کاری داشته باشن.

ایوب: خطبه که نخوندن، آقاجون این‌ج‍وری با هم جایی نمی‌فرستمون.

لیلا: کی می‌‌خونن آقا (با مکث) ایوب؟

ایوب: امروز، فردا.

لیلا: خیال نکنید زوری دارم ضیغه‌تون می‌شم، می‌دونم تا دختر حاجی صمصام بالغ شه ضیغه‌تونم، ولی زوری نیست. من دوستتون دارم.

 

شب/داخلی/شاه‌نشین

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیمان

به نظرت کسی پیدا میشه متن به این درازی رو بخونه؟

انسیه پوستی

سلام شما رو چه جوری میشه پیدا کرد می خواستیم خبرتو کنبم برای دیدن دوستان

انسیه پوستی

سلام شما رو چه جوری میشه پیدا کرد می خواستیم خبرتو کنبم برای دیدن دوستان

انسیه پوستی

سلام شما رو چه جوری میشه پیدا کرد می خواستیم خبرتو کنبم برای دیدن دوستان

هیوا ایل

میشه شر این سرکار عزت رو با یه ادکلن ماهی وسط بازار رشت کم کرد. بسکه اومدم اینجا و خوندم عزت خانم به خدا خودم بی عزت شدم.

پیام

سلام محمد جان عزیز.خوشحال می شم سری به ما بزنی.