خاطرات بندباز

1
از خواب هایم که هر صبح دست تکان می دهند یکی کم است
وقتی اتفاق افتاد
هیچ صدایی نیامد (انگار فرشته ای افتاده باشد)
از گوشه ی لب اش
پیراهن های خیس سر می رفت
وچیزهای غریبی مثل گیره های لباس
روی تن اش می جنبید
به احتمال زیاد
از آن بالا افتاده بود
که پیراهن بلند اش هنوز
روی بند مانده بود
مثل یک پیراهن بلند.


1028527950_large-image_mcconcertlg.jpg

/ 2 نظر / 11 بازدید
morteza

سلام، هنوز وقت نکردم زياد شعراتون رو بخونم، چون مشغول يه کاره مهمم. اوه منظورم تبليغ وبلاگمه. اگه شعرهای شاملو، فروغ، مشيری و ... رو دوست دارين ميتونين تقريبا روزی يدونه تويه وبلاگ من ببينيد. حتماً شعراتون رو هم ميخونم. حتماً قشنگند

rend

سلام شعر هايت ديبا هستند ببخشبد متمرکز نيستم نظر بدهم