داستان 88 کلمه ای

دشمن شمالی

صدای گلوله بیدارش کرد. قمقمه، گتر، ردیف فشنگ و تفنگ را توی سنگرها دید و در گودالی فرمانده‌شان که موزری را توی دهانش شلیک کرده بود. چمباتمه زده بود و از سوراخ دهانش می‌شد فریاد آتش را شنید؛ حتمن خفت خلع درجه را طاقت نیاورده. تفنگش را انداخت و به سمت رشت دوید، بقیه قبل از این که بلشویک‌‌ها و صبح برسند همین‌کار را کرده بودند. سر برگرداند و سنگرها را دید و مسلسلی که جلویش گونی چیده بودند. آرایش خوبی بود اگر دشمن از روبرو می‌آمد.

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیوا ایل

سلام نمی دونم چرا برای گفتن حرفات همیشه از آدمها و فضایی در گذشته استفاده می کنی؟

آزاده

سلام نمی دونستم اینقدر خوب می نویسی موفق باشی.[چشمک]

هیوا ایل

سلام راهیابی رمانتون رو به مرحله نهایی مسابقات ادبی اصفهان بهتون تبریک می گم. موفق و پیروز و شاد باشین[گل]

خیام ظهیری

سلام دوست گرامی با یادداشتی بر شعری چشم به راهم

میثم

آیا این باید پایان داستان باشد ؟ یک جور آه ؟ واپسین همهمه موج ؟ باریکه آبی که در جویی غلغل زنان فرو میرود؟بگذارید به میز دست بزنم ، این طوری حس زمان را باز می یابم .

با توام

لنگه ی اسفنج حمومت رو براش نخر چون اون هر جایی ی هر بار حموم میره یه جا مرسی از یادآوری

محمد

ممنون که به یادمی ژی