وردهای هزار سال اول غول چراغ

وردهای هزار سال اول غول چراغ

 

در من کسی در می‌زند

 

سه‌سمیر باز شو

 

نمی‌شود که چهل دزد توی بیابان بخوابند

 

دیوانه‌ای که در را باز می‌کند

 

نمی‌پرسد کدامتان بودید

 

شلوار همه را می‌کند نگاه می‌کند کی مرد است کی زن

 

زن‌ها را می‌برد توی اتاقش تا صبح کف پایشان را می‌لیسد

 

می‌ترسم نگذارد بروم قاطی مردها

 

از بس که بوی تو را گرفته‌ام دختر

 

چرا جادو نمی‌کنی

 

چرا دست‌هات را باز نمی‌کنی/کلید همه‌ی درهای چفت

 

این غول خموده توی چراغ

 

چراغ غنوده توی دست‌های تو

 

دست‌های تو دور آغوش من

 

:کسی بگوید من همان غولم یا نه

 

چمباتمه توی چراغ نشسته‌ام و زیر لب می‌خوانم

 

خدای درهای باز

 

خدای درهای بسته

 

مرا از این آستانه بگذران.

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
فائزه

سلام دوست عزيز... چه زيبا مينويسی...... من واقعا بهت تبريک ميگم...... منم وبی محقر اما عاشقانه دارم.... دوست داشتی بيا.... از آشنايی با وبت خوشحالم... تا بعد

ازل

شعر خوبی بود، قشنگ هم بود، نمی‌دانم پيشتر برايم خوانده‌بودی يا نه اگر نه با پوزش بسيار رفيق خيلی تکرار خودت بود موفق باشی بدرود...

ميثم يوسفی

درست می فرماييد عزيز. من هم کتاب را دارم و هم متن درست يادم بود. ولی دوست داشتم اين باشد. ولی خب اين دوست داشتن نامشروع بود. نمی شد بدون نام بردن شاعر هم استفاده بشود. خودم شاعرم و می دانم که بهتر بود درستش را می نوشتم و امانت داری می کردم. شرمنده. اصلاح کردم.

ميثم يوسفی

شعر ها را هم خواند و لذت بردم. شاد باشيد و درست !

ياسمن

منم با اين موافقم که تکرار خودت بود ولی همينکه شعر می‌گی هنوز برام بسه و خوشحالم می‌کنه!

مهرداد فلاح

انگار نفر قبلی ( ياسمن )‌‌‌ ذهن مرا خوانده يا من دارم به ياسمنی بدل می شوم که نمی دانم از کجای من زده ناگهان بيرون ؟